خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

~Kimia Varesi~

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
634
امتیاز واکنش
7,432
امتیاز
168
زمان حضور
25 روز 22 ساعت 53 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدا


نام رمان: داناوان (جلد اول)
نام مجموعه: مجموعه‌ی رائیکا داناوان
نام نویسنده: کیمیا وارثی کاربر انجمن رمان۹۸
ناظر: The unborn
ژانر: جنایی-پلیسی، معمایی، علمی-تخیلی
تعداد جلدها: چهار جلد
خلاصه:
رائیکا داناوان پلیس تازه‌کارِ شهر فینیکس، مأموریت پیدا می‌کند تا برای مراقبت از یک دختر پانزده‌ساله و هم‌چنین بررسی جنایت‌ها و قتل‌های پی‌در‌پی، به شهر متروکه‌ی جروم سفر کند و در عمارتی قدیمی مستقر شود.
اما این شهر متروکه، بوی خون می‌دهد. بوی خون انسان‌هایی که توسط هیولاهای در کمین نشسته‌ی آن‌جا، به قتل رسیدند!
ولی مشکل اساسی فقط هیولاها و خون‌های ریخته شده‌ی این شهر نیست. خطر بزرگ‌تری در کمین نشسته است و تنها هدف آن، خون انسان‌های فانی‌ست!



DONOVAN



در حال تایپ رمان داناوان (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • تعجب
Reactions: زینب باقری، Mahla_Bagheri، !~Fatemeh zarei~! و 12 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
634
امتیاز واکنش
7,432
امتیاز
168
زمان حضور
25 روز 22 ساعت 53 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
جروم شهر کوچکی در ایالت آریزونا است. شهری نسبتاً کم‌جمعیت و متروکه، که به شهر ارواح معروف است!
شاید با پا گذاشتن در آن احساس امنیت و آرامش کنی؛ اما باید بدانی که این آرامش در خطر بزرگی نهفته است! خطری که هر گوشه به گوشه‌ی این شهر را احاطه کرده است و هیچ نشانی از امنیت نیست!
به هرطرف که بنگری، می‌توانی ردی از موجودات آدم‌خواری را ببینی که هویت مجهولی دارند؛ اما این تنها مشکل نیست. خون‌های ریخته شده و اجساد سلاخی‌شده، تنها مشکل نیست!
خطر بزرگ‌تری در این شهر کوچک در کمین نشسته است. و آیا کسی پیدا می‌شود که بتواند دنیا را از این خطر نجات دهد؟!



#مجموعه_رائیکا_داناوان


در حال تایپ رمان داناوان (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • تشویق
Reactions: زینب باقری، Mahla_Bagheri، !~Fatemeh zarei~! و 12 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
634
امتیاز واکنش
7,432
امتیاز
168
زمان حضور
25 روز 22 ساعت 53 دقیقه
نویسنده این موضوع
آسمانِ تاریک، سیاهی شب، خرناس حیوانات وحشی، هوهوی جغدها، جانورانی که در کمین نشسته‌اند، محیطی خاموش و مرموز، وَ هم‌چنین جاده‌ای خلوت و بدون هیچ انسانی!
آیا باید ترسید؟ هرچند پاسخ این سؤال واضح و روشن است؛ اما نکته‌ای وجود دارد که باید به آن اهمیت بدهم. اگر خودم را بی‌جهت بترسانم، مطمئناً همین جاده را برمی‌گردم و به‌سوی خانه‌ام در فینیکس (Phoenix) می‌رانم؛ از خودم مطمئنم! اما این را هم می‌دانم که اگر مسیرم را که منتهی به جروم (Jerom) می‌شود، ادامه ندهم، سربازرس سرنوشت خوبی برایم رقم نمی‌زند!
هرچند که از این هم مطلع هستم که جروم شهری نیست که بخواهد به دلم بنشیند! این شهر، شهری متروکه است و می‌شود این‌طور گفت که به شهر ارواح معروف است!
البته طبق شنیده‌هایم، آن‌طور نیست که این شهر بدون هیچ آدمی باشد و مانند فیلم‌ها ساختمان‌های ترسناک داشته باشد. شهر زیبایی است اما باز هم به شهر ارواح معروفیت دارد!
به هر حال، من مشکلی با این موضوع ندارم؛ حتی برایم اهمیت ندارد که بیشتر از یک‌ساعت است که در حال راندن از فینیکس تا جروم هستم و محیط جاده‌ی تاریک واقعاً رعب‌انگیز است!
تنها مشکل من، اصل ماجرا است. این دلیل منطقی نیست که چون من به‌تازگی استخدام شده‌ام، باید برای پرستاری از یک دختر پانزده‌ساله، به شهرستان جروم در ایالت آریزونا که واقع در آیداهو است، بروم.
زمانی که گروهبان به من گفت یکی از سهامداران موفق و ثروتمند آیداهو به‌نام ویلیام پیترسون به‌دنبال کسی برای مراقبت از دختر پانزده‌ساله‌اش می‌گردد و آن‌ها مرا انتخاب کردند، به‌شدت خشمگین شدم؛ اما این را هم می‌دانستم که اگر مخالفتی کنم، سربازرس مستقیماً من را از اداره بیرون پرت می‌کند!
آن‌ها به هیچ عنوان برای تازه استخدامی‌هایی همانند من، احترام قائل نیستند؛ اما حداقل گروهبانم برخورد بهتری دارد.
نگاهی به ساعت فولکس انداختم. آیا ساعت یک‌ونیم شب، برای یک مسافرت چندین‌ساعته، دیر نیست؟! خب، باید این را از سربازرسم می‌پرسیدم!
صدای زنگ موبایلم باعث شد نگاهم را از جاده‌ی خلوت و تاریک روبه‌رویم بگیرم و به موبایلم که روی صندلی بـ*ـغل راننده بود، بدوزم. دست دراز کردم و موبایل را برداشتم. با لمس کردن صفحه، تماس را برقرار کردم.
- خیلی برام مبهمه، رائیکا! تو الآن واقعاً بیداری و داری توی یک جاده‌ی تاریک و ترسناک رانندگی می‌کنی؟!
از سلام نکردن دستینی متعجب نشدم. درواقع، این عادت او بود که بدون سلام کردن و مقدمه‌چینی، حرفش را بزند! از همان ابتدای دوستی‌مان این موضوع را فهمیده بودم.
گفتم:
- بله دِس، من الان بیدار هستم و دارم توی یک جاده‌ی تاریک و ترسناک رانندگی می‌کنم. کجای این برات مبهمه؟
صدایش از آن‌ور خط آمد:
- تو یه خوابالوی بی‌خاصیتی!
تو گلو خندیدم. زیاد خوابیدن من باعث شده بود برای دستینی یک سرگرمی ایجاد شود و به‌طور مداوم این را به شوخی بگیرد و مرا آزار دهد. هرچند که من این را واقعاً همان شوخی تلقی می‌کردم و جدی‌اش نمی‌گرفتم.
- باشه، دِس. من یه خوابالوی بی‌خاصیتم؛ اما تو چرا این‌موقعِ شب بیداری؟!
رانندگی با یک دست واقعاً برایم آزاردهنده بود و از طرفی نمی‌توانستم در جاده ناحیه‌ی مناسبی برای توقف فولکسم، ببینم. بنابراین با همان حالت آزاردهنده، به انتظار پاسخ دستینی نشستم.
او گفت:
- خوابم نمی‌برد. می‌تونم یه سؤال بپرسم؟
- تو واقعاً اجازه می‌خوای دِس؟!
- عوضی‌ نشو!
خندیدم و گفتم:
- بگو.




#مجموعه_رائیکا_داناوان


در حال تایپ رمان داناوان (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • تشویق
Reactions: Ryhwn، Mahla_Bagheri، !~Fatemeh zarei~! و 10 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
634
امتیاز واکنش
7,432
امتیاز
168
زمان حضور
25 روز 22 ساعت 53 دقیقه
نویسنده این موضوع
او گفت:
- امروز صبح وقتی اومدی پیشم و بهم گفتی سربازرست قراره تو رو برای یه مأموریت بفرسته، واقعاً برات خوشحال شدم؛ اما بعدش که گفتی چیزی شبیه یه پرستاریه، جداً ناامید شدم.
شیشه‌ی ماشینم را پایین دادم تا نسیم خنک شبانگاهی به داخل ماشین راه پیدا کند، سپس گفتم:
- آره، از حالت چهره‌ت کاملاً مشخص بود چه‌قدر برام تأسف خوردی.
- متأسفم رائیکا!
علاقه‌‌ای به عذرخواهی‌اش نداشتم، فقط می‌خواستم او ادامه‌ی حرفش را بزند.
- بی‌خیالش دِس.
- باشه. خب، بعدش خیلی کنجکاو شدم. تو اصلاً جزئیات رو بهم نگفتی و فقط گفتی قراره برای مراقبت از یه دختر پونزده‌ساله، بری به آیداهو.
- جروم.
او گفت:
- حالا هرچی! من خیلی کنجکاوم رائیکا، بهم بگو. باور کن یکی از دلایلی که باعث شد بی‌خواب بشم، همین کنجکاویم بود!
موبایل را در دستم جابه‌جا کردم و با دست دیگرم فرمان را هدایت کردم.
- دِس به‌نظرم تو باید سؤالت رو واضح‌تر بپرسی.
صدایش حالت کلافگی به خود گرفت:
- چرا باید یه بازرس پلیس، برای پرستاری از دختر یه سهامدار در جروم بره؟! این خیلی مسخره‌س، رائیکا! تو یه پلیسی، نه یه لَلِه!
من حق را کاملاً به او می‌دادم. شاید من یک پلیس تازه‌کاری بودم که دوره‌ی آموزشی‌اش به‌تازگی به اتمام رسیده بود؛ اما این اصلاً دلیل نمی‌شد که مرا برای چنین کاری به جروم بفرستند! اما نکته‌ی دیگری هم وجود داشت...
گفتم:
- حق با توئه دستینی، تو راست می‌گی؛ اما یه دلیل دیگه هم داره. این به هیچ وجه معقولانه نیست که یه پلیس برای پرستاری از یه دختر پونزده‌ساله استخدام بشه، هیچ‌جا یه هم‌چین چیزی رو قبول نمی‌کنن. ولی باید بگم که یه دلیلی داشته که ویلیام پیترسون از پلیس درخواست کمک کرده، نه از یه پرستار.
دستینی با کنجکاوی پرسید:
- یا مسیح، رائیکا تو منو تا سرِ حدِ مرگ کنجکاو کردی! یالا بگو.
از این‌همه عجله‌ی او به خنده افتادم. با دیدن تابلویی که به من می‌گفت مسیر زیادی تا جروم نمانده، سرعتم را بیشتر کردم و گفتم:
- گروهبانم_دالتون، می‌گفت اون‌جور که آقای ویلیام پیترسون اظهار کرده، انگاری اونا با یه قاتل سروکار دارن!
دستینی متعجب پرسید:
- قاتل؟! یعنی چی؟
- دالتون هم خوب نمی‌دونست منظور پیترسون چیه، چون اون با سربازرس تامز صحبت کرده و هیچ‌کدوممون دقیقاً نمی‌دونیم ماجرا چیه؛ باید برم اون‌جا و تمام وقایع رو از زبون خودِ پیترسون بشنوم.
دستینی گفت:
- خب تا کجا اطلاع داری؟ برام بگو.
چرا باید با ندادن اطلاعات او را آزار می‌دادم؟ می‌دانستم که دستینی دختری به‌شدت کنجکاو و فوضول است؛ البته فوضول را نمی‌توان به‌کار برد، او کنجکاو است!
از طرفی، من هم کاملاً از ماجرا مطلع نبودم؛ اما تا حدودی را می‌دانستم و برای دستینی هم بازگو کردم:
- دالتون می‌گفت پیترسون توضیح داده که چندین‌بار شاهد بوده که کسی سعی داره دخترش رو بکشه! دقیقاً نمی‌دونم؛ اما می‌گفت دوبار به دخترش توی مدرسه حمله شده. یه مرد بوده که سر تا پا سیاه‌ پوشیده و صورتش رو با نقاب پوشونده؛ اون‌قدر موضوع جدی شده بوده که برای دختره بادیگارد گذاشتن. بعد می‌رسه به کشتن حیوونای دختره و گذاشتن جسدا روی تختش.
- اوه خدایا این خیلی وحشتناکه! حیوونا؟!
گفتم:
- انگاری دختره عاشق حیووناس.
- بعدش؟
مجدداً موبایل را در دستم جابه‌جا کردم و به این فکر کردم که اگر کمی دیگر بگذرد، مفاصل دستانم نابود خواهند شد!
گفتم:
- بعدش؟ خب انگار اون دختره رو تعقیب می‌کنه و براش علامتای تهدیدآمیز می‌فرسته. مثلِ... خب؛ نامه؟ یا شایدم سر بریده شده‌ی حیووناش! به هر حال، من نمی‌دونم دقیقاً چی؛ فقط اون گفته که علامتاش تهدیدآمیزه.
دستینی متحیر گفت:
- یا مسیح! پس این موضوع واقعاً جناییه!
با حالتی خشک گفتم:
- بله. و این‌که من هم قراره از اون دختر مثل یک بادیگارد محافظت کنم و همین‌که حواسم به اون یارو باشه، کار رو دشوار می‌کنه!
- هی دختر، حالا چرا عصبی می‌شی؟! به نظر من، این یه موقعیت خوب برای توئه.
پرسیدم:
- چه‌طور؟
- خب، فکرش رو بکن. اگه تو با هوش و زکاوتت این معما رو حل کنی و پرونده رو موفقیت‌آمیز ببندی، گروهبانت و هم‌چنین سربازرس چی با خودشون فکر می‌کنن؟ این دخترِ بیست‌ودو ساله‌ی تازه‌کار، اولین مأموریتش رو عالی تموم کرد! خوب نیست؟
حق با او بود. این شبیه یک فرصت عالی و فوق‌العاده برای من بود تا خودم را به سربازرس و اهالی اداره، ثابت کنم. آن‌وقت بیشتر مورد توجه قرار می‌گرفتم و مرا برای مأموریت‌های مهم‌تری می‌فرستادند، چه بهتر از این؟
خندیدم و گفتم:
- نظریه‌ی قشنگی دادی بلوندی، عالیه.
می‌توانستم اخم پررنگی که میان ابروان نازک و پوست صاف او نشسته است را حتی از این‌ور خط هم حس کنم. او با خشم گفت:
- رائیکا، حتی اگه درصدی احتمال داشته باشه از این مأموریت سالم برگردی، مطمئن باش موقع بازگشتت حتماً جای یه فرش قرمز، برات یه فرش خونین قرمز به‌عنوان افتخار بازگشتت پهن می‌کنم.
قهقه‌ای بلند زدم و گفتم:
- چون‌که عاشق موهای بلوندت هستم بهت می‌گم بلوندی دِس. ناراحت می‌شی؟
صدای خشن دستینی از آن‌ور خط آمد:
- برو به مأموریتت برس بازرس داناوان.
لحنش کاملاً جدی بود، و من هم با صدایی خشک گفتم:
- اگه زنده موندم، برات کارت‌پستال می‌فرستم بلوندی.
و سریعاً تماس را قطع کردم، موبایل را روی صندلی پرت کردم و نفسم را بیرون دادم.
داشتم به جروم نزدیک می‌شدم!
***



#مجموعه_رائیکا_داناوان


در حال تایپ رمان داناوان (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • تشویق
Reactions: Ryhwn، Mahla_Bagheri، !~Fatemeh zarei~! و 10 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
634
امتیاز واکنش
7,432
امتیاز
168
زمان حضور
25 روز 22 ساعت 53 دقیقه
نویسنده این موضوع
چرا به من نگفته بودند که املاک پیترسون، بیرون از این شهر متروکه است؟!
این سؤال، به‌طور مداوم در ذهنم تکرار می‌شد. زمانی که به جروم رسیدم، ابتدا به خیابان‌هایش نگاه کردم. خیابان‌های بزرگی داشت به‌همراه ساختمان‌های زیاد؛ اما بیشتر ساختمان‌ها قدیمی بودند.
سپس با گروهبان دالتون تماس گرفتم تا آدرس عمارت پیترسون...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان داناوان (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • تشویق
Reactions: Ryhwn، Mahla_Bagheri، !~Fatemeh zarei~! و 10 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
634
امتیاز واکنش
7,432
امتیاز
168
زمان حضور
25 روز 22 ساعت 53 دقیقه
نویسنده این موضوع
او دست چروکش را سمت من دراز کرد و گفت:
- من خانم دیکسی هستم عزیزم، رئیس مستخدمان این عمارت.
به او لبخند زدم و دستش را فشردم. او گفت:
- چمدونی داری که...
سریعاً گفتم:
- فقط یه ساک هست که خودم میارمش.
سپس به سمت ماشین برگشتم و ساک نسبتاً کوچکم را از عقب ماشین درآوردم و در را بستم. به سمت او برگشتم که گفت:
-...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان داناوان (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • تشویق
Reactions: Ryhwn، Mahla_Bagheri، !~Fatemeh zarei~! و 10 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
634
امتیاز واکنش
7,432
امتیاز
168
زمان حضور
25 روز 22 ساعت 53 دقیقه
نویسنده این موضوع
بالاخره به سالن بالا رسیدیم که تماماً در بود. خانم دیکسی به سمت دری در انتهای راهرو رفت، آن را باز کرد و گفت:
- این اتاق خواب توئه.
و کنار رفت تا من داخل شوم. در بیرونِ اتاق سرکی کشیدم و سپس داخل شدم. نگاهی به اتاق بزرگ و تـ*ـخت دونفره‌ی قدیمی‌اش کردم، میزتؤالتی هم از جنس چوب در آن‌جا بود به‌همراه دو در که...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان داناوان (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • تشویق
Reactions: Ryhwn، Mahla_Bagheri، !~Fatemeh zarei~! و 10 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
634
امتیاز واکنش
7,432
امتیاز
168
زمان حضور
25 روز 22 ساعت 53 دقیقه
نویسنده این موضوع
به‌سرعت شلوار جینم را به‌همراه کتی روی تاپم پوشیدم، کفش‌های مشکی رنگم را بعد از براق کردن پوشیدم و موهایم را پشت‌سرم بستم. جلوی آیینه رفتم و به خودم نگاه کردم. مشکی پوشیدنم باعث شده بود پوست سفید و چشمان سبز رنگم بیشتر در چشم بیاید و من راضی از تیپ و چهره‌ام، به سمت در رفتم.
از اتاق خارج شدم و به طرف...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان داناوان (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Ryhwn، Mahla_Bagheri، !~Fatemeh zarei~! و 10 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
634
امتیاز واکنش
7,432
امتیاز
168
زمان حضور
25 روز 22 ساعت 53 دقیقه
نویسنده این موضوع
قصد داشتم برای احترام از جایم بلند شوم؛ اما زمانی که مرد دیگری با کت‌وشلوار رسمی داخل شد، پشیمان شدم!
مرد دومی به مراتب خوش‌قیافه‌تر و از نظر هیکل گنده‌تر بود و قد بلندتری داشت. دیدن عضلات بدنش از زیر آن کت، باعث شد احساس کنم او همین الآن می‌تواند مرا زیر دست‌وپایش لِـه کند!
او پوستی سفید و صاف، به‌همراه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان داناوان (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Ryhwn، Mahla_Bagheri، ~ریحانه رادفر~ و 9 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

کاربر فعال انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
634
امتیاز واکنش
7,432
امتیاز
168
زمان حضور
25 روز 22 ساعت 53 دقیقه
نویسنده این موضوع
تای ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- کیه که ندونه؟
لبانِ به رنگ سرخش از هم گشوده شدند و شکل خنده گرفتند. به خودم اعتراف کردم خنده‌هایش دل‌فریب و زیبا است؛ اما بعد حیرت‌زده به افکارم نهیب زدم!
او گفت:
- بله خب، این شهر اون‌قدر تحت‌تأثیر شایعات شده که معمولاً همه باورش کردن...
لرد ویلیام مکث کرد، و سپس مجددا...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان داناوان (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: Ryhwn، Mahla_Bagheri، ~ریحانه رادفر~ و 9 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا