خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

nefes_rad

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/5/21
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
332
امتیاز
48
زمان حضور
2 روز 17 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدا
نام رمان: هویت مستور
نام نویسنده: نفس راد
نام ناظر: *ELNAZ*
ژانر: تراژدی، معمایی
خلاصه:
داستان درباره زندگی دختری‌است كه تار و پودش از دروغ، غم و درد ساخته شده است.
دختری که به هر دری می‌زند، برای لحظه‌ای آرامش و خوش بودن در زندگی!
با روحی زخمی و خسته، در تلاش برای آشکار کردن حقایق...
برای اتمام زجر، غم و دردهایش؛ اما آیا سرنوشت این اجازه را به او می‌دهد؟


در حال تایپ رمان هویت مستور | nefes_rad کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: *~SARA~*، Jãs.I، Mahla_Bagheri و 20 نفر دیگر

nefes_rad

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/5/21
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
332
امتیاز
48
زمان حضور
2 روز 17 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه :
تاریک بود
راه نابلد بودیم
درخت ها را نشانه گذاشتیم
و آدم ها را
گم شدیم تا ابد
درخت ها ... شبیه هم بودند
و آدم ها هیچ وقت
شبیه آدم نبودند...


در حال تایپ رمان هویت مستور | nefes_rad کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: *~SARA~*، Jãs.I، Mahla_Bagheri و 18 نفر دیگر

nefes_rad

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/5/21
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
332
امتیاز
48
زمان حضور
2 روز 17 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت_1
(سال 1397)
با تموم سرعتی که داشتم تو کوچه های نا اشنا می‌دویدم...
با اون کفش ها و پاشنه هایی که داشت، بعید می‌دونستم بتونم فرار کنم...
لحظه ای حواسم پرت شد؛ پام پیچ خورد و خیلی بد زمین خوردم، زانوی لـ*ـختم روی زمین کشیده شده بود و درد وحشتناکی توی وجودم سرازیر شده بود.
با هر مشقتی که بود بلند شدم و قدم برداشتم، اگه عجله نمی‌کردم می‌رسیدن و پیدام می‌کردن.
کنار ساختمونی ایستادم و دستم رو، روی قلبم گذاشتم.
صدای پاهاشون سکوت شب رو می‌شکست؛ فورا خودم رو داخل شکافی که بین دو خونه ی قدیمی بود قایم کردم؛ صدای نریمان که با کامی و نوید بحث می‌کرد به صورت همهمه ای نامفهوم می‌اومد...
کمی بعد نوید درحالی که اطرافش رو نگاه می‌کرد، به سرعت از کوچه ای که داخلش بودم گذشت.
خبری از کامی و نریمان نبود و این یعنی هرکدوم از طرفی رفته بودن...
اروم از بین شکاف بیرون اومدم، لباسمو پایین تر کشیدم و جوراب های مجلسی ساق بلدم رو بالاتر...
شالمو هم روی سرم درست کردم و بازوهای لـ*ـختم رو کمی باهاش پوشوندم.
اروم قدم برداشتم تا درد پاهام مجبورم نکنه وایستم.
هیچ کدوم از کوچه هارو نمی‌شناختم... شایدم چون شب بود اینطور فکر می‌کردم...
ترس و سردی هوا باعث لرزشم می‌شد،با اینکه تابستون بود اما، اسمون از صبح ابری بود و حالا بازی به راه انداخته بود؛ صدای غرش ابرها ترسم رو بیشتر می‌کرد...
از وضعیتی که داشتم حالم بهم می‌خورد.
لامپ یکی از تیر برق های کوچه شکسته بود و تاریکی اون قسمت ادم رو می‌ترسوند؛ زیر لـ*ـب شروع کردم به خوندن سوره هایی که چون خیلی وقت بود نخونده بودم قاطی کرده بودم. از ترس داشتم چرت و پرت زمزمه می‌کردم.
پرایدی از ته کوچه نمایان شد، ترسیدم و خواستم تو تاریکی قایم بشم... اما با خودم فکر کردم شاید کمکم کنه.
سرعتم رو بیشتر کردم و رفتم وسط کوچه وایستادم.
ماشین بعد از مدت کوتاهی ایستاد... دو تا بوق زد که کنار برم، با دیدن تکون نخوردنم، راننده که مرد جوونی بود پیاده شد و گفت:
- ابجی چرا وسط کوچه وایستادی؟! برو کنار می‌خوام رد بشم.
جوابی ندادم، مرد خیره نگاهم کرد و من از ترس به خودم لرزیدم؛ قدمی به سمتم برداشت، دو قدم به عقب رفتم.
دهنم خشک شده بود و گلوم می‌سوخت...
با تعجب ایستاد و زیر لـ*ـب بسم اللهی زمزمه کرد.
دختری از ماشین پیاده شد و به طرف مرد اومد، قبل از اینکه سوالی بپرسه با دیدن من و وضعیتم، با تعجب بهم زل زد...
عصبی و ناراحت بهشون خیره شدم، دختر با تکون دادن دستش توسط مرد، سرش رو برگردوند و بهش نگاهی کرد... اروم پچی کردن و دختر به سمتم اومد.
قدمی به عقب رفتم که ایستاد و گفت:
- نترس کاریت ندارم..!
دوباره حرکت کرد و به سمتم اومد :
- چیزی شده؟ چرا اینجا وایستادی؟
اونم با این لباس و ارایش؟!


در حال تایپ رمان هویت مستور | nefes_rad کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تعجب
Reactions: *~SARA~*، Jãs.I، Mahla_Bagheri و 18 نفر دیگر

nefes_rad

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/5/21
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
332
امتیاز
48
زمان حضور
2 روز 17 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت_2
زل زدم تو چشماش و لـ*ـب زدم :
- کمکم کنین.
قلبم دوباره تیر کشید. دستمو روی قلبم گذاشتم و فشار دادم.
هیچ وقت اجازه نداده بودم کسی تو این حال تماشام کنه، ولی حالا دو تا غریبه...
درد بیشتری روی قفسه سـ*ـینم احساس کردم، نفسم برای لحظه ای رفت...
زانوهام ناخواسته خم شد و روی زمین افتادم.
دختر با تعجب و نگرانی به طرفم اومد و شونه هامو گرفت. سرمو بالا بردم و نگاهی به صورتش انداختم...
لـ*ـب هاش تکون می‌خوردن اما، من فقط جمله های نامفهومی می‌شنیدم. خواست کمک کنه تا بلند بشم اما، بیهوش شدم...
***
چشمام رو باز کردم و به سقف خاکستری رنگ زل زدم...
- دوباره خونه، هه!
از روی تختم پایین اومدم، درد وحشتناکی تو زانوم پیچید. نگاهی انداختم و دیدم که پانسمان شده...
به سمت سرویس و حموم رفتم؛ بعد از در اوردن پانسمان، دوشی گرفتم و بعد از دو ساعت بالاخره دل کندم و قصد بیرون اومدن کردم. حوله تن پوشم رو پوشیدم و کلاهش رو ، روی سرم انداختم. با سشوار شروع کردم به کم کردن خیسی موهام؛ هیچ وقت کامل خشکشون نمی‌کردم...
تو اینه نگاهی به صورت بی روح خودم و عکسی که متعلق به چند سال قبلم بود، کردم...
چندسال قبل ، لبخند عضو جدا نشدنی صورتم بود و حالا...
چشم از چشمان داخل ایینه گرفتم. چتری هام بلند شده بودن و تا روی نوک بینیم می‌اومدن.
قیچی رو برداشتم و به سمت سرویس رفتم؛ جلوی ایینه بی دقت کمی کوتاهشون کردم.
با همه لج کرده بودم؛ نمی‌خواستم اونطور باشم که می‌خوان!
نیم تنه و شلوارکی هم‌رنگ شانس و اقبالم پوشیدم؛ در اتاق رو باز کردم...
سارینا که انگار پشت در خواب بود ، با باز کردن در توسط من و خوردن سرش به زمین، از خواب پرید.
دستش رو روی سرش گذاشت و غر زنون دنبالم راه افتاد؛ صدام می‌زد و مثل همیشه جوابی ازم نمی‌شنید...
کاش می‌فهمید من ، حتی حوصله ی حرف زدن تو ذهنم ، با خودم رو هم ندارم...
عصبی و کلافه با داد صدام زد.
به سمتش که برگشتم ،ترسید...
دو قدم به طرفش رفتم و اون چند قدم عقب رفت.
با به یاد اوردن حمایت ها و تلاشی که برای بهتر شدن حالم می‌کرد، بیخیالش شدم و رو برگردوندم.
به طرف اشپزخونه به راه افتادم، نسکافه ای اماده کردم و بعد از خوردنش، از کنار سارینا و سحری که تازه وارد شده بودن گذشتم.
رو کاناپه نشستم و سعی کردم افکار مغشوشم رو کنار بزنم...
گوش های تیزم صدای سارینا رو شنید که اروم به سحر می‌گفت :
- امروز هم نمی‌تونیم بریم بیرون، چون دیشب نفس فرار کرد و...
توجهی به ادامه ی صحبتشون نکردم؛ حوصلش رو نداشتم.
بلند شدم و بی حرف به اتاقم رفتم.
دراز کشیدم و منتظر موندم تا ساری و سحر به اتاقش برن...


در حال تایپ رمان هویت مستور | nefes_rad کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: *~SARA~*، Jãs.I، Mahla_Bagheri و 18 نفر دیگر

nefes_rad

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/5/21
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
332
امتیاز
48
زمان حضور
2 روز 17 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت_3
صدای اب و ظرف هایی که بهم می‌خورد، نشون می‌داد که قرار نیست به این زودی راهی اتاقش بشن...
کتابی برداشتم و سرگرم خوندن شدم.
وقتی به خودم اومدم ، که صدای اهنگ می‌اومد...
پس سحر رفته بود و سارینا داشت ارایش می‌کرد.
سحر و سارینا، سلیقه هاشون تو اهنگ گوش دادن متضاد هم بود، و به شدت سر هر اهنگی با هم بحث می‌کردن...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان هویت مستور | nefes_rad کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: *~SARA~*، Jãs.I، Mahla_Bagheri و 18 نفر دیگر

nefes_rad

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/5/21
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
332
امتیاز
48
زمان حضور
2 روز 17 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت_4
تو خاندان ما، همه ی دخترا زود ازدواج می‌کنن؛ مثل همین سحر خانوم که سیزده سالشه و چند ماه دیگه مراسم عروسیش رو می‌گیره...
نوید مارو برد مهرگان و بعد از خوردن ناهار تو خونه عمه، برگشت قزوین...
‌حدود ساعت ۴بود، اماده شدیم بریم پارک لاله که نزدیک ساختمون عمه اینا بود، تابستون بود و هوا حسابی گرم. کرم داشتیم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان هویت مستور | nefes_rad کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: *~SARA~*، Jãs.I، ozan♪ و 17 نفر دیگر

nefes_rad

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/5/21
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
332
امتیاز
48
زمان حضور
2 روز 17 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت_5
پسر نگاه بدی بهم انداخت و به سمت سرویس بهداشتی پارک رفت...
تازه یاد بستنی هویجی افتادم، به سمت ساحل برگشتم و با صدای بلندی گفتم:
- من، بستنی هویجی می‌خورم؟
ساحل - خوب حالا، نمردی که...
با ابرو به پسرا اشاره کرد و خندید؛ به طرفشون برگشتم و با دیدن مداد رنگی مشکی، که با لباس های لک دار و خیس...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان هویت مستور | nefes_rad کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: *~SARA~*، Jãs.I، ozan♪ و 15 نفر دیگر

nefes_rad

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/5/21
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
332
امتیاز
48
زمان حضور
2 روز 17 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت_6
روناک، در حالی که سعی داشت گوشیش رو از زیر چادرِ داخل کیفش بیرون بیاره، گفت - من خیلی لاغر تر از تو ام، شیر عسل!
تو، رو هیکلت خیلی کار کردی...
ساحل ریز می‌خندید؛ مهنا هم، لپش رو از داخل گاز گرفته بود و جوری رفتار می‌کرد که انگار، چادرش در حال افتادنه و داره روی سرش تنظیمش می‌کنه.
با حالت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان هویت مستور | nefes_rad کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: *~SARA~*، Jãs.I، ozan♪ و 13 نفر دیگر

nefes_rad

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/5/21
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
332
امتیاز
48
زمان حضور
2 روز 17 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت_7
لباسی که به روناک دادم اندازش شد و ساحل سرهمی صورتی رنگیش رو پوشید...
بعد از حموم کردن، موهای بلندم رو ساحل به سختی با سشوار خشک کرد.
ارایش کمی کردم تا تو این هوای گرم اذیتم نکنه...
لنز سبزم رو گذاشتم و داخل چشمام رو با سورمه، کامل مشکی کردم؛ ریملی رو مژه هام کشیدم و ابروهام رو مرتب کردم. رژ گونه و رژ...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان هویت مستور | nefes_rad کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: *~SARA~*، Jãs.I، ozan♪ و 11 نفر دیگر

nefes_rad

کاربر ویژه انجمن
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/5/21
ارسال ها
23
امتیاز واکنش
332
امتیاز
48
زمان حضور
2 روز 17 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت_8
چشمام رو ریز کردم و غریدم - دیوونه خودتی.
- باشه اصلا دیوونه منم خوبه؟
سری تکون دادم و چیزی نگفتم، در جعبه رو اروم بالا کشید و داخل رو نگاه کرد...
با قیافه ی بانمکی لـ*ـب زد - از این بعید نیست سوسک یا همچین چیزی گذاشته باشه تو جعبه، اول خودم ببینم اگه ترسناک نبود نشون بقیه هم می‌دم.
ماهگل انگشتشو به پهلوی ارش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان هویت مستور | nefes_rad کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: *~SARA~*، Jãs.I، ozan♪ و 11 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا