خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

SETAREH LOTFI

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/5/20
ارسال ها
190
امتیاز واکنش
2,790
امتیاز
203
سن
19
محل سکونت
کرمان‌شآه!
زمان حضور
24 روز 14 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
دختر، از دوستت دارم گفتنهاي هر شب پسره خسته شده بود ...
يک شب وقتي اس ام اس آمد بدون آن که آنرا بازکند موبايل را گذاشت زير بالشش و خوابيد !
صبح مادرِ پسره به دختره زنگ زد گفت : پــــســــــرم مـــــــــرده ...
دختره شوکه شد و چشم پر از اشک بلافاصله سراغ اس ام اس شب گذشته رفت ...
پـــســــــره نــوشــتـــه بـــــــود:
تصادف کردم با مشکل خودم را رساندم دم درخانه تان لطفا بياپائين ميخوام براي آخرين بار ببينمت ...
« خـــــيــــلـــــي خــــيـــــلــــــــي دوســــتـــتـــــدارم »


داستان کوتاه‌های درام

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: Reyhan.t و دونه انار

SETAREH LOTFI

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/5/20
ارسال ها
190
امتیاز واکنش
2,790
امتیاز
203
سن
19
محل سکونت
کرمان‌شآه!
زمان حضور
24 روز 14 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
يک روز يک پسر و دختر جوان دست در دست هم از خياباني عبور ميکردند
جلوي ويترين يک مغازه مي ايستند
دختر:واي چه پالتوي زيبايي
پسر: عزيزم بيا بريم تو بپوش ببين دوست داري؟
وارد مغازه ميشوند دختر پالتو را امتحان ميکند و بعد از نيم ساعت ميگه که خوشش اومد.
پسر: ببخشيد قيمت اين پالتو چنده؟
فروشنده:360 هزار تومان
پسر: باشه ميخرمش
دختر:آروم ميگه ولي تو اينهمه پول رو از کجا مياري؟
پسر:پس اندازه 1ساله ام هست نگران نباش
چشمان دختر از شدت خوشحالي برق ميزند
دختر:ولي تو خيلي براي جمع آوري اين پول زحمت کشيدي
ميخواستي گيتار مورد علاقه ات رو بخری
پسر جوان رو به دختر بر ميگرده و ميگه:
مهم نيست عزيزم مهم اينکه با اين هديه تو را خوشحال ميکنم
براي خريد گيتار ميتونم 1سال ديگه صبر کنم
بعد از خريد پالتو هردو روانه پارک شدن
پسر:عزيزم من رو دوست داري؟
دختر: آره
پسر: چقدر؟
دختر: خيلي
پسر: يعني به غير از من هيچکس رو دوست نداري و نداشتي؟
دختر: خوب معلومه نه
يک فالگير به آنها نزديک ميشود رو به دختر ميکند و ميگوييد بيا فالت رو بگيرم
دست دختر را ميگيرد
فالگير: بختت بلنده دختر زندگي خوبي داري و آينده اي درخشان عاشقي عاشق
چشمان پسر جوان از شدت خوشحالي برق ميزند
فالگير: عاشق يک پسر جوان يک پسر قدبلند با موهاي مشکي و چشمان آبي
دختر ناگهان دست و پايش را گم ميکند
پسر وا ميرود
دختر دستهايش را از دستهاي فالگير بيرون ميکشد
چشمان پسر پر از اشک ميشود
رو به دختر مي ايستدو ميگوييد:
او را ميشناسم همين حالا از او يک پالتو خريديم
دختر سرش را پايين مي اندازد
پسر: تو اون پالتو را نميخواستي فقط ميخواستي او را ببيني
ما هر روز از آن مغازه عبور ميکرديم و هميشه
تو از آنجا چيزي ميخواستي چقدر ساده بودم نفهميدم چرا با من اينکارو کردي چرا؟
دختر آروم از کنارش عبور کرد او حتي پالتو مورد علاقه اش را با خود نبرد


داستان کوتاه‌های درام

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: Reyhan.t و دونه انار

SETAREH LOTFI

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/5/20
ارسال ها
190
امتیاز واکنش
2,790
امتیاز
203
سن
19
محل سکونت
کرمان‌شآه!
زمان حضور
24 روز 14 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
روزی پسری ، دختری را دید که خیلی ساکت هست گفت :چراساکت
هستین باچشمانی پر از اشک دخترک جواب داد: من عاشق پسری
هستم واون پسرنمیدونه من عاشقش هستم ،پسرک گفت :من هم
عاشق دختری هستم که خیلی همدیگر رودوست داریم و یک سالی
هست عاشق هم دیگه هستیم ،دخترک با چشمانی پر از اشک به
پسرک گفت:خوش به حال تو.دخترک به پسرک گفت میتونیم باز
همدیگر روببینیم . پسرک جواب داد:بله با هم قرار گذاشتن
که چند روز دیگه همدیگر رو ببینن . پسرک رفت .دخترک تا
اون روز خیلی انتظارمیکشید.واون روز فرا رسیدو دخترک رفت
همون جاولی پسرک نیومد چون برای پسرک مهمون اومد نتونست
بره .دخترک ناراحت رفت خونه .و چند روز بعد پسرک و
دخترک همدیگررو دیدن دخترک با چشمانی پر ازاشک اومد پیش
پسر و به پسر گفت چرا اون روز نیومدی، پسر جواب داد مهمون
اومد نتونستم بیام شرمنده....دخترک گفت :میخوام یه چیزی


داستان کوتاه‌های درام

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: Reyhan.t و دونه انار

SETAREH LOTFI

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/5/20
ارسال ها
190
امتیاز واکنش
2,790
امتیاز
203
سن
19
محل سکونت
کرمان‌شآه!
زمان حضور
24 روز 14 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر ۴ ساله اش سنگی
برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را
گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار
فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!در بیمارستان، پسرک به
دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد
وقتی پسرک پدرش را دید، با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتان
دوباره رشد میکنند؟
مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی برزبان نیاورد.. او به سمت ماشینش برگشت و
از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که ازکرده
خودبسیار ناراحت و پشیمانبود، جلوی ماشین نشست و به خطهایی که پسرش
کشیده بود نگاه کرد پسرش نوشته بود: «« دوستت دارم بابایی»»
روز بعـــــد آن مــــــــرد خودکشـــــــــــی کــــــرد!!!!!عصبانیت و
دوست داشتن هیچ حد وحدودی ندارند. دوست داشتن را انتخاب کنید تا همیشه یک
زندگی زیبا و دوست داشتنی داشته باشید. این را نیز به یاد داشته باشید
که: وسایل برای استفاده کردن هستند وانسانها برای دوست داشتن.امامشکل جهان
امروزاینست که انسانهامورداستفاده واقع میشوندوبه وسایل عشق ورزیده
میشود،بیاییدهمواره این گفته رابه یادداشته باشیم:وسایل برای استفاده
کردن هستند،،انسانها برای دوست داشتن هستند.مواظب افکارتان باشید آنها به
کلمات تبدیل می شوند. مواظب کلماتی که به زبان می آورید ، باشید ،آنها به


داستان کوتاه‌های درام

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: Reyhan.t و دونه انار

دونه انار

مدیر آزمایشی تالار ادبیات +منتقد +ناظر کتاب
کاربر ویژه انجمن
ناظر کتاب
مدیر آزمایشی
منتقد انجمن
  
  
عضویت
26/8/20
ارسال ها
333
امتیاز واکنش
8,543
امتیاز
238
سن
15
زمان حضور
87 روز 10 ساعت 44 دقیقه
اسطوره
دست راستش لای در پیکان چهل و هفت پدرش مانده و نمی تواند به هیچ کدام از کسانی که آمده اند تا با او عکس بگیرند ، امضا بدهد

***
نیلی
- انگار من از بچگی عاشق این رنگ بودم ، اسم این رنگ چیه ؟
- تو کوری محمد عزیزم

***
مرد
دلش می خواست همانجا در تقاطع آزادی و یادگار بنشیند و گریه کند . سکه ای که برای همسر سابقش و ربع سکه ای که برای همسرش خریده بود را از جیبش زده بودند

***
زندگی مشترک
مرد یقه اش را گرفت و فریاد کشید : لعنتی ، نمی خواهی از نگاه کردن و ادا در آوردن برای زنم دست بکشی؟
لبخند زد و با آرامش جواب داد : تنها کافی است ده دقیقه ی دیگر تحمل کنی . دو ایستگاه دیگر پیاده می شوم
زن گفت : ما هم همانجا پیاده می شویم




داستان کوتاه‌های درام

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Reyhan.t و mobinahastam

Reyhan.t

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/8/21
ارسال ها
44
امتیاز واکنش
339
امتیاز
63
محل سکونت
تهران
زمان حضور
2 روز 20 ساعت 34 دقیقه
مغرور بودم!
خیلی!
یک نیمه شب که دلم حسابی هوای صدایش را کرده بود، مانده بودم معطل که به چه بهانه ای زنگ بزنم بهش که یکی دوجرعه از آرامش صدایش مهمان کنم خودم را!
بهانه ی درست و حسابی که نداشتم، غرورم هم اجازه نمیداد به هوای دلتنگی سراغش را بگیرم، وقت مناسبی هم نبود، ممکن بود خواب باشد!
کلی با دل و عقلم سر و کله زدم و سرآخر برایش اولین آهنگی که دم دستم رسید را فرستادم، خدا خدا میکردم بیدار باشد، به ثانیه نکشید فرستاد
"بیداری؟!"
برایش نوشتم:
"نه پس، توی خواب برات پیام فرستادم!"
شکلک خنده گذاشت، خودم را از تک و تا نینداختم
"البته داشتم میفرستادمش برای یکی از دوستام، اشتباهی فرستادمش برای تو!"
در جواب فقط نوشت
"آها!"
کمی بعد باز پیام داد
"چه آهنگ خوبیه! تو آهنگای فلانی رو هم گوشی میدادی و ما نمیدونستیم؟!"
نگاه کردم به آهنگی که برایش فرستاده بودم و دودستی کوبیدم به سرم، از آن سبک خواننده ها و آهنگ هایی بود که متنفر بودم ازشان و همه ی دور و بری هایم هم میدانستند!
کاری بود که شده بود، باید یک جوری جمعش میکردم، جواب دادم
"این فرق میکنه آخه، صداش یه آرامش خاصی داره، انگار از خود آسمونه، آرومم میکنه!"
بعد چند دقیقه پیامش را در نوتیفیکیشن ها دیدم
"خوش به حال بعضیا و صداشون که میتونن آرومت کنن، ما که صدای آسمونی نداریم ولی کاشکی همین صدای زمینی هم دلیلِ آرامشت بود!"
پیامش را که باز کردم ادیت شده بود و تنها یک قلب آبی به جایش نشسته بود!
تایپ کردم "دیوانه جان دیدم حرف های دلت را، راستش را بخواهی من توی عمرم یکبار هم صدای نکره ی این یارو را گوش نداده ام، فقط بهانه اش کردم تا بجای صدایت، از پیام هایت آرامش بگیرم" اما غرورم اجازه نداد بفرستمش، پاکش کردم و با نوشتن و فرستادنِ "دیگر مزاحمت نمیشوم و شبت بخیر" بازی به نفع غرور مزخرفم تمام شد!
حالا گاهی فکر میکنم اگر آن شب فقط یک کلام گفته بودم دلم میخواست که حرف بزنیم باهم و همه ی این قضیه بهانه ای بود برای همین و شب های بعدش کمی دست روی دهانِ غرور لعنتیم میگذاشتم و فرصت حرف زدن به دلم میدادم و انقدر بعید و دور از دسترس و مزخرف به نظر نمیرسیدم لااقل برای اویی که دوستم داشت و دوستش داشتم، الان بجای غریبه ای که کنارش قدم میزند، دست من قفل شده بود در دستش(:


داستان کوتاه‌های درام

 
  • تشکر
Reactions: دونه انار

Reyhan.t

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
23/8/21
ارسال ها
44
امتیاز واکنش
339
امتیاز
63
محل سکونت
تهران
زمان حضور
2 روز 20 ساعت 34 دقیقه
دوست داشتم عاشقِ اون دخترِ مو مشکی بشم ، بدونِ این که بفهمه، بدون این که یه ذره حس کنه
هرشب ساعتِ ۸ تنهایی میومد کافه و میشِست اون کنج و شروع میکرد به نوشتن.
موقعی که سرش پایین بود موهای مجعدش مثلِ درختِ بیدِ مجنون آویزون میشد و کلی به دلبریش اضافه میکرد
هرسری خودم میرفتم سفارشِش رو میگرفتم،یه قهوه ترک سفارش همیشگیش بود
همیشه هم قهوه اش سرد میشد و بدون این که لـ*ـب بزنه به قهوه،بلند میشد میرفت
چشماش شده بود تمومِ دلخوشیم و هرشب به امید این که چشمای درشتش رو ببینم،میرفتم بالاسرش و صداش میکردم تا سرش رو بگیره بالا و من هزار بار بمیرم و زنده شم، بعد فقط بگم که چی میل دارین و اون هم بگه همون همیشگی.
از کتاب های رو میز متوجه شده بودم که عاشق اشعارِ شاملو هستش
دوست داشتم برم بشینم کنارش بگم:
پرِ پرواز ندارم امّا ،دلی دارم و حسرتِ دُرناها
میخواستم بدونه منم بلدم، بدونه حسرتِ دوست داشتن و عاشق شدن رو دارم
اصن از کجا معلوم
شاید اسمش آیدا باشه
یه شب تصمیم گرفتم اشعارِ شاملو رو بنویسم و بچسبونم به دیوارِ رو به روش..تا بیشتر سرش رو بالا بگیره..تا بیشتر چشماش ذوق کنه..تا بیشتر بتونم چشماش رو ببینم..
هرشب که میومد شعر های رو دیوار رو تغییر میدادم
کارم شده بود همین
که ببینمش، که بیشتر عاشقش شم
یکسالی شده بود که تنهایی میومد کافه و میشست اون کنج و مینوشت،منم اصلا نمیدونستم که دوست پسر داره یا نامزد،یا اصلا شوهر.
فقط تنها چیزی که میدونستم این بود که سخت عاشقش شده بودم
یه شب از همین شب های شاملویی و عاشقانه های یواشکیِ من ، تلفنش زنگ خورد و سراسیمه از کافه بیرون زد..بدون این که اصلا قهوه سرد شدش رو حساب کنه.
دفترچه هاش و کتاب هاش رو جاگذاشته بود روی میز،بدون این که بخوام بخونمشون،درش رو بستم و گذاشتمش کنار تا فرداشب که میاد بهش بدم
چند شب گذشت و نیومد
امکان نداشت که این همه مدت کافه نیاد
نه شماره تلفنی داشتم ازش،نه نشونه ای
تنها نشونی که داشتم ازش همون صندلی کنجِ کافس که خالیه.
چند شبی بود که شعر های رو دیوار عوض نشده بود و هربار که چشمم میخورد بهش بغض گلوم رو فشار میداد،چند شبی حواس پرت شده بودم و همش یه قهوه ترک برای اون میزِ کنج میریختم
اصلا یادم نبود که نیست
دوماه گذشت و نیومد حتی وسایلش رو ببره.اون تلفن کی بود؟چی گفت؟کجا رفت
دیگه نتونستم طاقت بیارم،... رفتم کتاب هاش رو گشتم که
شاید شماره ای،آدرسی باشه...ولی نبود
تا این که دفترچه یادداشتش رو باز کردم و دومین صفحش رو خوندم:
"عاشقِ پسری در کافه شدم که برایم قهوه ترک میاورد و من آن را سرد رها میکردم."


داستان کوتاه‌های درام

 
  • تشکر
Reactions: دونه انار

دونه انار

مدیر آزمایشی تالار ادبیات +منتقد +ناظر کتاب
کاربر ویژه انجمن
ناظر کتاب
مدیر آزمایشی
منتقد انجمن
  
  
عضویت
26/8/20
ارسال ها
333
امتیاز واکنش
8,543
امتیاز
238
سن
15
زمان حضور
87 روز 10 ساعت 44 دقیقه
بی شرمانه زیستن!
روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟
گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.
حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت..
گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن.
با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود.

ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود...


داستان کوتاه‌های درام

 

دونه انار

مدیر آزمایشی تالار ادبیات +منتقد +ناظر کتاب
کاربر ویژه انجمن
ناظر کتاب
مدیر آزمایشی
منتقد انجمن
  
  
عضویت
26/8/20
ارسال ها
333
امتیاز واکنش
8,543
امتیاز
238
سن
15
زمان حضور
87 روز 10 ساعت 44 دقیقه
ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﻨﯽ
ﺯﻧﯽ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼ ﻣﻨﺪﺭﺱ ﻭ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﻣﻐﻤﻮﻡ،
ﻭﺍﺭﺩ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺧﻮﺍﺭﺑﺎﺭﻓﺮﻭﺷﯽ ﺷﺪ.
ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻧﺴﺒﺘﺎ ﺷﻠﻮﻍ ﺑﻮﺩ
ﮐﻤﯽ ﻣﮑﺚ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺧﻠﻮﺕ ﺷﻮﺩ...
ﺳﭙﺲ ﺑﺎ ﻓﺮﻭﺗﻨﯽ ﻭﺁﺭﺍﻣﯽ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺩﺍﺭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﻤﯽ
ﺧﻮﺍﺭﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﺪ..
ﻭ ﮔﻔﺖ ؛ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻣدتی اﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭ
ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﺪ.
ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﻢ ﺑﯽ ﻏﺬﺍ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ. ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﭘﻮﻟﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ.. ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥﺩﻋﺎ ﮐﻨﻢ .ﺻﺎﺣﺐ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺑﯽ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺑﻮد ﺑﺎﺑﯽ ﺍﻋﺘﻨﺎﻋﯽ ﻭ ﺑﺎ ﺣﺎﻟﺖ ﺑﺪﯼ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺍﺵﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﻭﺩ! ﺯﻥ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﮔﻔﺖ:" ﺁﻗﺎﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ، ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ، ﭘﻮﻟﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻡ".او ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻧﺴﯿﻪ ﻧﻤﯽ ﺩﻫﺪ.
ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﯿﺸﺨﻮﺍﻥ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﻔﺘﮕﻮﯼﺁﻥ ﺩﻭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪ .ﻣﺸﺘﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﺧﺮﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﺑﺎ ﻣﻦ ...
مغازه دار ﺑﺎ ﺗﻤﺴﺨﺮ ﮔﻔﺖ: " ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ!! ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﺧﻮﺩﻡ ! "ﺳﭙﺲ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ": ﻟﯿﺴﺖ ﺧﺮﯾﺪﺕ ﮐﻮ؟"

ﺯﻥ ﻟﯿﺴﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ .ﺧﻮﺍﺭﺑﺎﺭ ﻓﺮﻭﺵ ﺑﺎ ﮐﻨﺎﯾﻪ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ:" ﺩﻋﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬﺑﻨﻮﯾﺲ ﻭ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺭﻭﯼ ﮐﻔﻪ ﯼ ﺗﺮﺍﺯﻭ.. ﻫﺮ ﭼﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺑﺒﺮ!!! خانم ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻐﺾ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺑﺎ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺗﮑﻪ ﮐﺎﻏﺬﯼ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﻧﻮﺷﺖ ﻭ ﺭﻭﯼ ﮐﻔﻪی ﺗﺮﺍﺯﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖ. ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﮐﻔﻪ ﯼ ﺗﺮﺍﺯﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺭﻓﺖ !!..ﺧﻮﺍﺭﺑﺎﺭ ﻓﺮﻭﺵ ﺑﺎﻭﺭﺵ ﻧﺸﺪ. ﻣﺸﺘﺮﯼ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﯿﺸﺨﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺭﺿﺎﯾﺖ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ.
ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺩﺍﺭ ﺑﺎ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﯼ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﺟﻨﺲ ﺩﺭ ﮐﻔﻪ ﯼﺗﺮﺍﺯﻭ ﮐﺮﺩ ﻫﺮﭼﻪ ﺟﻨﺲ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ، ﺗﺮﺍﺯﻭ ﺗﮑﺎﻥ ﻧﻤﯽﺧﻮﺭﺩ ... ﻭﻗﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﺟﻨﺎﺱ ﻟﯿﺴﺖ ﺭﺍ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ، ﮐﻔﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﺮﺍﺯﻭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺷﺪﻧﺪ !... خانم ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺍﺷﮑﺒﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ .ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻭﻗﺖ، "مغازه دار" ﺑﺎ ﺩﻟﺨﻮﺭﯼ ﺗﮑﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﺗﺎﺑﺒﯿﻨﺪ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﭼﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺯﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ؛
ﺧﺪﺍﯾﺎ، ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﻨﯽ، ﺁﺑﺮﻭﯾﻢ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﮐﻦ.


داستان کوتاه‌های درام

 

دونه انار

مدیر آزمایشی تالار ادبیات +منتقد +ناظر کتاب
کاربر ویژه انجمن
ناظر کتاب
مدیر آزمایشی
منتقد انجمن
  
  
عضویت
26/8/20
ارسال ها
333
امتیاز واکنش
8,543
امتیاز
238
سن
15
زمان حضور
87 روز 10 ساعت 44 دقیقه
ورقه امتحانی جالب!
پرونده اش را زیر بـ*ـغلش گذاشتند و بیرونش کردند
ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید:
بهت گفته باشم، تو هیچی نمی شی، هیچی!
مجتبی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت،

آب دهانش را قورت داد
خواست چیزی بگوید اما، سرش را پایین انداخت و رفت.
برگۀ مجتبی، دست به دست بین معلم ها می گشت.

اشک و خنده دبیران در هم آمیخته بود...
امتحان ریاضی ثلث اول:

سوال: یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید.
جواب: مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ما.
سوال: عضو خنثی در جمع کدام است ؟
جواب: حاج محمود آقا، شوهر خاله ریحانه که بود و نبودش در جمع خانواده هیج تاثیری ندارد

و گره ای از کار هیچ کس باز نمی کند.
سوال: خاصیت تعدی در رابـ*ـطه ها چیست ؟
جواب: رابـ*ـطه ای است که موجب پینه دست پدرم، بیماری لاعلاج مادرم و گرسنگی همیشگی ماست.
معلم ریاضی اشکش را پاک کرد و ادامه داد:
سوال: نامساوی را تعریف کنید.

جواب: نامساوی یعنی، یعنی، رابـ*ـطه ما با آنها، از مابهتران؛
اصلا نامساوی که تعریف و تمجید ندارد، الهی که نباشد.
سوال: خاصیت بخش پذیری چیست؟
جواب: همان خاصیت پول داری است آقا که اگر داشته باشی در بخش بیمارستان پذیرش می شوی و گرنه مثل خاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان تو راه خانه فوت می کنی.
سوال: کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه چه خطی است؟

جواب: خط فقر، که تولد لیلا، خواهرم را، سریعا به مرگش متصل کرد
برگه در این نقطه کمی خیس بود و غیر خوانا، که شاید اثر قطره اشک مجتبی بود.
معلم ریاضی، ادامه نداد برگه را تا کرد، بـ*ـو*سید و در جیبش گذاشت.
مجتبی دم در حیاط مدرسه رسیده بود،

برگشت با صدای لرزانش فریاد زد:
آقا اجازه؟ گفتید هیچی نمی شیم؟ هیچی؟
بعد عقب عقب رفت، در حیاط را بـ*ـو*سید
و پشت در گم شد...



داستان کوتاه‌های درام

 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا