خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

raha.j.m

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/7/20
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
230
امتیاز
73
زمان حضور
9 روز 14 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
بسم الله الرحمن الرحیم
نام رمان: جنگل شیشه‌ای
نویسنده: رها جهانی مقدم ( raha.j.m )
نام ناظر: ~حنانه حافظی~
ژانر: فانتزی

خلاصه:
درباره‌ی جادوی باور شنیده‌ای؟ آغاز این رمان با جادوی باور شکل می‌گیرد. تنها باور آنها بود که باعث شد به جنگل شیشه‌ای منتقل شوند. دوری از خانواده سخت است، اما زمانی که متوجه شوی آن چیزی که فکر می‌کردی نیستی، دشواری بیشتری دارد.
اکنون، آنها در این دنیای جدید گیر افتاده‌اند. دنیایی که هم روشنی در آن یافت می‌شود و هم تاریکی... ولی راه نجات چیست؟ کسی نمی‌داند.

این رمان اختصاصی انجمن رمان۹۸ نوشته شده است و هرگونه کپی‌برداری از آن، شرعا حرام و پیگرد قانونی دارد.


در حال تایپ رمان جنگل شیشه‌ ای | raha.j.m کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: سيده کوثر موسوی، bita sadeghi، عسل شمس و 15 نفر دیگر

raha.j.m

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/7/20
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
230
امتیاز
73
زمان حضور
9 روز 14 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
جنگلی با شیشه‌های مرگبار
که آنها را به جلو می‌راند.
در دل خطر، در دل مقر!
- آرام باش، تمرکز کن، با توجه!
با کمی اشتباه، می‌شوی جنگجوی آن دو نفر، و به جایشان جان می‌دهی.
جادوی درونت را، باز هم به آنان می‌دهی!
پس حواست را جمع کن. این بازی، برد و باختش همیشگی‌ست. دوباره واردش نمی‌شوی. یا برنده‌ای و یا فدایی!


در حال تایپ رمان جنگل شیشه‌ ای | raha.j.m کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: سيده کوثر موسوی، عسل شمس، فاطمه میرحسینی و 13 نفر دیگر

raha.j.m

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/7/20
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
230
امتیاز
73
زمان حضور
9 روز 14 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
درخشش ماه به شیشه‌ی پنجره‌ها تابیده می‌شد. نگهبانان، مخصوصا در آن موقع شب، با شدت بیشتری از جنگل و حمله‌ی حیواناتش حفاظت می‌کردند.
ساعت سه و نیم‌ بود که صدای جیغ بلندی از سمت یکی از خانه‌ها، سکوت دل‌انگیز شب را شکست.
مهسا پتویش را کنار زد و به همراه باران، با عجله خود را به اتاقی که تارا در آن بود رساندند. آفتاب زودتر از آنها سراغ دوستش رفته بود، چراغ را روشن کرده و شانه‌ی تارا را نوازش می‌کرد.
- تارا! عزیزم خواب دیدی. آروم باش اتفاقی نیوفتاده.
لــب‌های سرخ رنگ تارا، همرنگ پوستش شده بودند. او همانطور که نشسته بود چشمانش را بست و به خود لرزید.
- خواب... خواب نبود. واقعی بو... بود.
سفیدیِ چشمان باران از شدت خواب آلودگی تقریبا قرمز بودند. او تعادل خود را قبل از اینکه روی آفتاب بیوفتد حفظ کرد. با صدای خش‌داری گفت:
- اشکالی نداره. منم بعضی وقت‌ها خواب‌هام اینطوری هستن. به هر حال پیش میاد دیگه... .
بعد از گفتن این حرف، روی تـخت دوستش نشست و به دیوار خیره شد. عجیب نبود. همه‌شان خواب آلود بودند.
اما فقط ظاهر تارا خواب‌آلود بود. خودش کاملا بیدار و هوشیار شده بود.
- ن... نه. واقعی بود. دستش... دست یه زنی روی پیشونیم بود و کنارش یه دختر دیگه هم ایستاده بود. تاریک بود. خوب ندیدمشون...
مهسا برای عوض کردن جو حاکم بر فضا، با شوخ طبعی گفت:
- تارا جون شاید کار بدی کردی، برای همین از درگاه الهی اومدن مجازاتت کنن.
تارا نگاه سرزنشگرانه‌اش را حواله‌ی مهسا کرد. گفت:
- اصلا هم خنده‌دار نیست! خیلی واقعی بود... وقتی جیغ زدم...
آب دهانش را قورت داد.
- بعد از اینکه جیغ زدم بلافاصله هر دوشون غیب شدن.
آفتاب بی‌حوصله شده بود. او هم‌اتاقی دوستش، تارا بود و علاقه‌ای به این موضوعات نداشت. آفتاب با حرکت سر، تار موی طلایی رنگی را که جلوی چشمان قهوه‌ای روشنش آمده بود، به پشت سرش راند و بعد دست‌های سرد تارا را، میان دست‌های سرد خودش گرفت. با لحنی مادرانه به دوستش گفت:
- اه اه! تو چه دختر بیست و چهار ساله‌ای هستی؟! این حرف‌ها چی‌ان که می‌زنی؟ خجالت بکش دیگه. برو دست و صورتت رو بشور سرحال می‌شی.
مهسا سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد و صدایی از خود در آورد. او همیشه وقت‌هایی که تازه از خواب بلند می‌شد کمتر حرف می‌زد و این را همه‌ی دوستانش می‌دانستند.
تارا از روی تــخت بلند شد و در حالی که به سمت روشویی حرکت می‌کرد گفت:
- ممنون از دلداری‌تون بچه‌ها. اون چیزی که من دیدم واقعی بود... من اینکه دستش روی پیشونیمه رو احساس می‌کردم.
باران با اینکه تارا او را نمی‌دید، سرش را به طرفین تکان داد و به ساعتی نگاه کرد که روی میزعسلی گذاشته شده بود. تقریبا ساعت سه و سی دقیقه‌ی صبح بود و نیم ساعت دیگر، هوا روشن می‌شد. او رو به مهسا پرسید:
- نیم ساعت دیگه هوا روشن می‌شه. میای اون‌موقع بریم بیرون؟
مهسا چشمانش را به آرامی باز و بسته می‌کرد. پتوی تارا را روی خودش کشید و گفت:
- هوا سرده.
- لـباس بیشتری می‌پوشیم. خواهش می‌کنم! من خیلی هیجان دارم.
آفتاب در حال مرتب کردن تـخت خودش بود. کارش را متوقف کرد و با لحنی طلبکار و شوخ، گفت:
- اصلا من رو حساب نکنین ها! ناراحت می‌شم.
- ای وای ببخشید آفتاب! حواسم نبود تو اینجایی.
آفتاب خندید و قبل از اینکه عذاب وجدانِ دوستش بیشتر شود گفت:
- شوخی کردم. من توی خونه‌-کلبه‌ی خودمون می‌مونم و یکم عکس می‌گیرم. از همه‌جاش نمای خوبی به جنگل داره و آسمونش هم زیادی قشنگه. الانم نمی‌تونم لـذت دیدن ستاره‌هاش رو از دست بدم... پس بهتون خوش بگذره.


#رها_جهانی_مقدم
#جنگل_شیشه‌ای


در حال تایپ رمان جنگل شیشه‌ ای | raha.j.m کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: سيده کوثر موسوی، bita sadeghi، عسل شمس و 12 نفر دیگر

raha.j.m

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/7/20
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
230
امتیاز
73
زمان حضور
9 روز 14 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
مهسا در حالی که به خود می‌لرزید، پالتویش را محکم‌تر دور خودش کشید و به دنبال باران از خانه‌‌ی چوبی بیرون رفت. البته نه آن خانه و نه هیچ‌کدام از خانه‌های اطراف واقعا از چوب نبودند. دکوراسیون را مثل چوب درست کرده بودند تا با فضای جنگل هم‌خوانی داشته باشد.
باران از بین درختان رد می‌شد و جلو می‌رفت، و مهسا هم به دنبالش. ظاهرا باران از شدت خوشحالی احساس سرما نمی‌کرد. انگار نه انگار که هر چهار نفرشان به پیشنهاد مهسا به این سفر تابستانه آمده بودند!
مهسا صدایش را بلند کرد:
- باران تو می‌دونی داری کجا می‌ریم؟
- آره. اگه نمی‌دونستم که نمی‌بردمت!
از بین چند درخت رد شد و بعد به طرف چپ رفت. مهسا با احتیاط پایش را از بین دو چوب بیرون آورد. کنجکاو شده بود. پرسید:
- فقط یک روز از زمانی می‌گذره که اومدیم اینجا و تو هم از خونه بیرون نرفتی. از کجا می‌دونی؟
- وقتی داشتیم وسایل‌مون رو می‌اوردیم خونه، منم حواسم رو به جاهایی که اطراف‌مون هست دادم. بهم اعتماد داشته باش.
مهسا لــبخند زد.
- بهت اعتماد دارم.
کمی جلوتر رفتند. آسمان پر ابر بالای سرشان، رنگی میان بنفش و آبی بود، و خورشید هم کم کم بالا و بالاتر می‌آمد. منظره‌ی زیبایی بود. باران آرزو کرد که دوست عکاسش، یعنی آفتاب، از چنین صحنه‌ای هم عکس بگیرد.
بعد از گذشت زمان کمی پیاده‌روی، صف درخت‌ها به‌صورت زیگزاکی مرتب شد.
هر دونفر شروع به دویدن کردند. باران با فاصله‌ی زیادی، از مهسا جلو زده بود.
او به محض اینکه متوجه رسیدن به مقصدشان شد، توقف کرد. جلویش همان صحنه‌ای بود که انتظار داشت، با این تفاوت که مقدار زیادی از آب‌ رودخانه به شکل استوانه در هوا شکل گرفته، و با وجود ثابت بودنش موج‌های کوچکی درونش هویدا بود. باران قدمی به عقب رفت و قلبش به تپش افتاد. آن دیگر چه بود؟
طاقت نیاورد و صدای متعجب شده‌ی بلندی از حنجره‌اش تولید کرد. دقیقا همان‌موقع استوانه‌ی آب پایین افتاد و هم‌زمان با خیس شدنِ لباس‌های باران و اطراف محوطه، مهسا هم از پشت سرش محکم به او برخورد کرد.
صدایشان به هوا رفت. هر دو دختر روی زمینی گِلی افتادند. سر انگشت‌های باران کاملا در گل فرو رفت.
- مهسا!
مهسا بی‌توجه به لحن معترض باران، لـب‌های باریکش را باریک‌تر کرده بود و با نفرت به گِل‌های چسبیده به کفشش نگاه می‌کرد. با حالتی زار، گفت:
- چرا یهو ایستادی؟ الان کلی طول می‌کشه تا کفشم رو تمیز کنم!
باران چشم غره‌ای رفت و انگشتانش را از گل بیرون آورد. گل زیر ناخن‌هایش هم رفته بود. دلش می‌خواست به مهسا اعتراض کند، اما جالب اینجا بود که دوست نداشت چنین رفتار نادرستی از خود نشان دهد. تکلیفش با خودش مشخص نبود. عاقبت اعتراضاتش را در دل خفه کرد و با شگفتی گفت:
- وای مهسا نمی‌دونی چی‌دیدم!
مهسا به رودخانه‌‌ی زیبا چشم دوخته بود. آبی زلال بود، با سبزه‌ها و گیاهانی که در اطراف سنگ‌ها رشد کرده بودند. اگر خاک اطرافش گلی نبود واقعا جای راحتی به نظر می‌آمد.
باران ادامه داد:
- یه استوانه‌ی آبی! باورت می‌شه؟! یه استوانه‌ دیدم که از آب تشکیل شده بود و بالای رودخونه ثابت مونده بود! وقتی تکون خوردم یهویی ریخت توی رودخونه!
مهسا نگاه منظورداری به باران کرد.
- تارا به تنهایی کافیه. خواهش می‌کنم دو تا نشید.
- دارم جدی می‌گم!
- منم جدی می‌گم! حالا هم بیا یه کاری بکنیم. من سردمه و احتمال اینکه برگردم پیش بقیه‌مون زیاده.
جمله‌اش را به پایان رساند و پالتویش را سفت چسبید.

#رها_جهانی_مقدم
#جنگل_شیشه‌ای


در حال تایپ رمان جنگل شیشه‌ ای | raha.j.m کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: سيده کوثر موسوی، عسل شمس، Saghar و 10 نفر دیگر

raha.j.m

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/7/20
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
230
امتیاز
73
زمان حضور
9 روز 14 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
مهسا خندید و پشت تنه‌ی درخت بزرگی خودش را از شرّ آب هایی که باران به سمتش پرت می‌کرد، در امان نگه داشت.
باران در حالی که دستانش درون آب زلال، آماده برای آب‌پاشی بودند، با شیطنت گفت:
- بالاخره که از پشتش میای این طرف!
صدای خنده‌ی مهسا بلند شد و همانطور که خودش را پنهان نگه داشته بود گفت:
- اصلا یه سوال! تو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان جنگل شیشه‌ ای | raha.j.m کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: سيده کوثر موسوی، عسل شمس، Saghar و 9 نفر دیگر

raha.j.m

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/7/20
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
230
امتیاز
73
زمان حضور
9 روز 14 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
حالا ابرها کمتر شده بودند و خورشید وسط آسمان بود.
دخترها در خانه‌ی موقتی تابستانه‌شان در حال گفتگو و بگو بخند با یکدیگر بودند؛ فارغ از اینکه هر از گاهی، درختی از آن اطراف به طرز عجیبی ناپدید می‌شود.
فارغ از اینکه راه‌های جنگل مدام تغییر می‌کنند.
بعد از اینکه باران و مهسا لـباس‌های کثیفشان را با هودی‌ و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان جنگل شیشه‌ ای | raha.j.m کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: سيده کوثر موسوی، عسل شمس، Saghar و 9 نفر دیگر

raha.j.m

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/7/20
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
230
امتیاز
73
زمان حضور
9 روز 14 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
- اصلا ازت انتظار نداشتم باور کنی.
مهسا پاسخ داد:
- خب چیکار کنم؟ دلایلش خیلی موجه بود!
- حتی با خودت فکر نکردی که ممکنه ما رو دست...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان جنگل شیشه‌ ای | raha.j.m کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: سيده کوثر موسوی، عسل شمس، Saghar و 9 نفر دیگر

raha.j.m

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/7/20
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
230
امتیاز
73
زمان حضور
9 روز 14 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
او اطمینان داشت که از بین دو درخت رد شده بود، اما حالا، دیگر درختی وجود نداشت. آفتاب با ترس به اطرافش نگاه کرد. انگار هوا داشت تاریک‌تر می‌شد. بی‌صدا نفسش را بیرون داد و کلافه، اطراف را بیشتر پایید.
سایه‌ها در هر لحظه تاریک‌تر و گسترده‌تر...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان جنگل شیشه‌ ای | raha.j.m کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: سيده کوثر موسوی، عسل شمس، Saghar و 8 نفر دیگر

raha.j.m

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/7/20
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
230
امتیاز
73
زمان حضور
9 روز 14 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
- من تایْسیز هستم. تو باید آفتاب باشی.
آفتاب سریع نگاهش را از روی موهای فر و قرمز زن برداشت و حالت تدافعی گرفت:
- فکر نکن من تنهام و می‌تونی بهم آسیب بزنی. دیروز با دوستام اومدم و اگه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان جنگل شیشه‌ ای | raha.j.m کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: سيده کوثر موسوی، عسل شمس، Saghar و 9 نفر دیگر

raha.j.m

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/7/20
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
230
امتیاز
73
زمان حضور
9 روز 14 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
آفتاب روسری‌اش را مرتب کرد و گفت:
- من طاقتش رو دارم.
قبل از آنکه کس دیگری با او مخالفت کند، ماریا بی‌توجه به صحبت‌های تارا گفت:
- می‌تونه تحمل کنه. شاید بعدا براش سخت باشه ولی الان حالش بهتر از هر وقت دیگه‌ایه. چون توی خلأ درمانی بوده برای چند ساعت روحیه‌ش قوی باقی می‌مونه.
پس باران بی‌درنگ توضیحاتش را...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان جنگل شیشه‌ ای | raha.j.m کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: سيده کوثر موسوی، عسل شمس، Mey و 5 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا