خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

si30

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/8/21
ارسال ها
29
امتیاز واکنش
216
امتیاز
28
سن
18
زمان حضور
23 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدایی که در این نزدیکی‌ است

رمان: کینه‌ای دیرینه
نویسنده: *ترانه.ف* کاربر انجمن ۹۸
بازنویسی: ~زینب.س~
ناظر: Mahla_Bagheri
ژانر: عاشقانه، اجتماعی، تراژدی
خلاصه:

تاس‌های زندگی پرتاب شدند و همه چیز متلاشی شد. دلی که می‌گفتند سنگ است شیشه شد! ظلم هایی که قرار بود فراموش نشود محو شد!
زبانی که جز دل شکست‌گی چیزی بازگو نمی‌کرد شیرین بیان شد! چشمانی که روزگاری دنیایش کوچک بود باز شد و بازیگر دنیایی شد که اگر در خواب هم می‌دید باور نمی‌کرد!
این همه تغییرات از چه چیزی نشعت می‌گیرد؟ به گمانم که این همان «عشق» است. اما آخر چگونه؟! اوکه خیلی سنگدل و بی احساس بود؛ کجایه کاری که عشق غوغا میکند! یعنی آنقدر غوغا که نفرت را هم بشورد؟ نفرت که چیزی نیست، قلب را میشکافَد و تمامش را پر میکند بدونه جایِ خالی! پس بخوانیم و ببینیم که این «عشق» چگونه سیاه و سفید را یکی میکند.

(پایانِ عاشقانه)


در حال تایپ رمان کینه‌ای دیرینه | si30 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~XFateMeHX~، عسل شمس، Saghar و 11 نفر دیگر

si30

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/8/21
ارسال ها
29
امتیاز واکنش
216
امتیاز
28
سن
18
زمان حضور
23 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
خسته ام ولی از هیچ خیابانی گله ندارم..که حسرت قدم زدن های دونفریمان را در دلم نشاند..
خسته ام ولی از هیچ زمستانی گله ندارم.. که ما را دورتر و دورتر کرد..
خسته ام ولی از هیچ پرنده ای گله ندارم..که بال پروازم نشد برای پر کشیدن نزد یارم..
خسته ام ولی از هیچ نسیمی گله ندارم..که نوای دلِ تنگم را به گوشش نرساند..
من خسته و محتاج تو بودم..محتاج نگاهت..محتاج صدایت..محتاج عطر نفس هایت..محتاج مال من بودنت.... من بی تو به همه چیز محتاجم!
کاش مادرم مرا می آموخت که گر عاشق شدم چگونه انتقام بگیرم..
ناراحتم از این «عشق» که این همه قدرتمند است!
آنقدر قوی که می‌رفتم... اما سایه ام نمی‌آمد...
خسته ام یـارا...می آیی؟


در حال تایپ رمان کینه‌ای دیرینه | si30 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: ~XFateMeHX~، عسل شمس، Saghar و 6 نفر دیگر

si30

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/8/21
ارسال ها
29
امتیاز واکنش
216
امتیاز
28
سن
18
زمان حضور
23 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت


التهاب تمامه وجودم را گرفته بود، پس این نرگسی کجا موند؟ همینطور که داشتم طول و عرض اتاق رو متر می‌کردم یهو در باز شد و نرگس وارد اتاق شد.
با استرسی که تمام وجودم را فرا گرفته بود سمتش رفتم و گفتم:
-چی‌شد؟
استرس نرگس هم کمتر از من نبود با استرسی که در موج صداش مشخص بود جوابم رو داد:
-آخرش من رو بدبخت می‌کنی.
استرسم لحظه به لحظه بیشتر می‌شد:
-این حرف‌ها رو ول کن، نرگس بگو چی‌شد؟
نرگس سری از روی تاسف برام تکون داد و کاغذ تا شدهٔ سفید رنگی رو تو دستم چپوند و بعد ازگفتن «مراقب باش» اتاق رو ترک کرد.
بعد از چک کردن در روی تـ*ـخت نشستم و نامه رو باز کردم.
دست خط زیبای حسین دلم رو هم آروم کرد، هم آشوب:
«عزیز شدهٔ قلبم، دلم برای دیدنت بسیار تنگ شده دیگر طاقتی برای ازتو دور ماندن ندارم، فرداشب به خاستگاری ات می آیم؛ تو قول بده من تنها مرد زندگی ات باشم».
نامه رو به سـ*ـینم فشردم حسین چی می‌گفت؟فرداشب قراره برای خاستگاری بیاد؟خدایا شکرت، بالاخره از این عمارت نجات پیدا می‌کنم.
صدای فریاد گوش خراش سردارخان قلبم رو از جا کند؛ یک آن در اتاقم با شدت باز شد خون جلوی چشمان سردارخان رو گرفته بود، یعنی چیشده؟ من که کاری نکردم! کردم؟ سردارخان جلو اومد و بازوم رو محکم فشرد و باخشم گفت:
-دخترهٔ شووم، ننگ، از وقتی به دنیا اومدی قدمت نحس بوده!‌ باید همون موقع می‌کشتمت.
خدایا چی‌شده؟ باز چیکار کردم که خودم خبرندارم؟؟عمو بزرگ چش شده باز؟ خسته شدم، نگاهم اون لحظه اونقدر درمونده بود که دل سنگ هم آب می‌شد؛ اما دل این مرد خبیس از فولاده، خشن و بی رحم، اصلا قلب داره؟‌ مگه من بچهٔ برادرش نیستم؟
مامان و داداشم هر دو هراسان وارد شدن. داداشم سریع جلو اومد و بازوم رو از چنگال پدره بی رحمش بیرون کشید، فرشتهٔ نجاتمه همیشه. نگاهی به چشم‌های به اشک نشسته‌ام انداخت و با ناراحتی گفت:
-چی‌شده؟ حالت خوبه؟
همونطور که از ترس به خودم می‌لرزیدم:
-بـ بخدا نمیدونم منـ...
عمو بزرگ با عصبانیت و صدای بلندش مانع ادامه حرفم شد:
-ببر صدای نحستو!
داداش سریع مداخله کرد:
-بابا چی‌شده؟
عمو بزرگ که چشمش به من بود نگاهش رو سمت داداش آردا برد و جوابش رو داد:
-ازمن می‌پرسی؟! این دختر باید می مرد هنوز هم دیر نشده! بی آبروعه نحس!
داداش که از حرفای پدرش عصبی شده بود گفت:
-تمنا از گل پاک تره! لطفاً دست از این کارهاتون بردارین بابا.
باحرف‌هاش قند تو دل زخمیم آب شد، چه خوبه که هستی داداشم.
عمو بزرگ همونطور که با عصبانیت از اتاق خارج می‌شد گفت:
-پسرهٔ گستاخ!


در حال تایپ رمان کینه‌ای دیرینه | si30 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: ~XFateMeHX~، عسل شمس، Saghar و 7 نفر دیگر

si30

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/8/21
ارسال ها
29
امتیاز واکنش
216
امتیاز
28
سن
18
زمان حضور
23 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دو


همه بیرون رفتن، آخرشم نفهمیدم چرا انقدر عصبانی بود؟! مامانم سرم رو در آ*غو*ش گرفت و با بغض گفت:
_دخترم توجه نکن، خودتو عذاب نده.
خدایا کاش زودتر فرداشب برسه.
ساعت از نیمه شب گذشته بود. کناره پنجره نشستم و به خودم فکرکردم؛ به دل 20 سالم که بنظر جوون می‌رسید ولی اونقدر از عموش طعنه و کنایه و حبس تو خونه کشیده‌بود که طعمی از کودکی و جوونی نمی‌دونست.
باحسین ازدواج می‌کنم‌. همه چی درست می‌شه، حسین پسر خیلی خوبیه، منم بیشتر ازخودم دوست داره.
با رخوت از خواب بلند شدم. لباس‌هام رو که عوض می‌کردم متوجه کبودی بازوم شدم، هه دسته گل عمومه. دستو صورتمو شستمو به نشیمن رفتم همه دور میز صبحانه نشسته بودن.
آروم رفتم و کنار مادرم جای گرفتم. همین‌که سلام دادم عموبزرگ باهمون اخم همیشگیش که فقط شامل من می‌شد گفت:
-از امروز حق نداری پاتو از خونه بیرون بزاری!
روزم رو زهره مارم کرد. نیم خیز شدم که محکم روی میز کوبید:
-بتمرگ!
اونقدر خشن حرف میزد باهام که غرور له شدم اشک رو به چشمام هدایت کرد.آخه مگه چه پدرکشتگی بامن داره؟؟ چرابا بقیه اینطور نیست؟!
بغضی که مهمون همیشگیه گلوم بود بازم اومد به زور خودمو کنترل کردم، داداش آردا متوجه لرزش دستام شده‌بود و سعی داشت با نگاهش آرومم کنه. داشتیم از سرمیز بلند می شدیم که آقا کریم اومد، یعنی برای چی اومده؟! همیشه برای خبرای مهم به عنوان قاصد میومد.
عموبزرگ همراه آقاکریم رفتن تو اتاقش. نمیدونم چرا استرس گرفته بودم. از اونجایی که مطمئن بودم این دلهره ام الکی نیست تصمیم گرفتم قهوه هاشون رو من ببرم. سینی قهوه‌ها رو از نرگس جون گرفتم و بانگرانی به سمت اتاق قدم برداشتم.
تا من وارد شدم ساکت شدن. بعد از تعارف قهوه‌ها پشت در ایستادم.
صدای آقا کریم رو شنیدم:
-ماشالاه دخترتونم خانومی شده سردارخان؛ بنده هم اومدم که پیغامی رو بهتون برسونم.
عمو بزرگ با همون صدای جدی و محکم همیشگی گفت:
-بفرما کریم..میشنوم!
آقا کریم آروم و با ملایمت شروعکرد به حرف زدن:
-خانوادهٔ شریفی اجازه خواستن برای امر خیر تشریف بیارن خدمتتون، برای همین دختر خانومتون، دختر خدابیامرز کیان خان.
از شدت هیجان دوییدم تا توی اتاقم. وای خدایا یعنی عموبزرگ قبول میکنه؟ اووف. باحسرت به کتاب های درسیم زل زدم، عموبزرگ نذاشت درسمو ادامه بدم؛ بیخیال، حسین مهربونه حتما میزاره ادامه بدم..


در حال تایپ رمان کینه‌ای دیرینه | si30 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~XFateMeHX~، عسل شمس، Saghar و 7 نفر دیگر

si30

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/8/21
ارسال ها
29
امتیاز واکنش
216
امتیاز
28
سن
18
زمان حضور
23 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت سه
چند ساعته دیگه قراره خانواده حسین بیان. خدایا یعنی چی می‌شه؟ تو حیاط نشسته بودم و به عمارت قدیمیِ دراندشتمون نگاه می‌کردم که هیچ ارزشی برام نداشت! عمارتی که برای من بیشتر حکم یه اسارت‌گاه رو داشت تا خونه.
هیچکس اینجا چشم من و مامانم رو نداشت؛ دلیلشم نمی‌دونم! بابا کاش بودی، دخترت داره عروس می‌شه! خدیجه خانوم با اون هیکل تپلش و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان کینه‌ای دیرینه | si30 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: ~XFateMeHX~، عسل شمس، Saghar و 6 نفر دیگر

si30

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/8/21
ارسال ها
29
امتیاز واکنش
216
امتیاز
28
سن
18
زمان حضور
23 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت چهار

مرده که کلافه شده بود برگشت سمتم و گفت:
-تموم شد؟
هم عصبانی بودم هم اینکه ترسیده بودم:
-می‌گم کی هستی؟ چرا منو آوردی اینجا؟با یه حالت عادی و خونسردی که حرص من رو درمی‌آورد جوابم رو داد:
-وقتی کناره دریاچه اسب من رو دیدی ترسیدی و افتادی تو آب و بیهوش شدی من آوردمت اینجا، اوکی؟
وای خدا اگه عموبزرگ متوجه غیبتم بشه من رو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان کینه‌ای دیرینه | si30 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: ~XFateMeHX~، عسل شمس، Saghar و 6 نفر دیگر

si30

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/8/21
ارسال ها
29
امتیاز واکنش
216
امتیاز
28
سن
18
زمان حضور
23 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت شش

همه باخوش‌رویی جواب دادن. از همه پذیرایی کردم تا رسیدم به حسین!
آقاوار چای برادشت و با وقار «دستت دردنکنه»ای گفت که حسابی به دلم نشست؛ در جوابش لبخندی زدم و کنار مامانم نشستم.
انگار کر شده بودم و از صحبت‌های بقیه چیزی نمیشنیدم.
از طرفی هم خبری از آردا نبود و این من رو متعجب می‌کرد؛ مگه می‌شد آردا تو مراسم خاستگاری من نباشه؟...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان کینه‌ای دیرینه | si30 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: ~XFateMeHX~، عسل شمس، Saghar و 4 نفر دیگر

si30

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/8/21
ارسال ها
29
امتیاز واکنش
216
امتیاز
28
سن
18
زمان حضور
23 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هفت
براش خوشحال بودم و ذوق زده گفتم:
-اوه آردای ما رو باش. حتما اون هم دوسـِت داره، مگه می‌تونه دوست نداشته باشه اصلا!
سرش پایین بود ولی بغض صداش نشون دهنده حالش بود:
-فکر نکنم. یعنـی، اون منو دوست نداره!
از حرفش تعجب کردم:
-از کجا انقدر مطمئنی؟ شاید اون هم عاشقته. ها؟ازشم پرسیدی تاحالا؟ اصلا کیه؟
آردا:
-اون پسره رو دوستداری؟
از...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان کینه‌ای دیرینه | si30 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: ~XFateMeHX~، عسل شمس، Saghar و 5 نفر دیگر

si30

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/8/21
ارسال ها
29
امتیاز واکنش
216
امتیاز
28
سن
18
زمان حضور
23 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هشت

جشن زیبا و باشکوهی بود. کاملا درخوره خانوادهٔ سردارخان بود. همه چی عالی برگزارشد. با شهلا رقصیدم. همه برام آرزوی خوشبختی کردن. خلاصه همه چی خوب پیش رفت.
خیلی خسته شده بودم. بالاخره جشن تموم شد. دم ورودی باغ ایستادیم. مامان شنلم رو تا روی چشم‌هام پایین کشید و باهام خداحافظی کرد.
دقیق شدم تو صورت مهتابی مامانم. نمی‌دونم چرا یه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان کینه‌ای دیرینه | si30 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • ناراحت
Reactions: ~XFateMeHX~، عسل شمس، NELin16 و 6 نفر دیگر

si30

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/8/21
ارسال ها
29
امتیاز واکنش
216
امتیاز
28
سن
18
زمان حضور
23 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت نه

خدایا یعنی چی؟!
بی صدا اشکام جاری می‌شدن و فکم انگار قفل شده بود!
-حالت خوبه؟
هه. حالم؟ اصلا حال خوبی نیست!
«خدایا عجیب دلم برای خودم می‌سوزد. می‌شود بـ*ـغلم کنی!»
جلوی یه خونه ویلایی نگه داشت. پیاده شد. ولی من هنوز تو شوک بودم.
قبول کردن مزخرفاتی که شنیده بودم بدجور برام سنگین بود!
عموبزرگ این‌بار بـد حالم رو خراب کردی. مشکلت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان کینه‌ای دیرینه | si30 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: ~XFateMeHX~، عسل شمس، Saghar و 5 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا