خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
403
امتیاز واکنش
7,960
امتیاز
168
زمان حضور
26 روز 17 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان: آخرین سنگ قبر
نویسنده: Neginii کاربر انجمن رمان ۹۸
ناظر: Ryhwn
ژانر: عاشقانه، ترسناک
خلاصه:
دختر چشم دریایی ما درد عشق را چشیده. همراه با کلی سنگ قبر و کلی دلتنگی. سنگ قبرهایی که تعیین می‌کند می‌تواند به عشقش برسد، یا اینکه مجبور می‌شود خودش با دست های خودش او را به خاک بسپارد.
هر روز که می‌گذرد ذهنش آشفته‌تر می‌شود و صورتک سفیدتر از برفش بی‌ رنگ‌تر و بی‌ روح‌تر می‌شود!
آرامشی که با خواب نصیبش میشد، حال او را بیقرار و نگران کرده...


در حال تایپ رمان آخرین سنگ قبر | Neginii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: goli.e، *Z.A.H.R.A*، فاطمه قاسمی و 16 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
403
امتیاز واکنش
7,960
امتیاز
168
زمان حضور
26 روز 17 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
تمام تنم می‌لرزد، از زخم‌هایی که خورده ام.
من از دست رفته ام و خیلی وقت است که شکسته‌ام. به انتهای بودنم رسیده‌ام.
اما…!
اشک نمی‌ریزم، پنهان شده‌ام پشت
لبخندی زورکی هزار بار درد می‌کند.
این روز ها بعد از عشق خیلی ها زندگی نمی‌کنند.
فقط مجبورند ادامه دهند!


در حال تایپ رمان آخرین سنگ قبر | Neginii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: goli.e، *Z.A.H.R.A*، فاطمه قاسمی و 16 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
403
امتیاز واکنش
7,960
امتیاز
168
زمان حضور
26 روز 17 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
سرم رو به دیوار تکیه دادم. زانوهام رو در بر گرفتم و محکم فشار دادم. چشم‌هام پر شده بود. به سختی نگهشون می‌داشتم تا نریزن. بغض لعنتی کنج گلوم جا خوش کرده .انگار که یه مرده متحرک بودم و فقط نفس می‌کشیدم. اونقدر که گریه کرده بودم چشم‌هام دیگه تار می‌دید و واضح نمی‌تونستم چیزی رو ببینم.
چی شد که به این حال و روز افتادم؟ چیشد که همه چی‌ام رو از دست دادم؟
توی سرم پر از سوال بود. پر از خاطرات، پر از سوال‌های بی‌جواب. هرچقدر بیشتر فکر می‌کردم، کمتر به نتیجه می‌رسیدم و همین باعث می‌شد به جنون برسم. عین دیوونه‌ها سرم رو به دیوار کوبیدم و بلند شروع کردم به گریه کردن. اون خاطرات لعنتی از جلوی چشمام رد می‌شدن و توان نداشتم که خودم دورشون کنم.
دستام رو روی سرم گذاشتم و تکون می‌دادم. چهره‌هاشون، لبخندهاشون، خاطراتشون از جلوی چشم‌هام رد می‌شدن.
هشت سالم بود و شیطونی می‌کردم مادرم همیشه می‌گفت:
- دخترم ندو ترانه جان میوفتیا شیطون خانوم ندو.
شونزده سالم بود که فهمیدم خواهرم عاشق یه نفره و تهدیدش می‌کردم که به مامان میگم اگه کارایی که میگم رو انجام نده و اونم می‌گفت:
- خواهر کوچولو شیطون شدیا!
بابام همیشه با لبخند بهم یه چیزی می‌گفت:
- ته‌تغاریه من!
با یادآوری اون‌ها داشتم به جنون می‌رسیدم. عین دیوونه ها سرم رو با دستام گرفتم و تکون می‌دادم تا برن؛ اما فایده‌ای نداشت.
عین یه جنازه افتادم روی زمین. خودم رو تکون می‌دادم؛ جیغ و داد می‌کردم. چرا کسی نیست؟ مگه چیکار کردم؟ چه گناهی کردم که اینجوری باید مجازات می‌شدم؟ چیکار کردم که گیر این موجود افتادم؟ اون همه رو ازم گرفت!
- همه رو ازم گرفتی! چرا جونِ خودمم نمی‌گیری؟ تمومش کن دیگه! جونم رو بگیر و تمومش کن.
خودش رو نشون نمی‌داد و می‌خواست از درون نابودم کنه. صداش توی سرم پیچید:
- نفر آخر مونده که عذابت رو بیشتر کنه، آخرین سنگِ قبرمم باید تکمیل بشه.
منظورش رو نگرفتم. منظورش کی بود. دیگه کسی برام نمونده. یهو یادش افتادم. نه، اون دیگه نه!
- نه تمومش کن، لطفا! همه رو ازم گرفتی اونو دیگه نگیر بهم رحم کن.
یهو با لباس پاره مشکی با یه کلاه روی سرش جلوم ظاهر شد. ترسیدم و رفتم عقب و خودمو به دیوار چسبوندم.
با یه تبر اومد طرفم که جیغ کشیدم و نفس‌نفس می‌زدم و گریه هام تبدیل به هق‌هق شد. اومد طرفم، با همون تبر خاکی و خونی روی گردنم خطی کشید و گفت:
- مثلِ اینکه توی این چند ماه هنوز به من عادت نکردی و من رو نشناختی، بدون اونی که بخوام بکشم رو می‌کشم. فعلا که کلکسیون خوبی از تو دارم و فقط مونده یکی که کلکسیونم کامله کامل بشه و آخرین سنگِ قبرمم تکمیل بشه. فکر کنم خودتم بدونی منظورم کیه!
با گریه و ترسی که توی صدام بود گفتم:
- تو چه موجود کثافتی هستی، همه رو ازم گرفتی یکی اون برام مونده اونم می‌خوای ازم بگیری؟
کلاهش روی صورتش بود و نمی‌توستم چهره‌ش رو ببینم. تبر رو روی گردن کشید و گفت:
- من کارم همینه، حالا هم هیس.
چشمام رو بستم که رفت و احساس کردم که لال شدم. هر چی می‌خواستم حرف بزنم نمی‌تونستم.
گریه کردم و خودم رو به دیوار تکیه دادم و مشت های آرومی بهش زدم و اسم خدا رو توی دلم صدا می‌زدم.


در حال تایپ رمان آخرین سنگ قبر | Neginii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: goli.e، آیدا رستمی، *Z.A.H.R.A* و 20 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
403
امتیاز واکنش
7,960
امتیاز
168
زمان حضور
26 روز 17 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
نابودم کرد، همه رو ازم گرفت. کاری هم نمی‌تونستم بکنم. روی زمین دراز کشیدم. به نقطه نامعلومی از اتاق خیره شدم و گریه کردم. گفتم:
- بابام، مامانم، خواهرم، بهترین دوستم همرو گرفتی، اگه اون رو بگیری چی بهت میرسه؟
صداش توی سرم پیچید:
- خوشحالی و عمر بیشتر، سنگ قبرایی که درست می‌کنم و اون هایی که اسمشون رو وقتی می‌نویسم و می‌کشم با کشتنشون صد سال به عمرم اضافه میشه!
روح خودخواهی بود و فقط بخاطر اینکه نمیره زندگی دیگران رو ازشون می‌گرفت و همه رو نابود می‌کرد.
یهو دوباره جلوم سبز شد و با همون تبر خونیش روی گردنم کشید که از ترس جیغ خفه‌ای کشیدم و با ترس و لرز بهش نگاه می‌کردم.
خنده ترسناکی از زیر کلاهش کرد و گفت:
- خیلی دوست دارم اون لحظه که آخرین عزیزتو خاک می‌کنی ببینمت!
اشک ریختم و با مشت سعی کردم بهش ضربه بزنم که نتونستم؛ اما اون می‌تونست من رو لمس کنه.
گلوم رو گرفت به دیوار چسبوندم و گفت:
-کاره اشتباهی نکن.
داشتم خفه می‌شدم؛ اما با همون حال گفتم:
- ت...تو...یه...هی...ولایی!
خنده وحشتناکی کرد و ولم کرد که افتادم رو زمین و دوباره رفت تو بدنم و کاری کرد که نتونم حرکت کنم. اشک از چشمام ریخت و با حالت التماس گفتم:
-توروخدا ولم کن، اذیتم نکن. هیچی حس نمی‌کنم. خواهش می‌کنم تمومش کن.
چیزی نگفت که یهو حس کردم یه چیزی عین برق بهم وصل کردن که داشتم احساس برق گرفتگی می‌کردم.
جیغ کشیدم و سرم رو مدام تکون دادم و بلند بلند صداش می‌زدم؛ اما نبود، اون رو از خودم روندم و نبود.
- باید برگردی پیشش تا تمومش کنم، وگرنه تا آخر عمرت این بلارو سرت میارم.
تازه متوجه شدم که وقتی از اونی که اسمش روی قبر نوشته دور باشم، نمی‌تونه باهاش کاری کنه.
- تو خوابت ببینی.
- خودت مجبور میشی!
با همون درد وحشتناک گفتم:
-مطمئنی؟
بیشتر شکنجم داد و حالت برق گرفتگی رو دوبرابر کرد جیغ کشیدم که دیدم دارم به دیوار نزدیک میشم. محکم بهش برخورد کردم که بخاطر شدت ضربه بیهوش شدم و دیگه چیزی نفهمیدم.
***
با درد وحشتناکی توی کمر و سرم چشمام رو باز کردمو بذور تو جام نشستم. چیزی یادم نمیومد و هنوز تو حالت بیهوشی به سر می‌بردم! دیوار خونی بود و نمی‌دونستم چرا!؟ یهو بعد چند دقیقه، ماجرا رو به خاطر آوردم. کاری که می‌خواست با بکنه و شکنجه دادنم. نه نباید بذارم بلایی سرش بیاره، اون تنها کسیه که برام مونده. نباید ازم بگیرتش. حاضرم تمومه دردای دنیا رو به جون بخرم؛ اما از دستش ندم.
صدای زنگ گوشیم باعث شد حواسم پرت بشه. این گوشی بعد شیش ماه دوباره زنگ خورد. با هزارجور بدبختی خودم رو بهش رسوندم و به صفحه‌اش نگاه کردم. اشک توی چشمام جمع شد، خودش بود. همه زندگیم و تنها همدمم بود. می‌خواستم جواب بدم و دوباره صدای جذاب و دلنشینش رو بشنوم و آرامش رو به خودم منتقل کنم که صدای ترسناکش توی سرم پیچید:
- جواب بده وگرنه همون بلا هارو دوباره سرت میارم!
عصبی داد زدم:
- هر کاری می‌کنی بکن، نمی‌ذارم ازم بگیریش، حتی اگه مجبور باشم خودمو ازش قایم کنم نمی‌ذارم بکشیش.
- خودت خواستی!
تا این رو گفت برق گرفتگی دوباره اومد و تمام بدنم بی حس شد.
- جواب بده!
اون لحظه احساس کردم بی‌کس ترین آدم توی جهانم که به دست این روح پلید گرفتار شدم. هیچکی نبود که کمکم کنه و فقط من بودم این روح و شکنجه هایی که برام در نظر گرفته بود و عشقی که نسبت به تنها کسم داشتم، نمی‌ذارم چیزیش بشه. با اشک و در جوابش گفتم:
-ن...نمی‌دم.
گوشی از دستم افتاد و یهو دیدم صداش پیچید، خدایا چرا باهام این کار رو می‌کنی؟
- ترانه، ترانه صدام رو می‌شنوی؟
یهو انگار از عمد شدت شکنجش رو بیشتر کرد و جیغ کشیدم.
- ترانه، ترانه چیشده؟ ترانه!
با اشک اسمش رو صدا زدم:
- آرتا!
گریه می‌کردم و اونم شدت شکنجه رو بیشتر می‌کرد تا به حرف بیام.
صدای جذاب و گیرای آرتا توی گوشی پیچید:
- جانم، عزیزم کجایی؟ چرا جیغ می‌زنی؟ کی داره اذیتت می‌کنه؟
با عجز و گریه فقط جیغ می‌کشیدم و با همون جیغ و داد گفتم:
- آرتا، توروخدا دیگه بهم... زنگ نزن...آرتا لطفا.
- چی میگی ترانه، کجایی؟ چرا جیغ می‌زنی؟ این چرت و پرتا چیه که میگی؟
با هزار جور بدبختی گوشی رو قطع کردم. گریه کردم. از ته دلم گریه کردم و فقط اسمش رو صدا می‌زدم. آرتای من تمام وجودم، نمی‌تونم کنارش باشم.
- آرتا منو ببخش، لطفا من رو ببخش.


در حال تایپ رمان آخرین سنگ قبر | Neginii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: goli.e، آیدا رستمی، *Z.A.H.R.A* و 18 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
403
امتیاز واکنش
7,960
امتیاز
168
زمان حضور
26 روز 17 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
همونجور که گریه می‌کردم و اسم آرتا رو صدا می‌زدم صدای اونم تو سرم پیچید:
- تمومش کن دختر، وگرنه بدتر شکنجت میدم.
هیچکی درکم نمی‌کرد و کسی رو نداشتم که بگم از شر این روح خلاصم کنه. شده بودم یه مرده متحرک که فقط نفس می‌کشید و دنبال یه راه نجات از دست این روح بود. اشکام رو پاک کردم و خطاب بهش گفتم:
- تو هیچی از احساس سرت نمیشه؟
- من روح...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آخرین سنگ قبر | Neginii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: goli.e، آیدا رستمی، *Z.A.H.R.A* و 17 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
403
امتیاز واکنش
7,960
امتیاز
168
زمان حضور
26 روز 17 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
یهو داد زدم:
- خفه شو ترانه، خفه شو تو خودت مقصری! بازم اسمش رو میاری؟ تو ولش کردی تو باعث همه اتفاقا شدی باز اسمش رو میاری؟
صدای خنده روح اومد که گفت:
- صداش بزن ترانه، صداش بزن آخر خودت مجبور میشی بری پیشش.
بی‌جون یه گوشه افتادم، می‌خواستم دوباره صداش رو بشنوم. آرامش توی صداشو می‌خواستم من آرتا رو می‌خواستم.
گوشی رو برداشتم و بدون...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آخرین سنگ قبر | Neginii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: goli.e، آیدا رستمی، *Z.A.H.R.A* و 16 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
403
امتیاز واکنش
7,960
امتیاز
168
زمان حضور
26 روز 17 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
ترانه
آروم چشمام رو باز کردم و به اطراف نگاه کردم. همون اتاق سرد و بی‌جونی که تا الان توش مثلا نفس می‌کشم. بغض کردم و دوباره یاده آرتا افتادم.
- آرتا کجایی؟ بهت نیاز دارم! چرا نمی‌تونم کنارت باشم؟ چرا؟
دستام رو جلوی صورتم گرفتم و دوباره شروع کردم به گریه کردن. از ته دلم زار زدم و اسمش رو صدا می‌زدم.
یهو در با صدای بری باز شد و قامت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آخرین سنگ قبر | Neginii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: goli.e، آیدا رستمی، *Z.A.H.R.A* و 15 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
403
امتیاز واکنش
7,960
امتیاز
168
زمان حضور
26 روز 17 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
چشمام رو آروم باز کردم، دیدم تار بود. چند بار باز و بسته‌شون کردم تا کامل دیدم واضح شد. بوی الکل متوجه‌م کرد که توی بیمارستانم! اما چجوری؟
گلوم خشک بود و چند بار سرفه کردم که صدای پرستار اومد:
- سلام عزیزم، حالت چطوره؟
سرفه کردم و با گدویی گرفته گفتم:
- آ...ب می‌خوام!
سرش رو تکون داد و یه لیوان آب برام ریخت و داد بهم.
تشکر کردم و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آخرین سنگ قبر | Neginii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: goli.e، آیدا رستمی، *Z.A.H.R.A* و 15 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
403
امتیاز واکنش
7,960
امتیاز
168
زمان حضور
26 روز 17 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
سرم دستم رو برداشت. تشکر کردم و آروم از روی تـ*ـخت پایین اومدم. پاهام هنوز درد می‌گرفت؛ اما مجبور بودم راه برم.
- کمکتون کنم؟
به پرستار نگاه کردم و لبخند زدم و گفتم:
- نه ممنون باید عادت کنم!
سرش رو تکون داد. دیوار رو گرفتم و آروم پاهام رو روی زمین می‌کشیدم.
اون پسره هم دیدم بهم نگاه کرد و اومد سمتم.
- خوبین؟
- بله خیلی ممنون...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آخرین سنگ قبر | Neginii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: goli.e، آیدا رستمی، *Z.A.H.R.A* و 11 نفر دیگر

Neginii

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
20/12/20
ارسال ها
403
امتیاز واکنش
7,960
امتیاز
168
زمان حضور
26 روز 17 ساعت 25 دقیقه
نویسنده این موضوع
آرتا
سعید خدا بگم چیکار نکنه! کجایی پسره چلغوز؟ دو ساعت اینجا کاشتی منو خودت رفتی پی خوشگذرونی!
همینجوری که داشتم تو دلم خفه‌ش می‌کردم صداشو از پشت سرم شنیدم:
- آرتا ۹ان سعید کاری نکن اول توضیح بدم بعد هر کاری می‌کنی بکن!
عین برزخیا نگاهش کردم که شروع کرد به حرف زدن.
وقتی حرفش تموم شد پوزخندی زدم و گفتم:
- واقعا می‌خواستی نجاتش بدی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آخرین سنگ قبر | Neginii کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: آیدا رستمی، *Z.A.H.R.A*، فاطمه قاسمی و 11 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا