خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

رمان چطور شده؟


  • مجموع رای دهندگان
    2
  • این نظر سنجی بسته خواهد شده : .

nefes_rad

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/5/21
ارسال ها
34
امتیاز واکنش
608
امتیاز
93
زمان حضور
3 روز 13 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع



« به نام خدا »
نام رمان: هویت مستور
نام نویسنده: نفس راد
نام ناظر: *ELNAZ*
ژانر: تراژدی، معمایی
خلاصه:
داستان درباره زندگی دختری‌است كه تار و پودش از دروغ، غم و درد ساخته شده است.
دختری که به هر دری می‌زند، برای لحظه‌ای آرامش و خوش بودن در زندگی!
با روحی زخمی و خسته، در تلاش برای آشکار کردن حقایق...
برای اتمام زجر، غم و دردهایش؛ اما آیا سرنوشت این اجازه را به او می‌دهد؟


در حال تایپ رمان هویت مستور | nefes_rad کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ساحل صالحی زاده، Reyhan.t، زهرا.م و 29 نفر دیگر

nefes_rad

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/5/21
ارسال ها
34
امتیاز واکنش
608
امتیاز
93
زمان حضور
3 روز 13 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه :
تاریک بود
راه نابلد بودیم
درخت ها را نشانه گذاشتیم
و آدم ها را
گم شدیم تا ابد
درخت ها ... شبیه هم بودند
و آدم ها هیچ وقت
شبیه آدم نبودند...


در حال تایپ رمان هویت مستور | nefes_rad کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ساحل صالحی زاده، Reyhan.t، Mahii و 28 نفر دیگر

nefes_rad

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/5/21
ارسال ها
34
امتیاز واکنش
608
امتیاز
93
زمان حضور
3 روز 13 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت_1
** اردیبهشت ماه سال 1400 **
سرگیجه داشتم، دنيا دور سرم می‌چرخيد و چشمانم سیاهی می‌رفت...
زانوانم تحمل وزنم را نداشتند... چند لحظه بعد پاهایم سست شد و زمين افتادم.
موزاییک های شیری رنگ و خونی که روی زمین ریخته شده بود ان روز را ، ان کابوس کذایی را ، باری دیگر یادم اورد...
(مهر ماه سال1397)
با تمام سرعت می‌دويدم... هر چند قدمی که بر می‌داشتم با ترس پشت سر را نگاهی می‌انداختم كه مبادا كسی دنبالم باشد.
دويدن با ان كفش پاشنه بلند برایم مانند بند بازی یک فرد اماتور روی بندی با فاصله ی ده متری از زمين بود...
همانقدر دشوار... همانقدر استرس زا...
به خيابان رسيدم، پاهايم پيچ خورد و زانو هایم روی زمین سخت کشیده شد، سقوط كردم و همان دم ماشينی با صدای نا به هنجاری در یک قدمی ام توقف كرد.
با جان کندنی فراوان بلند شدم... سرما به تنم رخنه كرده بود و می‌لرزيدم بی اعتنا به ماشين و صاحبش كه پيوسته مرا با عنوان خانوم صدا می‌زد سعی می‌كردم دوباره به قدم هايم سرعت بدهم اما، زانو های برهنه و زخمی ام توان حركت نداشت...
بی اختیار زمین خوردم و چشمانم نیز بسته شدند...
و صدای نامفهوم ان صاحب ماشين به همراه چند نفر دیگر اخرین چیزی بود که می‌شنیدم.
با سكوت بيش از اندازه اطرافم، چشمانم را باز كردم...
دوباره خانه بودم...!
خود را از نظر گذراندم... سرمی که به اخرین لحظات زندگی اش رسیده بود را از دستم بیرون کشیدم...
خون فواره زد و پتوی یخی رنگم را در این ماه برای صدمین بار قرمز کرد.
احساسی نداشتم؛ نه درد، نه غم و نه هيچ...
به سمت ايينه رفته و به موهای کوتاه مشکی ام دستی كشيدم... هنوز همان لباس مجلسی تنم بود.
تق...تق...
صدایی كه از بيرون می‌امد توجه ام را جلب كرد. مطمئن بودم كسی در خانه نيست و همه طبقه پايين هستند...
مطمئن بودم تا خودم برای عذرخواهی نمی‌رفتم، نه تنها خودشان نمی‌امدند، بلکه نمی‌گذاشتند کسی نیز بيايد...
از اتاق بيرون رفتم، همه جا غرق در تاريکی بود. به سمت كليد برق رفتم كه ناگه چيزی مانعم شد، دستی جلوي بينی ام امد و بعد از بوی تند و تلخی که در مشامم پیچید هيچ نفهميدم.
خورشيد نورش را مستقيم به چشمانم می‌تابيد...گويا قصد داشت چشمانم را بگيرد تا نبينم.
تمام تنم درد می‌كرد. كرخ و سنگين شده بودم. با هزار جان كندن نيم خيز شدم و اطراف را نگریدم... همه لباس هايم به طرفی پرت شده بودند.
خود را برهنه و غرق در خون ديدم...
در ايينه رو به رويم نوشته شده بود :
- تو ديگه يه بد*کاره...
از شدت شوکی که وارد شده بود کلمات بعدی را ندیده و چند ثانیه ای مات به ایینه خیره شده بودم. وقتی به خود امدم جيغ بلندی زدم که رعشه بر خانه انداخت. قلبم تير كشيد و...
**اردیبهشت ماه سال1400 **
با جيغ ان سال ها به خود امدم... چهار دست و پا به زمين افتاده و زار می‌زدم.
دستم را روی سـ*ـینه مشت کرده و قلبم را گرفته بودم كه مبادا از سينه ام بيرون بيوفتد و نتوانم جان ان ابليس ناشناس را بگيرم...
صدای چرخش کلید امد و علی وارد خانه شد. تا من را در ان وضع عصف بار ديد دارو هايم را اورد و به زور به خوردم داد... سپس مرا در اغوش پر مهرش كشيد و بـ*ـو*سه ای بر گیسوانم زد.
با ترس او را پس زده و خود را در اغوش گرفتم.
انگار تازه خون خشک شده بر زمین را دید... با نگرانی جای جای بدنم را چک کرده و وقتی پایم که شیشه ای میانش فرو رفته بود را دید با عجله پانسمانش کرد.
خیره در چشمانش با خود اندیشیدم که ایا پنهان کردن مسئله ای به ان مهمی از کسی که بزودی همسرم خواهد شد کار درستیست؟
قطعا نه...


در حال تایپ رمان هویت مستور | nefes_rad کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تعجب
Reactions: ساحل صالحی زاده، Mahii، زهرا.م و 27 نفر دیگر

nefes_rad

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/5/21
ارسال ها
34
امتیاز واکنش
608
امتیاز
93
زمان حضور
3 روز 13 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت_2
هر زمان که خواسته بودم ماجرا را برایش بازگو کنم مشکلی پیش امده بود و بعد هم از یاد برده بودیم.
لـ*ـب هایش تکان می‌خوردند، ناشنوا شده بودم انگار...
مدتی بعد با تکان های شدیدی از ان حالت گیج و بی حس خارج شدم...
خدارو شکری زمزمه کرد و بلافاصله سخت در اغوشم گرفت. چشمانم پر شدند و لـ*ـب هایم لرزیدند.
تمام توانم را جمع کردم و علی را هل دادم ؛ اخم کم رنگی ابروانش را در بر گرفته بود و فک سفت شده اش نشان از دندان هایی که بر هم می‌فشرد می‌دادند.
صدای خش دارش بلند شد :
- همینقدر کافی نیست؟ بعد از 6 ماه فقط حق چند ثانیه بـ*ـغل گرفتن و بـ*ـو*سیدن موهات رو دارم...
چشم بسته و سر به زیر انداختم.
زانو هایم را در اغوش گرفته خود را تکان می‌دادم.
مدتی نگذشته بود که به قصد خارج شدن از خانه ام بلند شد...
ترسیده پایش را گرفتم و اجازه باریدن به چشمانم دادم.
غمگین رو زانو نشست و دستانم را از دور پایش باز کرد.
- می‌ترسی برم؟
سر تکان دادم و با لـ*ـب هایی اویزان نگاهش کردم...
سرم را روی سـ*ـینه اش گذاشت و مشغول نوازش موهایم شد.
لـ*ـب باز کردم تا بگویم چرا اینگونه می‌کنم اما...
وقتی به خود امدم که صحبتش تمام شده بود.
ارام سرم را از سـ*ـینه جدا و نگاهی به جزء جزء چهره ام انداخته بود.
- زنگ می‌زنم سحر یا ساحل بیان پیشت...
سرم را به طرفین تکان داده و نه ای گفته بودم.
سعی در قانع کردنم داشت...
- باید برم عزیزم. مشکلیه که بدون بودنم حل نمی‌شه...
او سخن می‌گفت و من در پی ان کلمات نخست به دنبال ذره ای احساس می‌گشتم.
نمی‌دانم اين چشمه ی اشک از كجا پر می‌شد كه بعد از اين همه سرازير شدن خشک نمی‌شد...
علي به تمام هق هق هایم گوش سپرد.
سكوت، اغوش و نوازشش حالم را بهتر كرده بود.
مرا به اتاق برد و روی تـ*ـخت خواباند...
از اتاق بيرون رفت و چند دقیقه بعد صدايش به صورت نامفهومی شنیده می‌شد، گويا با تلفن حرف می‌زد.
دستم را به سمت عسلی کنار تـ*ـخت مشکی ام دراز کردم.
نبود...
خود را کمی بالا و بعد به سمت پایین تـ*ـخت کشیدم.
تلفنم را از روی زمین برداشته و در صفحه ی تاریک و براقش به چهره ی زارم خیره شدم... چشم هايم از شدت گريه باد كرده بود، دو گوی خاکستری ام در دريایی از خون قوطه ور بود. صورت گرد استخواني ام گلگون شده بود و لبانم خشک و ضمخت ديده می‌شد. موهای رنگ شده خاکستری ام اشفته اطرافم ريخته بود...
من اين نبودم. من عسل سه سال قبل نبودم...
دیگر ان دختر 17ساله ای كه از شوق و هيجان يک جا بند نمی‌شد، نبودم.
ان سالها فکر می‌کردم بدتر از ان نمی‌شود و به یک باره تمام فکر هایم اشتباه از اب در امدند...
به راستی که من، بعد از ان شب نابود شدم.


در حال تایپ رمان هویت مستور | nefes_rad کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ساحل صالحی زاده، Mahii، زهرا.م و 27 نفر دیگر

nefes_rad

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/5/21
ارسال ها
34
امتیاز واکنش
608
امتیاز
93
زمان حضور
3 روز 13 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت_3
حال گاهی دلم پر می‌زند برای حس و حال ان روزهایم. گاهی انقدر ای کاش می‌گویم و زار می‌زنم که گویی عزیز ترین فرد زندگی ام مُرده...
هر روز ان کابوس کذایی به سراغم امده و تکرار می‌شود. هر روز بیش از دیروز شیره ی جانم را می‌نوشد و پیر ترم می‌کند.
چگونه فراموش کنم ان بد*کاره هایی که خطابم کردند را؟
چگونه مرحم بر دلم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان هویت مستور | nefes_rad کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ساحل صالحی زاده، Mahii، زهرا.م و 27 نفر دیگر

nefes_rad

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/5/21
ارسال ها
34
امتیاز واکنش
608
امتیاز
93
زمان حضور
3 روز 13 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع


در حال تایپ رمان هویت مستور | nefes_rad کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ساحل صالحی زاده، زهرا.م، marjan.h و 25 نفر دیگر

nefes_rad

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/5/21
ارسال ها
34
امتیاز واکنش
608
امتیاز
93
زمان حضور
3 روز 13 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع


در حال تایپ رمان هویت مستور | nefes_rad کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ساحل صالحی زاده، زهرا.م، marjan.h و 23 نفر دیگر

nefes_rad

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/5/21
ارسال ها
34
امتیاز واکنش
608
امتیاز
93
زمان حضور
3 روز 13 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع


در حال تایپ رمان هویت مستور | nefes_rad کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ساحل صالحی زاده، زهرا.م، marjan.h و 21 نفر دیگر

nefes_rad

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/5/21
ارسال ها
34
امتیاز واکنش
608
امتیاز
93
زمان حضور
3 روز 13 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع


در حال تایپ رمان هویت مستور | nefes_rad کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ساحل صالحی زاده، زهرا.م، marjan.h و 19 نفر دیگر

nefes_rad

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/5/21
ارسال ها
34
امتیاز واکنش
608
امتیاز
93
زمان حضور
3 روز 13 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع


در حال تایپ رمان هویت مستور | nefes_rad کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ساحل صالحی زاده، زهرا.م، marjan.h و 19 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا