خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

F.T.G

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/4/21
ارسال ها
7
امتیاز واکنش
88
امتیاز
58
سن
15
زمان حضور
1 روز 12 ساعت 30 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدا

نام رمان :باند اسرار
نام نویسنده : فاطمه تاجی (F.T.G) کاربر انجمن رمان ۹۸
نام ناظر: ^~SARA~^
ژانر: عاشقانه، معمایی، جنایی_مافیایی
خلاصه:
درجهانی که تبهکاری در آن جریان دارد، بد عاقبتی شومی رقیق می شود. اوقاتی به سر می آید که هزاران هزار آدمیزاد میان هستی فریاد قهرمانانه سر می‌دهند؛ ولیکن او می خواهد نبرد باشد بجنگد. خطر مرگ هیچ زمان در خانه اش را نزده بود و آگاه بود زمانش فرا رسیده تا گردابی را تشکیل دهد که خوی درنده بسیاری از آنان را دربسته مهر و موم می کرد.


در حال تایپ رمان باند اسرار | F.T.G کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Zahra.bano، marjan.h، Meysa و 16 نفر دیگر

F.T.G

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/4/21
ارسال ها
7
امتیاز واکنش
88
امتیاز
58
سن
15
زمان حضور
1 روز 12 ساعت 30 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
زندگی پوچ است تا وقتی که عشق آید. عشق زندگی می یابد، زندگی می سازد و زندگانی می‌بخشد؛ اما نقطه ضعف است. می‌تواند سلاح باشد که نه تنها جان، بلکه روح قلب و جسم را تصرف می کند. عشق فقط در کتاب ها نیست؛ بلکه در جسم، قلب و روح ماست. گاهی عشق می تواند دردسر باشد. ویرانی که جان می‌بخشد. گاهی عشق می تواند در قالب نفرت باشد
خشمی که ناگزیر به عشق محکوم می‌شود. همان طور ناگهان سر می رسد و همان طور هم ناگهان به پایان می رسد. ذره ذره جان می گیرد،
رشد می کند و سرانجام به پایان می رسد.


در حال تایپ رمان باند اسرار | F.T.G کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Zahra.bano، marjan.h، Meysa و 16 نفر دیگر

F.T.G

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/4/21
ارسال ها
7
امتیاز واکنش
88
امتیاز
58
سن
15
زمان حضور
1 روز 12 ساعت 30 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت اول

ناشناس

- ایست.

سرعتم و تند تر کردم یا صاحب الزمان چرا انقدر زیاد بودن. پاهام دیگعه نای دویدن نداشت قلبم داشت از جاش در میومد ترس از اینکه گیر بیفتم یجا ،نگرانی از اینکه بعد گیر افتادنم چی اتفاقی برام میفته داشت یجا همینجوری داشت عذابم میداد همینجور تو حال خودم بودم که یه گلوله از بیخ گوشم رد شد خورد به شیشه مغازه جلویی همینجور شلیک میکردن لامصب ها ول کن نبودن. پیچیدم توی کوچه از کوچه پس کوچه ها میرفتم تا بلکه گمم کنن اما اصن انگار نه انگار ؛نفس بند اومده بود و دیگه نای دویدن نداشتم یه کم ایستادم و تند تند نفس کشیدم . خدایا خودت کمک کن داشتن نزدیک میشدن که دوباره شروع کردم به دویدن همینجور داشتم وارد کوچه میشدم یه دفعه ...

دوازده ساعت قبل

***
-اروشا پاشو مادر پاشو صبحونه بخور.
_باشه مامان پا میشم بزار یکم دیگه بخوابم.
-هرچی بخوابی بیشتر تنبل میشی.
_اه باشه بابا پاشدم.
اگه گذاشت دودقیقه بخوابیم.
یه کش و قوسی به خودم دادم و یه نگاه به اتاقم کردم. اتاقی بزرگ TV بقل در دقیقا رو به رو تـ*ـخت صورتیم ،بقل تختم یه پنجره کوچک داشتم. رو به روی تختم کمد و بقلش هم میز لوازم آرایش از اونجایی که خیلی خودمو دوست دارم تو اتاقم همش عکسای خودم بود به جز چندتا عکس که یا دوستام بودند
یا مامان و بابام. بلند شدم رفتم سمت دسشویی و یه آب به صورتم زدم .اومدم بیرون داشتم میرفتم سمت آشپزخونه که مامان از اونجا داد زد:
اروشا داری میای ایدین هم بیدار کن.
باشه
رفتم سمت اتاق ایدین خونه ای ما حداقل صد و بیست متر بود. حال با مبل های شیک قهویه ای و TV پنجاه اینچ رو دیوار آشپزخونه بزرگ با کابینت های قهوه ای و منظم که مامان با سلیقه خودش همرو چیده بود و راه پله ای که می‌رسید به طبقه بالا یعنی اتاق منو ایدین اتاق خواب مامان و بابام همون پایین بود .قبلاً بالا بود ولی بخاطر زانو درد بابام ایدین اتاقش و عوض کرد .همینجور که داشتم از پله ها میرفتم بالا به فکر دیروز افتادم و اون کاری که ایدین با من کرد . یه فکر شیطانی به سرم زد اروم رفتم سمت اتاقم و اون سوسک های پلاستیکی توی کشوم بر داشتم. رفتم سمت اتاق ایدین و در و یواش باز کردم با دیدن اتاق حالم بعد شد این اخلاق ایدین به بابا رفته بود
یه فیلم باز واقعی بود. اتاق قشنگی بود ولی عکسایی که از جکی جان و آمیتا باچان چسبیده بود رو دردیوار اتاقش و واقعا زشت کرده بود منم کم فیلم نگاه نمیکنم ولی خب نه آنقدر که عکساشون بزنم به دیوار . ایدین ،یه پسر جذاب با چشمای سبز ،پوست سفید
و مژه های بلند بود با نگاه اول خیلی از دخترا عاشقش می شدن اما اگه اخلاق اونو میدیدن صد در صد پشیمون میشدن هی.....ی میبینی خدا قیافر به کیا میدی! سوسک هارو برداشتم اروم رفتم سمتش با شماره سه همه سوسک هارو ریختم روش و بعد جیغ زدم سوسک ،سوسک
دهنم وا موند از واکنشش، بدون اینکه توجه ای به سوسوک ها بکنه یه غلت خورد دوباره گرفت خوابید .
الله و اکبر !؟مگه داریم مگه میشه؟
خب شاید از سوسک نمیترسه ولی حداقل باید شوکه میشد .
منم نا امید از نقشه ای که عملی نشده بود پایین اومدم و روبه مامان گفتم:
_ ایدین گفت صبحونتن و بخورید من بعداً میخورم .
-باشع
رفتم سریع میز و شروع کردم به خوردن .
- راستی آروشا امروز دوشنبه باشگاه داری لباسات آماده کن دوباره موقعی که میخوای بری نگی دوباره شلوارم کو کشم کو هاااا
_باشه باشه حواسم هست
صبحونم و خوردم رفتم بالا تو اتاق خوابم تا بلکه به حرفه مامانم گوش کنم؛ولی تا چشمم خورد به تلفن بدو بدو رفتم سره پله هاو به مامان گفتم :
_مامان میشه یه زنگ به هلیا بزنم
_باشع فقط زود تمومش کن
_باشع
همینجور که داشتم بر می‌گشتم که یه غول جلوم ظاهر شد همچین هین کشیدم !!که فکنم تا سره کوچه رفت ولی خوب که دقت کردم آیدین و دیدم با شلوارک گل گلی تا زانو یه رکابی سفید موهای چولیده پولیده فقط یه کلاه و عینک آفتابی کم داشت خونه نیست که ساحل های پاتایاست .
یه تنه بهش زدم گفتم :
خرس قطبی هم آنقدر نمی‌خوابه که تو می‌خوابی
_بن تو چه مگه جلوتو گرفتن تو هم بگیر بخواب
پشت چشمی نازک کردم گفتم :«اگه بزارن
فوری منظورم گرفت و به تک خنده ای کرد و رفت تا صبحونش و بخوره
منم رفتم بالا و زنگ زدم به هلیا
بعد از پنج تا بوق جواب داد:
_هان
_بی ادب بوگو بلههه
_عروس رفته گل بچینه
_برای بار دوم عرض میکنم آیا بنده وکیلم شمارو به عقد یه بنده خدایی با یک جلد کلام الله مجید و ....در بیاورم آیا بنده وکیلم
_عروس رفته گلاب بیاره
_فکر کنم کلا عروس خانم و از مجلس بیرون کردین
صدای خندش و از پشت تلفن شنیدم که با یه ببند دهنتو نثار من به اتمام رسید‌.
_حالا چی میخوای
_واقعا که یه وقت یادی نکنی یکی ما زنده این مرده ایم .
_حالا که زنده ای
_رو نیست که سنگ پا قزوینه
_حالا
فکر کنم یه نیم ساعتی شد که داشتیم حرف می‌زدیم بیشترش فقط کل کل بود من هلیا جوری بودیم که هیچوقت هیچ کدومشون کم نمی آوردیم خودمون هم میدونستیم اما بازم می‌گفتیم برای چی من هیچی نگم و... از این چیزا حال سره اینا کلی بحثمون شده تو خیلی چیزا مخالف هم بودیم اما بعضی وقتا هم خیلی هم نظر بودیم خلاصه دوستی ما اینجوری بود بهم بد بیرا میگفتیم اما خب هر دومون می تونستیم داریم شوخی میکنیم بعد از صحبت با هلیا یه دراز کشیدم رو تـ*ـخت گفتم :
چه قدر خندیدیم ها سره خاطرات مدرسه دبیرستان چه روزگاری بود یادش بخیر از چشمام گذاشتم رو هم که نفهمیدم چی شد که به خواب عمیقی فرو رفتم ......


در حال تایپ رمان باند اسرار | F.T.G کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Zahra.bano، marjan.h، Meysa و 13 نفر دیگر

F.T.G

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/4/21
ارسال ها
7
امتیاز واکنش
88
امتیاز
58
سن
15
زمان حضور
1 روز 12 ساعت 30 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دوم
با نوری که چشمو زد از خواب بیدار شدم یه نگاه به گوشیم کردم ساعت یک و نیم بود همش یه ساعت نیم خوابیده بودم حالاخوبه صدای مامان در نیومده وگرنه بدبخت میشدم رو تختم نشستم و گوشیم بر داشتم رفتم تو اینستا نمی دونم چجوری یه ساعت گذشت داشتم یه پست باحال می‌دیدم که گوشیم زنگ خورد ناشناس بود پاسخ زدم و گوشیم رو گذاشتم در گوشم گفتم:« بله
_الو
-.......
_چرا حرف نمی زنی
-........
_مرض داری ؟
تلفن دستش بود ولی هیچی نمی گفت
و بعد صدای بوق اشغال
قطع کرد وا مردم آزار این روزامزاحم هام زیادشده
به ساعت نگاه کردم وقته باشگاه بود رفتم لباسام وتنم کنم از تو کمد یه سویشرت کلاه دار و زیپی صورتی پررنگ پوشیدم و یه شلوار ابی جین هم از تو کشوم در آوردم و پام کردم موهای بلندم که تا کمرم می‌رسید با کش بستم و با یه‌کیلیبس بالا نگه داشتم یه نگاه تواینه کردم و یه کرم ضد آفتاب برداشتم و زدم به صورتم کیفم و برداشتمواز پله ها رفتم پایین آیدین داشتTV میدید قمقمه رو از یخچال برداشتم که مامان با اخم و تخم گفت :«
-حداقل وایسا ناهار بخوریم بعد برو
_ دیرم شده عشقم میام میخورم
یه بـ*ـو*س به لپاش زدم و از مامان آیدین خداحافظی کردم از در خونه زدم و راه افتادم سمت باشگاه باشگاه تا خونه نزدیک بود رسیدم رفتم تو باشگاه به استاد سلام دادم رفتم تو اتاق پرو لباسام عوض کردم رفتم برای گرم کردن .....
***
از حموم در اومدم و لباسام پوشیدم سشوار کشیدم و رفتم سره درسام ساعت تقریبا نه بود که رفتم سره شام به به قیمه
_به به مامان چه کردی همرو دیونه کردی
-مامان با لبخندگفت بیا بشین سره سفره
_ ایدین هنوز تو اتاقش بود بلند داد زدم
_یا میای غذات و میخوری و یا میخورمش هاا
بعد از چند ثانیه آیدین بدو بدو از پله ها امد پایین و گفت :«
مگه من مردم
نشست و شروع کرد به خوردن
بعد خوردن شام و دیدن TV رفتم بخوابم که فردا صبح زود بلند شم مامانم که بعد از شام خوابید و بابام هم رفت بخوابه تا فردا صبح زود بلند بشه بره سرکار موند آیدین که اونم رفت تو اتاقش و پای گوشی یه شب بخیر به همه گفتم و افتادم تو تختم و رفتم اون دنیا ......‌‌
***
با صدای داد آیدین یه دفعه از خواب بیدار شدم هنوز تو بهت بودم
-اروشا پاشو پاشو
_چیه چی شده؟
-دزداومده
_چی؟
-با این سر صدا چجوری تو خوابیدی
_هان؟
-میگم بابا پاشو سر کوچه تصادف شده پلیس اومده
فشنگی پاشدم یعنی چی ؟
-یعنی‌ چه ؟یعنی چه ؟
_برو بابا اسکل من میرم پایین اگه دوست داشتی بیا
مارو بگو رو درخت کی یادگاری مینویسیم
اینو زیر لـ*ـب گفت فکر کرد من نشنیدم منم نادیده
گرفتم سویشرت و پوشیدم و با همون شلوار راحتی رفتم بیرون ایراد ندارد شبه کسی نمی‌بینه چقدر جلو در خونمون شلوغ بود آژیر ماشین پلیس خیلی تو چشمم میزد رفتم سمت مامان و پرسیدم چی شده؟
که گفت:«


در حال تایپ رمان باند اسرار | F.T.G کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: Zahra.bano، marjan.h، Meysa و 7 نفر دیگر

F.T.G

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
26/4/21
ارسال ها
7
امتیاز واکنش
88
امتیاز
58
سن
15
زمان حضور
1 روز 12 ساعت 30 دقیقه
نویسنده این موضوع
اینجوری که در و همسایه ها میگن ظاهر یه دزد بوده که پلیس ها دنبالش بودن بعد تصادف کرده خورده به درخت و الانم فرار کرده.

_ عجیبه سابقه نداشته تو این محل دزد بیاد!حالا بابا کجاست؟

- رفته جلو داره با مردا صحبت میکنه برو بهش بگو جلو تر از این نره خطرناکه یه وقت تفنگی، چاقویی چیزی میکشن میخوره بهش

_باشه به آیدین میگم بره بهش بگه ،راستی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان باند اسرار | F.T.G کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: Zahra.bano، YeGaNeH_BI، ~MoBiNa~ و 3 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا