خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
478
امتیاز واکنش
10,634
امتیاز
258
محل سکونت
مازندران
زمان حضور
32 روز 2 ساعت 51 دقیقه
نویسنده این موضوع
رفتیم سمتش که قبل از اینکه ما چیزی بگیم گفت:
- می‌تونین ببینیدش!
از خوش‌حالی داشتم بال بال می‌زدم‌ هر دومون رفتیم داخل. دستگاهارو برداشته بودم و فقط یه ماسک اکسیژن و سرم دستش بود. با اومدن ما بهمون نگاه کرد. رفتیم سمتش. بلند شد و روی تـ*ـخت نشست. ماسک رو از روی دهنش برداشت. قبل اینکه من چیزی بگم سپهر نگاهش کرد و با مهربونی گفت:
- تو کاره...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ناخدای قلب | Neginii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • گریه‌
Reactions: ✧آیناز عقیلی✧، mahan.fatemeh87، Mahii و 8 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
478
امتیاز واکنش
10,634
امتیاز
258
محل سکونت
مازندران
زمان حضور
32 روز 2 ساعت 51 دقیقه
نویسنده این موضوع
چمدونمُ از مهراد گرفتم. با چشم های اشکیم بهش نگاه کردم و خودمُ تو حصار دستای تنها برادرم و همراه اخرم انداختم.
- مواظب خودت باش ماهانم!
سرمُ تکون دادم. چمدونُ برداشتم و داشتم می‌رفتم که با صدای دو نفر سره جام میخ‌کوب شدم.
- بدون اینکه از ما خداحافظی کنی می‌خوای بری؟
بهش نگاه کردم. چشم علفیه خودم! چشماش پر از اشک بود. دوییدم و خودمُ...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ناخدای قلب | Neginii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • تعجب
Reactions: ✧آیناز عقیلی✧، marjan.h، *Z.A.H.R.A* و 6 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
478
امتیاز واکنش
10,634
امتیاز
258
محل سکونت
مازندران
زمان حضور
32 روز 2 ساعت 51 دقیقه
نویسنده این موضوع
با تعجب بهش نگاه کردم. با پوزخندی بهم نگاه کرد و گفت:
- همیشه بهت گفتم منو دست کم نگیر سلیم جلو روت رئیس بزرگ‌ترین کارخونه اسلحه سازی و مافیای ایران وایساده!
برام قابل حضم نبود.
اینهمه مدت باهاش زندگی کردم؛ اما نمی‌دونستم داداشم همچین آدمیه! اونم تو سن ۲۳ سالگی!
مهتا با داد گفت:
- تو منو گرفتی سپهر پناهی؛ اما اسکندر دست از سرت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ناخدای قلب | Neginii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ✧آیناز عقیلی✧، mahan.fatemeh87، دونه انار و 7 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
478
امتیاز واکنش
10,634
امتیاز
258
محل سکونت
مازندران
زمان حضور
32 روز 2 ساعت 51 دقیقه
نویسنده این موضوع
- اگه گرسنتونه یه چیزی آماده کنیم که بخورین!
- نه ممنونم خودم آماده می‌کنم.
اسرار کرد و در آخر هم موفق شد. لباسامُ درآوردم و روی مبل گذاشتم تا هر وقت که می‌خواستم برم تو اتاق خواب ببرمشون. دوباره یاده بچه‌ها افتادم. سپهر، سلیم و مهراد. جز این سه نفر دیگه کسی برام نمونده. خدایا سپردمشون به خودت.
- بفرمایین عزیزم.
یه سینی غذا جلوم گذاشت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ناخدای قلب | Neginii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: ✧آیناز عقیلی✧، دونه انار، marjan.h و 6 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
478
امتیاز واکنش
10,634
امتیاز
258
محل سکونت
مازندران
زمان حضور
32 روز 2 ساعت 51 دقیقه
نویسنده این موضوع
- تقاص کارتو پس میدی مستر S!
- مگه نگفتم ببزینش لاشخورا؟ کر شدین؟
جوری داد زدم که هر دو تا افرادم عین فشنگ بردنش. حالا مونده کارای مستر S خیلیا باید زجر بکشن.
****
ماهان
بل تکونای کسی از خواب بلند شدم.
پریا بود که داشت تکونم می‌داد.
- پاشو زیبای خفته باید بریم دانشگاه!
تا اسم دانشگارو شنیدم عین فنر بلند شدم و رفتم تا آماده بشم!
صدای...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ناخدای قلب | Neginii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: ✧آیناز عقیلی✧، mahan.fatemeh87، دونه انار و 7 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
478
امتیاز واکنش
10,634
امتیاز
258
محل سکونت
مازندران
زمان حضور
32 روز 2 ساعت 51 دقیقه
نویسنده این موضوع
همه شروع به سرفه کردن کردیم.
- مونده دستور حملخ به مستر s بدی!
یکم گذشت که دوباره تونستم واضح ببینم. برای بدکردن اون دختر راه حل های زیادی به ذهنم می‌رسید.
- فردا کارشو تموم کنین و یه جوری انجامش بدین که انگار خودکشی بوده!
اطاعت کردن و رفتن. هیچکس نمی‌تونه اون دخترو از دستم نجات بده. پدرش باهاش دشمنی داره و الان یکی بدتر از پدرش برای...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ناخدای قلب | Neginii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • خنده
Reactions: ✧آیناز عقیلی✧، mahan.fatemeh87، دونه انار و 8 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
478
امتیاز واکنش
10,634
امتیاز
258
محل سکونت
مازندران
زمان حضور
32 روز 2 ساعت 51 دقیقه
نویسنده این موضوع
- می‌کشمت دختره خیره سر.
تا خواست بهم حمله کنه صدای مردونه یه نفرُ شنیدم.
- اینجا چه خبره؟
رومو طرف اون شخص کردم. الان این استاده؟ این که همسن سپهر می‌خوره!
اومد تو کلاس و کیفشُ گذاشت رو میز.
- هر دوتون بیاین اینجا!
پریا سرشُ انداخت پایین و داشت می‌خندید. آره بخند بخند.
با پسره به طرف استاد رفتیم. با دست اشاره کرد که به تخته پشت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ناخدای قلب | Neginii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: ✧آیناز عقیلی✧، زهرا.م، دونه انار و 4 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
478
امتیاز واکنش
10,634
امتیاز
258
محل سکونت
مازندران
زمان حضور
32 روز 2 ساعت 51 دقیقه
نویسنده این موضوع
- می‌تونم برم؟
متوجه حاله بدم شد و سرشُ تکون داد. خیلی سریع رفتم بیرون. دوییدم که خوردم به یه نفر. هر دو افتادیم زمین. نگاهش کردم. پویان بود.
- ببخشید معذرت می‌خوام.
لبخند زد و بلند شد. منم بلند شدم.
- مهم نیست! چیزی شده؟
چشمام نم‌دار بود. اومد سمتم.
- ماهان چیشده؟
شروع به گریه کردن کردم.
- دلم سلیمُ می‌خواد پویان.
غمگین بهم نگاه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ناخدای قلب | Neginii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: Mahii، marjan.h، mahan.fatemeh87 و 3 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
478
امتیاز واکنش
10,634
امتیاز
258
محل سکونت
مازندران
زمان حضور
32 روز 2 ساعت 51 دقیقه
نویسنده این موضوع
سپهر
باور نمی‌کنم که آیدا مرده باشه، چون غیر ممکنه که مرده باشه. اون اون پسره آیانُ دوست داشت نه منو. امکان نداره.
در اتاق باز شد و خاله با یه چاقو تو دستش وارد اتاق شد.
از جام بلند شدم.
- کاری دارین؟
بهم حمله کرد؛ اما قبل اینکه چاقورو فرو کنه جاخالی دادم.
- دارین چیکار می‌کنین؟
عصبی بود. چشماش کاسه خون بود.
- آیدای من بخاطر تو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان ناخدای قلب | Neginii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: زهرا.م، mahan.fatemeh87، *Z.A.H.R.A* و 6 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا