خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.
وضعیت
موضوع بسته شده است.

. MaHta .

مدیر آزمایشی تالار پزشکی + مترجم آزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
9/10/20
ارسال ها
2,852
امتیاز واکنش
32,009
امتیاز
273
زمان حضور
48 روز 14 ساعت 11 دقیقه
نویسنده این موضوع
بسم رب العشق

نام رمان: وهم الیقین
نام نویسنده: مه.دخت (. MaHta .) کاربر انجمن رمان ۹۸
نام ناظر: p*e*g*a*h
ژانر: اجتماعی، تراژدی و عاشقانه
خلاصه: کشف حقایقی که بیش از پیش، زندگی‌اش را اسیر دست سرنوشت می‌سازد؛ وقایعی که لـ*ـختی مرهم‌اند و لـ*ـختی بیش، دردی‌ خانمان‌سوز.
فی‌الواقع بوم تقدیر دخترک‌، چگونه نگاریده‌شده؟!
در طالعش، چه اوهامی نهاده شده تا روزی، روزگار آن را به یقین مبدل سازد؟


در حال تایپ رمان وهم الیقین | . MaHta . کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • عالی
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: عسل شمس، Leyla، Parisa❤ و 23 نفر دیگر

. MaHta .

مدیر آزمایشی تالار پزشکی + مترجم آزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
9/10/20
ارسال ها
2,852
امتیاز واکنش
32,009
امتیاز
273
زمان حضور
48 روز 14 ساعت 11 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
تو را می‌خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آ*غو*شت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
"فروغ فرخزاد"


در حال تایپ رمان وهم الیقین | . MaHta . کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: عسل شمس، Leyla، Parisa❤ و 23 نفر دیگر

. MaHta .

مدیر آزمایشی تالار پزشکی + مترجم آزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
9/10/20
ارسال ها
2,852
امتیاز واکنش
32,009
امتیاز
273
زمان حضور
48 روز 14 ساعت 11 دقیقه
نویسنده این موضوع
دکترها قطع امید کرده‌اند و منِ درمانده باز هم به خودت پناه آورده‌ام، اگر مارجان در برابر این مرض جان ‌فرسا طاقت نیاورد، من چه خاکی بر سر بریزم؟! تنها چندر غازی در جیب پر از خالی‌ام باقی‌مانده و هزینه داروها سرسام ‌آورشده؛ خدایا! گوشه چشمی هم به من بینداز! به خودت قسم دگر جانی در تن بی‌جانم باقی ‌نمانده.
تن خسته‌‌تر از همیشه‌ام را از دیوار سرد نمازخانه جدا می‌نمایم و بسم‌الله‌ گویان کفش‌های مشکی‌ام را که گرد و غبار خاک بر روی آن چشمم را آزار می‌دهد را به‌ پا زده و به سمت مراقبت‌های ویژه‌ی بخش به راه می‌افتم.
تمام مسیر، سرامیک‌های راهرو را شمارش می‌نمایم، سرامیک‌هایی که شاهد غم و غصه‌های بی‌شماری بوده‌اند، ناظر اشک‌های مادری برای دخترک پنج ساله‌اش که ناله‌کنان بهانه‌ی موهای از دست‌رفته‌اش را می‌گرفت و او تنها توانست برای طفلش نوای غم سر دهد؛ سرامیک‌هایی که گواهی شده‌بودند بر غم و رنج پدری که زجر جوان‌اش را دید و تنها توانست پا به پایش اشک بریزد و تمام صلابتش را به دست بازی زمان بسپارد.
و امروز شاهد من است، منی که تمام وجودم ترس شده، ترس از دست‌دادن تنها همدمم در این جهان؛ جهانی که اگر عزیزم در آن نباشد، برایم جهنمی بیش نیست.
سرم را به طرفین تکان می‌دهم و دور از جانی زمزمه می‌کنم؛ با دیدن نوار قرمز رنگی که عبارت «مراقبت‌های ویژه» را دربرگرفته به سمت منبع دلخوشی‌های تمام زندگانیم پا تند می‌نمایم، می‌خواهم شده حتی برای لحظه‌ای این تشویش را از خودم دور نمایم و با دیدن چشم‌های هرچند بسته‌اش آرام گیرم.
از پشت شیشه، صورتش را نوازش می‌نمایم.
- می‌دونی چقدر دلتنگ آ*غو*شت شدم؟! چشم‌های عسلیت رو باز کن و زندگی تلخم رو مهمون شیرینی نگاهت کن، مارجان تو رو به روح آقاجون من رو تنها نذار! مارجان کمی طاقت بیار، به جون خودت قسم هزینه شیمی‌ درمانیت رو جور می‌کنم، تو فقط طاقت بیار.
صورت رنگ به رو نداشته‌اش را از روی شیشه می‌بـ*ـو*سم و به سمت مسجد محله‌‌ی مان به راه می‌افتم. حاج ‌آقا محبی قول داده‌ بود وام قرض ‌الحسنه‌ای برایم جور کند، حتما تا به امروز توانسته کاری برایم بکند.
چادرم را مرتب میکنم و خسته نباشیدی به خانم سعیدی، پرستار شیفت، می‌گویم و به راه می‌افتم.
حوصله‌ام خارج از آن بود که برای اتو*بو*س چشم به انتظار بمانم و ازدحامش را به دوش کشم؛ خود را شرمنده می‌کنم و دستم را برای اولین تاکسی تکان می‌دهم.
تاکسی سبزی که رنگش کمی در ذوق می‌زند ایست میکند و آدرس را جویا می‌شود.
- خانم کجا میرین؟
- رسالت، رسالت آقا.
- بفرمایید، فقط از این در دیگه سوار بشید اون طرف دستگیره‌اش خرابه.
ماشین را دور می‌زنم و سوار تاکسی هر چند بد رنگ اما خالی از شلوغی می‌شوم. صحبت های تلفنی راننده که مردی میانسال است توجه‌ام را به خود جلب می‌کند و لبخندی را چاشنی ل*ب‌های خشک شده‌ام می‌کند.
- چشم خانم جان برات نون سنگک هم می‌خرم، فقط تو مواظب خودت و شازده پسرمون باش. ملیحه خانوم کاری داشتی بهم زنگ بزنیا.
- ...
- شما چیزی که میگم رو به گوش بگیر و کاری به بقیش هم نداشته باش.
به توجه های زیرپوستی راننده لبخندی میزنم و آرزوی خوشی دائم‌ شان را می‌کنم. به‌ راستی مگر خوشبختی چیست به جزء داشتن حال خوب کنار عزیزانت!
آهی می‌کشم و یاد مارجان باز مرا در خلسه‌ای از غم و خیال فرو می‌برد.


در حال تایپ رمان وهم الیقین | . MaHta . کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: عسل شمس، Leyla، Parisa❤ و 22 نفر دیگر

. MaHta .

مدیر آزمایشی تالار پزشکی + مترجم آزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
9/10/20
ارسال ها
2,852
امتیاز واکنش
32,009
امتیاز
273
زمان حضور
48 روز 14 ساعت 11 دقیقه
نویسنده این موضوع
با رسیدن به محله‌مان اسکناس‌های تا شده در جیب مانتوام را بیرون می‌آورم و بعد از پرداخت هزینه، تاکسی را ترک می‌کنم. از اذان ظهر گذشته‌بود و مسلما حاج‌آقا در این ساعت در مسجد حضور نداشت؛ بالاجبار بایست تا اذان مغرب منتظر می‌ماندم.
آسفالت‌های آفتاب‌زده محله‌مان را میهمان قدم‌هایم می‌کنم و به سوی خانه به راه می‌افتم.
جلوی درب کرمی رنگ‌مان که قسمت‌هایی از آن با زنگ آهن زینت بخشیده‌ شده‌بود، توقف می‌کنم و کلید را در جایگاهش می‌اندازم، در همان حین آگهی‌هایی که بر روی درب چسبانده‌بودند جدا‌ می‌کنم و با خود به خانه می‌برم.
به سمت تـ*ـخت کنار حوض کوچک‌مان می‌روم و دستی بر گرد و غبار رویش می‌کشم، گویی همین دیروز بود که سرخوشانه به سمت آقاجان‌جان پرواز می‌کردم و با دلبری‌های دخترانه گل هندوانه را از او خواستار می‌شدم و مارجان با دلخوری ساختگی از تبعیضی که بین من و خودش ایجاد می‌شد، گله می‌کرد.
چادرم را در دستم مچاله می‌کنم و توده بغض را می‌بلعم.
از حیاط خانه که با وجود گرمی هوا تنها سردی و یاس را به وجودم تزریق می‌کرد می‌گذرم و به سمت خانه می‌روم. سکوت خانه بیش از همه چیز قلب و وجودم را آزار می‌دهد. به سمت تلویزیون می‌روم تا شاید صدای آن کمی مرهم شود بر خلاء خانه و خللی در این سکوت ایجاد کند. بعد از روشن کردن تلویزیون بی‌توجه به شبکه و برنامه‌ای که پخش می‌شود به سمت اتاق راهی می‌شوم؛ بعد از تعویض لباس‌هایم به اتاق مارجان و آقاجان‌جان که حال تنها نام اتاق مادر را یدک می‌کشید، قدم برمی‌دارم. قاب عکس آقاجان‌جان را در آغو*ش می‌کشم و به بغض سرکوب شده‌ام اجازه آزاد شدن می‌دهم.
- آقاجونم معلوم هست کجایی؟! آقاجون کم آوردم، به همون خدایی که همیشه من رو بهش می‌سپردی بریدم؛ آقاجون روجات کم آورده دیگه تک ستاره زندگی‌تون نیستم دیگه آقاجونی برام نمونده که براش بدرخشم.
به تاج تـ*ـخت تکیه می‌دهم و چشمان قهوه‌ایش را نگاه می‌کنم، احمقانه به نظر می‌رسید اما حس می‌کردم با من حرف می‌زند. قاب عکس را در آ*غو*شم می‌فشارم و به یاد روزهای کودکی که در آ*غو*شش مچاله می‌شدم، خود را محبوس می‌کنم و اشک می‌ریزم.
- آقاجان‌جان من می‌ترسم.
- می‌ترسی؟ از چی می‌ترسی جانِ بابا؟
- از این‌که یه روزی شما هم مثل بابای راضیه بری یه جای دور.
- باباجان همه‌ی آدم‌ها یه روزی میرن یه جای دور، اما مهم اینه که خدا همیشه همراه‌مون هست، چه آقاجون باشه چه نباشه.
بغض کرده بهانه‌گیری می‌کنم:
- آقاجان نمی‌خوام، خدا که از شما مهربون‌تر نیست نه نمی‌خوام.
آقاجان‌جان شیرین عسلی زیر ل*ب زمزمه می‌کند و مرا روی پایش جابجا می‌کند.
- ببین روجای بابا خدا خیلی مهربونه خیلی، اون‌قدری که توی وجود هر کدوم از ما آدم‌ها ذره‌ای از مهربونیش رو به یادگار گذاشته. حالا تو فکر کن ببین خدا چقدر مهربونه که ما فقط ذره‌ای از مهربونیش رو به ارث بردیم.
بغ کرده ل*ب می‌زنم:
- یعنی خدا هیچوقت من رو تنها نمی‌ذاره و نمی‌ره یه جای دور؟!
آقاجان لپم را می‌فشارد و همان‌طور ک مشغول بازی با فرهای موهایم است ل*ب می‌زند:
- نه جان من نه نور زندگی من خدا ان‌قدر ما رو دوست داره که هیچوقت رهامون نمی‌کنه.
با صدای ضایعاتی که در کوچه بلندگو به دست شده‌بود هوش و حواسم سر جایش می‌آید و چشمان پف کرده از خواب و گریه‌ام را ماساژ می‌دهم و لبخندی به عکس آقاجان می‌زنم و بسم‌الله گویان قرآن کوچک مادر را که بر روی طاقچه اتاق قرار داده‌ شده‌بود را باز می‌کنم.


در حال تایپ رمان وهم الیقین | . MaHta . کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: عسل شمس، Leyla، LIDA_M و 18 نفر دیگر

. MaHta .

مدیر آزمایشی تالار پزشکی + مترجم آزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
9/10/20
ارسال ها
2,852
امتیاز واکنش
32,009
امتیاز
273
زمان حضور
48 روز 14 ساعت 11 دقیقه
نویسنده این موضوع

رایحه‌ی گل‌های محمدی خشک‌شده میان قرآن مادر را می‌بعلم و بعد از قرائت چند خط از سوره یاسین، در دلم آهسته نوایی سر می‌دهم و دست به دامان خدا می‌شوم. باصدای معده‌ام که همچون آلارم هشداری شده‌بود، خنده‌ای هرچند کوچک، سرمی‌دهم و خود را به آشپزخانه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان وهم الیقین | . MaHta . کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: عسل شمس، Leyla، LIDA_M و 13 نفر دیگر
وضعیت
موضوع بسته شده است.
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا