خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Zahraa

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
203
امتیاز
78
سن
14
زمان حضور
12 روز 22 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدا
نام رمان: سایه جهنم

نویسنده: زهرا بهشتی فر کاربر انجمن رمان ۹۸
ژانر: ترسناک، معمایی، فانتزی
ناظر: Vahide.s.shefakhah
خلاصه:
در تاریکی گم شده بود، اطرافش را درست نمیدید. هر روشنایی برایش سراب بود! تمام امیدش را از دست داده بود و دیگر نمیتوانست به کسی اعتماد کند. جهنم را به چشم خود دیده بود! اما باید انتقامش را از کسانی که این بلاها را به سرش آورده بودند میگرفت. زیرا وقت انتقام فرا رسیده بود!


در حال تایپ رمان سایه جهنم | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
  • جذاب
Reactions: سيده کوثر موسوی، marjan.h، Saghar و 16 نفر دیگر

Zahraa

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
203
امتیاز
78
سن
14
زمان حضور
12 روز 22 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
من همان کسی هستم که زندگیش نابود شد و فقط نظاره گر بود! کسی هستم که یاد گرفت این دنیا به هیچکس رحم نمیکنه! پس تصمیم گرفتم خودم را عوض کنم! به کسی تبدیل خواهم شد تا از سایه ام هم بترسند!


در حال تایپ رمان سایه جهنم | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: سيده کوثر موسوی، marjan.h، Saghar و 17 نفر دیگر

Zahraa

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
203
امتیاز
78
سن
14
زمان حضور
12 روز 22 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت اول
با سردرد چشمام و باز کردم. چشمام تار میدید، چند بار پلک زدم تا تونستم اطرافم و درست ببینم. من اینجا چیکار میکردم؟ به سختی از روی زمین بلند شدم. دوباره با دقت به اطرافم نگاه کردم. وسط یه جنگل بودم! ترس عجیبی داشتم که صدای زنی رو شنیدم.
-ارحام!
به سمت صدا برگشتم. یه نفر توی تاریکی وایستاده بود و نمیتونستم صورتش و ببینم.
قلبم تند میزد، نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خونسردیم و حفظ کنم. نمیدونم چرا ولی حس خوبی نداشتم!
- تو کی هستی؟
چیزی نگفت و همچنان توی تاریکی بهم خیره شده بود. با قدم های آهسته از تاریکی بیرون اومد و بهم نزدیک شد. ردای مشکی رنگی پوشیده بود، موهای زرشکی بلندش توی هوا شناور بودن و با چشمای کاملا مشکیش که رگه های قرمز رنگی داشت بهم خیره شده بود! لبخند مرموزی روی لـ*ـبش شکل گرفت. دستش و روی صورتم گذاشت. با لبخندی که پررنگ تر شده بود گفت:
-از وقتی ندیدمت خیلی بزرگ شدی!
چشمام از تعجب گرد شد.
- تو کی هستی؟
تا خواست حرفی بزنه صدایی از اطراف اومد. با نگرانی به اطرافش نگاه کرد.
-بهتره الان بری بعدا میبینمت!
دستش و گذاشت روی سرم و تند تند چیزی رو زیر لـ*ـب زمزمه کرد.
بی اختیار روی زمین افتادم. نفسم بند اومده بود، شروع کردم به سرفه کردن. سرم شدید درد میکرد. نمیدونم چند دقیقه گذشت که چشمام سیاهی رفت و چیزی نفهمیدم.
***
چشمام و باز کردم و سریع به اطرافم نگاه کردم. توی اتاقم بودم! نفس عمیقی کشیدم.گلوم خشک شده بود. آروم چشمام و بستم. پس یعنی همش خواب بود؟ سرم هنوز درد میکرد. به ساعت نگاه کردم، تقریبا 5 صبح بود.پتو رو بیشتر روی خودم کشیدم و چشمام و بستم اما هر کاری میکردم خوابم نمیبرد. ذهنم خیلی مشغول بود. گوشیم و برداشتم تا شاید اگه یکم باهاش سرگرم شم خوابم ببره،اما از شانس بسیار خوبم گوشیم خاموش بود! گذاشتمش روی میز و سعی کردم دوباره بخوابم. نمیدونم چند دقیقه گذشت تا بالاخره چشمام گرم شد و خوابم برد.
***
با صدای غر زدن احسان از خواب بیدار شدم.
-بلند شو خرس قطبی! چقد میخوابی؟
با کلافگی چشمام و باز کردم.
-باز چی شده؟
-هیچی، امروز کلاس نداریم بیدارت کردم بری نون بگیری!
-به من چه؟ خودت برو بگیر
-همیشه من دارم میگیرم یه بارم تو بگیر!
با بی حوصلگی از روی تختم بلند شدم تا
حاضر شم. در کمدم و باز کردم اما لباسم و ندیدم.
-احسان اون لباس من و ندیدی؟
-کدوم؟ اون مشکیه؟
-آره همون
-ندیدم
سرم و با تاسف تکون دادم که نیشخندی زد. بعد از اینکه کل خونه رو دنبال لباسم گشتم، بالاخره پیداش کردم. حاضر شدم
و از خونه بیرون اومدم، شروع به راه رفتن کردم. هندزفریم و توی گوشم گذاشتم و آهنگ بی کلامی رو پلی کردم. همینطور که راه می رفتم حس کردم یکی تعقیبم می کنه! برگشتم و پشت سرم و نگاه کردم اما کسی رو ندیدم. با تعجب دوباره شروع به راه رفتن کردم اما بازم همون حس و داشتم. هربار پشت سرم و نگاه میکردم کسی نبود! داشتم از این موش و گربه بازی خسته میشدم که یه دفعه پسری که با سرعت میدوید خورد بهم. داشتم میفتادم اما تعادلم و حفظ کردم. سریع از جاش بلند شد. با لبخندی که سعی میکرد خندش و کنترل کنه گفت:
-واقعا شرمنده، ندیدمتون!
سرم و به نشونه ی تایید تکون دادم و دوباره به راهم ادامه دادم اما میتونستم سنگینی نگاه یه نفر و حس کنم!چند دقیقه بعد به نونوایی رسیدم. تا یه ساعت تو صف بودم که نوبتم شدو نون خریدم. به سمت خونه راه افتادم.هوا خیلی سرد بود و داشتم یخ میزد! طولی نکشید که جلوی در ساختمون بودم. وارد آپارتمان شدم و چون حوصله نداشتم منتظر آسانسور شم، از پله ها بالا رفتم. وقتی رسیدم نفس عمیقی کشیدم. در زدم و احسان در و باز کرد. نون و دادم بهش و وارد خونه شدم.سریع به سمت اتاق رفتم. لباسام و عوض کردم و با خستگی از اتاق بیرون اومدم. خودم و پرت کردم رو مبل که صدای معترض احسان و شنیدم.
-تو با اون هیکلت خجالت نمیکشی خودت و پرت میکنی رو مبل؟
ابروهام و به معنی (نه) بالا انداختم و با لبخند شیطنت آمیزم بهش خیره شدم.


در حال تایپ رمان سایه جهنم | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Vlinder، سيده کوثر موسوی، marjan.h و 14 نفر دیگر

Zahraa

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
203
امتیاز
78
سن
14
زمان حضور
12 روز 22 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دوم
سرش و با تاسف تکون داد و وارد آشپزخونه شد.
-پسر خالم شب دعوتمون کرده مهمونیش!
-به سلامتی!
- پس من زنگ میزنم میگم میایم
- من یادم نمیاد گفته باشم میام!
-باید بیای!
- شرمنده، خودت میدونی از جاهای شلوغ بدم میاد
- حالا تو بیا، مردی با من!
وقتی دیدم بحث باهاش فایده ای نداره، به اجبار قبول کردم.
***
صدای آهنگ و انقدر زیاد کرده بودن داشتم کر میشدم! به اطرافم نگاه کردم. من که کسی و نمیشناختم اصلا برای چی اومدم؟ خدا لعنتت کنه احسان!
-این مهمونی دقیقا کی تموم میشه؟
احسان با بی خیالی شونه هاش و بالا انداخت.
- نمیدونم، شاید چند ساعت دیگه!
با حرص نگاش کردم.
- چرا مثل قاتلای زنجیره ای نگام میکنی؟
- واقعا نمیدونی چرا؟
- نه نمیدونم!
اعصابم دیگه داشت خورد میشد. عجب غلطی کردم اومدم!
- من میرم تو حیاط
- باشه برو
از جام بلند شدم و از ویلا بیرون رفتم. هیچکس تو حیاط نبود. آروم شروع به راه رفتن کردم. نگاهم به سمت درختا افتاد. انگار یه سایه سریع رد شد! آب دهنم و قورت دادم و با دو دلی به سمت درختا رفتم ولی با صدایی که از پشت سرم شنیدم سکته رو زدم!
- سلام!
برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم یه پسره وایستاده بود و نگام میکرد.نفس عمیقی کشیدم. چرا انقدر قیافش آشنا بود؟آهان این همون کسی بود که امروز خورد بهم! اول متفکر بهم خیره شده بود بعد که انگار چیزی یادش اومده باشه، نیشخندی زد و گفت:
- آهان شمارو یادم اومد! من یاشارم
این و گفت و دستش و به سمتم دراز کرد! من موندم این برای چی میخواد با من دوست شه؟ اما با این وجود گفتم:
-منم ارحامم
بعد از اینکه باهاش دست دادم، گفت:
-حالا چرا اومدی تو حیاط؟
- همینجوری، حوصلم سر رفته بود.
نگاهی به دور و برش کرد.
-خب من باید برم خوشحال شدم دیدمت!
-منم همینطور!
***
با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم اما تا خواستم جواب بدم قطع شد. بیخیالش شدم، حتما هر کسی بود دوباره زنگ میزد!به ساعت نگاه کردم. ساعت ده صبح بود.دیگه خوابیدن فایده ای نداشت، از روی تـ*ـخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. احسان تو خونه نبود! بیخیال، حتما کاری براش پیش اومده بود. علاقه ای به صبحونه خوردن نداشتم برای همین تصمیم گرفتم برم بیرون و قدم بزنم. حداقل از خونه موندن بهتر بود! لباسام و عوض کردم و از خونه بیرون رفتم.آروم شروع به قدم زدن کردم. بعد از چند دقیقه پیاده روی تصمیم گرفتم دیگه برگردم خونه. برای همین به سمت خونه راه افتادم. بعد از چند دقیقه راه رفتن، بالاخره رسیدم اما وقتی یاشار و جلوی در خونه دیدم چشمام از تعجب گرد شد. این اینجا چیکار میکرد؟ به سمتش رفتم و صداش زدم. نگاهش و از خونه گرفت و بهم خیره شد.
-یاشار؟! تو اینجا چیکار میکنی؟!


در حال تایپ رمان سایه جهنم | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: سيده کوثر موسوی، Mahla_Bagheri، marjan.h و 12 نفر دیگر

Zahraa

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
203
امتیاز
78
سن
14
زمان حضور
12 روز 22 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت سوم
لبخند پر استرسی زد و نگاهش و ازم گرفت.
- خب من...
بعد از چند ثانیه مکث کردن ادامه داد:
- خب خونه ی من اینجاست!
سوالی نگاهش کردم که گفت:
- خونه ی من بـ*ـغل خونه ی شماست!
میدونستم داره یه چیزی و قایم میکنه، چون داشت به خونه ی ما نگاه میکرد. اما تصمیم گرفتم به روش نیارم.
- پس همسایه ایم!
کلافه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان سایه جهنم | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: سيده کوثر موسوی، Mahla_Bagheri، Saghar و 10 نفر دیگر

Zahraa

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
203
امتیاز
78
سن
14
زمان حضور
12 روز 22 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت چهارم
این فکرا داشت دیوونم میکرد. بد تر از اون هرکاری میکردم خوابم نمیبرد. دیگه داشتم کلافه میشدم، طوری که احسان رو بیدار نکنم آروم از جام بلند شدم. به سمت در رفتم، بازش کردم و از خونه بیرون اومدم. نمیدونم چرا اما نمیتونستم درست نفس بکشم! از پله ها پایین اومدم و از ساختمون خارج شدم. نفس عمیقی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان سایه جهنم | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: سيده کوثر موسوی، Mahla_Bagheri، Saghar و 9 نفر دیگر

Zahraa

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
203
امتیاز
78
سن
14
زمان حضور
12 روز 22 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت پنجم
بعد از چند دقیقه که دیدم خوابم نمیبره، از روی تـ*ـخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.
- احسان؟
جوابی نشنیدم که یه دفعه تلوزیون روشن شد. با ترس آب دهنم و قورت دادم. آروم به سمت تلوزیون رفتم و خاموشش کردم.نفس عمیقی کشیدم. اومدم برگردم که تلوزیون دوباره روشن شد! هوای خونه خیلی سنگین بود و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان سایه جهنم | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: سيده کوثر موسوی، Mahla_Bagheri، Saghar و 9 نفر دیگر

Zahraa

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
203
امتیاز
78
سن
14
زمان حضور
12 روز 22 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت ششم
سرم شدید درد میکرد. چشمام وبستم. کم کم داشت خوابم میبرد که با صدای احسان خواب از سرم پرید.
- ارحام باید یه دعانویس پیدا کنیم!
چشمام و آروم باز کردم و بهش خیره
شدم.
- آخه ما دعانویس میشناسیم؟
- ما نه، ولی حسام میشناسه!
- حسام کیه؟
- پسرعموم!
- پسرعموت از کجا دعانویس میشناسه؟
- برای خودش یه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان سایه جهنم | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: سيده کوثر موسوی، Mahla_Bagheri، Saghar و 8 نفر دیگر

Zahraa

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
203
امتیاز
78
سن
14
زمان حضور
12 روز 22 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هفتم
احسان بعد از پارک کردن ماشین، از ماشین پیاده شد. حسام به یه خونه ی نسبتا قدیمی و بزرگ اشاره کرد.
- اینجاست!
بعد به سمت خونه رفت و در زد. حسابی دلشوره گرفته بودم.حسام چند بار در زد ولی کسی در و باز نکرد.
- من به سامان زنگ زدم، گفت خونست که!
دوباره در زد که یه پسره که تقریبا همسن ما بود...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان سایه جهنم | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: سيده کوثر موسوی، Mahla_Bagheri، Saghar و 8 نفر دیگر

Zahraa

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
203
امتیاز
78
سن
14
زمان حضور
12 روز 22 ساعت 20 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هشتم
صدای شکستن چیزی از آشپزخونه اومد. نگاه ترسیده ای به احسان کردم. اونم وضعش از من بهتر نبود! از جام بلند شدم تا به سمت آشپزخونه برم که یه دفعه کابینتای آشپزخونه شروع به باز و بسته شدن کردن! از ترس قدمی به عقب برداشتم. احسان دستم و گرفت و گفت:
- بهتره امشب و اینجا نمونیم!
بعد دستم و کشید و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان سایه جهنم | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: Vahide.s.shefakhah، سيده کوثر موسوی، Mahla_Bagheri و 5 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا