خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Sarababaiy

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/21
ارسال ها
36
امتیاز واکنش
433
امتیاز
63
سن
19
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 56 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدا
نام رمان:یغماگر جانم
نام نویسنده: سارا بابایی کاربر انجمن رمان ۹۸
نام ناظر: Narín✿
ژانر: عاشقانه، اجتماعی، معمایی، جنایی-پلیسی
خلاصه: آرام بودن سخت است وقتی آرام بودن را نیاموخته بودی
سخت است وقتی تمام تلاشت برای آرامش بی نتیجه است
آرام بودن سخت است وقتی از دست دادن را یاد گرفته‌‌ای وقتی بی قلب زندگی کردن را یادگرفته‌ای وقتی دل کندن را یاد گرفته‌ای بی پناه بودن را...
نامم آرام بود اما فقط نامم آرام بود...
نامم آرام بود در جایی پر از ناآرامی
من فقط نامم آرام بود...


در حال تایپ رمان یغماگر جانم | Sarababaiy کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Meysa، Elia، سيده کوثر موسوی و 19 نفر دیگر

Sarababaiy

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/21
ارسال ها
36
امتیاز واکنش
433
امتیاز
63
سن
19
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 56 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه: زندگی همیشه با تولد شروع نمیشه گاهی با یک دیدار شروع میشه، یک دیدار غیر منتظره دیداری که همه چیرو تغییر میده. دیداری که امید داری که شاید بتونه بشه همون نوری که هر چند کم ولی بتونه زندگی تاریکی که توش دست و پا میزنی رو روشن کنه.
این باربر خلاف قاعده بازی شروع کردم، این بار اونجوری بازی میکنم که فکر میکنم درسته بی هیچ ترسی؛ فارغ از همه چیزهایی که نداشتم این بار فقط به اون چیزی که می‌خوام فکر میکنم؛ مهم نیست آخرش چی بشه این بار فقط آرامش قلبی خودم مهمه؛ برای یک بار در زندگی پایان مهم نیست مسیری که میرفتم مهم بود هر چند که اگر راهی که میرفتم بی پایان باشد...


در حال تایپ رمان یغماگر جانم | Sarababaiy کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Meysa، Elia، سيده کوثر موسوی و 18 نفر دیگر

Sarababaiy

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/21
ارسال ها
36
امتیاز واکنش
433
امتیاز
63
سن
19
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 56 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت اول
" آرام"
هنوز نیم ساعت از تایم کلاس مونده بود گوشیم مدام زنگ می‌خورد و حدس این‌که کی پشت خطه زیاد سخت نبود؛ سعی کردم حواسم رو به کلاس جمع کنم؛ اما مطالب نه جالب بود و نه جدید، حداقل برای من این‌طوری بود.
چشم دوخته بودم به پنجره نم بارون میبارید؛ خدا کنه تا کلاس تموم میشه بند بیاد چون اصلا دلم نمی خواد بیخودی خیس بشم با جمله خسته نباشید استاد بلند شدم و مشغول جمع کردن وسایلم شدم؛ اولین نفر بودم که قصد رفتن کردم اما دم در استاد صدام زد امروزم بازم همون حرفای همیشگی رو قرار بود بشنوم.
-‌ بله استاد؟
- چند لحظه تشریف داشته باشید.
- ‌یکم عجله دارم.
- زیاد طول نمیکشه.
کنار در ایستادم تا بقیه بچه ها خارج بشن. اصلا حوصله حرف زدن نداشتم اونم حرفایی که هزار بار شنیده بودم. بعد از رفتن بچه ها چند قدم بهش نزدیک شدم و دست به سـ*ـینه مقابلش ایستادم.
-‌ خانم‌ همایون صحبت‌های ما دفعه قبل نیمه موند یادتون هست؟
بعد از دوساعت حرف زدن میگه نیمه موند خدایا صبر بده.
-‌ من دفعه‌ قبل کامل براتون توضیح دادم.
- مقاومت شما برای چیه خانم همایون؟
سوالی بود که هر بار می‌پرسید و من جوابی براش نداشتم اگرهم داشتم برای دیگران منطقی نبود. نفسی عمیق کشیدم و دستام رو انداختم پایین.
-‌ خواهش میکنم تموم کنید این بحث رو.
- چرا لج میکنی؟ وقتی استعدادش رو داری چرا استفاده نکنی؟ سر این کلاس ها نشستن برای تو چه فایده‌ای داره وقتی مطلب تازه‌ای ندارم که بهت بگم‌ چطور می‌تونم استادت باشم؟
چشمام رو کمی ریز کردم و مستقیم تو چشماش نگاه کردم‌.
-‌ حضور من در کلاس شما رو آزار میمیده
- اصلا این‌طوری نیست؛ من میگم تو می‌تونی مفید باشی من...
پریدم وسط حرفش چون واقعا بحث داشت کسل کننده می‌شد و دلم نمی خواست بهش بی احترامی کنم
-‌ استاد من عجله دارم میشه برم؟
یک نفس عمیق کشید و زیر لـ*ـب گفت «بفرمایید» به محض این‌که از کلاس خارج شدم تماس رو وصل کردم.
- ‌وقتی جواب‌ نمیدم یعنی دستم بنده یعنی نمی تونم صحبت کنم و با پشت سر هم زنگ زدن تاثیری نمیزاره.
- کجایی آرام؟
نفسمو صدا دار بیرون دادم و بی حوصله گفتم:
-‌ ‌دانشگاه بودم ولی الان دارم میرم خونه چی شده؟
چه سوال احمقانه‌ای معلوم بود چیزی شده؛ معلوم بود چیزی می‌خواد وگرنه چرا باید به من زنگ بزنه.
- میام خونه باهات صحبت می‌کنم فقط می‌خواستم‌ مطمئن بشم هستی
- ‌باشه.
سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت خونه کل مسیر فکرم درگیر بود؛ حرفای مدنی از ذهنم بیرون نمیرفت خیلی سخته که با یک حرف درست و منطقی مخالفت کنی. وقتی رسیدم خونه ماشین کارن رو ندیدم؛ بعید بود با اون همه عجله هنوز نیومده بود.
در زدم و منتظر شدم تا در رو باز کنن مهتاب با چهره‌ای خندان درو باز کرد.
-‌ سلام خانم
همین طور که سرم پایین بودگفتم:
- ‌مامان کجاست؟
- تو اتاقشون هستن.
راه افتادم سمت اتاقم، ذهنم به قدری درگیر بود که اصلا حوصله کارن رو نداشتم اونم وقتی معلوم بود باز چی ازم می‌خواد؛ مانتو شلوارم رو در آوردم و لباس راحتی پوشیدم چندتا نفس عمیق کشیدم تا شاید ذهنم یکم آروم بشه قبل از اینکه برم بیرون مامان رو دیدم که دم در ایستاده بود.
‌- سلام دردانه
مثل همیشه بود خندون و مهربون، آدم از دیدنش انرژی میگرفت و من و کارن چقدر خوش شانس بودیم که اون رو تو زندگیمون داشتیم.
-‌ سلام مامان خوبی؟
لبخندی به نشانه‌ی خوب بودن زدو سوالی به چشام نگاه کرد
- کارن زنگ زد گفت ناهار میاد خونه تو خبر داشتی؟
- ‌آره بهم زنگ‌ زد.
مامان اومد رو تـ*ـخت نشست و طبق روال همیشگی دوتا زد رو پاش منظورش رو فهمیدم؛ رفتم پیشش و سرم رو پاش گذاشتم. موهامو نوازش میکرد و من مثل غرق آراشم شدم وجود اون تو بدترین شرایط حال رو خوب می‌کرد.
-دانشگاه چطور بود؟
-‌ مثل همیشه باز استاد مدنی حرفای تکراری رو شروع کرد و اعصابم رو بهم ریخت
- چرا یک بار به حرفاش فکر نمیکنی؟
کاش میشد بگم؛ میشد بگم همیشه به حرفاش فکر میکنم میشد بگم حرفاش درسته اما نمیشد.
-‌ مامان ما قبلا در مورد این موضوع صحبت کردیم.
- خودت رو پاسوز کارن نکن.
قبل از این‌که جوابی بدم مهتاب اومد و خبر اومدن کارن رو داد؛ هر دو بلند شدیم تا بریم بیرون کارن رو کاناپه نشسته بود و سیگار مخصوصش رو میکشید مثل همیشه بود؛ مغرور،خشن با کمی اخم؛ کت و شلوار مشکی پوشیده بود طبق روال همیشه خوش پوش و مرتب بود. من روبه روش نشستم و مامان رفت بگه تا میز رو آماده کنن؛ تو این مدت نه من حرفی زدم نه اون.
سر میزهمه ساکت بودیم نمی دونم این قانون نانوشته که همیشه باید سر میز ساکت بود رو کی وارد زندگی ما کرده بود اما انگار همه ازش لـ*ـذت میبردن؛ بعد ناهار کارن رفت تو اتاقش و گفت که بعد از این‌که غذا خوردم برم پیشش.
دوتا تقه به در زدم و وارد شدم؛ سرش تو پایین بود و رو میزم پر از برگه بود.
-‌ کارم داشتی؟
اشاره کرد بشینم رو نزدیک‌ترین صندلی کنارش نشستم.
- صبح بیا ویلا
- ‌چرا؟
- نیم ساعت باهات کار دارم.
-‌ چی شده؟
- برای پس فردا یک سیستم باید حدوداً نیم ساعت در اختیارمون باشه؛ فردا بیا چک کن کار سختی نیست.
- ‌ساعت چند؟
- میفرستم دنبالت.
- ‌باشه دیگه چیزی نیست؟
سرش رو بلند کرد و مستقیم تو چشمام نگاه کرد. این نگاه رو میشناختم؛ یک نگاه مصمم با جذبه و کمی خشن.
-‌ چرا پیش من ناآرومی؟
امروز فقط همین یک‌ بحث کم‌ داشتم بعضی روزا واقعا مسخره میگذره. سعی کردم آروم باشم چشمام رو برای چند ثانیه بستم و هم زمان با باز کردن چشمام نفسی عمیق کشیدم.
-‌ ‌این‌طوری نیست.
متوجه کلافگیم شده بود و این عجیب نبود برای کسی که بزرگم کرده.
-‌ چرا هست؛ دوست نداری پیشم باشی اینو میفهمم.
دستمو به سرم گرفتم تا شاید بفهمه که باید بحث رو تموم کنه. همون طور که دستم به سرم بود گفتم:
-‌ ‌بیخیال امروز اصلا وقتش نیست.
لحن صداش تغییر کرد و تن صداش بالا رفت.
-‌ پس وقتش کیه؟
دستمو از سرم برداشتم و مستقیم تو چشماش نگاه کردم درست مثل خودش مصمم و جدی
-‌‌ میشه برم؟
چند ثانیه بی حرف تو چشمام نگاه کرد بعد دوباره سرش رو انداخت پایین.
-‌ ‌برو.
بی هیچ حرف دیگه‌ای بلند شدم و رفتم تو اتاقم یک دوش گرفتم و دراز کشیدم رو تـ*ـخت که اگه شد یکم بخوابم؛ قبل از خواب یک پیام به محمد دادم چند ثانیه منتظر جواب شدم اما خبری نشد. چشم رو بستم زیاد طول نکشید که خوابم برد.
کارن ساعت نه زنگ زد و گفت که حاضر بشم؛ لوازم ها رو جمع کردم و نیم ساعت بعد راننده کارن اومد دنبالم؛ امروز قرار بود روز کسل کننده‌ای بشه و این از همین اول صبحی مشخص بود.


در حال تایپ رمان یغماگر جانم | Sarababaiy کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Meysa، Elia، سيده کوثر موسوی و 18 نفر دیگر

Sarababaiy

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/21
ارسال ها
36
امتیاز واکنش
433
امتیاز
63
سن
19
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 56 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دوم
سهراب"
یک هفته‌ای می‌شد که وارد گروه کارن شده بودم، کار کردن تو این گروه سخت بود اونم وقتی همه‌ی افرادی که تو این گروه بودن حتی با خودشون هم مشکل داشتن.
تو این مدت که اینجا بودم هیچ کاری بهم نداده بودن، کارن میگفت هنوز زوده و این موضوع طبیعی بود. امروز بعد از یک هفته انتظار قرار شد نقشه یک ویلا رو بهم نشون بده تا با محمد برم‌اونجا.
رو تـ*ـخت دراز کشیده بودم و دستم رو چشمام بود که با صدا در از فکر بیرون اومدم. همزمان با بلد شدن من در باز شد و محمد وارد اتاق شد، میشد گفت نرمال ترین فرد تو گروه محمد بود.
-‌‌ چی شده محمد؟
یک دستش به در بود و با دست دیگش به بالا اشاره کرد.
بلند شو باید بریم‌ بالا.
تعجب کردم؛ آخه این تو برنامه نبود و کسی چیزی به من نگفته بود.
-‌ چیزی شده؟
-‌ کارن خواستت.
-‌‌ باشه الان میام.
اول محمد رفت و پشت سر اونم من راه افتادم. طبقه سوم در یک اتاق باز بود، باهم وارد اون اتاق شدیم. یک اتاق تقریبا هشتاد متری، یک طرف کلا کمد دیواری بود و طرف دیگه یک میز، یک‌دست مبل راحتی هم اونجا بود و مثل تمام اتاقای این خونه پرده‌های تیره داشت و کم‌ نوربود؛ انگار آدمای این خونه به تاریکی عادت داشتن. کارن تو اتاق به دیوار تیکه داده بود و سیگار میکشد و یک دختر پشت سیستم بود. یعنی اونم برای کارن کار می‌کرد؟ چهره‌اش رو واضح نمی‌دیدم، نیم رخش به من بود. قبل از این‌که فرصت فکر کردن پیدا کنم صداش رو شنیدم.
-‌ ‌وصل شد.
کارن از دیوار فاصله گرفت و همون طور که به سمت در میرفت گفت:
-‌‌ خوبه؛ همه چیز رو برای سهراب و محمد توضیح بده.
با این حرف کارن محمد رفت سمت همون دختره منم پشت سرش رفتم، خود کارن هم رفت بیرون. محمد یک سمت و منم یک سمت دیگه وایستادم. به محض این‌که بهش نزدیک شدم بوی عطرش رو حس کردم؛ یک عطر تلخ و سرد. وقتی کنارش ایستادم سرش رو گرفت بالا و یک نگاه بهم کرد؛ یک نگاه سرد و مغرورانه، چشماش یکم از چشمای کارن کم‌ رنگ ‌تر بود و حالت چشماش کشیده بود و نافذ، صورتی سفید و گرد با موهایی خرمایی که از زیر شالش بیرون اومده بود. هیچ آرایشی روی صورتش نبود، میشد گفت همه‌ی زیبایی که داشت واقعی بود، کاملا واقعی. قلبم تند تند میزد و این طبیعی نبود.
بدون هیچ حرفی دوباره سرش رو برگردوند سمت سیستم و یک پوزخند زد؛ اول متوجه دلیل این پوزخند نشدم ولی بعد از شنیدن حرفی که به محمد زد علت این کارش رو فهمیدم.
-‌‌‌ قربانی جدیده؟
محمد همین طور که نگاهش به صفحه مانیتور بود جواب داد:
-‌ نه تو ویلا می‌مونه.
دیگه هیچ حرفی گفته نشد و من دگیر حرفی که زده شده بود.
نیم ساعتی بود که با سیستم درگیر بود بعد یکم‌ متمایل شد سمت محمد و یک‌ سری چیزارو براش توضیح داد. صداش آروم بود و رسا و در عین حال یک جدیت خاصی تو صداش بود.
-‌ ‌سه طبقه اول با یک سیستم کنترل میشن و بقیه سیستم ها با هم، سیستم طوریه که من نهایتا۳۰ ثانیه بتونم خاموشش کنم و شما باید تو این مدت برسین طبقه سوم، سیستم اونجارو می‌تونم تا یک ربع کنترل کنم ولی با حرفایی که کارن میزد...
از‌این‌که همش مخاطب حرفاش محمد بود عصبی شدم؛ انگار اصلا من رو نمی‌دید اخمام رفت تو هم و پریدم وسط حرفش
-اگه با من مشکل داری من برم بیرون چون روی صحبتات فقط با محمده.
انگار توقع این حرکت رو نداشت؛ با تعجب نگام کرد اما خیلی زود تعجب جاش رو به خونسردی داد و دوباره برگشت سمت محمد، لحن صدام با وجود این‌که تلاش می‌کردم آروم باشه اما عصبی بود.
-‌ ‌خودت رو انقدر مهم می‌دونی که فکر کردی باهات مشکل دارم.
با این حرفش دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم؛ چشمام رو برای چند ثانیه بستم و یک نفس عمیق کشیدم اما فایده نداشت، چون اصلا آروم نشدم. دسته‌ی صندلی رو گرفتم و برش گردوندم سمت خودم چشمام رو ریز کردم و مستقیم تو چشاش نگاه کردم و صدام کمی رفته بود بالا و خوب میدونستم‌ حالا حالا‌ها آروم‌نمی‌شم.
-‌ با خودت فکر کردی کی هستی که به خودت اجازه میدی با من صحبت کنی اینطوری صحبت کنی؟
قبل از این‌که هر کاری بکنم بلند شد و حلم داد عقب، چهرش اصلا به خونسردی چند دقیقه قبل نبود و تنها چیزی که تو چهرش بود عصبانیت بود.
-‌ توچطور این‌قدر به خودت جرئت دادی؟ روزی که اومدی تو گروه جایگاهت رو بهت نشون ندادن؟
هم زمان با گفتن آخرین کلمش دوباره محکم به قفسه سـ*ـینم زد؛ بی نهایت عصبی شده بودم و میدونستم اگه سکوت کنم حالم خیلی بدتر میشه؛ خیلی برام سنگین بود که این دختره این‌طودی باهام حرف بزنه. یکم خم صدم سمتش و با صدایی که سعی می‌کردم بالا نره گفتم:
-‌ جایگاه خودت کجاست؟ رئیس گروه؟ نه خانم خوشگله شما خودتم زیر دستی پس الکی دور برت نداره و فکر کنی‌‌...
با صدای محمد که دستم رو گرفته بود حرفم نیمه موند صدای محمد مثل همیشه آروم بود و سعی در آروم کردن منم داشت؛ اما چیزی که بیشتر عذابم می‌داد این بود که با وجود این حال عصبی که من داشتم، اون دختر همچنان آروم بود.
-‌ خیلی خوب سهراب آروم‌ باش.
بازوم رو از تو دستش بیرون کشیدم و برگشتم سمتش و با صدای بلند گفتم:
-‌ ‌چرا آروم باشم برای چی به اون چیزی نمیگی؟ خانم دو تا دکمه میزنه فکر کرده می‌تونه هر جور دلش بخواد با من حرف بزنه؛ تو اگه می‌تونی بهش بفهمون که من زیر دستش نیستم.
صدام بی نهایت بالا رفته بود؛ از این ‌که میدیدم هنوز حق به جانب نگام می‌کنه بیشتر عصبی می‌شدم، از این‌که هنوزم تحقیر آمیز نگام می‌کرد.
محمد دوباره اومد سمتم و این بار با صدایی یکم‌ بلند تر از دفعه اول گفت:
-‌‌ سهراب بسه.
چشمام و یک‌ بار با عصبانیت بستم و دوباره باز کردم؛ اما آروم‌ نشدم.
-‌‌ چرا باید بس کنم؟ من زیر بار حرف این دختر...
با حرفی که زد صحبت نیمه موند، به معنای واقعی کلمه توان صحبت کردن نداشتم و می‌تونستم‌ بگم‌ قلبم برای چند لحظه وایستاد.
-‌ ‌دخترِ کارنِ.
صدای محمد این‌قدر بلند بود و حرفی که شنیده بودم‌ این‌قدر عجیب بود که فقط تونستم سکوت کنم.
زل زده بودم به همون دختره یک‌ پوزخند زدو و گفت:
-‌ ‌حالا جایگاهت رو فهمیدی؟
چند ثانیه بهم زل زده بود، تن صداش بازم خونسرد بود پر از غرور و من این‌ بار خوب می‌فهمیدم که دلیل این غرور چیه. دیگه چیزی نگفتم، اونم دوباره نشست پشت سیستم و محمدم برگشت سر جاش. چند دقیقه ایستادم و بعدم از روی اجبار برگشتم سر جام البته با کمی فاصله.
نیم ساعتی کار اون دختر طول کشید. وقتی داشت لوازمش رو جمع می‌کرد ارسلان اومد تواتاق و با لبخند رفت سمت همون دختر و دستش رو گذاشت رو دستش، چهره‌ی دختره تغییر کرد و اخماش رفت توهم. چشمامو ریز کردم و با دقت بهشون‌ نگاه کردم.
-‌ ‌بزار کمکت کنم.
با اخمی که رو صورتش داشت دستش رو از زیر دست ارسلان بیرون کشید و سرش رو گرفت بالا، لحن صداش بی نهایت عصبی بود.
-‌ لازم نیست.
لوازم هاش رو برداشت و رفت بیرون؛ ارسلانم با اخم دنبالش رفت. با چهره‌ایی عصبی برگشتم سمت محمد و با عصبانیت گفتم:
-‌ ‌چرا زود تربهم نگفتی؟
-‌‌ بحثش پیش نیومد.
محمد دوباره خونسرد شده بود، درست مثل همیشه.
-‌ ‌این رو الان باید بفهمم آخه؟
-‌‌ تقصیر خودت بود دیگه، هی میگم‌ ساکت باش آروم باش گوش نمیدی.
نفسمو صدا دار بیرون دادم و برگشتم سمت محمد.
-‌ ‌چکار کنم حالا؟
-‌ ‌نگران نباش آرام به کارن چیزی نمیگه.
چشمامو ریز کردو با تعحب گفتم:
-‌ ‌چی؟
-‌ ‌میگم آرام به کارن چیزی نمیگه.
-‌‌ اسمش؟ اسمش آرام بود؟
-‌ آره
خندم گرفت بود، امروز واقعا چیزای عجیبی میشنیدم؛ اما این یکی علاوه بر این.که عجیب بود خنده دارم بود.
- ‌آرام! چقدر بهش می‌یومد واقعا.
-‌ ‌بسه سهراب دوباره شروع نکن.
چیزی نگفتم که دوباره صدای محمد رو شنیدم:
-‌ فردا دوباره میاد لطفا این دفعه مراعات کن، اون به کارن چیزی نمیگه اما خودش زهرش رو بهت می‌ریزه پس هوای خودت رو داشته باش. این‌‌قدر باهاش بحث نکن؛ اگر خبر به گوش کارن برسه اتفاق خوبی نمی‌یوفته.
کمی مکث کرد و دوباره گفت:
-‌ بیا بریم‌ بیرون باید در رو قفل کنم.
باشه‌‌‌ای زیر لـ*ـب گفتم و دنبال محمد راه افتادم، اون رفت تو اتاق خودش و منم رفتم سمت اتاق خودم.


در حال تایپ رمان یغماگر جانم | Sarababaiy کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Meysa، سيده کوثر موسوی، ^مریم رضایـی^ و 18 نفر دیگر

Sarababaiy

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/21
ارسال ها
36
امتیاز واکنش
433
امتیاز
63
سن
19
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 56 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت سوم
رو تـ*ـخت دراز کشیده بودم مثل همیشه دستم رو چشمام بود. اتاقی که بهم داده بودن بزرگ بود، بزرگ تر از اتاق خودم بود، این اتاق و دوست نداشتم؛ چون‌همه چیش خشن بود، یک تـ*ـخت دونفره بود از جنس چوب، گردویی رنگ و دست مبل درست به همون رنگ، با پرده‌هایی تیره که مشترک بود تو همه‌ی اتاقا. چیزی که بیشتر از همه اینجا آزارم می‌داد، این بود که...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان یغماگر جانم | Sarababaiy کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: Meysa، سيده کوثر موسوی، ^مریم رضایـی^ و 16 نفر دیگر

Sarababaiy

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/21
ارسال ها
36
امتیاز واکنش
433
امتیاز
63
سن
19
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 56 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت چهارم
نمی دونم چند ساعت راه رفتم ولی فکر و خیالم انقدر زیاد بود که هرچی راه میفرفتم کم بود. تو این چند سال به همه چی فکر کردم، به هر راه حلی که بشه این وضعیت رو تغییر داد فکر کردم؛ ولی آخرش فقط به هیچی میرسیدم. با صدای گوشیم از فکر بیرون اومدم، مامان بود که به احتمال زیاد نگران شده بود. برای اولین ماشینی که دیدم دست بلند کردم،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان یغماگر جانم | Sarababaiy کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: سيده کوثر موسوی، ^مریم رضایـی^، *Z.A.H.R.A* و 13 نفر دیگر

Sarababaiy

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/21
ارسال ها
36
امتیاز واکنش
433
امتیاز
63
سن
19
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 56 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت پنجم
یک روز از روزی که کیارش رو دیدم میگذره. امروز حتی حوصله دانشگاه رفتن هم نداشتم. محمد زنگ‌ زد و گفت که باهاش برم بیرون؛ اما اصلا حوصلش رو نداشتم. روی تـ*ـخت دراز کشیده بودم و لامپ اتاق رو خاموش کرده بودم؛ اتاق مثل همیشه تاریک بود، تاریکی رو دوست داشتم؛ چون‌ باعث می‌شد ذهنم آروم‌ بشه. از وقتی با کارن حرف زده بودم دیگه ندیده...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان یغماگر جانم | Sarababaiy کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: سيده کوثر موسوی، ^مریم رضایـی^، *Z.A.H.R.A* و 12 نفر دیگر

Sarababaiy

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/21
ارسال ها
36
امتیاز واکنش
433
امتیاز
63
سن
19
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 56 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت ششم
تو بالکن اتاقم نشسته بودیم؛ چند ساعتی می‌شد که پیشم بود. آفتاب کم‌کم داشت غروب می‌کرد و هوا خیلی خوب بود. علیرضا حالش خیلی بهتر شده بود؛ این ویژگی اون بود، غمشو بروز نمی‌داد؛ ولی من خوب می‌فهمیدم این غمو، این یک غم مشترک بود، غم دوری، چه تلخ بود این غم
-‌ پیش کارنم رفتی؟
-‌ نه اول اومدم جای تو؛ ولی بهش زنگ زدم شب میاد همینجا...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان یغماگر جانم | Sarababaiy کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، سيده کوثر موسوی، ^مریم رضایـی^ و 12 نفر دیگر

Sarababaiy

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/21
ارسال ها
36
امتیاز واکنش
433
امتیاز
63
سن
19
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 56 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هفتم
"سهراب"
یک ماه می‌شد که تو گروه کارن بودم؛ کارن بهم اعتماد کرده بود؛ اما هنوز یک‌ سری راز تو این گروه پنهان بود که فهمیدنش خیلی سخت بود؛ اما تا همین جا هم که اومده بودم خوب بود. ساعت نه بود که کارن دستور داد همه تو سالن جمع بشن. وقتی رفتم پایین دیدم آرام هم هست؛ مثل همیشه بود، ساکت و با کمی اخم، پاشو رو پاش انداخته بود و با...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان یغماگر جانم | Sarababaiy کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، سيده کوثر موسوی، ^مریم رضایـی^ و 12 نفر دیگر

Sarababaiy

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/4/21
ارسال ها
36
امتیاز واکنش
433
امتیاز
63
سن
19
زمان حضور
2 روز 5 ساعت 56 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هشتم
" آرام"
حرف کارن انقدر تعجب آور بود که باعث بشه همه ساکت بشن. سرم پایین بود ولی سنگینی نگاه کارن رو حس می‌کردم؛ منتظر بود که حرف بزنم. سرمو بالا گرفتم و با کارن چشم تو چشم شدم شدم.
-‌ خیلی زود نیست؟
شونه‌ای بالا انداخت و بی تفاوت گفت:
-‌ نه، همه چی رو چک کردم، یک سری کارارو هم ارسلان انجام داده.
یک پوزخند صدادار زدم و برگشتم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان یغماگر جانم | Sarababaiy کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، سيده کوثر موسوی، Mahla_Bagheri و 11 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا