خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Zahraa

مدیرآزمایشی‌ماورا + میکسرآزمایشی + پالایشگرآزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
مدیر آزمایشی
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
779
امتیاز واکنش
4,777
امتیاز
203
زمان حضور
94 روز 9 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان
نام رمان: آندریاس
نویسنده: زهرا بهشتی فر کاربر انجمن رمان ۹۸
ژانر: فانتزی، معمایی
ناظر: Vahide.s.shefakhah
خلاصه:

همیشه دنبال صلح و آرامش بود و برعکس همنوعانش که باعث آزار و اذیت انسان ها می‌شدند، او به انسان ها کمک می‌کرد. به راستی این پسر که بود؟ چه باعث می‌شد همنوعانش از او متنفر باشند؟ این ها سوالاتی بودند که مدام از خود می‌پرسید اما جوابی برای آن ها پیدا نمی‌کرد. اما آیا او می‌تواند هویت گمشده‌ی خودش را پیدا کند؟
#آندریاس
#زهرا‌بهشتی‌فر


داستان کوتاه رمان آندریاس | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: *~sarina~*، goli.e، Afsa و 26 نفر دیگر

Zahraa

مدیرآزمایشی‌ماورا + میکسرآزمایشی + پالایشگرآزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
مدیر آزمایشی
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
779
امتیاز واکنش
4,777
امتیاز
203
زمان حضور
94 روز 9 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
22222222222222222222222222222222222222c6a0de3a4ebf0a7c.png

مقدمه:
من کی هستم؟
این سوالی بود که او همیشه از خود می‌پرسید اما جوابی برایش پیدا نمی‌کرد. دائم درحال جدال با همنوعانش بود. همه‌ی افراد سرزمینش او را طرد کرده بودند و کسی او را قبول نداشت.
به راستی او چه کسی بود و به کجا تعلق داشت؟


داستان کوتاه رمان آندریاس | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: *~sarina~*، goli.e، Maria.na و 26 نفر دیگر

Zahraa

مدیرآزمایشی‌ماورا + میکسرآزمایشی + پالایشگرآزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
مدیر آزمایشی
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
779
امتیاز واکنش
4,777
امتیاز
203
زمان حضور
94 روز 9 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت اول
سرش را بالا آورد و به نوری که از خورشید ساطع می‌شد خیره شد. چشمانش به خاطر برخورد نور خورشید، کمی درد گرفت. لبخندی زد و به بچه‌هایی که روبرویش در پارک بازی می‌کردند خیره شد. همیشه آرزو داشت مانند انسان ها زندگی آرامی داشته باشد! بدون هیچ دردسری! از فکر خود لبخند دندانمایی زد. زیرا اگر همنوعانش از افکارش باخبر می‌شدند بی شک او را می‌کشتند! از روی نیمکت پارک بلند شد و بار دیگر با چشمان طلایی رنگش به اطرافش خیره شد. بهتر بود برگردد! از این موضوع کمی ناراحت بود زیرا از سرزمینش و افراد آن جا متنفر بود! دلش نمی‌خواست به جایی برگردد که مردمش فقط به خاطر تفریح همدیگر می‌کشتند و می‌خندیدند! یاد حرف پدرش افتاد که می‌گفت:
- آندریاس، تو برای زندگی توی این سرزمین بیش از حد پاک و معصومی!
برعکس بقیه تو تاحالا آزارت به یک مورچه هم نرسیده!
از به یادآوردن حرف پدرش لبخند کمرنگی روی لـ*ـبش شکل گرفت.
چشمانش را بست و از تنها قدرتش یعنی طی‌الارض استفاده کرد و به جایی که ازش متنفر بود، برگشت.
***
محکم به درختی که پشت سرش بود، برخورد کرد و روی زمین افتاد. صورتش از درد جمع شد. دیگر باید به این رفتارها عادت می‌کرد! البته همیشه از این که حریف آن ها نمی‌شد ناراحت بود! چشم به زمین دوخت. چند لحظه بعد صدای خنده‌ی مایکل دوستانش شنیده شد. آندریاس لـ*ـب هایش را با حرص روی هم فشرد. خدا می‌داند او چقدر از آن‌ها متنفر بود! چند دقیقه بعد مایکل و دوستانش از آن‌جا رفتند. این اتفاق کمی عجیب بود، زیرا مایکل و دوستانش هیچوقت به این سادگی دست از سر آندریاس بر نمی‌داشتند. سرجایش نشست و زانوهایش را بـ*ـغل کرد. همیشه نسبت به بقیه خیلی ضعیف تر بود! بدنش درد می‌کرد. دلش می‌خواست بلند شود و به خانه‌اش برود اما حوصله‌اش را نداشت.
نمی‌دانست چند دقیقه گذشت که با صدای مهربان کسی، به خود آمد.
- آندریاس، حالت خوبه؟
سرش را بالا آورد و به کسی که همیشه حمایتش می‌کرد خیره شد.
با چشمانی که غم در آن موج میزد به آتحان خیره شد. آتحان با دیدن او متوجه اتفاقی که برایش افتاده بود، شد. با عصبانیتی که سعی می کرد کنترلش کند،گفت:
-کار مایکله، مگه نه؟
آندریاس سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. آتحان با خشم زیر لـ*ـب گفت :
- به موقعش به حسابشون میرسم!
آندریاس از جایش بلند شد. دلش نمی‌خواست بیشتر از این ضعیف به نظر برسد. رویش را از آتحان برگرداند و شروع به قدم زدن کرد. صدای قدم‌های آتحان را پشت سرش می‌شنید.
-حالا چرا با طی‌الارض نمیری خونت؟
- قدم زدن رو بیشتر دوست دارم!
دیگر حرفی زده نشد. بعد از چند دقیقه آتحان که دید آندریاس دلش می‌خواهد تنها باشد از او خداحافظی کرد و از آن جا رفت. آندریاس با ذهنی مشغول شروع به قدم زدن کرد. همیشه دلش می‌خواست زندگی آرامی داشته باشد درست مانند انسان ها! آیا آرزوی بزرگی بود؟ سرش را تکان داد تا از شر این افکار مزاحم خلاص شود اما زهی خیال باطل! این فکرهای آزاردهنده دست از سرش برنمی‌داشتند!
-آندریاس!
سرجایش ایستاد. سرش را برگرداند تا ببیند چه کسی اورا صدا زده! با چشمان تیزش همه جا را زیرنظر گرفت. کسی در تاریکی ایستاده بود که اگر کسی دقت نمی‌کرد، او را نمی‌دید!
-تو کی هستی؟


داستان کوتاه رمان آندریاس | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: *~sarina~*، Afsa، goli.e و 23 نفر دیگر

Zahraa

مدیرآزمایشی‌ماورا + میکسرآزمایشی + پالایشگرآزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
مدیر آزمایشی
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
779
امتیاز واکنش
4,777
امتیاز
203
زمان حضور
94 روز 9 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دوم
کمی از تاریکی بیرون آمد. شنل مشکی رنگی پوشیده بود و چهره‌اش یک معما باقی مانده بود! لبخند مرموزی زد که از چشمان تیزبین آندریاس دور نماند.
- من کسی هستم که می‌خوام به تو کمک کنم.
چهره‌ی آندریاس متعجب شد و گفت:
-چه کمکی؟
فرد شنل پوش از تاریکی بیرون آمد و روبروی آندریاس ایستاد.
آندریاس با نگاه مشکوک به او خیره شده بود. صدای قدم‌های کسی که، به آن‌ها نزدیک می‌شد آمد. دختر مرموز عصبی نگاهی به اطراف کرد و گفت:
- الان فرصت مناسبی برای صحبت کردن نیست، بعدن میبینمت!
- یعن...
این‌را گفت و یک لحظه‌ی بعد خبری از او نبود‌! حتی نگذاشت آندریاس حرفش را کامل کند.
آندریاس با بهت به جای خالی او خیره شد.
- آندریاس چیزی شده؟
با تردید سرش را تکان داد و به سمت کسی که این حرف را زده بود، برگشت. مارسل روبرویش ایستاده بود.
سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد و گفت:
- نه چیزی نشده! چرا اومدی؟
مارسل نگاه مشکوکی به او کرد و گفت:
-هیچی فقط چون دیر کردی یکم نگرانت شدیم!
آندریاس با حرص نفس عمیقی کشید و گفت:
-مگه من بچه‌ام که نگرانم می‌شید؟
مارسل برای اینکه کمی اورا اذیت کند، لبخند معناداری زد و گفت:
- مگه بچه نیستی؟
آندریاس که از نقشه‌ی او با خبر شده بود، سعی کرد خونسردی خودش را کند.
مارسل در حالی که داشت به آسمان نگاه می‌کرد، گفت:
- زودباش بیا بریم! هوا داره تاریک میشه، خطرناکه!
این‌بار آندریاس دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و به سمتش دوید.
- مارسل دعا کن دستم بهت نرسه!
مارسل همانطور که با خنده فرار می‌کرد، گفت:
-مطمئنم دستت بهم نمی‌رسه!
آندریاس که به نفس نفس افتاده بود، سرجایش ایستاد.
مارسل که خسته شده بود، سر جایش ایستاد و به آندریاس خیره شد.
وقتی دید آندریاس به دنبال او نمی‌آید از شدت خستگی روی زمین نشست.
انگشتش را تهدید آمیز به سمت مارسل که با فاصله‌ی طولانی از او روی زمین نشسته بود، گرفت و گفت:
- شانس آوردی خسته شدم و وایستادم وگرنه زندت نمی‌ذاشتم!
مارسل، از هیجان خنده‌ی کوتاهی کرد و چیزی نگفت.
آندریاس در حالی که عرق روی پیشانی‌اش را پاک می‌کرد، گفت:
- حالا جدا از شوخی، برای چی اومدی دنبالم؟


داستان کوتاه رمان آندریاس | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Afsa، goli.e، Maria.na و 21 نفر دیگر

Zahraa

مدیرآزمایشی‌ماورا + میکسرآزمایشی + پالایشگرآزمایشی
کاربر V.I.P انجمن
مدیر آزمایشی
  
عضویت
19/7/21
ارسال ها
779
امتیاز واکنش
4,777
امتیاز
203
زمان حضور
94 روز 9 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت سوم
آندریاس از اینکه مارسل نگران او شده بود، کمی تعجب کرده بود زیرا از بین برادرانش فقط آتحان به فکر او بود و بقیه‌ی برادرانش او را دوست نداشتند! مارسل درحالی که از جایش بلند می‌شد، گفت:
- چرا دروغ...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



داستان کوتاه رمان آندریاس | zahraa کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: *~sarina~*، Afsa، goli.e و 20 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا