خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

N*M*M

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/5/21
ارسال ها
79
امتیاز واکنش
625
امتیاز
93
سن
17
زمان حضور
9 روز 18 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان: بازماندگان لاماستو
نام نویسندگان: نرگس ملک پور، محدثه ملک پور (N*M*M, Malekpour) کاربران انجمن رمان ۹۸
نام ناظر: ^~SARA~^
ژانر: فانتزی، عاشقانه
خلاصه:
کیهان در آسودگی غلط اندازی به سر می‌برد. پوششی پس از چند سال پرده می‌گشاید و راز‌هایی را نمایان می‌کند که جلوه‌ی فرا طبیعی دارد. او در کالبد خون پرسه می‌زند و انسان بودنش، نشان از فتور است؛ ولی او ضعیف نیست!
حوادثی رخ می‌دهد که رنگ خاموشی را از چهره‌هایی بر می‌دارد که روزی نقششان را غبار‌آلود می‌دید؛ منتها یکی از آنها جام تعشق است و دیگری، از ساتکین رمیدگی...


در حال تایپ رمان بازماندگان لاماستو | N*M*M و Malekpour کاربران انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: *~sarina~*، Meysa، Maria.na و 27 نفر دیگر

N*M*M

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/5/21
ارسال ها
79
امتیاز واکنش
625
امتیاز
93
سن
17
زمان حضور
9 روز 18 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
نت‌های زندگی، مانند نت های یک موسیقی رپ با ریتمی تند؛ اما دلنشین، جاری هستن. نت‌های سفید، سیاه، چنگ وشاید گاهی هم دو لاچنگ به سرعت در حال نواخته شدن هستن. همراه شدن با نت های موسیقی‌ای روح‌نواز، جرئت، سرعت، زیبایی یا حتی مهارت نیاز نداره؛ فقط باید سر پر سودا و یکم شجاعت از جنس حماقت داشت، اون وقته که فلش بک‌های گذشته و رویاهای آینده از ذهنت محو میشن. شدیم نت‌های موسیقی تیتراژ یک فیلم ترسناک که بازیگراش به خوبی در نقششون فرو رفتن؛ ولی کارگردانش کیه؟


در حال تایپ رمان بازماندگان لاماستو | N*M*M و Malekpour کاربران انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: *~sarina~*، Meysa، Maria.na و 28 نفر دیگر

N*M*M

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/5/21
ارسال ها
79
امتیاز واکنش
625
امتیاز
93
سن
17
زمان حضور
9 روز 18 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت۱

صداهایی در سرم طنین می اندازند. صداهایی ناشی از انفجار، درد و خون!
لرزش بدنم نشان از ترس دارد. انگار قلبم را از قفس بیرون می‌کشند و قرار است به خوابی ابدی فرو بروم.
او ترسید، انگار من ترسیدم! او درد کشید، انگار من درد کشیدم! او خوابید؛ ولی من هنوز هستم!
باز هم تصورات مسخره به ذهنم هجوم آورده بودند. شاید حرف بچه‌های مدرسه درست بود و واقعا من عجیب بودم!
ولی نه، من عجیب نبودم؛ فقط دل تنگش بودم.
دل‌تنگ پدری که سال‌ها پیش به حال خود رهایم کرد؛ پدری که مهربانی‌اش زبان‌زد بود؛ ولی به من افاقه نکرد. تصوراتِ گاه و بی گاه که از مرگش در ذهن خود می‌چیدم واقعا خوفناک هستند و مرا می‌ترسانند؛ ولی باز هم به ایجاد آن تصورات فکر می کردم؛ شاید هم نه؛ شاید خودشان در ذهنم ایجاد شده بودند.
به هر حال او وقتی پنج سال بیشتر نداشتم رفت.
تیتر روزنامه‌های مسخره!
هنوز روزنامه‌ها را با خود نگه داشتم تا مدام به خود یادآوری کنم که مرگش بر اثر چه بود؛ تا آن تصورات وحشتناک در مورد مرگش، ذهنم را متلاشی نکنند.
با رفتنش ولی انگار دنیا هم با من قهر کرد و رویش را از من برگرداند.
ولی من یک چیز خیلی مهم را هنوز داشتم، پوست چروک و موهای سفید مانند برفش و چهره ی پر محبت مادربزرگم در ذهنم نقش بست. درسته، اون تنها داراییه که هنوز دارمش.
بزرگ شدن در آ*غو*ش او به جای مادرم شاید یک نعمت بود. مادری که بعد از ازدواج دوباره اش من را نخواست.
بعد از ازدواجش با ادوارد دیگر سراغش را نگرفتم، شاید چون دیگر برایم مهم نبود. او پسر ادوارد، تام را پذیرفت ولی من را نه. خب...شاید مجبور بود، به هر حال گذشته دیگر باز نمی گردد، و فقط می توانم برایش آرزوی خوشبختی کنم.
دستان لرزانش را روی موهای قهوه ایم حس کردم، بله، دوباره به فکر رفته بودم و احتمالا بازهم مدت زیادی به دیوار خیره مانده ام.
_استر حالت خوبه؟
لبخندی روی لبانم نشاندم و به تایید سری تکان دادم که خودش ادامه داد: از فردا کلاسهات شروع میشن. فراموش که نکردی؟
آه باز هم مدرسه و باز هم بچه های خنگ کلاس.
_نه...خب، امکان نداشت که فراموش کنم.
لبخند پرمهر و بـ*ـو*سه ی دلنشینش همیشه آرامم می کرد
بعد خواب کوتاه ۱۵ دقیقه ای سرم را از روی پایش بلند کردم، سنش زیاد بود، اذیت میشد، او را خیلی دوست داشتم، و او باید برای همیشه پیشم می ماند.
بعد از خوابیدنش به اتاقم رفتم، از شب ها متنفر بودم، شبها خواب به چشمانم نمی آمد، فقط در هوای گرگو میش می توانستم کمی بخوابم.گاهی واقعا عذاب آور بود.

به تی شرت خاکستری و شلوار مشکی ام نگاهی انداختم، به نظرم که خوب به نظر می رسید.
بعد از این که کوله ی خاکستری رنگم را هم روی شونه هایم انداختم هدفونم رو گوش هایم گذاشتم.
_استر؟
فکر نمی کردم بیدار شود، قرص های مسکن زیاد می خورد.
_مامان بزرگ!! اتفاقی افتاده؟
_استر به نظر لباست برای روز اول خیلی تیرست.
آهان، پس مشکل اینجا بود، ولی خب من لباس هایم را دوست داشتم!
_ولی به نظرم عالی شدم.
_تو خیلی زیبایی استر و حرفی در اون نیست. منظورم لباس های تیره رنگت هست، تو جوونی و می تونی رنگ های روشن تری بپوشی.
بهانه اوردم: مامان بزرگ خیلی دیرم شده باید زودتر خودمو به مدرسه برسونم.
موافقت کرد و من امروز را هم قسر در رفتم.


در حال تایپ رمان بازماندگان لاماستو | N*M*M و Malekpour کاربران انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: *~sarina~*، Meysa، Maria.na و 26 نفر دیگر

N*M*M

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/5/21
ارسال ها
79
امتیاز واکنش
625
امتیاز
93
سن
17
زمان حضور
9 روز 18 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت۲

واقعا کلافه شده بودم. معلم تاریخ مطالبی را که قبلا هم خوانده بودیم دوباره یاد آوری می کرد، دیگر می شد گفت همه آنها را کلمه به کلمه حفظ شده بودم.
کلاس که تمام شد خواستم از کلاس خارج شوم.
_ هی میگن تام مرده، حالا راحت شدی مرموز؟
به سمت صدایی که مرا تحقیر می کرد باز گشتم. جولیا، همان دخترِ لوسِ اعصاب خورد کن.
_منظورت از اینکه تام مرده چیه؟اون که حالش خوبه!!!
_اوه بیخیال. نگو که نمی دونستی و به اندازه ی کافی خوشحال نشدی؟!
خب عجیب نبود، تام پسر جذابی بود بعید نبود که جولیا از او خوشش آمده. ولی منظورش را نمی فهمیدم، یعنی واقعا می گفت؟ تام مرده بود؟!!!
پوزخند مسخره اش را نادیده گرفتم و به سمت خانه حرکت کردم.
_مامان بزرگ؟؟
_استر؟
صدای گریه آلودش ترس به جانم انداخت.
_تو می دونستی چه اتفاقی واسه تام افتاده؟
لـ*ـب های لرزانش را تکان داد: میگن امروز صبح زود جنازه ی غرق شده در آبش را پیدا کردن.
خب مرگش واقعا زود هنگام بود. در واقع او یک عوضی و یک زور گویه به تمام معنا بود؛ ولی حالا تصور پسر ۱۷ ساله‌ای که در تنهایی نتوانسته از پس موج‌های خروشان بربیاید و باری مملوء از اندوهی غریبانه او را به سمت ساحل هدایت می‌کند واقعا دردناک می‌شود.
شاید اگر خواهش های پیرزن دوست‌ داشتنی ام نبود هرگز در تشیع جنازه شرکت نمی کردم ولی حالا تشیع جنازه‌ی کوچک و کم جمعیت تام مرا به وجد می آورد. اشک‌های پیاپی لارا و غم نشسته در چهره‌ی ادوارد به خوبی نشان می‌دهد که به اندازه‌ی کافی با پسرشان وداع نکرده‌اند، در عرض کمتر از یک روز او را دفن کردند!!! هیچ کس حتی جنازه‌اش را هم ندید، فقط می‌توان زمزمه‌هایی که از اطراف به گوش می‌رسد را تجسم کرد: بدنی که ازآن تام بود، استخوان هایی که از پوست بیرون زده و دیدن آن انزجار را در چهره‌ی هر فردی آشکار می‌ساخت، تصور چهره‌اش که به خاطر برخورد به صخره‌ها در هم شکسته و باعث بیرون زدن چشمانش از حدقه شده حالم را دگرگون می‌کرد.
عاشق چشمان تیره‌ی تام نبودم، حتی دلم هم برای مرگ غریبانه‌اش نمی‌سوخت فقط دیدن غمی که در جمعیت شکل گرفته بود و اشک‌هایی که بی‌صدا اما متوالی ریخته می‌شد حال نزاری به من می‌داد.
تحمل آن فضا واقعا برایم دشوار شده بود، پیرزن دوست‌ داشتنی‌ام حالا در حال دلداری دادن به دختر عزیزش، لارا بود. اشک‌هایش مرا متعجب می‌کرد، تام که پسر لارا نبود، ولی در پس پرده‌ی این اشک‌های جان خراش چه بود؟!

حالا روی تـ*ـخت گرم و نچندان راحتم دراز کشیدم، انگار که دور شدن از آن خانه‌ی کذایی حالم را جا آورده بود.
از این که بعد از گذشت چهار روز از دفن تام مادربزرگم هنوز پیش لارا مانده بود حسادت می‌کردم. ضربات محکمی که به در کوبیده می‌‌شد توجهم را جلب کرد؛ قطعا مادربزگ با آن دستان لرزانش نمی توانست اینگونه به در ضربه بزند. بعد از باز کردن در چهره‌ای که مقابلم آشکار شد متعجبم کرد، ادوارد بود!!!
_ اتفاقی واسه مامان بزرگم افتاده؟؟
_نه اون حالش خوبه، ولی ما باید باهم صحبت کنیم.
پیشانی‌ام کمی جمع شد و حالت اخم گرفت که خودش ادامه داد:
_راجب شایعاتی که پخش شده فقط تو می‌تونی کمکم کنی.
_شایعات؟ چه شایعاتی؟؟؟

_اوه خدا، نگو که چیزی نشنیدی!!!
کمی متعجب و گنگ نگاهش کردم که گفت:
_ میشه بریم داخل تا واست توضیح بدم؟
کمی با مکث از جلوی در کنار رفتم تا ادوارد وارد شود. مقابل کاناپه‌ای که نشسته بود من هم جا گرفتم؛ به هیچ وجه به این که از او پذیرایی نکنم بی احترامیست اهمیت ندادم، همان بهتر که بی‌ادب باشم


در حال تایپ رمان بازماندگان لاماستو | N*M*M و Malekpour کاربران انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: *~sarina~*، Meysa، Maria.na و 28 نفر دیگر

N*M*M

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/5/21
ارسال ها
79
امتیاز واکنش
625
امتیاز
93
سن
17
زمان حضور
9 روز 18 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت۳

به نقطه‌ی نامعلوم روبه رویش خیره مانده بود. خیلی دلم می‌خواست بدانم دلیل اینهمه آشفتگی از چیست؟ نفس عمیقی کشید، نگاه از روبه رویش گرفت و به چشمانم خیره شد.
_حتما شنیدی که به خاطر آسیب دیدگی شدید، هیچ کس جنازه‌ی تام رو ندیده؟
با سکوتم مهر تاییدی بر حرفش نشاندم.
_خب...خب شایعه شده که مرگ تام طبیعی نبوده و برای...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان بازماندگان لاماستو | N*M*M و Malekpour کاربران انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Meysa، Maria.na، سيده کوثر موسوی و 24 نفر دیگر

N*M*M

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/5/21
ارسال ها
79
امتیاز واکنش
625
امتیاز
93
سن
17
زمان حضور
9 روز 18 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت۴

کلاه هودی مشکی رنگم را روی موهایم کشیدم، کوله‌ام را روی شانه‌هایم قرار دادم، بند کفش هایم را محکم بستم؛ اگر این ماجرا لو می‌رفت بد می‌شد و مورد خشم ادوارد قرار می‌گرفتم ولی مطمعنن از ترس آبرویش نمی‌گذاشت خبر جایی درز کند. ترشح آدرنالین عجیب حس خوبی به من می‌داد که برای بدست اوردنش حاضر بودم دیوانگی کنم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان بازماندگان لاماستو | N*M*M و Malekpour کاربران انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Meysa، سيده کوثر موسوی، Afsa و 21 نفر دیگر

N*M*M

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/5/21
ارسال ها
79
امتیاز واکنش
625
امتیاز
93
سن
17
زمان حضور
9 روز 18 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت۵
شهر در عادی ترین حالت خود به سر می‌برد؛ انگار که همین چند دقیقه‌ی پیش هیچ اتفاقی رخ نداده بود! چیز هایی که دیده یاشنیده بودم امکان نداشت واقعی باشند ولی من آنها را دیدم، شنیدم و با تمام وجود حس کردم.
قاعدتا مواد مصرف نکرده بودم که توهم ایجاد کند؛ ولی، از کجا معلوم؟! اگر هوا را مسموم کرده بودند چه؟ آیا کسی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان بازماندگان لاماستو | N*M*M و Malekpour کاربران انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Meysa، سيده کوثر موسوی، Afsa و 21 نفر دیگر

N*M*M

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/5/21
ارسال ها
79
امتیاز واکنش
625
امتیاز
93
سن
17
زمان حضور
9 روز 18 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت۶

گردن بند طلایش که همیشه همراهش بود در گردنش می‌درخشید، دستم برای لمس گردنبند جلو رفت و فکر شیطانی در ذهنم نقش بست، گردنبند را آرام باز کردم و در جیبم گذاشتم. مه شدیدی در گورستان غالب شده بود، با چراغ قوه‌ام سعی داشتم قسمت بیشتری از جنازه‌ی تام را ببینم؛ خودم را به او نزدیک تر کردم و سعی کردم از جلو نگاهی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان بازماندگان لاماستو | N*M*M و Malekpour کاربران انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Meysa، سيده کوثر موسوی، Afsa و 20 نفر دیگر

N*M*M

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/5/21
ارسال ها
79
امتیاز واکنش
625
امتیاز
93
سن
17
زمان حضور
9 روز 18 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت۷
شئ براقی که در دستانی قرار داشت همانند کلید من بود؛ پایان کنجکاوی‌ام قرار بود اینگونه تمام شود؟ قرار بود دستگیر شوم؟ خودم که هیچ برای مادربزرگم هم دردسر ایجاد می‌شد، به غیر از صدای مرد که گفت( این مال توئه؟) صدای دیگری به گوش نرسید.
راستی! عجب صدای پر ابهتی داشت! صدایی که از شدت بم و خش درونش ترسناک شده بود،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان بازماندگان لاماستو | N*M*M و Malekpour کاربران انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: *~sarina~*، Meysa، سيده کوثر موسوی و 21 نفر دیگر

N*M*M

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
1/5/21
ارسال ها
79
امتیاز واکنش
625
امتیاز
93
سن
17
زمان حضور
9 روز 18 ساعت 44 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت۸

وارد کلاس که شدم متوجه نگاه تحقیر آمیز جولیا شدم؛ دلیل دشمنی‌اش را نمی‌فهمیدم، من اهل دعوا کردن نبودم پس همیشه سکوت می‌کردم که شاید جو متشنج شده بینمان آرام شود. صندلی‌ام ردیف اول کنار پنجره بود، به بیرون پنجره نگاه می‌کردم؛ بچه‌ها دونفره یا با اکیپ های دوستانشان گرم گفت‌وگو بودند. هیچ وقت حوصله‌ی فرد دیگری...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان بازماندگان لاماستو | N*M*M و Malekpour کاربران انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: *~sarina~*، Meysa، سيده کوثر موسوی و 21 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا