خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Mobina.85

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/7/21
ارسال ها
54
امتیاز واکنش
661
امتیاز
93
محل سکونت
کرمان
زمان حضور
2 روز 8 ساعت 50 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدا
نام رمان: در حوالی عشق و انتقام
نام نویسنده: Mobina.85 کاربر انجمن رمان ۹۸
نام ناظر: Mahla_Bagheri
ژانر:عاشقانه، تراژدی
خلاصه:
هیچ وقت چرخه زمانه به خواست ما نمی چرخه.
هیچ وقت اونی که تصور می کنیم پیش نمی یاد!
درست جایی که فکر می کنی زندگی قرار روی خوش خودش رو بهت نشون بده اونی که منتظرش بودی بشه، جلوی راهت هزارتوی مشکلات جوانه می زنه؛ و زندگی دختری از جنس مهربونی از تبار شیطنت را در آتش فروزان خود فرو می برد که پایان نامعلومی دارد...


در حال تایپ رمان در حوالی عشق و انتقام | Mobina.85 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: ~MoBiNa~، marjan.h، Narín✿ و 16 نفر دیگر

Mobina.85

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/7/21
ارسال ها
54
امتیاز واکنش
661
امتیاز
93
محل سکونت
کرمان
زمان حضور
2 روز 8 ساعت 50 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
زندگی همیشه با پا به دنیا گذاشتن آغاز نمی شود؛ بلکه گاهی با یک دیدار آغاز می شود، که همه چیز را تغییر می دهد.
با هر دَم و بازدَمت دود می کنی زندگیم را، و من!
بی خیال از همه چی!
خیر به چشمان توام!
شاید نگاه اولت که پر غرور بود مرا به دام انداخت!
یا شاید نگاه عاشقانه ات مرا از خود بیخود کرد.
نمی دانم!
فقط می دانم من اسیر چشمان سیاه تو شده ام!
و تو چنان محو بازی انتقام شده ایی که فراموش می کنی که من بی گنـ*ـاه تقاص می دهم.


در حال تایپ رمان در حوالی عشق و انتقام | Mobina.85 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، marjan.h، Narín✿ و 16 نفر دیگر

Mobina.85

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/7/21
ارسال ها
54
امتیاز واکنش
661
امتیاز
93
محل سکونت
کرمان
زمان حضور
2 روز 8 ساعت 50 دقیقه
نویسنده این موضوع
"آهو"

درحالی که می نشستم روی جدول کنار خیابون گفتم:
-اِی خدا لعنتت کنه اکبری اِی خدا کچلت کنه اِی...
هنوز داشتم می گفتم که نیکا با بی حوصلگی گفت:
-اِی خفه چقدر زر می زنی انگار چیشده.
بینیم رو با دستمال کاغذی پاک کردم و گفتم:
-خب منم می خوام برم همراهشون
نیکا همون جور که کله اش داخل گوشی بود گفت:
-حالا چرا داشتی اون اکبری بیچاره رو نفرین می کردی؟
آب بینیم رو بالا کشیدم و گفتم:
-دلم خواست.
ترمه که خستگی و بی حوصلگی از قیافه اش می بارید گفت:
-اااوووف پاشید گمشید بریم توام اینقدر عر نزن انگار بچه دوساله هست؛ که نمی تونه بدون پدرو مادرش صبر کنه یه مدت می ری خونه دوست بابات بعدم مامان و بابات برگشتن گمیشی میایی خونتون.
نیکا همون جور داشت یه چیزی توی گوشی اش تایپ می‌کرد گفت:
-راست می گه حالام بلند شو.
بلند شدم اول بچه هارو رسوندم بعدم خودم رفتم خونه.
خونه ما یه خونه ویلایی دوبلکس هست؛ که یه حیاط بزرگ که مثل باغ هست داره که کلی دختر و گل داره که من وقتایی حوصلم سر میره میام اینجا.
دسته کولم رو جابه جا کردم و با صدای بلند و رسایی گفتم:
- سلام من اومدم.
مامان روی مبل بزرگ داخل سالن نشسته بود گفت:
-سلام دخترم.
بابا هم که مشغول برگه های جلوش بود سرش رو بالا آورد و گفت:
-سلام جیگر بابا حالت خوبه؟
با کلافگی که ناشی از خستگی امروز دانشگاه بود گفتم:
-مرسی، من برم بالا لباس عوض کنم.
منتظر حرفی از جانب مامان و بابا نشدم؛
رفتم از پله ها بالا داخل اتاقم.
اتاقم مثل دختر بچه های پنج ساله هست تم اتاق از صورتی و سفید هست یه تـ*ـخت بزرگ و دونفر وسط اتاق به رنگ سفید و صورتی که یه عروسک گربه بزرگ ملوس سفید رنگ روش هست سمت چپ تـ*ـخت یه میزی هست که لپ تاپ و هدفونم روش هستن؛ سمت راست تـ*ـخت باز یه خرس خیلی خیلی بزرگه که من در برابر اش مورچه هستم یه پنچره خیلی بزرگم رو به حیاط روبه روی کمد بزرگ لباس هام هست میز آرایشم روبه روی تـ*ـخت هست که کلی روش لوازم آرایشی و عطر، ادکلن و اسپری هست بقیه عروسک هام هم از سقف آویزون هستن و در آخر یه گیتار گوشه دیوار کنار پنچره هست.
لباسم رو با یک تاپ و شلوار ست به رنگ مشکی عوض کردم. نشستم روی نرده ها چشم هام رو بستم و سر خوردم که نتونستم تعادلم حفظ کنم افتادم روی چیز سفت
-جات راحته؟
با چشم های بسته گفتم:
-یاخدا! مگه سنگم حرف می زنه؟
-سنگ چیه؟ چشماتو باز کن دیونه.
چشمامو باز کردم اِ اینکه آدمه از روش بلند شدم نگاش کردم اوووه لامصب عجب خوشگله چه چشمایی داره.
پسره با اخمای درهم گفت:
-خوردیم.
در حالی که از روش بلند میشدم گفتم:
-آشغال خور نیستم؛ بعدم تو کی هستی؟ تو خونه ما چی میخواهی؟
پسره بلند شد از روی زمین و با تمسخر گفت:
-خونه شما؟ یا آقای نکوهش، یادم باشه به آقای نکوهش بگم چه خدمتکارای بی ادبی داره.
حرصم گرفته بود از لحن حرف زدنش ولی خونسردی خودم رو حفظ کردم و گفتم:
-خدمتکار چیه؟ من دخترش هستم.
پسره کاملا جا خورده بود.
منم از اونجایی حوصله نداشتم یه تنه بهش زدم رفتم تو سالن نشستم که اون پسره هم اومد.
بابا با لبخند نگاهی به این پسره نگاه کرد و گفت:
-بشین سردار جان.
اوووه سردار!
سردار که یکی از دست هایش داخل جیب شلوار اش بود بیرون آورد و گفت:
-ممنون کاردارم باید برم فقط اومدم دنبال پرونده ای که بابا گفته بود.
بابا بلند شد از روی مبل گفت:
-الان برات میارم.
بابا رفت تا این پرونده ای که گفته بود رو بیاره.


در حال تایپ رمان در حوالی عشق و انتقام | Mobina.85 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، marjan.h، Narín✿ و 16 نفر دیگر

Mobina.85

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/7/21
ارسال ها
54
امتیاز واکنش
661
امتیاز
93
محل سکونت
کرمان
زمان حضور
2 روز 8 ساعت 50 دقیقه
نویسنده این موضوع
گوشیم زنگ خورد آرتا بود با ذوق تماس رو وصل کردم و گفتم:
-سلام عزیزم.
-سلام خانمم، حالت خوبه؟
یه تیکه از موهام رو به دست گرفتم تا باهاش بازی کنم گفتم:
-مرسی خوبم تو چطوری؟
-تو خوب باشی منم خوبم. بابات اینا کی میرن؟
با ناراحتی گفتم:
-شب ساعت ۱۱.
-خوبه توام ناراحت نباش.
-باشه عزیزم.
-فعلا کاری نداری.
-نه خدافظ.
-خدافظ.
گوشیو قطع کردم. دیدم سردار داره با پوزخند نگام میکنه
دلم میخواست بلند شم برم یه سیلی محکم بزنم تو صورتش تا درست شه.
بابا اومد یه سری برگ داد به سردار.
سردار با لبخند رو به بابا گفت:
-ممنون اگه کاری ندارید من برم؟
بابا دستش رو داخل جیب شلوار اش فرو کرد گفت:
-خواهش پسرم خدافظ.
سردار دستش رو برای دست دادن به بابا جلو آورده بود و دست میداد گفت:
-خدافظ.
مامان از پله ها اومد گفت:
-آهو بلندشو وسایل هاتو جمع کن.
-چشم.
بلند شدم رفتم تو اتاقم شروع کردم جمع کردن.

"سردار"

دختره پرو یاخدا من چطوری اینو شش ماه تحمل کنم؟ قطعا مامان نمی زاره برم خونه خودم.
بیخیال اینا امشب رو بگو که باید برم دنبالش.
راستی اسمش چی بود؟ آهان بابا گفت آهو.

***
همونجور که با پا هام خط های فرضی می کشیدم گفتم:
-بهتر بریم، پدر و مادرت هم که رفتن.
آهو با لحن نه چندان خوبی گفت:
-یعنی من الان باید همراه تو بیام؟
با کلافگی گفتم:
-بله.
آهو دستی گوشه شالش کشید و گفت:
-پس ماشینم چی؟
اووووف این چقدر حرف میزنه با بی حوصلگی گفتم:
-می فرستم بیارنش شما بفرمایید.
آهو رفت.
عه دختره پرو چمدونش رو گذاشت من براش ببرم.
آهو سرش رو چرخوند و گفت:
-چرا وایستادی بیا دیگه!
منم از روی ناچاری چمدونش رو برداشتم رفتم سوار ماشین شدیم روندم سمت خونه در و با ریموت باز کردم. ماشین رو پارک کردم؛
پیاده شدیم باز چمدون آهو رو برداشتم رفتیم داخل.
مامان و بابا تو سالن نشسته بودن
آهو خیلی خانمان گفت:
-سلام.
بابا با لبخند بزرگی گفت:
-سلام دخترم.
مامانم که با لحن خشک و سردی گفت:
-سلام.
با خستگی گفتم:
-سلام... مامان بی‌زحمت به یکی بگو چمدون ایشون رو ببر اتاقشون.


در حال تایپ رمان در حوالی عشق و انتقام | Mobina.85 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، marjan.h، Narín✿ و 16 نفر دیگر

Mobina.85

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/7/21
ارسال ها
54
امتیاز واکنش
661
امتیاز
93
محل سکونت
کرمان
زمان حضور
2 روز 8 ساعت 50 دقیقه
نویسنده این موضوع
اصلا از اومدن این دختر خوشحال نبودم و ازش بدم میومد چون اونم یه دختر بود با شقایق هیچ فرقی نمی‌ کرد اَه بازم شقایق.
سری تکون دادم تا از فکرش در بیام.
بابا که روزنامه دستش رو ورق می زد گفت:
-کجایی پسر؟ سه ساعته دارم صدات می زنم.
-ببخشید حواسم نبود.
بابا روزنامه اش رو روی میز روبه روش گذاشت و گفت:
-سردار جان آهو یه مدت اینجاست...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان در حوالی عشق و انتقام | Mobina.85 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: ~MoBiNa~، mahan.fatemeh87، marjan.h و 18 نفر دیگر

Mobina.85

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/7/21
ارسال ها
54
امتیاز واکنش
661
امتیاز
93
محل سکونت
کرمان
زمان حضور
2 روز 8 ساعت 50 دقیقه
نویسنده این موضوع
با بچه ها رفتیم تو کلاس نشستیم امروز قرار بود استاد جدید بیاد.
الانم درحال نقاشی کردن روی برگه جلوم بودم و آهنگم می خوندم که یه دفع صدای کل کلاس خوابید ولی من همچنان در حال خوندن و نقاشی کشیدن بودم.
یه دفع یه چیز تیز رفت تو پهلوم که از سوزش پهلوم جیغ بنفشی کشیدم
-جیغ
بعدم نمی دونم چیشد که از روی صندلی افتادم روی زمین
-ای الهی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان در حوالی عشق و انتقام | Mobina.85 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: ~MoBiNa~، mahan.fatemeh87، marjan.h و 17 نفر دیگر

Mobina.85

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/7/21
ارسال ها
54
امتیاز واکنش
661
امتیاز
93
محل سکونت
کرمان
زمان حضور
2 روز 8 ساعت 50 دقیقه
نویسنده این موضوع
نیکا دست شو زد زیر چونش با لحن چندش آوری گفت:
-عه پسر به اون جیگری چرا نفرینش می کنی
آرسین یکی زد پس کله نیکا و گفت:
-چشمها تو درویش کن خجالت بکش عشقت اینجا نشسته از اون تعریف می کنی!
از روی صندلی بلند شدم کولم رو برداشتم گفتم:
- کمتر زر بزنید بیایید بریم یه چیزی بخوریم.
خودمم بلند شدم رفتم اونا هم مثل جوجه اردک زشت دنبالم بودن...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان در حوالی عشق و انتقام | Mobina.85 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: ~MoBiNa~، mahan.fatemeh87، marjan.h و 17 نفر دیگر

Mobina.85

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/7/21
ارسال ها
54
امتیاز واکنش
661
امتیاز
93
محل سکونت
کرمان
زمان حضور
2 روز 8 ساعت 50 دقیقه
نویسنده این موضوع
خاتون دستی به پر روسر ساده آبی رنگش کشید، لبخند شیرینی زد گفت:
-پس دخترم بی زحمت کمک لاله سالاد درست کن.
لبخند دندون نمایی زدم که سی و دوتا دندونم معلوم می شد گفتم:
-ای به چشم تپلی جونم.
نشستم کنار لاله شروع کردیم سالاد درست کردن
همونجور که خیار سبزه توی دستم رو پوست می کردم گفتم:
-لاله؟ چند سالته؟
لاله با لحن آروم و شیرینی گفت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان در حوالی عشق و انتقام | Mobina.85 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: ~MoBiNa~، mahan.fatemeh87، marjan.h و 15 نفر دیگر

Mobina.85

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/7/21
ارسال ها
54
امتیاز واکنش
661
امتیاز
93
محل سکونت
کرمان
زمان حضور
2 روز 8 ساعت 50 دقیقه
نویسنده این موضوع
پوزخندی زد و مثل خودم خونسرد گفت:
-به همچنین.
قاشق رو نزدیک دهنم بردم گفتم:
-پس غذات رو کوفت کن.
به خوردنم ادامه دادم که سنگینی نگاهشون حس کردم سرمو آوردم بالا گفتم:
-نگاه داره؟
سردار با تک خنده مسخره ایی گفت:
-دیدن خر صفا داره.
حرصم گرفته بود ولی حالتم رو حفظ کردم و گفتم:
-خب خوبه هر روز اون خر رو جلو آینه می بینی.
قشنگ معلوم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان در حوالی عشق و انتقام | Mobina.85 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: ~MoBiNa~، mahan.fatemeh87، marjan.h و 16 نفر دیگر

Mobina.85

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/7/21
ارسال ها
54
امتیاز واکنش
661
امتیاز
93
محل سکونت
کرمان
زمان حضور
2 روز 8 ساعت 50 دقیقه
نویسنده این موضوع
رفتیم دنبال نیکا اون رو هم سوار کردیم توراه کلی رقصیدیم.
رفتیم اول شهر بازی پسراهم اومدن کلی بازی کردیم تا ساعت ۸، ساعت ۸ رفتیم رستوران یه میز ۶ نفر انتخاب کردیم نشستیم که گارسون اومد سفارش غذا گرفت و رفت.
آرتا دستی به صورت اش کشید و گفت:
-بعدش کجا بریم؟
آرسین با نمکدون روی میز بازی می‌ کرد گفت:
-بام چطوره؟
همه موافقت کردیم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان در حوالی عشق و انتقام | Mobina.85 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، mahan.fatemeh87، marjan.h و 16 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا