خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Zareyan

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
7/6/21
ارسال ها
19
امتیاز واکنش
294
امتیاز
48
سن
13
زمان حضور
2 روز 14 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدا​

نام رمان: آسمان زندگی ما روشن است.​
نام نویسنده: زهرا زارعیان کاربر انجمن رمان ۹۸​
نام ناظر: ~حنانه حافظی~
ژانر: اجتماعی، عاشقانه، مذهبی​
خلاصه:​
داستانی پر ماجرا در مورد دخترکی که همانند نوری درخشنده در زندگانی اش می‌درخشد. زندگانی‌ای به زیبایی اسمان شب اما سختی هایی هم در آن زندگیه‌زیبا وجود دارد. اتفاق های تلخ و شیرین و سخت و آسان در آن رقم می‌خورد. خوشحالی تمام وجودش را در بر گرفته زیرا پروردگار آسمان ها و زمین را دارد. و همان پرودگار گفته است بعد هرسختی آسانی هم هست.​


در حال تایپ رمان آسمان زندگی ما روشن است | zareyan کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: نازپری احمدی، ~Kimia Varesi~، ~ROYA~ و 16 نفر دیگر

Zareyan

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
7/6/21
ارسال ها
19
امتیاز واکنش
294
امتیاز
48
سن
13
زمان حضور
2 روز 14 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
در خفقان زندگی عده‌ای دوباره متولد می‌شوند؛ سر از پوسته‌ی شر خود بیرون می‌کشند. و عده‌ای دیگر عاشقانه به آرزوهایشان می‌رسند. مابین این‌ها افرادی هم وجود دارند که بدون هیچ تحولی در زندگی، سر بر زمین می‌گذارند! انتخاب با خود آن‌هاست، که بخواهند تغییر کنند یا ماننده همیشه سرشان را زیر برف قرار دهند!


پیشگفتار:
امروز ولادت امام رضا علیه السلام هست و رمان من در این روز تایید شد.
عید رو بهتون تبریک میگم
این ایده در ذهن من نقش پیدا کرد و تصمیم گرفتم از ذهنم به روی برگه بیارم تا بتونم
اون چیزی که در ذهن و خیالم هست رو به شما نشون بدم.
و امیدوارم از این داستان خوشتون بیاد.


در حال تایپ رمان آسمان زندگی ما روشن است | zareyan کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: نازپری احمدی، ~Kimia Varesi~، ~ROYA~ و 17 نفر دیگر

Zareyan

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
7/6/21
ارسال ها
19
امتیاز واکنش
294
امتیاز
48
سن
13
زمان حضور
2 روز 14 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)، یا ضامن آهو...​
وارد حرم شدم و به گنبد طلایی رنگ نگاه می‌کردم که مثل یک خورشید بهاری تابان می‌درخشید. چه‌ عصر جمعه زیباییه، چه بوی خوشی میاد. خیلی دلم برای این حرم و امام رضا(ع) تنگ شده بود. نفس عمیقی کشیدم و روی یکی از فرش های قرمز نشستم. یک زیارتنامه برداشتم و با باد رهسپار شدم و شروع کردم به خوندن. بعد زیارتنامه خیلی با امام رضا(ع) گرم گرفتم. هر وقت میام حرم یاد کمک ها و پشتوانه بودن امام رضا علیه السلام میفتم که چقدر مهربونه واقعا کمکم کردن که به اینجا رسیدم. خوشحالم از داشتن چنین نعمتی که همشهری آقا هستم و می‌تونم تند، تند بیام حرم.​
باد شبیه مادر مهربان تو محوطه حرم می‌چرخید و بوی خوش حرم رو پخش می‌کرد. تو خودم بودم و داشتم با آقامون حرف میزدم که صدای تلفنم درومد. بازم که تارا ست، همش من‌رو آزار می‌ده! ولی خیلی دوسش دارم!​
- سلام فاطمه، خوبی؟خوشی؟ سلامتی؟ چه خبرا؟ کجایی؟​
من مطمئن بودم قراره چیا بگه برای همین گفتم:​
- سلام! یکم نفس بگیر دختر بعد یکی، یکی بپرس!​
با کمی خنده گفت:​
- چشم، خب حالا جواب بده دیگه خوبی؟ چه خبرا؟ کجایی؟​
با آرامش جواب دادم:​
- الحمدلله خوبم، تو چطوری؟​
سریع گفت:​
- منم خوبم، حالا کجایی؟​
آهی کشیدم و نجوا کردم:​
- حرم، دلم تنگ شده بود اومدم حرم.​
تارا با تعجب گفت:​
- واقعا؟ چه جالب ماهم حرم هستیم.​
جیغی کشیدم و گفتم:​
- چقدر عالی، با کی اومدی؟​
- با خانواده دیگه، حتما تو تنها اومدی؟​
- پ‌ن‌پ گلم​
تارا جیغی پشت تلفن کشید و نجوا کرد:​
- از دست این بچه دیوونه شدم.​
- چی شد تارا جان؟​
- هیچی داداشم اذیتم می‌کنه مثلاً چادرم رو می‌کشه و می‌دونه منم حساسم رو چادرم.​
پوزخندی زدم و پاسخ دادم:​
- فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه​
- بله واقعا زیادی هم تیزن مثل داداش تویه، لجباز و یک‌دنده.…​
لحن ناراحتی به خودم گرفتم و ادامه دادم:​
- پس همدردیم.​
فاطمه خندید و گفت:​
-بله چه جورم، خب کدوم صحن هستی تا بیایم پیشت یا تو میای؟​
با پرویی گفتم:​
- تو بیا دیگه.​
با صدای نازکی پاسخم رو داد:​
- اوه اوه چقدر تو پرویی دختر.​
پشت چشمی نازک کردم و نجوا کردم:​
- بله دیگه مااینیم اصلا پررو نباشم نمی‌شه.​
خنده‌ای کردیم و ادامه دادم:​
- تارا شوخی کردم من میام. کدوم صحن؟​
- صحن پیامبر اعظم ص، کنار گنبد سبز.​


در حال تایپ رمان آسمان زندگی ما روشن است | zareyan کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: نازپری احمدی، ~Kimia Varesi~، ~ROYA~ و 15 نفر دیگر

Zareyan

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
7/6/21
ارسال ها
19
امتیاز واکنش
294
امتیاز
48
سن
13
زمان حضور
2 روز 14 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
سرم رو کمی چرخوندم و دیدم شون. خوشحال شدم و نجوا کردم:
- آخ جون دیدمتون.
برای هم دست تکون دادیم و همدیگه رو دیدیم.
رفتم جلو؛ تارا از خوشحالی که بعد از چند روز من رو ندیده بود پرید بـ*ـغلم و گفت:
- فاطمه دلم برات یک ذره شده بود.
منم با چشمای گرد شده گفتم:
- مگه چند روزه که منو ندیدی؟
خودش رو از بـ*ـغلم کشید بیرون و گفت حدود ده روز
در حالی که زیر لـ*ـب می‌خندیدم ادامه دادم:
- همش ده روز منو ندیدی صد روز که نبوده، خیلی بهم وابسته شدی باید کاری کنم این وابستگی از بین بره.
با بادی که می‌وزید چادرم داشت بازی می‌کرد و تارا در حالی که خنده ریزی می‌کرد به صحبت کردن ادامه داد:
- صد روز نبینمت میمیرم
و با نگاه مرموزانه زمزمه کرد:
- شاید اتفاقی بیفته که همیشه همدیگه رو ببینیم و فامیل بشیم.
من دوباره چشمام گرد شد و زیر لـ*ـب داشتم حرص می‌خوردم اما تارا داشت می‌خندید و خوشحال بود و همون طور نجوا کردم:
- تارا چی داری میگی؟!
دستم رو گذاشتم رو پیشونیه سفیدش و ادامه دادم:
- حتما تب داری و هذیون میگی…
با همون چهره خوشحالی که داشت گفت:
- برعکس نه تب دارم و نه هم هذیون میگم، واقعیته.
منم با تعجب داشتم بهش نگاه می‌کردم و دستم رو از پیشونیش برداشتم.
به چهرم نگاهی انداخت و نجوا کرد:
- عزیزم چرا تعجب؟ چقدر خوب میشه تو عروس خانواده ما باشی.
بعد مکث کوتاهی گفتم:
- لطفاً دیگه ادامه نده، بیا بریم زیارت.
از بازوم یک نیشگون کوچیکی گرفت و نجوا کرد:
- چشم زن‌داداش اما من زیارت کردم فقط به خاطر تو بیا دوباره با خانوادم بریم البته خانوادم اونجا نشستن صبر کن صدا شون کنم.
لحنی تمسخرآمیزی به خودم گرفتم و در پاسخ تارا گفتم:
- خوب به من میگی پررو خودت رو ندیدی؟
و با ریز خنده ای ادامه دادم:
- دیگ به دیگ میگه روت سیاه.
تارا هم خنده ریزی کرد و گفت:
- کمال همنشین بر من اثر کرد.
لبخندی زدم و پاسخ دادم:
- باشه کلک، نمی‌خواد بریم زیارت چون دوتا مون زیارت کردیم خانوادت هم الکی به زحمت ننداز.
چشمی نثارم کرد و باهم کنار گنبد سبز عکس گرفتیم. من سرم رو کج کردم از پشت تارا و تارا هم درحال لبخند زدن بود. خیلی عکس قشنگی شد. دیگه راه افتادیم سمت خانواده تارا تا من حالی از مادره تارا بپرسم و بعد هم راهیه خونه بشم.
داشتن کفش‌ها شون رو می‌پوشیدند تا برن که به سلام و احوالپرسی گرمم دعوتشون کردم:
- سلام خاله، حالتون خوبه؟
مادر تارا که لبخندی به صورتش داشت و با آرامشی گفت:
- سلام دخترم، تو خوبی؟
- الحمدلله…


در حال تایپ رمان آسمان زندگی ما روشن است | zareyan کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: نازپری احمدی، ~Kimia Varesi~، ~ROYA~ و 13 نفر دیگر

Zareyan

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
7/6/21
ارسال ها
19
امتیاز واکنش
294
امتیاز
48
سن
13
زمان حضور
2 روز 14 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
بعد کمی صحبت کردن من با مادر تارا، برادر تارا یعنی آرتا اومد و تو دستش یک نایلون بود.( یا همون پلاستیک خودمون) به نظر می‌رسید تو اون نایلون چند کتاب باشه.
تارا کنارم وایستاده بود و زیر لـ*ـب می‌خندید.
همون طور که آرتا چشماش رو دوخته بود به زمین یک احوال پرسی کوتاهی کردیم و راه افتادیم.
بین راه یعنی از حرم تا پارکینگ چند...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آسمان زندگی ما روشن است | zareyan کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: نازپری احمدی، ~Kimia Varesi~، ~ROYA~ و 14 نفر دیگر

Zareyan

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
7/6/21
ارسال ها
19
امتیاز واکنش
294
امتیاز
48
سن
13
زمان حضور
2 روز 14 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
و تارا ادامه داد:
- پدر بزرگم به غیر از ما نوه ای نداشت برای همین گفتیم اسم مارو انتخاب کنن.
تارا خواست که بره جواب سوال دومم رو بده اما صدایی توجه مارو به خودش جلب کرد.
جمعی از مردم رو دیدیم که دور یک دختر هم سن و سال خودم رو گرفتن.
دختری که زیاد حجابش اسلامی نبود. رفتیم جلو تر تا بهتر ببینیم چه خبره.
یکی داد میزد و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آسمان زندگی ما روشن است | zareyan کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: نازپری احمدی، ~Kimia Varesi~، ~ROYA~ و 14 نفر دیگر

Zareyan

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
7/6/21
ارسال ها
19
امتیاز واکنش
294
امتیاز
48
سن
13
زمان حضور
2 روز 14 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
بی‌بی با همون آرامش و چشمان سبز رنگ و صورت سفید که چینه چروک ها رو دعوت کرده بود به چهره‌اش ادامه داد:
- باهاش حرف میزنم دختر حرف گوش کنیه. فقط درباره حجاب زیاد دوست نداره باهاش حرف بزنم.
شما دخترای خوبی هستید.
می‌تونید باهاش دوست بشید و کمکش کنید. دخترا روحیه لطیفی دارن و زود گول می‌خورن. می‌ترسم نرجس هم گول بخوره و شایدم خورده...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آسمان زندگی ما روشن است | zareyan کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: نازپری احمدی، ~Kimia Varesi~، ~ROYA~ و 14 نفر دیگر

Zareyan

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
7/6/21
ارسال ها
19
امتیاز واکنش
294
امتیاز
48
سن
13
زمان حضور
2 روز 14 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
هوا تاریک شده بود.
چطور زمان گذشت و کی ماه تابان نمایان شد؟
من و تارا داشتیم قدم می‌زدیم که تارا گفت:
- داری به چی فکر می‌کنی؟
ایستادم رو به روی تارا و نجوا کردم:
- به اینکه نرجس چطور دلش اومده خودکشی کنه؟ من که جرئت ندارم. راستی چقدر زود آسمون تاریک شد.
تارا آهی کشید و به قدم زدن ادامه دادیم و زمزمه کرد:
- من هم به همینطور چیزا...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آسمان زندگی ما روشن است | zareyan کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: نازپری احمدی، ~Kimia Varesi~، ~ROYA~ و 15 نفر دیگر

Zareyan

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
7/6/21
ارسال ها
19
امتیاز واکنش
294
امتیاز
48
سن
13
زمان حضور
2 روز 14 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
پرستار اومد و مارو بیرون کرد از اتاق، می‌گفت باید بیمار استراحت کنه.
من و تارا کنار هم روبه روی اتاق نرجس نشسته بودیم و حرف می‌زدیم.
- تارا!
به چهرم نگاه کرد و گفت:
- جانم
با آرامشی نجوا کردم:
- چرا خودکشی می‌کنند؟ با این کار فاتحه بهشت رفتن رو خوندن. خدا خیلی دوستشون داره که دوباره برمی‌گردن و میتونن اعمال شون رو درست...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آسمان زندگی ما روشن است | zareyan کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: نازپری احمدی، ~Kimia Varesi~، ~ROYA~ و 14 نفر دیگر

Zareyan

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
7/6/21
ارسال ها
19
امتیاز واکنش
294
امتیاز
48
سن
13
زمان حضور
2 روز 14 ساعت 3 دقیقه
نویسنده این موضوع
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
- بله چجورم
همون طور که روی صندلی، کنار تـ*ـخت نرجس نشسته بودم تارا اومد و دستاش رو حلقه زد دور گردنم و زمزمه کرد:
- خیلی دوستت دارم ابجی
لبخندی زدم و نجوا کردم:
- من بیشتر خواهری
از پشت سر صدایی شنیدیم که می‌گفت:
- به به خانومای احساساتی
صدای بی‌بی بود. هردو مون زیر لـ*ـب می‌خندیدیم.
بی‌بی با همون لحن شوخی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آسمان زندگی ما روشن است | zareyan کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: نازپری احمدی، ~Kimia Varesi~، ~ROYA~ و 13 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا