خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

زینب باقری

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/3/21
ارسال ها
15
امتیاز واکنش
166
امتیاز
78
سن
17
زمان حضور
3 روز 23 ساعت 42 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خالق یکتا
نام رمان: در همسایگی هرماس
نام نویسنده: زینب باقری کاربر انجمن رمان ۹۸
نام ناظر: Ryhwn
ژانر: فانتزی، ترسناک
خلاصه:
بالاخره می‌تواند کاری را انجام دهد که دوست دارد؛ همان‌کاری که به‌خاطر آن زنده است.
اما چه فایده؟ او حالا به فراموشی سپرده شده!
چگونه یادِ خود را در اذهان دیگران زنده کند؟ هیچ ایده‌ای در سرش نیست.
باید خطر کند. باید برای مدتی با زندگی آرامَش وداع کند؛ شاید هم برای همیشه!
این‌ یک‌قصه یا افسانه‌ی ترسناک قدیمی نیست! این‌بار واقعیت به سراغ او آمده.
تشخیص دوست از دشمن در این کلبه‌ی تاریک، کار ساده‌ای نیست...


در حال تایپ رمان در همسایگی هرماس | زینب باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Mahla_Bagheri، Ana.M، Fatemeh Zare و 15 نفر دیگر

زینب باقری

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/3/21
ارسال ها
15
امتیاز واکنش
166
امتیاز
78
سن
17
زمان حضور
3 روز 23 ساعت 42 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
کسی می‌داند این‌جا چه‌خبر است؟
به من گفته بودند فقط قرار است با چندتا جسمِ معلق در هوا و گاهی هم صدای جیغ مواجه شوم.
این کمی فراتر از صدای جیغ است!
این همان نفخِ صورِ کر‌کننده‌ای است که جانِ آدم‌ها را می‌گیرد!
این همان هرماس است!
همان اهریمنی که در قالبِ دوست و فرشته‌ای مهربان ظاهر می‌شود و پیش از آن‌که بفهمی، روزگارت را سیاه می‌کند.


در حال تایپ رمان در همسایگی هرماس | زینب باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Mahla_Bagheri، ~Reihaneh Radfar~، Ana.M و 14 نفر دیگر

زینب باقری

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/3/21
ارسال ها
15
امتیاز واکنش
166
امتیاز
78
سن
17
زمان حضور
3 روز 23 ساعت 42 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدا

انگلستان، لندن، کلبه‌ی جنگلی تسخیر شده

طهماسب در کشوی چوبی دنبال کراوات مشکی‌رنگش می‌گشت. با خودش تکرار می‌کرد:
-فوق‌العاده‌اس! این بهترین و بزرگ‌ترین فرصتیه که تا حالا توی زندگیم داشتم. نمایشگاه کتاب لندن با حضور جمعی از نویسندگان مشهور جهان!‌‌
سپس رو به پیرمرد کرد و گفت:
-این فوق‌العاده نیست رابرت؟
پیرمردِ رنگ‌پریده‌ که مقابل آینه‌ی قدی سمت راست اتاق ایستاده بود، لبخندی زد و به طهماسب نگاه کرد.
-به نظر می‌رسه خیلی کار داری طهماسب! من بعداً بهت سر می‌زنم.
طهماسب، بدون توجه به او مشغول مقایسه‌ی دو کراوات توی دستش بود که از نظر پیرمرد هیچ فرقی با هم نداشتند.
هیجان توی چشم‌هایش موج می‌زد. انگار در دنیایی دیگر بود. مثل بچه‌ها در کلبه این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت و شادمانه با خودش حرف می‌زد.
پیرمرد، برای آخرین‌بار به تصویر خودش در آینه نگاهی انداخت؛ چشمانش را ریز کرد؛ مرموزانه دستی به چانه‌اش کشید و سپس از آینه دور شد و به سمت در رفت تا از کلبه خارج شود.
اما تصویر پیرمرد، هنوز توی آینه بود. تصویر پیرمرد با خودش نرفته بود. همان‌جا ایستاده بود و از توی آینه، با نیشخند به طهماسب نگاه می‌کرد و چشمانش حالتی شیطانی و خبیث داشت! فقط خدا می‌دانست که در آن کلبه‌ی تاریک و دورافتاده، چه اتفاقی دارد میفتد! تصویرِ جا مانده در آینه، هرگز خبر از اتفاقات خوشایندی نمی‌دهد.
طهماسب، بیخیال به سمت آینه آمد و در حالی که سوت می‌زد، مشغول بستن کراواتش شد. شاید اگر زودتر به آینه می‌رسید، تصویر پیرمرد را با آن لبخند شیطانی که بر لـ*ـب داشت، می‌دید. شاید هم آن را دیده بود؛ کسی چه می‌داند؟
طهماسب بعد از اینکه کت‌وشلوار گران‌قیمتش را که برای چنین موقعیتی با خودش آورده بود پوشید، از کلبه بیرون آمد. ایزابلا، روی نیمکت چوبی که مقابل کلبه قرار داشت، تنها نشسته بود. طهماسب، با لبخند به سمتش رفت. از وقتی که به اینجا آمده بود، ندیده بود که این دختر‌بچه بخندد. تمام تلاشش را کرده بود که به او نزدیک شود و از کارش سر دربیاورد؛ اما ایزابلا، دختری نبود که بتوان به‌راحتی به او نزدیک شد!
طهماسب بالای سر دختر ایستاد. همان اسب‌چوبی همیشگی در دستش بود و داشت با آن بازی می‌کرد. طهماسب، دستی روی موهای صاف دختر کشید و گفت:
-موهات رو کوتاه کردی ایزابلا؟
ایزابلا، بدون این‌که سرش را بالا بیاورد و به طهماسب نگاه کند، با همان لحن‌سرد‌ همیشگی که از یک‌بچه بعید بود، گفت:
-نه آقا! موهای من از اول همین‌طوری بوده؛ یادتون رفته؟
طهماسب کمی جا خورد! لبخندش جمع شد و نگاهِ متعجبش روی ایزابلا ثابت ماند. دستش را از روی سر او برداشت و سپس با لبخندی تصنعی گفت:
-بله، حتماً همین‌طوره دخترکوچولو! من زیاد به این‌چیزها دقت نمی‌کنم.
خودش هم می‌دانست که این حرفش حقیقت ندارد. او همیشه به همه‌چیز دقت می‌کرد و جزئیات را خوب به‌خاطر می‌سپرد؛ این خصلتِ یک‌نویسنده است!
بار دیگر، سر ایزابلا را نوازش کرد. چندلحظه‌ای به دختر خیره شد و منتظر ماند تا حرفی بزند؛ مثلاً بگوید که با او شوخی کرده و موهایش قبلاً بلند بوده است. اما دختر همچنان مشغول بازی با اسب کوچکش بود.
طهماسب وقتی مطمئن شد ایزابلا قصد حرف‌زدن ندارد، آرام‌آرام به سمت ماشین قدم برداشت. سعی کرد به نمایشگاه کتاب فکر کند و اجازه ندهد این‌چیزها ذهنش را درگیر کنند.
کنار ماشین ایستاد. برگشت و دختر را نگاه کرد. حالا ایزابلا هم سرش را بالا آورده بود و او را تماشا می‌کرد. هیچ حسی در چشمان دختر دیده نمی‌شد؛ نه شادی، نه غم و نه هر‌ حس دیگری؛ مانند یک‌مُرده که با چشمان باز، به تو نگاه می‌کند. یعنی برای این کودک هفت‌ساله چه اتفاقی افتاده بود که در این سن، نسبت به زندگی بی‌حس شده بود؟
طهماسب آرنجش را روی سقف ماشین گذاشت و چشمانش را ریز کرد و گفت:
-عجب نگاه سردی داره این دختر!


در حال تایپ رمان در همسایگی هرماس | زینب باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Mahla_Bagheri، الهه آذری مقدم، ~Reihaneh Radfar~ و 12 نفر دیگر

زینب باقری

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/3/21
ارسال ها
15
امتیاز واکنش
166
امتیاز
78
سن
17
زمان حضور
3 روز 23 ساعت 42 دقیقه
نویسنده این موضوع
سایه‌ای روی سنگ‌ریزه‌های جاده نمایان شد. طهماسب با شنیدن صدای قدم‌ها، رویش را برگرداند و با چهره‌ی آشنای کشیش روبه‌رو شد. کشیش هم به او نگاه می‌کرد؛ اما در ابتدا به‌خاطر نور خورشید نتوانست چهره‌ی او را تشخیص بدهد. بعد از اینکه او را شناخت، لبخند گرمی زد و راهش را به سوی او کج کرد.
طهماسب هم لبخندی زد و قدمی به سوی او برداشت.
-عصر بخیر جناب کشیش!
-عصر بخیر! چه کت‌وشلوار زیبایی! جایی‌ می‌ری؟
-بله، نمایشگاهِ کتاب. کتابی هست که دلتون بخواد بخونین؟ می‌تونم براتون از اون‌جا بخرم.
-متشکرم طهماسب؛ من کتاب نمی‌خونم!
-آه که‌ اینطور. جناب کشیش؟
-بله؟
سعی می کرد طبیعی رفتار کند و لبخند بزند. با چشمانش به ایزابلا که مشغول تماشای آن‌دو بود، اشاره کرد و گفت:
-ایزابلا موهاش رو کوتاه کرده. بهش میاد نه؟
کشیش بعد از نگاهی تعجب‌آمیز به ایزابلا، گفت:
-اون که موهاش رو کوتاه نکرده!
طهماسب مات‌ومبهوت به کشیش نگاه کرد و گفت:
-یعنی می‌خواین بگین از اول موهاش این‌طوری بوده؟
کشیش با تکان دادن سرش تایید کرد. طهماسب با ناباوری به او نگریست. در خاطراتش به جست‌وجو پرداخت و چیزی جز دختری با موهای بلند مشکی نیافت!
توی موهای مرتب‌شده‌اش دست کشید و کمی آن‌ها را پریشان کرد. چشمان گردشده‌اش بین کشیش و دختر می‌چرخید. لبخندی نه‌چندان واقعی زد و گفت:
-دارین با من شوخی می‌کنین جناب کشیش؟
کشیش پاسخ داد:
-نه! برای چی باید درمورد همچین مسئله‌ای شوخی کنم؟
طهماسب به زمین خیره شد و به افکار آشفته‌اش پرداخت. انگار قسمتی از ذهنش دوست داشت باور کند که این یک‌شوخی است؛ چون در غیراین‌صورت، او یا دیوانه شده بود، یا فراموشی گرفته بود. کشیش با نگرانی پرسید:
-چیزی شده طهماسب؟ انگار پریشونی.
طهماسب که نمی‌توانست تظاهر کند حالش خوب است، با چهره‌ای پریشان گفت:
-نه چیزی نیست جناب کشیش. من دیگه باید برم.
خواست سوار ماشین شود که کشیش گفت:
-طهماسب؟
طهماسب، همچنان که اخم و بهت، مهمان صورتش بود، گفت:
-بله جناب کشیش؟
-داری می‌ری به سمت جاده؟
-بله.
-هوا داره تاریک می‌شه؛ مراقب باش!
طهماسب خیال کرد منظور کشیش این است که هنگام رانندگی در شب، احتیاط کند. بنابراین لبخند کمرنگی برای تشکر از او زد و گفت:
-چشم جناب کشیش.
باز هم خواست برود که کشیش گفت:
-طهماسب؟
-بله؟
کشیش کمی مکث کرد. انگار می‌خواست چیزی را بگوید ‌که در گفتن آن تردید داشت. طهماسب با چشمان منتظر به او نگاه کرد. کشیش بعد از کمی مِن‌مِن و این‌پا و آن‌پا کردن، دلش را به دریا زد و گفت:
-اگه همسرت رو دیدی، فرار کن!
چشمان طهماسب دوباره گرد شد. مثل دانش‌آموزی که جلوی چشمانش معادله‌ای پیچیده و سخت را حل کرده باشند، با گیجی گفت:
-ببخشید، متوجه نمی‌شم.
کشیش که حالا شهامتش در گفتن، بیشتر شده بود، تکرار کرد:
-گفتم اگه همسرت رو دیدی، فرار کن!
-چرا باید همسرم رو ببینم؟ همسر من اصلاً انگلستان نیست جناب کشیش؛ اون الان ایرانه!
کشیش کاملاً جدی به چشم‌های طهماسب زل زد تا او گمان نکند که این هم یک‌ شوخی است. سپس گفت:
-بله درسته! همسر تو الان توی انگلستان نیست؛ بنابراین اگه اون رو توی انگلستان دیدی، باید فرار کنی!
طهماسب که گیج شده بود، مدتی ساکت ماند.
کشیش به‌سمت جاده برگشت و به مسیرش ادامه داد و طهماسب را با دنیایی از پرسش و تعجب تنها گذاشت. قبل از رفتنش طهماسب چندبار او را صدا کرد؛ اما کشیش توجهی نکرد. ظاهراً قصد نداشت بیشتر از آن توضیحی بدهد.


در حال تایپ رمان در همسایگی هرماس | زینب باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: Mahla_Bagheri، ~Reihaneh Radfar~، Ghazaleh.A و 7 نفر دیگر

زینب باقری

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/3/21
ارسال ها
15
امتیاز واکنش
166
امتیاز
78
سن
17
زمان حضور
3 روز 23 ساعت 42 دقیقه
نویسنده این موضوع
طهماسب به ساعت مچی‌اش نگاهی کرد. دیگر آن هیجان‌ و اشتیاق را نداشت. اصلاً برای مدتی نمایشگاه کتاب و نویسندگان مشهور و موردعلاقه‌اش را فراموش کرده بود. او از تجسم لحظه‌ای که کنار نویسندگان دیگر می‌ایستد و با آن‌ها هم‌صحبت می‌شود، دست کشیده بود و حالا فقط لحظه‌ای را تصور می‌کرد که همسرش را در نمایشگاه‌ کتاب لندن می‌بیند. آن‌‌گاه باید چه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان در همسایگی هرماس | زینب باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: Mahla_Bagheri، ~Reihaneh Radfar~، Saghar و 6 نفر دیگر

زینب باقری

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/3/21
ارسال ها
15
امتیاز واکنش
166
امتیاز
78
سن
17
زمان حضور
3 روز 23 ساعت 42 دقیقه
نویسنده این موضوع
از این‌که حیوانی بی‌زبان را کشته، خوشحال نبود؛ اما ناگهان آرامشی به دلش افتاد که باعث شد قلبش آرام بگیرد. به‌هرحال، بهتر از این بود که بفهمد یک‌ انسان را کشته یا زخمی کرده!
تپش قلبش به مرور زمان، آرام‌تر و آرام‌تر می‌شد. نفس عمیقی کشید. نور را به صورت حیوان انداخت و متوجه شد که یک‌گرگ را زیر گرفته. لرزه به جانش افتاد. جلوتر رفت و کنار...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان در همسایگی هرماس | زینب باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Mahla_Bagheri، ~Reihaneh Radfar~، ASaLi_Nh8ay و 7 نفر دیگر

زینب باقری

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/3/21
ارسال ها
15
امتیاز واکنش
166
امتیاز
78
سن
17
زمان حضور
3 روز 23 ساعت 42 دقیقه
نویسنده این موضوع
یعنی هیچ‌کس قرار نبود از آن‌جاده رد بشود؟ هیچ‌آدمی نبود که به کمکش بیاید؟ همسرش چرا کاری نمی‌کرد؟ طهماسب داشت می‌مُرد! لااقل می‌توانست سنگی پیدا کند و به ‌سمت حیوان پرتاب کند.
دقیقاً همین اتفاق افتاد. مه‌لقا چیزی به‌سمت گرگ پرتاب کرد و طهماسب را از آن مهلکه نجات داد.
ناگهان طهماسب احساس کرد سـ*ـینه‌اش سبک شد. گرگ، پنجه‌اش را از روی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان در همسایگی هرماس | زینب باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: Mahla_Bagheri، Dylan O'Brien، ~Reihaneh Radfar~ و 7 نفر دیگر

زینب باقری

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/3/21
ارسال ها
15
امتیاز واکنش
166
امتیاز
78
سن
17
زمان حضور
3 روز 23 ساعت 42 دقیقه
نویسنده این موضوع
ایران، تهران، بیست‌وپنج‌روز پیش

طهماسب، خسته‌وکوفته از اداره به خانه برگشت. کیف‌دستی چرمی توی دستش سنگینی می‌کرد و پیشانی‌اش، خیس عرق بود. کتِ سرمه‌ای رنگش را از تنش درآورده و به دست گرفته بود. از اینکه تصمیم گرفته بود امروز را پیاده‌روی کند و ماشین را با خود نبَرَد، احساس حماقت می‌کرد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان در همسایگی هرماس | زینب باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: Saghar، Mahla_Bagheri، Dylan O'Brien و 6 نفر دیگر

زینب باقری

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/3/21
ارسال ها
15
امتیاز واکنش
166
امتیاز
78
سن
17
زمان حضور
3 روز 23 ساعت 42 دقیقه
نویسنده این موضوع
طهماسب زمزمه‌ کرد:
-اینجوری می‌خوای زنِ من رو راضی کنی؟
مستوفی، این‌بار آرام پرسید:
-پس باید چی‌کار کنم؟
طهماسب همان‌طور که سعی می‌کرد صدایش بالا نرود، پاسخ داد:
-نباید درمورد پول و شهرت و ترسوندن مردم حرف بزنی! اون به این‌چیزها اهمیت نمی‌ده. هیچوقت اهمیت نداده! تو باید بهش اطمینان بدی که من عوض شدم؛ دیگه مثل سابق، معتاد به کار نیستم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان در همسایگی هرماس | زینب باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Saghar، Mahla_Bagheri، LIDA_M و 7 نفر دیگر

زینب باقری

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/3/21
ارسال ها
15
امتیاز واکنش
166
امتیاز
78
سن
17
زمان حضور
3 روز 23 ساعت 42 دقیقه
نویسنده این موضوع
مستوفی، خیلی سریع بعد از نوشیدن چندجرعه از قهوه، از خانه خارج شد. عذاب‌وجدان به جانش افتاده بود. او خوب می‌دانست شنیدن این‌حرف‌ها، قلب آدم را می‌شکند؛ حالا چه یک‌پسربچه‌ی پنج-شش‌ساله باشی، چه یک‌مرد سی‌وسه‌ساله! وقتی رویاهایت را خراب کنند، سرت را پایین می‌اندازی و بغض می‌کنی.
مستوفی برای تنبیه چندضربه به سرش زد و گفت:
-چرا این‌حرفا رو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان در همسایگی هرماس | زینب باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Saghar، Mahla_Bagheri، The unborn و 6 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا