خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

~Kimia Varesi~

مدیر آزمایشی تالار تاریخ
مدیر آزمایشی
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
799
امتیاز واکنش
8,560
امتیاز
238
زمان حضور
33 روز 22 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان: داناوان
نام نویسنده: کیمیا وارثی
ژانر: جنایی_پلیسی، معمایی، علمی_تخیلی
نام مجموعه: رائیکا داناوان
ویراستار: ~MoBiNa~
خلاصه:
رائیکا داناوان پلیس تازه‌کارِ شهر فینیکس، مأموریت پیدا می‌کند تا برای مراقبت از یک دختر پانزده‌ساله و هم‌چنین بررسی جنایت‌ها و قتل‌های پی‌در‌پی، به شهر متروکه‌ی جروم سفر کند و در عمارتی قدیمی مستقر شود.
اما این شهر متروکه، بوی خون می‌دهد. بوی خون انسان‌هایی که توسط هیولاهای در کمین نشسته‌ی آن‌جا، به قتل رسیدند!
اما مشکل اساسی فقط هیولاها و خون‌های ریخته شده‌ی این شهر نیست. مشکل جدی‌تر، هویت اصلی صاحبان آن عمارت قدیمی است! افرادی مرموز و مجهول که پلیس جوان را در هاله‌ای از ابهام قرار داده‌اند!
و داناوان باید پی به تمام این رازهای خونین ببرد. رازهایی که با دانستن آن‌ها، خودش را تقدیم شیطان خواهد کرد!

مقدمه:
جروم شهر کوچکی در ایالت آیداهو است. شهری نسبتاً کم‌جمعیت و متروکه، که به شهر ارواح معروف است!
شاید با پا گذاشتن در آن احساس امنیت و آرامش کنی؛ اما باید بدانی که این آرامش در خطر بزرگی نهفته است! خطری که هر گوشه‌به‌گوشه‌ی این شهر را احاطه کرده است و هیچ نشانی از امنیت نیست!
به هرطرف که بنگری، می‌توانی ردی از موجودات ترسناک و خطرناکی را ببینی که هویت مجهولی دارند؛ اما این تنها مشکل نیست. خون‌های ریخته شده و اجساد سلاخی‌ شده، تنها مشکل نیست!
خطر بزرگ‌تری در این شهر کوچک در کمین نشسته است. و آیا کسی پیدا می‌شود که بتواند دنیا را از این خطر نجات دهد؟!


رمان داناوان (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • جذاب
  • تشویق
Reactions: TATA، Zahraa، YeGaNeH_BI و 22 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

مدیر آزمایشی تالار تاریخ
مدیر آزمایشی
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
799
امتیاز واکنش
8,560
امتیاز
238
زمان حضور
33 روز 22 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
فصل اول

آسمونِ تاریک، سیاهی شب، خرناس حیوون‌های وحشی، هوهوی جغدها، جونورهایی که در کمین نشستن، محیطی خاموش و مرموز، و هم‌چنین جاده‌ای خلوت و بدون هیچ انسانی!
آسمون سیاهه سیاه بود و خودنمایی ماهه نیمه‌کامل در دلش، مثل یه تابلوی نقاشیه طبیعی، زیبا و کمی رعب‌آور بود.
جاده‌ی عریض و ممتد کاملاً خلوت بود. درواقع، تنها ماشین من بود که در اون محیط تاریک و عریض جاده در حال روندن بود.
همه چیز تاریک، مرموز و تاحدی ترسناک بود!
یعنی باید ترسید؟ هرچند جواب این سؤال واضح و روشنه؛ اما نکته‌ای وجود داره که باید بهش اهمیت بدم. اگه خودم رو بی‌جهت بترسونم، مطمئناً همین جاده رو برمی‌گردم و به سمت خونه‌م در فینیکس می‌رونم. از خودم مطمئنم! اما این رو هم می‌دونم که اگه مسیرم رو که منتهی به جروم میشه رو ادامه ندم، گروهبان خشنم سرنوشت خوبی برام رقم نمی‌زنه!
هرچند که از این هم مطلع هستم که جروم شهری نیست که بخواد به دلم بشینه!
به هر حال، من مشکلی با این موضوع ندارم. حتی برام اهمیت نداره که بیشتر از یک‌ساعته که در حال روندن از فینیکس تا جروم هستم و محیط جاده‌ی تاریک، واقعاً رعب‌انگیزه! تنها مشکل من، اصل ماجراست.
این دلیل منطقی نیست که چون من به‌تازگی استخدام شدم و نمی‌تونم کارها رو به‌درستی انجام بدم، باید برای پرستاری از یه دختر پونزده‌ساله که کاری درخور یه تازه‌کاره، به جروم برم.
زمانی که گروهبان به من گفت یکی از سهام‌دارهای جروم به‌نام ویلیام پیترسون به‌دنبال کسی برای مراقبت از دختر پونزده‌ساله‌اش می‌گرده و اون و سربازرس دالتون من رو انتخاب کردن، به‌شدت خشمگین شدم؛ اما این رو هم می‌دونستم که اگه مخالفتی کنم، مستقیماً من رو از اداره بیرون پرت می‌کنن!
اونا به هیچ عنوان برای تازه استخدامی‌هایی مثل من، احترام قائل نیستن؛ اما حداقل سربازرس دالتون برخورد بهتری داره.
نگاهی به ساعت فولکس انداختم. واقعاً ساعت یک‌ونیم شب، برای یه مسافرتِ چندین‌ساعته، دیر نیست؟! خب، باید این رو از اونا می‌پرسیدم!
صدای زنگ موبایلم باعث شد نگاهم رو از جاده‌ی خلوت و تاریکه روبه‌روم بگیرم و به موبایلم که روی صندلی بـغـله راننده بود، بدوزم. دست دراز کردم و موبایل رو برداشتم. با لمس کردن صفحه، تماس رو برقرار کردم.
- خیلی برام مبهم و عجیبه، رائیکا! تو الآن واقعاً بیداری و داری توی یه جاده‌ی تاریک و ترسناک رانندگی می‌کنی؟!
از سلام نکردنِ دستینی متعجب نشدم. درواقع، این عادت اون بود که بدون سلام کردن و مقدمه‌چینی، حرفش رو بزنه! از همون اول دوستیمون این موضوع رو فهمیده بودم.
گفتم:
- بله دِس، من الان بیدار هستم و دارم توی یه جاده‌ی تاریک و ترسناک رانندگی می‌کنم. کجای این برات مبهم و عجیبه؟
صداش از اون‌ور خط اومد:
- چون تو یه خوابالوی بی‌خاصیتی!
تو گلو خندیدم. زیاد خوابیدنِ من باعث شده بود برای دستینی یه سرگرمی ایجاد بشه و به‌طور مداوم این رو به شوخی بگیره و من رو آزار بده. هرچند که من این رو واقعاً همون شوخی تلقی می‌کردم و جدیش نمی‌گرفتم.
بهش گفتم:
- باشه، دِس. من یه خوابالوی بی‌خاصیتم؛ اما تو چرا این‌موقعِ شب بیداری؟!
رانندگی با یه دست واقعاً برام آزار دهنده بود و از طرفی هرچه‌قدر با چشم‌هام جاده‌ی تاریک رو وارسی می‌کردم، نمی‌تونستم ناحیه‌ی مناسبی برای توقف فولکسم ببینم؛ بنابراین با همون حالتِ آزاردهنده، به انتظار جواب دستینی نشستم.
اون گفت:
- خوابم نمی‌برد. می‌تونم یه سؤال بپرسم؟
با شگفتی پرسیدم:
- تو واقعاً اجازه می‌خوای دِس؟!
- عوضی‌ نشو!
خندیدم و گفتم:
- بگو!

#مجموعه_رائیکا_داناوان


رمان داناوان (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • جذاب
  • تشویق
Reactions: Zahraa، YeGaNeH_BI، ~MoBiNa~ و 20 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

مدیر آزمایشی تالار تاریخ
مدیر آزمایشی
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
799
امتیاز واکنش
8,560
امتیاز
238
زمان حضور
33 روز 22 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
گفت:
- امروز صبح وقتی اومدی پیشم و بهم گفتی سربازرست قراره تو رو برای یه مأموریت بفرسته، واقعاً برات خوشحال شدم؛ اما بعدش که گفتی چیزی شبیه یه پرستاریه، جداً ناامید شدم.
شیشه‌ی ماشینم رو پایین دادم تا نسیم خنک شبانگاهی به داخل ماشین راه پیدا کنه، بعد گفتم:
- آره، از حالت چهره‌ت کاملاً مشخص بود چه‌قدر برام تأسف خوردی.
با لحنی آروم گفت:
- متأسفم رائیکا!
علاقه‌‌ای به عذرخواهیش نداشتم، چیزی رو تغییر نمی‌داد و حرف و حالت نگاهه ترحم‌آمیـزش رو از یادم نمی‌برد. فقط می‌خواستم اون ادامه‌ی حرفش رو بزنه.
گفتم:
- بی‌خیالش، دِس.
سریعاً لحنش تغییر کرد و مثل قبل، عادی و کمی هیجان‌زده شد.
گفت:
- باشه. خب، بعدش خیلی کنجکاو شدم. تو اصلاً جزئیات رو بهم نگفتی و فقط گفتی قراره برای مراقبت از یه دختر پونزده‌ساله، بری به جروم.
- خب؟
اون گفت:
- خب من خیلی کنجکاوم رائیکا، بهم بگو. باور کن یکی از دلایلی که باعث شد بی‌خواب بشم، همین کنجکاویم بود!
دستم کم‌کم داشت رگ‌به‌رگ و خسته میشد. موبایل رو تو دستم جابه‌جا کردم و با دست دیگه‌م فرمان رو هدایت کردم.
گفتم:
- دس به‌نظرم تو باید سؤالت رو واضح‌تر بپرسی!
صداش حالت کلافگی به خودش گرفت:
- چرا باید یه بازرس پلیس، برای پرستاری از دختر یه سهامدار در جروم بره؟! این خیلی مسخره‌س، رائیکا! تو یه پلیسی، نه یه پرستار یا یه ناصح برای یه نوجوون سرخود و متکبر.
من حق رو کاملاً به اون می‌دادم. شاید من یه پلیس تازه‌کاری بودم که دوره‌ی آموزشیش به‌تازگی به اتمام رسیده بود و ممکن بود در سایر کارها مبتدی و تازه‌کار باشم؛ اما این اصلاً دلیل نمیشد که من رو برای چنین کاری به جروم بفرستن و به‌قول خودشون کاریه که یه فرد مبتدی می‌تونه از پسش بربیاد. اما نکته‌ی دیگه‌ای هم وجود داشت!
گفتم:
- حق با توئه دستینی، تو راست میگی؛ اما یه دلیل دیگه هم داره. این به هیچ‌وجه معقولانه نیست که یه پلیس برای پرستاری از یه دختر پونزده‌ساله استخدام بشه. هیچ‌جا یه هم‌چین چیزی رو قبول نمی‌کنن. ولی باید بگم که یه دلیلی داشته که ویلیام پیترسون از پلیس درخواست کمک کرده، نه از یه پرستار.
این حقیقت داشت. حقیقتی جزئی اما قابل توجه؛ ولی باز هم برای من چندان اهمیتی نداشت.
دستینی با کنجکاوی گفت:
- یا مسیح! رائیکا تو منو تا سره حده مرگ کنجکاو کردی! یالا بگو؛ قضیه چیه؟!
از این‌همه عجله‌ی اون به خنده افتادم. خنده‌ی آرومی کردم و با دیدن تابلویی که به من می‌گفت مسیر زیادی تا جروم نمونده، سرعتم رو بیشتر کردم و بعد گفتم:
- گروه‌بانم آقای تامز می‌گفت اون‌جور که ویلیام پیترسون اظهار کرده، انگاری اونا با یه قاتل سروکار دارن!
دستینی از اون‌ور تلفن متعجب پرسید:
- قاتل؟! یعنی چی؟
توضیح دادم:
- اونم خوب نمی‌دونست منظور پیترسون چیه، چون اون با سربازرس دالتون صحبت کرده و هیچ‌کدوممون دقیقاً نمی‌دونیم ماجرا چیه. باید برم اون‌جا و تمام وقایع رو از زبون خوده پیترسون بشنوم.
دستینی پرسید:
- خب تا کجا اطلاع داری؟ برام بگو.
پشت خط مکث کردم. مطمئن نبودم دستینی بخواد بشنوه؛ اما، چرا باید با ندادنِ اطلاعات اون رو آزار می‌دادم؟ می‌دونستم که دستینی دختری به‌شدت کنجکاو و فوضوله و کنجکاویش به هرچیزی مثل ترسش غلبه می‌کنه.
از طرفی، من هم کاملاً از ماجرا مطلع نبودم؛ اما تا حدودی رو می‌دونستم و برای دستینی هم که اون‌طرف تلفن منتظر بود، تعریف کردم:
- تامز می‌گفت پیترسون توضیح داده که چندین‌بار شاهد بوده کسی سعی داره دخترش رو بکشه! دقیقاً نمی‌دونم؛ اما می‌گفت دوبار به دخترش توی مدرسه حمله شده. یه مرد بوده که سر تا پا سیاه‌ پوشیده و صورتش رو با نقاب پوشونده؛ اون‌قدر موضوع جدی شده بوده که برای دختره بادیگارد گذاشتن. بعد می‌رسه به کشتن حیوونای دختره و گذاشتن جسدا روی تختش.
دستینی با تعجب و شگفتی گفت:
- اوه خدایا این خیلی وحشتناکه!
بعد گیج پرسید:
- حیوونا؟!
گفتم:
- انگاری دختره عاشق حیووناست.
- بعدش؟
دوباره موبایل رو تو دستم جابه‌جا کردم و به این فکر کردم که اگه یه‌کم دیگه بگذره، مفاصل دستام نابود می‌شن! نگه داشتنه موبایل با گردن هم موقع رانندگی برام سخت بود.
گفتم:
- بعدش؟ خب انگار اون دختره رو تعقیب می‌کنه و براش علامتای تهدیدآمیز می‌فرسته. مثلِ... خب، نامه؟ یا شایدم سرِ بریده شده‌ی حیووناش! به هر حال، من نمی‌دونم دقیقاً چی؛ فقط اون گفته که علامتاش تهدیدآمیزه.
دستینی متحیر گفت:
- یا خدا! پس این موضوع واقعاً جناییه!
با حالتی خشک گفتم:
- بله. و این‌که من هم قراره از اون دختر مثل یه بادیگارد محافظت کنم و همین‌که حواسم به اون یارو باشه، کار رو دشوار می‌کنه!
دستینی با لحنی که انگار می‌خواست من رو امیدوار کنه و از نگرانیم کم کنه، گفت:
- هی دختر، حالا چرا عصبی میشی؟! به نظر من، این یه موقعیت خوب برای توئه.
بدون هیچ کنجکاوی یا حالتی، تنها فقط با لحنی عادی پرسیدم:
- چه‌طور؟
اون توضیح داد:
- خب، فکرش رو بکن. اگه تو با هوش و زکاوتت این معما رو حل کنی و پرونده رو موفقیت‌آمیز ببندی، گروهبانت و هم‌چنین سربازرس چی با خودشون فکر می‌کنن؟ این دخترِ بیست‌ودو ساله‌ی تازه‌کار، اولین مأموریتش رو عالی تموم کرد! خوب نیست؟ و بعد دیگه به چشم یه تازه‌کارِ کارخراب‌کُن نگات نمی‌کنن.
حالا دیگه نمی‌تونستم عادی باشم و لحنم رو هم عادی نگه دارم. حق با اون بود، کاملاً حق با اون بود! این شبیه یک فرصت عالی و فوق‌العاده برای من بود تا خودم رو به سربازرس دالتون، گروهبان تامز و اهالی اداره ثابت کنم. اون‌وقت بیشتر مورد توجه قرار می‌گرفتم و وقتی متوجه می‌شدن من می‌تونم فراتر از یه تازه‌کار باشم، من رو برای مأموریت‌های مهم‌تری می‌فرستادن. چی بهتر از این؟
خندیدم و همون‌طور که از هیجان سرعت ماشینم رو بالا می‌بردم و در جاده‌ی تاریک و خلوت می‌روندم، خنده‌کنان گفتم:
- نظریه‌ی قشنگی دادی بلوندی. خیلی عالیه.
می‌تونستم اخم پررنگی که میون ابروهای نازکش نشسته بود رو حتی از این‌ور خط هم حس کنم.
اون با خشم گفت:
- رائیکا، حتی اگه درصدی احتمال داشته باشه از این مأموریت سالم برگردی، مطمئن باش موقع بازگشتت حتماً جای یه فرش قرمز، برات یه فرش خونین قرمز به‌عنوان افتخار بازگشتت پهن می‌کنم.
قهقه‌ی بلندی زدم و گفتم:
- من حسودم خب. چون‌که عاشق موهای بلوندت هستم بهت میگم بلوندی دِس.
بعد با شوخ‌طبعی ادامه دادم:
- اوه، نکنه ناراحت میشی؟
صدای جدی دستینی از اون‌ور خط اومد:
- برو به مأموریتت برس بازرس داناوان.
لحنش کاملاً جدی بود. من هم سعی کردم شوخی رو کنار بگذارم. لبخند رو از صورتم کنار روندم، موبایل رو محکم‌تر گرفتم و جدی با صدایی خشک گفتم:
- اگه زنده موندم، برات کارت‌پستال می‌فرستم بلوندی.
و سریعاً تماس رو قطع کردم، موبایل رو روی صندلی پرت کردم و همون‌طور که فرمون رو دوباره دو دستی می‌چسبیدم، نفسم رو بیرون دادم.
داشتم به جروم نزدیک می‌شدم!
***


#مجموعه_رائیکا_داناوان


رمان داناوان (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • جذاب
  • تشویق
Reactions: Zahraa، YeGaNeH_BI، ~MoBiNa~ و 20 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

مدیر آزمایشی تالار تاریخ
مدیر آزمایشی
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
799
امتیاز واکنش
8,560
امتیاز
238
زمان حضور
33 روز 22 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
فصل دوم

چرا به من نگفته بودن که املاک پیترسون، بیرون از این شهر متروکه‌س؟!
این سؤال، به‌طور مداوم تو ذهنم تکرار می‌شد. زمانی که به جروم رسیدم، اول به خیابون‌هاش نگاه کردم. خیابون‌‌های بزرگ و کوچه‌های زیادی داشت به‌همراه ساختمون‌ها و مغازه‌های زیاد؛ اما بیشتر ساختمون‌ها قدیمی بودن.
چیزی که کمی متعجبم کرد، این بود که این شهر اصلاً مثل شایعات پشت سرش نبود!
شهر رو بررسی کردم و بعد با گروهبان تامز تماس گرفتم تا آدرس عمارت پیترسون رو بهم بده؛ اما وقتی اون آدرس رو داد و گفت که املاک اون بیرون از شهره، واقعاً اون لحظه احتیاج داشتم چندین یخ تو دهنم بذارم تا شاید آتیش خشمم خاموش بشه!
و حالا من بیرون از شهر و در جاده‌ای متروکه که چندین درخت هم محیطش رو احاطه کرده، در حال روندن هستم. حتی این‌جا هم ساکت، خلوت و سوت‌وکوره! انگار هیچ انسانی این‌جا زندگی نمی‌کنه، در حالی که عمارت پیترسون همین نزدیکی‌‌‌‌‌ها بود.
بالاخره بعد از مدتی، تونستم از فاصله‌ی خیلی خیلی دور، یه ساختمون رو ببینم. یه ساختمون غول‌پیکر! از مسیری درختی عبور کردم و بعد با یه دروازه روبه‌رو شدم.
به دروازه‌ی بزرگ با نقوش برجسته‌ی روش نگاه کردم. نقش‌های ساده اما شیکی داشت و جنس دروازه فلزی و تقریباً زنگ‌زده بود. نگاهم رو به بالا کشیدم. یا عیسی مسیح! این قصر بود یا املاک؟!
با حیرت به ساختمون پر ابهت و بزرگ روبه‌روم خیره شدم و با خودم فکر کردم که ویلیام پیترسون مطمئناً بزرگ‌ترین سهام‌دار جرومه!
ساختمونی بزرگ و قدیمی بود که از همین‌جا می‌تونستم آجرهای پوسته‌پوسته‌ش و دیوارهای گچی ریخته‌شده‌ش رو ببینم. اما باز هم از ابهتش کم نمی‌کرد. برعکس، خیلی هم ترسناک و مخفوش کرده بود.
به سمت دروازه روندم. توقف کردم و چندبار پشتِ‌سرِهم بوق زدم تا این‌که چراغ اتاقک نگهبانیِ کنار دروازه روشن شد. صدای خش‌دار مردی رو شنیدم که داد می‌زد:
- خیله‌خب... باشه، اومدم! چه خبرته؟!
دوباره بوق زدم که یک‌هو مردی با لباس‌های راحتی و دمپایی از اتاقک بیرون اومد و خمیده خمیده به طرف دروازه حرکت کرد. دست‌های کوتاهش رو دراز کرد، دروازه‌ی زنگ‌‌‌‌‌‌زده رو با ناله و غیژغیژکنان باز کرد و غرید:
- لعنتی اومدم دیگه!
مردی تقریباً لاغر انـدام با پوستی تیره و موهای مشکی‌رنگ، به سمت ماشین اومد. شیشه رو پایین دادم و خیره‌ی چشم‌های قهوه‌ای‌رنگ و چهره‌ی خشن و ناآروم مرد روبه‌روم، گفتم:
- شب‌خوش آقا، من...
اون وسط حرفم پرید و گفت:
- شب من خوش بود تا قبل از این‌که تو با بوق این ماشین مسخره‌ت من رو بیدار کردی. لعنتی!
خب می‌تونستم به جرأت بگم که این مرد به هیچ عنوان مؤدبانه صحبت نمی‌کرد و قطعاً بویی از ادب هم نبرده!
تلاش کردم در جواب بی‌ادبانه‌ی اون، مؤدبانه صحبت کنم:
- من واقعاً متأسفم آقا، من داناوان هستم؛ رائیکا داناوان، بازرس استخدامی آقای ویلیام پیترسون.
مرد اول با اون اخم‌های درهم و صورت خشنش من رو با دقت بررسی کرد، بعد با ابروهای گره‌خورده پرسید:
- رائیکا داناوان؟
سر تکون دادم و گفتم:
- بله. جناب پیترسون مطمئناً در جریان هستن.
اون نگاهش رو از من برداشت و بدون هیچ حرفی مسیرش رو برگشت و از دروازه عبور کرد. بعد دروازه رو کاملاً باز کرد و به من اشاره کرد تا داخل بشم. با لبخند، سرم رو به تشکر براش تکان دادم که بدون هیچ توجه‌ی، راهش رو گرفت و رفت!
با خودم زمزمه کردم:
- چه بی‌ادب!
و بعد ماشین رو حرکت دادم.
از دروازه‌ی غول‌پیکر عبور کردم و وارد محوطه‌ی بزرگی شدم. می‌تونستم انتهای محوطه‌ی بزرگ و سنگ‌فرش‌شده و بالای دیوارها، سیم‌های خارداری رو ببینم که شرط می‌بندم برای همون عامل حفاظتیه.
محوطه‌ی عمارت خیلی بزرگ بود. دورتادور باغ‌های بزرگی بودن که درخت‌های پیر و گیاه‌هاشون همه خشک و پژمرده شده بودن.
زمین سنگی محوطه پر از برگ‌های خشک بود و باغ و باغچه‌های اطراف پر بود از خاک و برگ و آشغال.
شاخه‌های درخت‌ها هم لخـت بودن و جوری قد علم کرده بودن که آدم وحشت می‌کرد از دیدن این منظره.
در مرکز محوطه یه آب‌نمای بزرگ قرار داشت اما کاملاً خالی و لجن‌بسته بود! نگاهم به گاراژی اون‌جا افتاد و تصمیم گرفتم ماشینم رو اون‌جا پارک کنم؛ اما گاراژ پر از ماشین‌های گرون‌قیمت بود.
به همین دلیل، فولکس رو گوشه‌ای از محوطه‌ی بزرگ و کنار مجسمه‌ی سنگی غول‌پیکری که شکلی عجیب از یک شیر داشت، متوقف کردم و بعد از خاموش‌کردنِ اون، پیاده شدم و در رو بستم. موهای مشکی‌رنگم رو به عقب هل دادم تا از جلوی صورتم کنار برن و به ساختمونه عمارت بزرگه انتهای محوطه نگاه کردم.
دوروبر ساختمون رو درخت‌های ترسناک و لخـت احاطه کرده بودن. عمارت یه برج بلند داشت که آسمون رو شکافته بود و تا اوج می‌رسید و من رو به یاد برج انیمیشن راپونزل می‌نداخت.
نمای عمارت کاملاً از بین رفته بود و تموم آجرها تیره شده بودن و این، اون رو واقعاً ترسناک می‌کرد.
همون لحظه در بزرگ و نقره‌ای‌رنگش که با کنده‌کاری خیلی قشنگ جلوه می‌داد، باز شد و خانمی با انـدام لاغر و کشیده و استخوانی، با عجله سمت من قدم برداشت.
خانمه مسن که موهای تیره‌ای داشت و چند لاخه‌ی سفید هم بین‌شون معلوم بود و اون‌ها رو پشتش جمع‌کرده و بسته بود، جلوی من ایستاد و با لبخندی که چروک‌های کنار لـبش رو بیشتر می‌کرد گفت:
- اوه خانم داناوان! خوش آمدید.
نگاه از پوست چروک و رنگ‌پریده‌ش گرفتم و به لباسش نگاه کردم. پیراهنی ساده و آبی‌رنگ تا روی زانو تنش بود که روی اون یه پیشبند سفید و کمی چروک پوشیده بود و حسی به من می‌گفت اون پیش خدمته. همچنین کفش‌هاش کالج‌های ساده و قهوه‌‌‌‌‌‌اییه تیره‌‌رنگی بودن که روشون گردوخاک نشسته بود.
همین ساده‌گرایی، پیشبند چروک، کفش‌های خاکی، دست‌های پینه‌بسته و همچنین اومدنش برای راهنمایی من، نشون از این بود که اون واقعاً یه پیش‌خدمته.

#مجموعه_رائیکا_داناوان


رمان داناوان (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • جذاب
  • تشویق
Reactions: Zahraa، YeGaNeH_BI، ~MoBiNa~ و 20 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

مدیر آزمایشی تالار تاریخ
مدیر آزمایشی
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
799
امتیاز واکنش
8,560
امتیاز
238
زمان حضور
33 روز 22 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
اون دست لاغر و استخونی و پر از چروکش رو سمت من دراز کرد و گفت:
- من خانم دیکسی هستم عزیزم، رئیس مستخدمان این عمارت.
به اون لبخند زدم و دستش رو فشردم. اون گفت:
- چمدونی داری که...
سریعاً گفتم:
- فقط یه ساک هست...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان داناوان (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • جذاب
  • تشویق
Reactions: Zahraa، YeGaNeH_BI، ~MoBiNa~ و 20 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

مدیر آزمایشی تالار تاریخ
مدیر آزمایشی
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
799
امتیاز واکنش
8,560
امتیاز
238
زمان حضور
33 روز 22 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
بالاخره به سالن بالا رسیدیم.
این طبقه هیچ لوستر یا چراغی روی سقفش نداشت؛ فقط روی دیوارهای آجریش چراغ‌دیواری‌های حباب‌دار نصب شده بودن و با نورهای زردرنگه کم‌سوشون، فضای تاریک راهروی باریک و عریض رو روشن می‌کردن.
هردو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان داناوان (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • جذاب
  • تشویق
Reactions: Zahraa، YeGaNeH_BI، ~MoBiNa~ و 20 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

مدیر آزمایشی تالار تاریخ
مدیر آزمایشی
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
799
امتیاز واکنش
8,560
امتیاز
238
زمان حضور
33 روز 22 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
فصل سوم

به‌سرعت شلوار جینم رو به‌همراه کتی تیره و کوتاه روی تیشرتم پوشیدم، به‌‌همراه پوتین‌های مشکی‌رنگم و بعد موهام رو پشت‌سرم بستم. جلوی آیینه رفتم و به خودم نگاه کردم و بعد از رضایت از ظاهرم، از اتاق خارج شدم و به طرف راه‌پله‌ی بزرگ حرکت کردم.
زمانی که داشتم از کنار اون راه‌پله‌ی متروکه عبور می‌کردم،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان داناوان (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Zahraa، YeGaNeH_BI، ~MoBiNa~ و 20 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

مدیر آزمایشی تالار تاریخ
مدیر آزمایشی
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
799
امتیاز واکنش
8,560
امتیاز
238
زمان حضور
33 روز 22 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
قصد داشتم برای احترام از جام بلند بشم؛ اما زمانی که مرد دیگه‌ای با کت‌وشلوار رسمی داخل شد، پشیمون شدم!
مرد دومی به مراتب خوش‌قیافه‌تر و از نظر هیکل گنده‌تر بود و قد بلندتری داشت. کت‌وشلواری به رنگ سیاه به تن داشت و کفش‌های لوکسش از تمیزی برق می‌زدن.
به چهره‌ش نگاه کردم. پوستی سفید و صاف داشت و صورتی جدی که...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان داناوان (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Zahraa، YeGaNeH_BI، ~MoBiNa~ و 19 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

مدیر آزمایشی تالار تاریخ
مدیر آزمایشی
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
799
امتیاز واکنش
8,560
امتیاز
238
زمان حضور
33 روز 22 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
شونه بالا انداختم و گفتم:
- کیه که ندونه؟
لـب‌های به رنگ سرخش از هم باز شدن و شکل خنده گرفتن. به خودم اعتراف کردم خنده‌هاش دل‌فریب و زیباست؛ اما بعد حیرت‌زده به افکارم نهیب زدم! من برای چه کاری این‌جام؟ کار یا...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان داناوان (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: Zahraa، YeGaNeH_BI، Cadman و 19 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

مدیر آزمایشی تالار تاریخ
مدیر آزمایشی
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
799
امتیاز واکنش
8,560
امتیاز
238
زمان حضور
33 روز 22 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
فصل چهارم

- چه‌طور این اتفاق افتاده؟!
من این رو با اعصابی متشنج پرسیدم و خشمگینانه از در ورودی عبور کردم و داخل سالنِ عمارت شدم. خانم دیکسی که به‌نظر هیجان‌زده و کمی هم مضطرب می‌رسید، پشت‌سر من داخل شد و گفت:
- من واقعاً متأسفم! نمی‌دونم چه‌طور چنین چیزی ممکنه رائیکای عزیز؛ اما من مطمئنم که تمام...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان داناوان (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، Zahraa، YeGaNeH_BI و 16 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا