خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

آنیا عرفانی

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
12/4/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
219
امتیاز
78
زمان حضور
2 روز 4 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
اسم رمان: نیکتوفیلیا
نویسنده: آنیا عرفانی کاربر انجمن رمان98
ژانر: عاشقانه، جنایی_مافیایی، تراژدی
نام ناظر: ^ ناریــــــــن ^
خلاصه: دشمن ها و قربانی های گذشتگان پشت دیوار های حصار شده با شاخه های خشک شده ی پیچک های عمارت منحوس کیان با شمشیر های خونی شان ایستاده اند؛ تا دامن قربانی دیگری را لکه دار این بازی، خون بازی بکنند!
موسیقی بی کلام همچون ابی روان بر روی زخم های تازه شسته ی کینه های سر بسته باقی میماند و شب، میماند کنار من و تو در میان علف زار های جنگل انتقام! قربانی این انتقام کیست؟! به او میگویند نیکتوفیلیا!


در حال تایپ رمان نیکتوفیلیا | آنیا عرفانی کاربر رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: *~SARA~*، Asal❄︎، عروس شب و 15 نفر دیگر

آنیا عرفانی

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
12/4/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
219
امتیاز
78
زمان حضور
2 روز 4 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
گاه باید چشید طعم گس لبخند ها را ...
گاه باید حس کرد سیلی سرخ نا حق را ...
گاه باید بلند خندید به دیوانگی دنیا ..
گاه باید بلند تر گریست در خیابان های شهر کور...
بی توجه به عابر ...
بی سایه ...
بی نام و نشان ...
تنها ازاد و ارام زیر باران هق هق کنان...
بی چتر ...
حتی بدون نیشخند و خاطر یک عزیز که چندی قبل با او اینگونه قدم میزدی ...
بی هیچ چیز هیچ چیز خالی خالی !
خالی از مال و منال دنیا ، بی کینه و نفرت ، و حسرت انتقام !
خالی از قلب !
خالی از او، سبک بال همچون پر ..!
گاه باید گریخت از هنگامه های در سر ...
گاه باید گذشت از نفس های اشکار زندگی..
تا در روزگاری نه چندان دور در کنج خلوت خودت اسوده نفس گیری ...
گاه باید فراموش کرد تب و تاب اول ها را باید فراموشش کنی باید ...
گاه باید سکوت را با جان و دل بپذیری
تا بزرگ شمرده شوی ...
این زندگی توست حق توست با تمام ناحقی هایش سهم توست. تو انتخاب کن کدام طرف ؟!
ازاد؟! یا در قفس؟!
باید هارا تو میگویی نه من ...!


در حال تایپ رمان نیکتوفیلیا | آنیا عرفانی کاربر رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: *~SARA~*، Asal❄︎، عروس شب و 16 نفر دیگر

آنیا عرفانی

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
12/4/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
219
امتیاز
78
زمان حضور
2 روز 4 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
"نیکتوفیلیا"
#پارت_۱

مروارید رو شو به سمت پنجره برگردوند. با دستش روی دسته مبل چوبی ضرب گرفت و با خشم تکرار کرد:
-نمیدونم هرکاری میخواید بکنید بکنید؛ به من ربطی نداره، فقط دلم نمیخواد پای من به این جریان باز بشه.
ملک با عصبانیتی که سعی در کنترلش داشت ته سیگارشو توی جا سیگاری فشار داد و گفت:
-تو که انقدر ترسو نبودی؛ بودی؟
مروارید با حرصی که توی صداش مشهود بود؛ شمرده شمرده گفت:
-من...ترسو...نیستم؛ فقط دارم فکر ایندم و میکنم. این کار از اولش احمقانه است. من نمیتونم اینطوری نقش بازی کنم، من همچین آدمی نیستم .
ملک با کلافگی با دست اشاره کرد؛ مروارید از اتاق بره بیرون و برای چندمین بار به بی ارزه بودن دختر کوچیکش حسرت خورد، مروارید با خشم از جاش بلند شد درو با ضرب باز کرد و محکم پشت سرش کوبوند و صدای پا کوبانش تا اتاق خودش به گوش میرسید.
ملک سیگار جدیدی روشن کرد؛ انقدری ذهنش درگیر بود که حتی به بی احترامی مروارید تذکری نداد. از پشت میز کارش بلند شد؛ سری از روی ناامیدی تکون داد و با پوف صداداری از دره اتاق کارش بیرون اومد و به طرف اتاق محمود راه افتاد. تا سقوط چند قدمی بیشتر فاصله نداشتن!
بدون در زدن وارد شد. اون و غزل تنها افرادی بودن که بدون در زدن اجازه داشتن برن تو اتاق محمود خان.
محمود روی صندلی چرخیده به سمت پنجره، پشت میزش نشسته بود. اتاق مثل همیشه بوی توتون میداد. ملک نزدیکش شد اون هم رو به پنجره روبه رویی ایستاد و کمی پنجره رو باز کرد، بعد از اون صدای موسیقی اصیل فرانسوی رو کم کرد و دوباره نزدیک محمود شد و کنارش ایستاد. صدای محمود مثل همیشه با خش خاص خودش و لحن مقتدرش، به گوش رسید.
-چی شد؟
ملک چرخید و سیگارش رو توی جاسیگاری محمود خاموش کرد.
-این دختر این کاره نیست خراب میکنه همه چیز و هنوز خیلی کوچیکه اینبار باید ادمای درستی و بچینیم.
همونطور که خونسرد به حیاط عمارت خیره بود؛ گفت:
-مثلا؟
ملک تک سرفه ای کرد و محکم جواب داد:
-تنها کسی که از عهده این کار بر میاد، غزلِ.
محمود به فکر فرو رفت. ملک درست میگفت؛ نباید کوچکترین اشتباهی میکردن. غزل مناسب ترین فرده اون قطعا میتونه! دختری که خودش به اون تک تک چیز ها رو یاد داده، دختر بزرگشون از پس امتحانای بزرگتری بر اومده بود.
محمود از ناچاری سری تکون داد، نمیخواست غزل وارد این بازی بشه اما مجبور بود.
-بهش بگو برگرده!
-امشب مسابقشه بعد اون بهش میگم.
محمود سری تکون داد و چشم از حیاط عمارت نگرفت، ملک کنار پنجره قدی اتاق کار محمود هنوز ایستاده بود. اون هم به حیاط عمارت خیره بود با تمام وجود از این عمارت نفرت داشت. از اون اتاق بیرون اومد.


در حال تایپ رمان نیکتوفیلیا | آنیا عرفانی کاربر رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Asal❄︎، عروس شب، pegah84 و 13 نفر دیگر

آنیا عرفانی

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
12/4/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
219
امتیاز
78
زمان حضور
2 روز 4 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت_۲

و با غزل تماس گرفت صدای جدی غزل تو گوش ملک پیچید.
-بله؟
ملک نیمچه لبخندی رو لـ*ـبش اومد. مروارید به خودش رفته بود؛ اما غزل به محمود؛ غد و جدی و البته خِبره!
-دقیقا شش ساعت و بیست و سه دقیقه دیگ مسابقه ات شروع میشه چیکار داری میکنی؟
چیزی که همیشه غزل و سمت ملک جذب می کرد، همه دقتش روی کار همه بود، البته تا وقتی که فضولی شمرده نمی شد. طبق عادت همیشگیش مثل مروارید، با انگشتاش روی میز ضرب گرفت.
-میدونی ک نسبت به کارایی که میکنم، عادت ندارم توضیح بدم.
ملک به سمت راه پله راه افتاد، برای ثانیه ای چشماش رو روی هم گذاشت، خسته بود و این جواب‌های سر بالا خسته ترش میکردن.
-بعد مسابقه ات گوشیت و روشن بزار، کار مهمی باهات دارم.
غزل کمی از قهوه اش مزه کرد، به پشتی صندلیش تکیه داد و سرد جواب داد:
-اوکی.
ملک همونطور که از پله ها پایین میرفت زمزمه کرد:
-موفق باشی!
از گوشای تیز غزل جا نموند و بی حوصله روش رو از پنجره کافه برگردوند،
-حتما همین طوره.
تلفن و قطع کرد و از پشت میز بلند شد؛ به ساعتش نگاه کرد. دقیقا شش ساعت و هجده دقیقه دیگ مسابقه نهاییش شروع میشد؛ اینجا دیگ کارش تموم شده بود. از کافه بیرون رفت.
نیویورک توی این فصل از سال خیلی سرد بود. کلاه کجش و مرتب کرد و به محض خروجش راننده در عقب و براش باز کرد و اونم با ژست همیشگیش توی ماشین نشست. به ساعت اشاره کرد که دیر شد و راننده هم سرعت ماشین و زیاد کرد. جلوی محل مسابقه رسید و داخل حیاط بزرگ اولیه شد.
راننده در و براش باز کرد و غزل از ماشین پیاده شد و کلی خبر نگار به سمتش دویدن، کلاهش رو جلو تر کشید که موهاش کمتر دیده بشه؛ چون قرار بود دوباره عکس‌هایی ازش منتشر بشه که توی ایران خیلی طرفدار داره و این یعنی برای برگشتش بدون هیچ مشکلی باید شعونات اسلامی رو حفظ میکرد. بدون توجهی به خبرنگارها که مدام ازش سوال میپرسیدن، میخواست به سالن برسه که چشمش به مرد آشنایی خورد و سر جاش ایستاد؛ چند لحظه ای خیره شد و بعد با فکر اینکه الان جلب توجه میکنه، چشمش رو از اونجا گرفت و سرعت قدم‌هاش و افزایش داد. داخل سالن شد.


در حال تایپ رمان نیکتوفیلیا | آنیا عرفانی کاربر رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Asal❄︎، عروس شب، ~Reihaneh Radfar~ و 12 نفر دیگر

آنیا عرفانی

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
12/4/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
219
امتیاز
78
زمان حضور
2 روز 4 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت_۳

نفس راحتی کشید؛ چون دیگ از خبرنگار های مزاحم خبری نبود و اجازه ورود نداشتن. با جدیت مخصوص به خودش بقیه راه رو رفت و به طبقه چهارم، محل استراحت خودش رسید.
نگهبان های جلوی در، درو براش باز کردن به محض اینکه درو بستن، نفس عصبی کشید. بدون اینکه پالتوش رو در بیاره؛ کنار پنجره رفت و نگاهیی به جایی ک اون آشنا رو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان نیکتوفیلیا | آنیا عرفانی کاربر رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Asal❄︎، عروس شب، ~Reihaneh Radfar~ و 10 نفر دیگر

آنیا عرفانی

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
12/4/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
219
امتیاز
78
زمان حضور
2 روز 4 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت_۴

از هر وقت دیگه ای بیشتر از این شهر متنفر بود.
چند قدمی جلو تر راننده تاکسی فرودگاهی از خدا خواسته، چمدونش رو گرفت و داخل صندوق عقب جا داد، داخل ماشین که نشست؛ با صدای بسته شدن در تاکسی صدای بسته شدن محکم یک در آهنی توی خاطرش زنده شد.
اخماش رو در هم فرو کرد و با نفرت رو از در گرفت، با پر حرفی های راننده تاکسی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان نیکتوفیلیا | آنیا عرفانی کاربر رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Asal❄︎، عروس شب، زینب باقری و 11 نفر دیگر

آنیا عرفانی

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
12/4/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
219
امتیاز
78
زمان حضور
2 روز 4 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت_۵

و دنبال خودش اروم به طبقه بالا کشوند. از کنار راه پله رد میشدن؛ که مهران هنوز همونجا ایستاده بود و با تعجب به غزل نگاه میکرد.
غزل با نگاه همیشگیش، نگاهی بهش انداخت.
-ماتت برده پسر.
فقط تونست بگه:
-چه یهویی!
غزل جوابش رو نداد و با مروارید از پله ها بالا رفتن. مهران لبخندی زد، هر کار میکرد؛ غزل همون ادم غد با...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان نیکتوفیلیا | آنیا عرفانی کاربر رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Asal❄︎، عروس شب، Saghar و 9 نفر دیگر

آنیا عرفانی

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
12/4/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
219
امتیاز
78
زمان حضور
2 روز 4 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت_۶

اتوسا چرخی زد و دستش رو گذاشت روی شونه غزل.
-چرا خودشه دیدی میگم من جای بد به تو معرفی نمیکنم!؟ حالا تو از کجا میدونی؟
غزل با ابروی بالا رفته دست اتوسا رو از روی شونش برداشت و با زیرکی جواب داد:
-اوازش خیلی جاها پیچیده. گفتی؛ جهان افرا بعد من انتخاب شده!؟
-آره.
به دیوار کنار پنجره قدی تکیه داد.
- عمرا بزارم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان نیکتوفیلیا | آنیا عرفانی کاربر رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Asal❄︎، عروس شب، Saghar و 10 نفر دیگر

آنیا عرفانی

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
12/4/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
219
امتیاز
78
زمان حضور
2 روز 4 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت_۷

مروارید و اتوسا از اونجا دور شدن و غزل رو کرد به نوید و گفت:
-به بچه ها بگو همه تا یک ساعت دیگه باشگاه باشن.
نوید سری تکون داد و رفت.
اتاق کار غزل که خلوت شد؛ نگاهی به قهوه سردش کرد. دیگه قابل خوردن نبود. نگاهش و گرفت و به سمت لپ تابش برگردوند. ایمیل هاش رو باز کرد و شروع به خوندن اطلاعاتی شد که ملک
براش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان نیکتوفیلیا | آنیا عرفانی کاربر رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Asal❄︎، عروس شب، Saghar و 9 نفر دیگر

آنیا عرفانی

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
12/4/21
ارسال ها
18
امتیاز واکنش
219
امتیاز
78
زمان حضور
2 روز 4 ساعت 27 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت_۸

یه ابروی آرین بالا رفت و با لحن جدیش گفت:
-میدونی که داری با کی حرف میزنی!؟
آسا پوفی کرد و با استرس جواب داد:
- ارین، محض رضای خدا بس کن. الان وقت این حرف ها نیست. تمام کد هایی رو که بهت میدم و بگیر و اجرا کن.
اسا اعصابش رو خورد کرده بود. اون ارین و چی فرض کرده بود؟! با عصبانیت و یه نگاه بد به آسا بلند شد و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان نیکتوفیلیا | آنیا عرفانی کاربر رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ^ ناریــــــــن ^، Asal❄︎، عروس شب و 8 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا