خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

_HediyeH_

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/3/21
ارسال ها
113
امتیاز واکنش
1,690
امتیاز
163
سن
17
زمان حضور
9 روز 16 ساعت 39 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدایی که زندگی می‌بخشد.
نام رمان: آئورت بی دریچه

نام نویسنده: هدیه امیری کاربر انجمن رمان ۹۸
ناظر: بردیا مهرزاد
ژانر: جنایی-پلیسی، عاشقانه، ترژادی
خلاصه: افرادی‌ که کلمات نفرت ‌انگيزی را بر روی روح‌ دختری حک‌ کردند که شايسته‌اش نبود، بی‌آنکه متوجه شوند تکه تکه و ذره ذره درهم شکستنش و از دردش هيچ نفهميدند و بی‌رحمانه به سطل بازيافت روزگار سپردند که از آن دخترک، موجود ديگری ساخت. موجود غريبه‌ای باظاهر سالم، جذاب که هنوز خط ‌و خش‌های بازيافت قبل را حمل می‌کرد و آن‌ها او را نمی‌شناختند.


در حال تایپ رمان آئورت بی‌دریچه (جلد اول) | _HediyeH_ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: مبینا زارع، زیبای تو، YeGaNeH و 24 نفر دیگر

_HediyeH_

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/3/21
ارسال ها
113
امتیاز واکنش
1,690
امتیاز
163
سن
17
زمان حضور
9 روز 16 ساعت 39 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
قرار نبود به کسی بگويد دوستت ‌دارم! شنيده بود؛ اما تجربه کردنش را بنا بر دلايلی خودش از خودش منع ‌کرده بود که در اين دوستت ‌دارم بار سنگينی نهفته است. باری که کمر خم می‌کند و مسئوليتی که تعهد می‌آورد. تعهد قلب در برابر يک دل بی قرار کم چيز نیست! اصلاً او آدمی نبود که زير بار چنين چيزی برود! اما رفت بی‌آنکه بفهمد چرا که سر که جنباند با چشم ديد تا خرخره غرق در عشق است!


در حال تایپ رمان آئورت بی‌دریچه (جلد اول) | _HediyeH_ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: مبینا زارع، زیبای تو، YeGaNeH و 23 نفر دیگر

_HediyeH_

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/3/21
ارسال ها
113
امتیاز واکنش
1,690
امتیاز
163
سن
17
زمان حضور
9 روز 16 ساعت 39 دقیقه
نویسنده این موضوع
هشدار! هر گونه کپی برداری بدون ذکر منبع، پیگرد قانونی دارد.


- باختی!
به گوش‌هایش شک کرد؛ ناباورانه پرسید:
- دورغه... نه؟
و چه مظلومانه تقلا می‌کرد که این هیولای روبه‌رویش کمی تکذیب کند،که انکار کند؛ اما... .
- دلیل شکستت... پدرت بود!
دستانش می‌لرزد؛ گرسنگی و بی‌آبی؛ آن هم در این اتاق نمور و بدبو بی‌قرارترش می‌کرد:
- نَ..نه! اون عزیزترین کَسمه!
و خیره شده در چشمانِ سیاه رنگش، التماس کرد:
- بگو که دروغه!
و زیر لـ*ـب، درحالی که کل تنش از وحشت می‌ترسید و می‌لرزید، زمزمه کرد:
-حقیقت نداره!
باصدا تک‌خندی زد؛ طعنه‌آمیز «هه» کشداری گفت و بی‌رحمانه نیش زد:
- دلیل ضعف و شکست آدم‌ها، همون «عزیزترین‌ها» هستن!
در نی‌نی نگاهش ترس موج می‌زد و او کاملاً واقف بود؛ با کمی مکث، منظوردار ادامه داد:
- الوعده وفا!
و بی‌توجه به پسرک که رنگ به صورتش نمانده بود، اضافه کرد:
- می‌دونی که؟
- نمیشه... بگذری؟
چین افتادن کنار ابرویش را دید؛ اما دیگر وقت ترس و عقب کشیدن نبود؛ حداقل نه الانی که پای جانش در میان بود؛
- هر چی بخوای بهت میدم؛ هرچی!
- حتی عزیزترین‌هات؟
- مَ..مَنظورت چیه؟
- خواهرت‌و می‌خوام!
جا خورده نگاهش کرد، به چیزی که می‌شنید شک داشت؛ ولی... .
- نه!
قلبش درد گرفت، می‌دانست جانش با همین «نه» در خواهد رفت؛ اما خواهرش؟ نه!
- خودتم خوب میدونی...اون نَفسمه! نفَسی که نباشه نمی‌خوام مَ... آخ!
چنان روی پایش کوبیده بود که در دم نفسش رفت؛ صورتش خیس از عرق بود و او بی‌توجه، لگد دیگری به ساق پایش کوبید، التماس کرد:
- نزن نامرد! نزن!
- پدرت توعه احمق‌و فروخت! پدری که پول‌هاش از پارو بالا میره؛ همون به اصطلاح پدری که عزیزترینه و کلی توی دم دستگاهِ لعنتی‌اش آدمه که تو رو از این خراب‌شده بیرون بیاره، ولی چیکار کرد؟
و چه ناجوانمردانه حقیقت را بر صورتش کوبیده بود؛ ای‌کاش کسی بود که هر شب دیکته کند برایم که در این دنیا، هیچ‌چیز از هیچ‌کس بعید نیست!
حرص زد:
- بعد توعه نیم‌وجبی ادای آدم خوب‌ها رو در میاری که چی؟
پر غیض فریاد زد:
- هیچ بنی بشری حق خوبی‌و نمی‌دونه، حالیته؟
لبخندِ تلخی زد، این‌که دختر بزرگ‌ترین تاجر لعنتی انگلیس باشی و پدرت ارزنی برایش «بود» و «نبودت» فرقی نکند، این‌که «یتیم» نباشی و اینجا باشی، مقابل این شیطان صفتی که نمی‌دانست چرا «حامی» صدایش می‌زنند؛ سخت است! بی‌مهری و بی‌محبتی خونواده‌اش را چگونه پیش قلبش توجیه می‌کرد؟
او تا خرخره در لجن‌زار مغزش بود!

- نه! خواهرم‌و نمیدم!


در حال تایپ رمان آئورت بی‌دریچه (جلد اول) | _HediyeH_ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • عالی
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: آروان، ZaHRa، مبینا زارع و 7 نفر دیگر

_HediyeH_

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/3/21
ارسال ها
113
امتیاز واکنش
1,690
امتیاز
163
سن
17
زمان حضور
9 روز 16 ساعت 39 دقیقه
نویسنده این موضوع
بی‌خیال شانه‌ای بالا انداخت. اما نمی‌گذشت از «نه» گفتن به خواسته‌هایش و حالا این پسرکِ هفده‌ساله می‌خواست سد راهش شود؟ چه خیال پوچی!
صدایش را بالا برد:
- بیارش!
این‌که مخاطبش چه کسی بود را نفهمید، پراز ابهام نگاهش می‌کرد. درِ کهنه و زنگ‌خورده با صدای بدی باز شد! این شیطان به اصلاح «همه‌چیزدار» وسعش نمی‌رسید. شکنجه‌هایش را کمی با‌کلاس‌تر، یا در مکانی مجهزتر بر پا کند؟ با درد، به افکارش خندید؛ در این وضعیت، چه می‌گفت؟
مردی قوی هیکل، از همان‌هایی که با چشم سر در عموم مردم نمی‌بینی. از همان‌های که برایت بزرگش می‌کنند و در قصه‌ها طوری «بدی»هایش را «خوب» و «عاشقانه» و «رمانتیک» جلوه می‌دهند که در آن ذهنِ لعنتیت هر کثافتی «عادی» می‌شود.
- داداش؟
پر از بهت نگاهش را بالا می‌کشد. خواهرش، با آن موهای باز و ژولیده پولیده... . او این‌جا چه می‌کند؟
آن‌قدر حیران است که پر از شک زمزمه می‌کند:
- امیلی!
دخترک اما می‌شنود. ذوق می‌کند و پراز هیجان می‌گوید:
- داداش، دلم برات... .
ناگهان نگاهش به خون‌ریزی پاهای او می‌افتد، با همان فهم کودکانه‌ی شش، هفت ساله‌اش وقتی که دقت می‌کند، چهره‌ی پر از زخم برادرش را می‌بیند. قدمی عقب رفت، پشتش به همان مرد قوی هیکل ‌خورد و با تته پته گفت:
- دا... داش، خو... خون!
گریه‌ش می‌گیرد:
- نترسی قربونت برم‌ ها؛ بابایی..بابایی میاد دنبالمون!
ترسان و لرزان جلو رفت؛ پسرک قدم‌های ترسیده خواهرش را می‌بیند و اشک لعنتی در چشمش نیش می‌زند.امیلی روی پا می‌نشید، دست‌های برادرش را در آن دست‌های کودکانه خود می‌گیرد و با سر انگشت انگشتانش را نوازش می‌کند:
- داداشی؟...خوب میشی، غ... غصه نخوری‌ ها!
و خواهر همین است؛ چنان عاشق‌ و‌ شیدا است که جان می‌دهد که یک اخم مابین ابروهای لامذهبت بنشیند! در دست می‌گیرد که جانش را بدهد، بی‌منت؛ اما نفسِ تو از این جسمِ فانی‌ات بیرون نرود و بتمرگت سرجایش!
دست‌های خواهرش را در دست خودش فشرد. با تک‌خنده‌ای، سعی کرد به درد لعنتی که جان را تا خرخره‌اش رسانده بود بهایی ندهد و گفت:
- برو!
آنقدر همین جمله را با جان کندن گفته بود که امیلی جا خورد، دست‌های لرزانش را با خشم از دستان برادرش کشید. پر حرص برگشت و باعصبانیت نگاهش را به همان مرد قوی هیکل دوخت:
- داداشم رو... دست‌هاش رو باز کنید!
مَرد خنده‌اش گرفت، آن دختربچه چه می‌گفت؟
امیلی اما انحایی لـ*ـب او را طوری دیگر معنی کرد، نگاهش را به مردی داد که دست به سی*ن*ه و با اخم نگاهش می‌کرد:
- لطفاً بذار بره!
- اگه تو رو بده بهم؛ می‌ذارم!
مردمک چشمانش لرزیدند و امیلی وحشت کرد مگر می‌دانست اسارت یعنی چه؟ نمی‌دانست که قبول کرد و چقدر نفهمی خوب است.
- باشه... من می‌مونم، بذار بره!
- ولی اون گفته خواهرش‌ رو نمیده!
و با مسخرگی اضافه کرد:
- میگه نفسش به نفست بنده.
- می‌مونم، بذار بره... .
سرش را خم کرد:
- لطفاً!
چشمانش را مظلوم کرد و نازی به نگاهش داد، از همان‌های که پدرش را غرق شوق می‌کرد. از همان‌هایی که صدای خنده و شادی کل خانه را برمی‌داشت؛ مرد بی‌حرف نگاهش کرد. صدای فریاد برادرش تکانش داد:

- نه... نه امیلی!


در حال تایپ رمان آئورت بی‌دریچه (جلد اول) | _HediyeH_ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • عالی
  • جذاب
  • تشکر
Reactions: مبینا زارع، بردیا مهرزاد، زیبای تو و 4 نفر دیگر

_HediyeH_

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/3/21
ارسال ها
113
امتیاز واکنش
1,690
امتیاز
163
سن
17
زمان حضور
9 روز 16 ساعت 39 دقیقه
نویسنده این موضوع
بغض به گلویش چنگ زد:
- چرا نه؟ میگه نجاتت میده!
- می‌دونی ازت چی می‌خواد؟
ساده‌لوحانه درحالی‌که مخابطش برادری بود که پشتش ناله می‌کرد؛ جواب داد:
-...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آئورت بی‌دریچه (جلد اول) | _HediyeH_ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • عالی
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: مبینا زارع، بردیا مهرزاد، ~MobinA~ و 4 نفر دیگر

_HediyeH_

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/3/21
ارسال ها
113
امتیاز واکنش
1,690
امتیاز
163
سن
17
زمان حضور
9 روز 16 ساعت 39 دقیقه
نویسنده این موضوع
***
«فرانسه[۳]-شهر پاريس»

کمی از پرده را با دستش کنار زد، از آن برج چندطبقه بیشتر شهر را در دست داشت. لبخندی بر لـ*ـبش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آئورت بی‌دریچه (جلد اول) | _HediyeH_ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • عالی
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: مبینا زارع، بردیا مهرزاد، زیبای تو و 3 نفر دیگر

_HediyeH_

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/3/21
ارسال ها
113
امتیاز واکنش
1,690
امتیاز
163
سن
17
زمان حضور
9 روز 16 ساعت 39 دقیقه
نویسنده این موضوع
جاخورده نگاهش کرد. اوج توجه به حرف‌هایش همین بود؟ نفسش را با دل‌تنگی بیرون داد. او افرا همیشه این‌طور دیده بود؛ پس دل‌تنگ کدام افرا بود؟ اما قلبِ لعنتی‌ زبان‌نفهمش مگر حالی‌اش می‌شد؟
- اومدی که نگام...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آئورت بی‌دریچه (جلد اول) | _HediyeH_ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: مبینا زارع، YeGaNeH، بردیا مهرزاد و 3 نفر دیگر

_HediyeH_

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/3/21
ارسال ها
113
امتیاز واکنش
1,690
امتیاز
163
سن
17
زمان حضور
9 روز 16 ساعت 39 دقیقه
نویسنده این موضوع
«فلش‌بک»


ایران[۴] _شیراز[۵‬]

...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آئورت بی‌دریچه (جلد اول) | _HediyeH_ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: مبینا زارع، YeGaNeH، بردیا مهرزاد و 3 نفر دیگر

_HediyeH_

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/3/21
ارسال ها
113
امتیاز واکنش
1,690
امتیاز
163
سن
17
زمان حضور
9 روز 16 ساعت 39 دقیقه
نویسنده این موضوع
***

«حال»

با تر کردن لـ*ـبش، هم‌چو روز‌هایی که از دنده‌ی چپ بیدار شده بود و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آئورت بی‌دریچه (جلد اول) | _HediyeH_ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • عالی
  • تشکر
Reactions: مبینا زارع، YeGaNeH، بردیا مهرزاد و 4 نفر دیگر

_HediyeH_

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
9/3/21
ارسال ها
113
امتیاز واکنش
1,690
امتیاز
163
سن
17
زمان حضور
9 روز 16 ساعت 39 دقیقه
نویسنده این موضوع
با خنده پرسید:
- از کی؟
- از دومادتون، آقا شهرام.
هانا اما خندید و گفت:
- عه، دلت میاد؟ دوماد به این خوبی!
-...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آئورت بی‌دریچه (جلد اول) | _HediyeH_ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • عالی
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: مبینا زارع، YeGaNeH، بردیا مهرزاد و 4 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا