خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Parvin.Amirkafi

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/7/20
ارسال ها
136
امتیاز واکنش
869
امتیاز
168
زمان حضور
2 روز 21 ساعت 8 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام او که سازنده‌ی قلم است.
نام اثر: رمان مطرود از جنگ
نویسنده: پروین امیرکافی کاربر انجمن رمان ۹۸
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
سبک: رئالیسم، درام

خلاصه:
زندگی همان جنگی است که مهلتش را به برخی‌ها نخواهند داد. گاهی تو را لایق نبرد نیز نمی‌دانند و تو را به سویی می‌کشانند که از جنگ بدتر است. گاهی کلمات بار زیادی را به دوش می‌کشند و وقتی بر روی کسی نامی نهاده می‌شود، فرصت مبارزه جدید را از او می‌گیرند. لیلی همان دختری است که باید پیله‌ها را بشکند و بار کلمه‌ای را تحمل کند که زندگیش در گروی آن است؛ تاهل...


در حال تایپ رمان مطرود از جنگ | پروین امیرکافی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: M£R، دونه انار، mobina .hf و 17 نفر دیگر

Parvin.Amirkafi

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/7/20
ارسال ها
136
امتیاز واکنش
869
امتیاز
168
زمان حضور
2 روز 21 ساعت 8 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
می‌گویند عشق پاک است و بدون آن زندگی دشوار خواهد بود؛ ولی آیا دلتنگ شده‌ای؟ آیا از بغضِ فراق، تنگی نفس گرفته‌ای؟ آیا درد اشتیاق به یار را کشیده‌ای؟
باز هم این شیفتگیِ بی‌حد و مرز را زیبا می‌بینی؟ آیا ارزش درد قلب و اشک دیده‌ات را دارد؟
من که گمان نمی‌کنم.
شیدایی همیشه زیبا نیست. گاهی نمک بر روی زخم است و گاهی یک اشتباه!
گاهی غرق در اشتباهی می‌شوی که دیگران برایت مهیا کرده‌اند.


در حال تایپ رمان مطرود از جنگ | پروین امیرکافی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: M£R، دونه انار، mobina .hf و 15 نفر دیگر

Parvin.Amirkafi

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/7/20
ارسال ها
136
امتیاز واکنش
869
امتیاز
168
زمان حضور
2 روز 21 ساعت 8 دقیقه
نویسنده این موضوع
شروع:
سر به زیر انداخته بودم و هیچ انگیزه‌ای برای نگاه کردن به جمع روبه‌رو نداشتم. نه می‌خواستم صورت خوشحال پدر را ببینم و نه صورت بی‌تفاوت پسری را که با کت و شلوار مشکی و مجلسی روی مبل تک‌نفره، در نزدیکی پدر و مادرش نشسته بود.
او را درست نمی‌شناختم؛ ولی همین‌قدر که می‌دانستم هیچ نظری راجع‌به‌اش ندارم، باعث می‌شد جوابم از همین حالا منفی باشد. درست بود که چهره و تیپ خوبی داشت؛ ولی ۳۰درصد را چهره‌ی زیبایش که ترکیبی از عمو و زن‌عمو بود، تشکیل می‌داد، ۷۰درصدِ اصلی تفاهمات و اخلاق بودند. سعی داشتم به آن چشمان درشت و سبزش که همچون زن‌عمو بود خیره شوم و با نگاه قهوه‌ای‌ام عجزم را نشان دهم؛ ولی نظری از سمت او دریافت نمی‌کردم. او درحالی‌که یک دستش روی دسته‌ی هلال‌مانند مبل و دست دیگرش روی چانه‌ی پهن که چال خطی‌ِ زیبایی داشت، بود خیره‌ی زمین بود و به نظر می‌آمد او نیز در فکر فرو رفته.
به‌ خوبی می‌دانستم خانواده‌ی کم‌جعمیت و بدون پسرمان، که عاشق داماد خانواده می‌شدند و از خدایشان بود دامادشان مورد پسند خودشان باشد، از نظر من آگاه هستند؛ ولی عقایدم با تنها خواهرم باید یکی باشد و این خواستگاری سنتی را در قرن ۲۱ متحمل شوم.
از روی مبل برخاستم که دست مادرم بر لباس آبی‌ رنگم بند شد.
- کجا؟
زمزمه‌ی آرامش همراه با حرص و عصبانیت بود. اخم‌هایش درهم بود و ابروهای بور و نازکش نزدیک چشمانش آمده بود. نگاه سنگین و خیره‌ی زن‌عمو را حس می‌کردم. با آن چادر مشکی و گل برجسته‌اش کنار عمو نشسته بود و چشمان درشت و همچون زاغش، مرا که با مادرم در حال کلنجار رفتن بودم را می‌پایید. لبخند تصنعی زده و رو به جمع که حرف‌های متفرقه‌شان تمامی‌ نداشتم، گفتم:
- عمو و زن‌عمو که از خودمونن مامان‌ جان! میرم آب بخورم.
دستش از لباسم جدا شد و من مبل را دور زده و مستقیم به سمت آشپزخانه‌ی اُپنمان رفتم. رنگ تمام سفید کابینت‌ها اعصاب خرابم را خراب‌تر می‌کرد. دلم می‌خواست بر روی تـ*ـخت تک‌نفره و چوبی‌ام دراز بکشم و خودم را با طراحی سرگرم کنم.
به سمت یخچال رفته و پشت به ورودی ایستاده و لیوان آب را پر کردم. با حس وجود شخصی در پشت سرم، لیوان را بر روی سینک گذاشته و به سمت ورودی چرخیدم.
لعیا، خواهرم، با آن چادر گل‌گلی که قامت بلندش را بلندتر نشان می‌داد، وارد آشپزخانه شده بود. از روی اُپن سرکی به هال کشید و گفت:
- وقت چایی بردنه! عجله کن!
چای‌ها را درون فنجان‌های سفید_طلایی ریخته و سینی را مقابل لعیا، روی میز گذاشتم. بدون حرف آشپزخانه را ترک کردم و به صدای زدن‌های آرام؛ ولی عصبی لعیا توجه‌ای نکردم.
با این‌که این شازده‌ی سوار بر اسب سفید پدرم، رو به آشپزخانه نشسته بود، با رفت ‌و آمدها کاری نداشت و زیادی بی‌تفاوت بود.
سر جای قبل، کنار مادرم نشستم. با این‌که خانه‌مان زیاد بزرگ نبود؛ ولی نمی‌دانم چرا چشم‌های خواهر شازده فقط دورتادور خانه‌مان را رصد می‌کرد و گاهی با نیشخند مسخره‌ای به من نگاه می‌کرد. او و برادرش، محمد، که کنار یکدیگر روی مبل تک‌نفره نشسته بودند، کاری به صحبت‌های پدر و عمو که در کنار زنعمو نشسته بود، نداشتند و فکری که مرا به خودش مشغول کرده بود، این بود که چرا به خواستگاری من آمده‌اند؟!
با تشر آرام مادر، نگاه خیره‌ام را از مریم گرفته و به مادرم نگریستم.
- خجالت نمی‌کشی؟ چایی رو که دادی لعیا آورد، حداقل نگاه دریده‌ت و از اون بدبخت بگیر!
با چشمان ریزشده دوباره به مریم نگاه کردم و جوری که فقط مادر بشنود، با بدجنسی گفتم:
- این بدبخته؟! این از چهره‌ش که عین مادرشه، معلومه چه روباهیه. با اون چونه‌ی پهن و چشمای سبز، روباه مکاریه واسه خودش.
مادر عصبی چشم غره‌‌ای به من رفت و لبخندش را نصیب مریم کرد، سپس خودش را در صحبت‌های بین عمو و پدر مشارکت داد.
بعد از چند دقیقه‌ی طاقت‌فرسا، بالاخره زن‌عمو به حرف آمد و حرف دل جمع را زد:
- از این حرفا بگذریم! اگه اجازه بدین اول این دوتا جوون با هم صحبت کنن و ما هم به بقیه‌ی مسائل رسیدگی کنیم.
به اجبار مادر که صورت سفیدش از هیجان قرمز شده بود و آرنج استخوانی‌اش را از پهلویم جدا نمی‌کرد، برخاستم و با اخم‌های درهم درحالی‌که نارضایتی از صورتم می‌بارید، به انتهای راهروی سمت چپ رفتم. جلوی در به او نگریستم که با آن قد بلند و کشیده‌اش همراهم می‌آمد و دستش را به کتش بند کرده بود.


در حال تایپ رمان مطرود از جنگ | پروین امیرکافی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: M£R، دونه انار، ~✓taranom✓~ و 15 نفر دیگر

Parvin.Amirkafi

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/7/20
ارسال ها
136
امتیاز واکنش
869
امتیاز
168
زمان حضور
2 روز 21 ساعت 8 دقیقه
نویسنده این موضوع
در اتاقم را باز کردم و اول خودم وارد شدم. بی‌اهمیت به او به سمت میز تحریر رفتم و نشستم. او نیز در را بست و روبه روی من روی تـ*ـخت نشست. حرف‌هایم را جمع‌و‌جور و گلویم را صاف کردم. دستانم را تکیه‌گاه بر روی میز کرده و با ملایمت گفتم:
- ببینید آقا محمد، درسته ما با هم فامیلیم ولی خودتونم می‌دونین شناختی از هم نداریم. من هیچ حسی به شما ندارم و نمی‌خوام ازدواجم انقدر ریسکی باشه. امیدوارم متوجه منظورم شده باشین و شخصاً مخالفتتون رو اعلام کنین!
سری تکان داد و آرنجش را بر روی زانوانش قرار داد. با خونسردی گفت:
- درسته؛ ولی فکر نمی‌کنین به همون دلیل که مخالفت شما رو قبول نمی‌کنن، برای منم قبول نمی‌کنن؟
- اگه دو نفرمون با هم مخالفت کنیم، بالاخره کوتاه میان.
انگار حرف‌های من اثری نداشت؛ چراکه با همان بی‌تفاوتی جواب داد:
- من برای پدر و عمو ارزش قائلم و نمی‌خوام برنجونمشون.
کلافه شده بودم و از حرص زیاد، اگر دستانم می‌رسید حتماً سیلی محکمی حواله‌اش می‌کردم.
سعی کردم دوباره با نرمی و آرامی قانعش کنم.
- اگه این ازدواج شکل بگیره، تهش عاقبت خوبی نداره؛ چون من مخالفم! اصلاً اگه شناختم داشتیم، وقتی علاقه‌ای در کار نیست چجوری با هم یه عمر زندگی کنیم؟
او سعی در قانع کردن من داشت و من سعی داشتم به او بفهمانم هیچ ‌جوره موافق نیستم. انگار صحبت کردن فایده‌ای نداشت.
با سکوتش عصبی برخاستم و از اتاق خارج شدم.
از راهروی موکت شده‌ی دو اتاقه‌ی خانه‌مان گذشتم و کنار مبلی که مادرم نشسته بود، ایستادم. پدر، عمو و زنعمو سرشان را به سمت چپ، یعنی جایی که من ایستاده بودم، گرداندند. وقتی نگاه‌های شاد و بالبخندشان را دیدم، برای حرفی که می‌خواستم بزنم مردد شدم؛ ولی نهایتاً زبان روی لـ*ـب‌های خشک‌شده‌ام کشیدم، با سری به زیر افتاده و بااسترسی که مثل خُوره به جانم افتاده بود و خونم را کم‌کم می‌مکید، گفتم:
- مَ...من می‌خوام درخواستی ازتون بکنم. اگه بشه...می‌خوام سه ماه به ما... یعنی به من و آقا محمد وقت بدید تا...تا همدیگرو بهتر بشناسیم.
نفسم را رها کردم و به لبخند خجالت‌زده مادر و نگاه خیره پدر توجه نکردم. با این‌که با مِن‌مِن و سختی صحبت کرده بودم؛ ولی در حال حاضر از گفتن حرف‌های دلم احساس سبکی می‌کردم.
به عمو نگاه کردم که باتعجب به زنعمو نگاه می‌کرد. در فرهنگ ‌لغت خانوادگی ما از این درخواست‌ها وجود نداشت و بی‌حیایی به حساب می‌آمد؛ ولی من می‌خواستم حداقل تلاشم را برای آینده بکنم.

به‌خاطر نمی‌آورم دعوای پدر و مادرم با منی که هیچ‌جوره کوتاه‌بیا نبودم و سر حرف خود ایستاده بودم، چند روز و چه مدت طول کشید؛ ولی بالاخره قرار شد به ما فرصت برای رفت ‌و ‌آمد تکی بدهند. هرچند من حتی امیدی به شناخت نسبی او در طول این سه ماه نداشتم و می‌دانستم علاقه به این سرعت، آن هم با کسی که معیارهای مرا ندارد، شکل نمی‌گیرد.
سه ماه گذشته بود، بدون آن‌که گذرش را حس کنم. فکر به این‌که در حضور مریم سر قرار می‌رفتیم، حتی اکنون هم عذابم می‌داد و اعصابم را خراب می‌کرد. بیشتر از همه بی‌توجهی محمد به حرفم بود که ناراحتم می‌کرد، هر چه می‌گفتم تنها بیاید قبول نمی‌کرد. حال که به خودم آمدم، فقط یک چیز در ذهنم است، یک هفته‌ی دیگر مجدداً برای خواستگاری می‌آمدند و مجبور به "بله گفتن" بودم. در این مدت دریافتم با این‌که علاقه‌ای به محمد ندارم؛ ولی بعضی از اخلاق‌هایش خوب است. دیر عصبی می‌شد، وقتی با او بیرون می‌رفتم به‌خوبی هوایم را داشت و وقت‌شناس بودنش را دوست داشتم. اخلاق بدی که داشت و مایه‌ی عذاب من بود، حرف مردم برایش مهم بود. بسیار حرف مردم و اطرافیان برایش مهم بود و اگر بقیه درباره‌ی موضوعی نقدش می‌کردند، حال چه درست و چه غلط، آن کار را کنار می‌گذاشت. این‌طور که دریافتم وقتی کنکور داده و نوبت به انتخاب رشته می‌شود به‌خاطر حرف داییش که گفته مرد نباید پرستاری بخواند و این شغل مناسب یک مرد نیست، از علاقه‌اش گذشته و اکنون دبیر علوم است.
از خدا می‌خواستم مرا نیز کنار بگذارد و این‌بار را نیز به تفاوت اخلاق و فرهنگمان پی ببرد؛ ولی از شانس بد من، حرف پدرش در الویتش بود.
طرح لباس مجلسی جلو رویم را کامل کرده و آن را کنار گذاشتم. در این چند ماه طراح‌هایی که برای شرکت باید می‌زدم، عقب افتاده بود و در حال حاضر مشغول کشیدن همان‌ها بودم.
می‌دانستم محمد الان باید مدرسه و سرکلاس پسران کلاس شش تا هشتم باشد؛ ولی به او پیام دادم و از او خواستم تنها صحبت آخر را بکنیم و تاکید کردم تنها بیاید.
به نظر می‌رسید این اخلاق خون‌سردش نیز از شغلش نشات می‌گرفت.
بینی پهن و گوشتیم را که بر اثر حساسیت فصلی کمی آبریزش داشت را گرفتم. موبایلم را کنار صفحات طراحی‌ام گذاشتم و مهیای رفتن شدم.


در حال تایپ رمان مطرود از جنگ | پروین امیرکافی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: M£R، دونه انار، ~✓taranom✓~ و 13 نفر دیگر

Parvin.Amirkafi

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/7/20
ارسال ها
136
امتیاز واکنش
869
امتیاز
168
زمان حضور
2 روز 21 ساعت 8 دقیقه
نویسنده این موضوع
امروز می‌‌خواستم طرح‌های آماده ‌شده‌ را به شرکت ببرم و طبق برنامه صحبت‌های نهایی را با محمد بکنم.
لباس‌های راحتی را با جین آبی رنگ پاکتی و مانتو جین با آستین‌های چهارخانه، عوض کردم. شالم را با کتونی‌های نقره‌ای رنگ ست کردم. تنبل‌تر از آنی بودم که آرایش مفصل کنم؛ در نتیجه به ضدآفتاب و رژ صورتی بر روی لـ*ـب‌های درشتم اکتفا کردم.
مثل همیشه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مطرود از جنگ | پروین امیرکافی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: دونه انار، ~ROYA~، حنانه سادات میرباقری و 10 نفر دیگر

Parvin.Amirkafi

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/7/20
ارسال ها
136
امتیاز واکنش
869
امتیاز
168
زمان حضور
2 روز 21 ساعت 8 دقیقه
نویسنده این موضوع
مستقیم به راهروی روبه‌رو رفتم. وارد اتاق شدم و ابتدا پرده‌ی پنجره را کنار زدم و به حیاط نگریستم. خدا را شکر می‌کردم این درختان بلند و سرسبز که به انسان روحیه‌ی زندگی می‌دادند، پشت اتاق من قرار داشتند و با دیدنشان کمی از غم‌هایم را فراموش می‌کردم. دستم را بر روی میز تحریر کنارم تکیه داده و نفس عمیق کشیدم. به سمت راست رفتم و روی تـ*ـخت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مطرود از جنگ | پروین امیرکافی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: دونه انار، ~ROYA~، حنانه سادات میرباقری و 9 نفر دیگر

Parvin.Amirkafi

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/7/20
ارسال ها
136
امتیاز واکنش
869
امتیاز
168
زمان حضور
2 روز 21 ساعت 8 دقیقه
نویسنده این موضوع
***
امروز همان روز موعود بود و من شومیز متوسط با شلوار کتابی تنگی را پوشیده بودم و با آرایش غلیظ واقعاً مزحک به‌نظر می‌رسیدم. انگار با خودم نیز لج کرده بودم. خنده‌دار بودم اما من با ۲۴ سال سن مانند بچه‌هایی شده بودم که از لج گریه‌شان به هوا خاسته بود. بغض گلویم را می‌فشرد و سعی می‌کردم به‌ جای بچگانه رفتار کردن و گریه و زاری، با منطق...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مطرود از جنگ | پروین امیرکافی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: دونه انار، ~ROYA~، حنانه سادات میرباقری و 8 نفر دیگر

Parvin.Amirkafi

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/7/20
ارسال ها
136
امتیاز واکنش
869
امتیاز
168
زمان حضور
2 روز 21 ساعت 8 دقیقه
نویسنده این موضوع
از درون خالی بودم و هنوز امید داشتم محمد جلوی جمع بگویید "تفاهم نداریم" ولی انگار سرنوشت برای من خواب‌های دیگری دیده بود.
قدم‌هایم را آهسته برمی‌داشتم و منتظر بودم محمد از اتاق خارج شود. با ورودم به هال محمد نیز کنارم قرار گرفت و گلویش را صاف کرد تا همه را متوجه حضورمان کند. با نگاه پراسترس جمع به من، سرم را به زیر انداخته و منتظر شدم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مطرود از جنگ | پروین امیرکافی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: دونه انار، ~ROYA~، حنانه سادات میرباقری و 9 نفر دیگر

Parvin.Amirkafi

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/7/20
ارسال ها
136
امتیاز واکنش
869
امتیاز
168
زمان حضور
2 روز 21 ساعت 8 دقیقه
نویسنده این موضوع

به تالار رسیده و با آن لباس عروس ساده که قسمت دامنش کمی نگین کار شده بود و قامت متوسطم را دربر گرفته بود، در کنار محمد به راه افتادم. محمد کت و شلوار خوش‌دوخت مشکی به همراه پیراهن سفید پوشیده بود و موهای لـ*ـخت و خرمایی‌اش را بالا زده بود. تره‌ای از موهایم را که اجازه رنگشان را نداده بودم را از صورتم کنار زدم. سرم که با آن تاج و تورِ...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مطرود از جنگ | پروین امیرکافی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: دونه انار، ~ROYA~، حنانه سادات میرباقری و 8 نفر دیگر

Parvin.Amirkafi

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/7/20
ارسال ها
136
امتیاز واکنش
869
امتیاز
168
زمان حضور
2 روز 21 ساعت 8 دقیقه
نویسنده این موضوع
***
دو روز بعد از ازدواج کذایی‌مان به شرکت ساخت ‌و ساز رفتم که باید طرح خانه‌ی رویاهای زنی را می‌کشیدم که شوهر عاشقش برایش تدارک دیده بود. قرارداد را بسته و بعد از خرید لوازم مورد نیاز برای کار، به خانه بازگشتم. پله‌ها را بالا رفته و در ورودی را با کلید باز کردم. خانه‌ی جدیدمان بزرگ‌تر از خانه‌ی پدریم بود؛ ولی به آن دلبازی نبود. هر...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مطرود از جنگ | پروین امیرکافی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: دونه انار، ~ROYA~، حنانه سادات میرباقری و 8 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا