خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
478
امتیاز واکنش
10,634
امتیاز
258
محل سکونت
مازندران
زمان حضور
32 روز 2 ساعت 51 دقیقه
نویسنده این موضوع
- خوبم!
نفسی از روی آسودگی کشید؛ ولی من باید خودمُ از خانوادم دور کنم. تینا برای من همه چیزه اگه از دستش بدم دیگه هیچی.
- آرتا به من نزدیک نشو! تو باهام نسبتی نداری تو فقط دکتر منی.
با تعحب داشت بهم نگاه می‌کرد. توی چشمای مشکی نافذش زل زدم. تموم کلماتی که می‌گفتم بی‌اختیار بود.
از اینکه یکی هوامو داشته باسه خوشحال بودم؛ اما اون نباید...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آخرین سنگ قبر | Neginii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: ~MoBiNa~، marjan.h، زهرا.م و 7 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
478
امتیاز واکنش
10,634
امتیاز
258
محل سکونت
مازندران
زمان حضور
32 روز 2 ساعت 51 دقیقه
نویسنده این موضوع
کی داره از درونم اذیتم می‌کنه؟ خرایا کمکم کن!
من چرا اینجوری میشم؟ الان اگه باز از اون کارا کنم دیگه آرتا واقعا فکر می‌کنه دیوونه شدم.
- ترانه حرف بزن، من دکترتم. باید باهام راحت باشی تا بتونم کمکت کنم.
بهش خیره شدم. نمی‌تونستم بهش بگم وگرنه شاید خودشُ تو دردسر می‌نداخت.
- من حالم خوبه، چیزیم نیست.
یهو حس کردم از درون دارم می‌سوزم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آخرین سنگ قبر | Neginii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، marjan.h، *Z.A.H.R.A* و 5 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
478
امتیاز واکنش
10,634
امتیاز
258
محل سکونت
مازندران
زمان حضور
32 روز 2 ساعت 51 دقیقه
نویسنده این موضوع
آرتا
- ای گندش بزنن چرا تا الان نفهمیدم سعید؟
سعید دستی به شونه‌ام کشید و سعی داشت آرومم کنه!
- داداش تقصیر تو نیست که، اون خودش بهت نگفته!
مقصر ترانه نبود، اون برای نجات جونه من منو ول کرد؛ اما منه دیوونم نتونستم متوجه بشم!
- سعید از ندقعی که رفته انگار قلبم داره آتیش می‌گیره!
یاده روزی که بهش ابراض عشق کردم افتادم. دیگه همه کسشو از...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آخرین سنگ قبر | Neginii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، marjan.h، Mahii و 5 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
478
امتیاز واکنش
10,634
امتیاز
258
محل سکونت
مازندران
زمان حضور
32 روز 2 ساعت 51 دقیقه
نویسنده این موضوع
ترانه
به طرف خونه نمی‌رفت.
- کجا داری میری؟
چیزی نگفت و فقط به جلو خیره شده بود. از این کارش ترسیدم.
- آرتا باتوام.
بازم چیزی نگفت. این چش شده؟ تکونش دادم؛ اما فقط به جلو خیره شده بود.
- آرتا منو نترسون با توام، آرتا!
خدایا این دیوونه شده؟ داشت می‌رفت به طرف دره!
جیغ زدم و فرمونو چرخوندم. صدای جیغ لاستیکا تو گوشم پیچید. از دره فاصله...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آخرین سنگ قبر | Neginii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: ~MoBiNa~، marjan.h، Mahii و 5 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
478
امتیاز واکنش
10,634
امتیاز
258
محل سکونت
مازندران
زمان حضور
32 روز 2 ساعت 51 دقیقه
نویسنده این موضوع
صدای ترسناکی تویوشم پیچید:
- عالیه!
ترسیده نگاهمو از نگاه آرتا برداشتم و با ترس به اطراف نگاه می‌کردم. کی داره حرف میزنه؟ چرا فقط من می‌شنوم و آرتا نمی‌شنوه؟
- خوبی ترانه؟ می‌خوای بریم؟
سرمُ به نشون مثبت تکون دادم. داشتیم می‌رفتیم طرف ماشین؛ اما آرتا یهو وایساد.
روشو طرفم که قرمزی خونو توی چشماش دیدم. ترسیدم ازش.
- آ...آرتا خ....خوبی؟...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آخرین سنگ قبر | Neginii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • ناراحت
Reactions: ~MoBiNa~، marjan.h، زهرا.م و 3 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
478
امتیاز واکنش
10,634
امتیاز
258
محل سکونت
مازندران
زمان حضور
32 روز 2 ساعت 51 دقیقه
نویسنده این موضوع
- باز کن ترانه! منم آرتا چرا می‌ترسی؟
یعنی یادش نمیومد؟ چه بلایی سرش اومده بود؟
قفلو زدم که باز شد. درو باز کرد و کناره پاهام با دو تا پاهاش زانو زد.
- ترانه خوبی؟ چیشده؟ تعریف کن زود باش!
بهش نگاه کردم و ماجرارو از اول تا آخرش تعریف کردم. هر لحظه بیشتر تعجب می‌کرد که این کارو کرده.
- من واقعا چیزی یادم نمیاد. خیلی اذیتت کردم؟
با...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آخرین سنگ قبر | Neginii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Saghár✿، زهرا.م، marjan.h و 2 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا