خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Sarababaiy

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/21
ارسال ها
45
امتیاز واکنش
791
امتیاز
108
سن
20
زمان حضور
2 روز 18 ساعت 46 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت نهم
" سهراب"
-‌ باید یک مدت کنار آرام باشی، اون دختر کار بلدیه همه ی چمو خم کارو میدونه، یکم که پیش اون باشی خیال منم راحت تره برای خودتم خوبه. یکم که آروم تر شد برو ببین نقشش چیه؟
-‌ ولی.....
- می تونی بری.
انقدر لحنش جدی و محکم‌بود که دیگه حرفی نزدم. بلند شدم رفتم تو اتاقم، قبل از اینکه برم تو اتاقم چشمم به در بسته اتاق آرام...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان یغماگر جانم | Sarababaiy کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Zahraa، Abolfazl1386، marjan.h و 19 نفر دیگر

Sarababaiy

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/21
ارسال ها
45
امتیاز واکنش
791
امتیاز
108
سن
20
زمان حضور
2 روز 18 ساعت 46 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دهم
"سهراب"
بی هیچ حرفی دنبال آرام راه افتادم یکم دلهوره داشتم، کاری که قرار بود بکنم خیلی ریسکش بالا بود، خیلی بالا. بار اولم نبود، اما نمی دونم چرا این دفعه این قدر دگرگون بودم، سعی می‌کردم آروم باشم؛ اما انگار زیاد موفق نبودم.
-‌ مواظب باش کسی نیاد.
آرام یک چیری از تو کولش در آورد و گذاشت رو سرامیکا، چند ثانیه بعد دوتا سرامیک...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان یغماگر جانم | Sarababaiy کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Zahraa، Abolfazl1386، Meysa و 19 نفر دیگر

Sarababaiy

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/21
ارسال ها
45
امتیاز واکنش
791
امتیاز
108
سن
20
زمان حضور
2 روز 18 ساعت 46 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت یازدهم
چند ثانیه بعد محمد نقشه کامل ساختمون رو برای آرام فرستاد؛ میشد گفت آرام‌تو این تایم مردو زنده شد. یک صفحه گیج کننده بود، آرام خیلی با دقت بهش نگاه کرد و بعد به سمت دیوار رفت دستشو رو یکی از سنگا گذاشت و فشار داد، دیوار عقب رفت این دختر چشم نامرئی داشت، چکار داشت میکرد یک راه پله جلومون بود. آرام برگشت سمتم
- این راه پله می...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان یغماگر جانم | Sarababaiy کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Zahraa، Abolfazl1386، Meysa و 18 نفر دیگر

Sarababaiy

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/21
ارسال ها
45
امتیاز واکنش
791
امتیاز
108
سن
20
زمان حضور
2 روز 18 ساعت 46 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دوازدهم
به سمتش رفتم قبل از اینکه حرفی بزنم دستمو کشید و بـ*ـغلم کرد هیچ حرکتی نکردم، یکم که گذشت حلش دادم عقب و از خودم جداش کردم.
-‌ خوبی؟
-‌ میبینی که.
توقع این لحن رو نداشت، شاید می‌خواست به خاطر کارش تشکر کنم؛ اما نکردم.
-‌ خوبه سوارشو بریم.
توکل مسیر هیچ کدوم حرفی نزدیم، انگاری زیادی تو پرش خورده بود؛ چون محال بود انقدر ساکت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان یغماگر جانم | Sarababaiy کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Zahraa، Abolfazl1386، Meysa و 19 نفر دیگر

Sarababaiy

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/21
ارسال ها
45
امتیاز واکنش
791
امتیاز
108
سن
20
زمان حضور
2 روز 18 ساعت 46 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت سیزدهم
رو تـ*ـخت دراز کشیدم و به مامان زنگ‌ زدم، هنوز چند تا بوق نخورده بود که جواب داد:
-‌ آرام معلوم هست کجایی؟
صداش بغض داشت، ازم دلگیر بود حق داشت، دو شبه که ازش خبری نگرفتم
- ‌سلام مامان جان.
- ‌خوبی؟
- ‌خوبم مامان تو خوبی؟
خوب نبودم، واضح بود، و مامان چه خوب اینو فهمید
- چرا دروغ میگی آرام؟
سعی کردم بخندم و آروم باشم تا دلش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان یغماگر جانم | Sarababaiy کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Zahraa، Abolfazl1386، Meysa و 18 نفر دیگر

Sarababaiy

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/21
ارسال ها
45
امتیاز واکنش
791
امتیاز
108
سن
20
زمان حضور
2 روز 18 ساعت 46 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت چهاردهم
-‌ کارن این رفتارت چی رو ثابت میکنه؟
همین طوری که میرفت سمت اتاقش جواب داد:
- کاره دیگه آرام.
آخ کارن آخ! این بی تفاوتیت آخرش منو دیونه می‌کنه.
-‌ هنوز از اون قضیه ناراحتی؟
در اتاقو باز کرد وارد اتاق شد
- حالا حالاها یادم نمیره.
جلوش ایستادم و مانع حرکتش شدم.
-‌ می دونی که جنس نمیفروشم یادت رفته، کارن این کارو نکن.
- تو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان یغماگر جانم | Sarababaiy کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Zahraa، Abolfazl1386، Meysa و 18 نفر دیگر

Sarababaiy

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/21
ارسال ها
45
امتیاز واکنش
791
امتیاز
108
سن
20
زمان حضور
2 روز 18 ساعت 46 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت پانزدهم
(خانم شما)
از کنارش رد شدم. تعجب کرده بود، نه تنها اون بلکه همه ی آدماش تعجب کرده بودن و این چیزی بود که تو چهرشون خیلی واضح بود. رو مبل نشستم تا فرخی بیاد. سهراب کنارم نشست و پسرا پشت سرمون ایستادن به محض اومدنش صدای مزخرفشو شنیدم، صدای بم و ضخیم. یک مرد چهل و هشت که قصد پیر شدن نداشت، چند تا چروک ریز کنار پلکش افتاده...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان یغماگر جانم | Sarababaiy کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Zahraa، Abolfazl1386، Meysa و 18 نفر دیگر

Sarababaiy

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/21
ارسال ها
45
امتیاز واکنش
791
امتیاز
108
سن
20
زمان حضور
2 روز 18 ساعت 46 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت شانزدهم
به محض ورودم علیرضا رو دیدیم که به سمتم‌ اومد.‌ سهراب مستقیم رفت تو اتاقش.
-‌ خوبی؟
-‌ کارن کجاست؟
علیرضا بازومو گرفت و منو به سمت در برد.
-‌ بیخیال کارن شو آرام.
سوار ماشین‌ شدیم. تمام مسیر سرمو‌به شیشه تکیه دادم و چشام‌ بسته بود. علیرضا خیلی خوب می‌ دونست که الان واقعا نیاز به سکوت دارم. ماشین که ترمز کرد چشمامو‌باز...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان یغماگر جانم | Sarababaiy کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Zahraa، Abolfazl1386، Meysa و 18 نفر دیگر

Sarababaiy

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/21
ارسال ها
45
امتیاز واکنش
791
امتیاز
108
سن
20
زمان حضور
2 روز 18 ساعت 46 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هفدهم
یک ماه بعد
امتحانات شروع شده بود و مشغول درس خوندن بودم. تا جایی که می‌شد خودمو سرگرم‌ درس خوندن کرده بودم. یک ماه آرومی بود؛ حداقل این‌که درو بر ویلای کارن نبودم و از کیارش هم خبری نبود.
دستم به پیشونیم بود و برای آخرین بار صفحه آخر رو خوندم؛ داشتم کتابو میبستم که صدای در اتاق اومد. کتابو رو میز گذاشتم و گفتم که بیاد تو،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان یغماگر جانم | Sarababaiy کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Zahraa، Abolfazl1386، Meysa و 18 نفر دیگر

Sarababaiy

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/21
ارسال ها
45
امتیاز واکنش
791
امتیاز
108
سن
20
زمان حضور
2 روز 18 ساعت 46 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هجدهم
صبح زود بیدار شدم، می‌شد گفت کلا سه ساعت خوابیدم‌. بلند شدم و اول از همه رفتم سراغ اولین مشکلم بعدم رفتم‌ پایین. مامان رو کاناپه نشسته بود منو که دید بلند شد و اومد سمتم
-‌‌ پس بالاخره رفتنی شدی؟
یک لبخند زد و گفت:
-‌‌ دلم نمیاد ولت کنم
-‌‌ امیدوارم بهت خوش بگذره، نگران منم‌ نباش، علیرضا این‌جا پیش من هست، محمدم هست.
بـ*ـغلم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان یغماگر جانم | Sarababaiy کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Zahraa، Abolfazl1386، Meysa و 18 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا