خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

به ایده و قلم نویسنده از 10 چه نمره‌ای می‌دهید؟

  • صفر

    رای: 0 0.0%
  • یک، دو یا سه

    رای: 0 0.0%
  • چهار یا پنج

    رای: 0 0.0%
  • پنج یا شش

    رای: 1 5.9%
  • هفت یا هشت

    رای: 0 0.0%
  • نه یا ده

    رای: 4 23.5%
  • یازده :)

    رای: 12 70.6%

  • مجموع رای دهندگان
    17

زینب باقری

ویراستار آزمایشی + منتقد آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/3/21
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
1,799
امتیاز
158
سن
17
محل سکونت
ایران
زمان حضور
19 روز 16 ساعت 9 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خالق یکتا
نام رمان: در همسایگی هرماس
نام نویسنده: زینب باقری کاربر انجمن رمان ۹۸
نام ناظر: Ryhwn
ژانر: فانتزی، ترسناک
خلاصه:
آرام و بی‌صدا قدم برمی‌دارند. نه سایه‌ای دارند، نه ردپایی.
نه می‌توانی با آن‌ها دشمن باشی، نه احساس صمیمیت می‌کنی.
نه از آن‌ها وحشت داری، نه یقین داری که بی‌خطرند.
نه غریبه‌اند و نه آشنا.
آن‌ها همسایه‌های تو هستند؛ همسایه‌های مهربان و خطرناکت.


✺اختصاصی رمان در همسایگی هرماس | زینب باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: زهرا.م، دونه انار، raha.j.m و 39 نفر دیگر

زینب باقری

ویراستار آزمایشی + منتقد آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/3/21
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
1,799
امتیاز
158
سن
17
محل سکونت
ایران
زمان حضور
19 روز 16 ساعت 9 دقیقه
نویسنده این موضوع
PicsArt 07 14 10.58.24

مقدمه:
کسی می‌داند این‌جا چه‌خبر است؟
به من گفته بودند فقط قرار است با چندتا جسمِ معلق در هوا و گاهی هم صدای جیغ مواجه شوم.
این کمی فراتر از صدای جیغ است.
این همان نفخِ صورِ کر‌کننده‌ای است که جانِ آدم‌ها را می‌گیرد.
این همان هرماس است.
همان اهریمنی که در قالبِ دوست و فرشته‌ای مهربان ظاهر می‌شود و پیش از آن‌که بفهمی، روزگارت را سیاه می‌کند.


✺اختصاصی رمان در همسایگی هرماس | زینب باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: زهرا.م، دونه انار، raha.j.m و 39 نفر دیگر

زینب باقری

ویراستار آزمایشی + منتقد آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/3/21
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
1,799
امتیاز
158
سن
17
محل سکونت
ایران
زمان حضور
19 روز 16 ساعت 9 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدا
طهماسب در کشوی چوبی دنبال کراوات مشکی‌رنگش می‌گشت. با خودش تکرار می‌کرد:
- فوق‌العاده‌ست! این بهترین و بزرگ‌ترین فرصتیه که تا حالا توی زندگیم داشتم. نمایشگاه کتاب لندن با حضور جمعی از نویسندگان مشهور جهان!‌‌
سپس رو به پیرمرد کرد و گفت:
- این فوق‌العاده نیست رابرت؟
پیرمردِ رنگ‌پریده‌ که مقابل آینه‌ی قدی سمت راست اتاق ایستاده بود، لبخندی زد و به طهماسب نگاه کرد.
- به نظر می‌رسه خیلی کار داری طهماسب. من بعداً بهت سر می‌زنم.
طهماسب بدون توجه به او مشغول مقایسه‌ی دو کراوات توی دستش بود که از نظر پیرمرد هیچ فرقی با هم نداشتند. دل توی دلش نبود و از فرط هیجان، قلبش مانند قلب گنجشک می‌زد. مطمئناً حتی در روز ازدواجش هم این‌قدر خوشحال نبوده است.
پیرمرد برای آخرین‌ بار به تصویر خودش در آینه نگاهی انداخت. چشمانش را ریز کرد. مرموزانه دستی به چانه‌اش کشید و سپس از آینه دور شد و به‌سمت در رفت تا از کلبه خارج شود.
اما تصویر پیرمرد هنوز توی آینه بود. تصویر او با خودش نرفته بود. همان‌جا ایستاده بود و از توی آینه با نیشخند به طهماسب نگاه می‌کرد و چشمانش حالتی شیطانی و خبیث داشت. فقط خدا می‌دانست که در آن کلبه‌ی تاریک و دورافتاده چه اتفاقی دارد می‌افتد. تصویرِ جامانده در آینه، هرگز خبر از اتفاقات خوشایندی نمی‌دهد.
طهماسب، بی‌خیال به سمت آینه آمد و درحالی‌که سوت می‌زد، مشغول بستن کراواتش شد. کافی بود سه ثانیه زودتر برسد تا مچ او را بگیرد و تصویر ترسناک پیرمرد لاغر را در آینه ببیند. اما هنوز برای آشکار شدن چهره‌ی واقعی پیرمرد زود بود. پیرمرد تیزتر از آن بود که اجازه دهد به همین سادگی دستش رو شود.
طهماسب بعد از اینکه کت‌وشلوار گران‌قیمت مشکی‌اش را پوشید، از کلبه بیرون آمد. ایزابلا روی نیمکت چوبی درب‌وداغان که درست روبه‌روی کلبه جای داشت، تک‌وتنها نشسته بود. طهماسب با لبخند به سمتش رفت؛ همان لبخندهایی که آدم‌بزرگ‌ها به بچه‌ها می‌زنند و فکر می‌کنند بچه‌ها خوششان می‌آید.
از وقتی طهماسب به اینجا آمده بود، ندیده بود که این دختر‌بچه بخندد. تمام تلاشش را کرده بود که به او نزدیک شود و از کارش سر دربیاورد؛ اما ایزابلا دختری نبود که بتوان به‌ راحتی به او نزدیک شد.
طهماسب بالای سر دختر ایستاد. همان اسب‌ چوبی همیشگی در دستش بود و داشت با آن بازی می‌کرد. طهماسب، دستی روی موهای صاف دختر کشید. پوست دختر درست مثل برف بود؛ سفید، نرم و البته سرد. طهماسب با مهربانی سر او را نوازش کرد و پرسید:
- موهات رو کوتاه کردی ایزابلا؟
ایزابلا بدون اینکه سرش را بالا بیاورد و به طهماسب نگاه کند، با همان لحن‌ سرد همیشگی که از یک‌ بچه بعید بود، گفت:
- نه آقا. موهای من از اول همین‌طوری بوده؛ یادتون رفته؟
طهماسب یکه خورد و مهربانی توی چشم‌هایش، جایش را به تعجب و تردید داد. دستش را از روی سر او برداشت و با لبخندی تصنعی گفت:
- بله، حتماً همین‌طوره دخترکوچولو. من زیاد به این‌ چیزا دقت نمی‌کنم.
او در حالی این حرف را می‌زد که هنوز هم یقین داشت موهای دختر کوتاه شده‌ است.
بار دیگر سر ایزابلا را نوازش کرد؛ البته این‌بار کمی محتاطانه‌تر. بعد آرام‌آرام به‌سمت ماشین سیاه‌رنگی که حالا به‌خاطر غبار نشسته روی بدنه‌اش بیشتر به سفیدی می‌زد، قدم برداشت. سعی کرد به نمایشگاه کتاب فکر کند و اجازه ندهد این‌ چیزها ذهنش را مغشوش کنند.
کنار ماشین ایستاد. برگشت و به دختر نگاه کرد. ایزابلا هم سرش را بالا آورد و با چشمان سبزش به او خیره شد. هیچ حسی در چشمان دختر دیده نمی‌شد؛ نه شادی، نه غم و نه هر‌ حس دیگری؛ مانند یک‌ مُرده که با چشمان باز، به تو نگاه می‌کند.
طهماسب آرنجش را روی سقف ماشین گذاشت. چشمانش را ریز کرد و گفت:
- عجیبه‌ها! مطمئنم موهاش بلند بود.
بعد نُچی کرد و یک تای ابرویش را بالا پراند.
- این قضیه بو داره.


✺اختصاصی رمان در همسایگی هرماس | زینب باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: زهرا.م، دونه انار، ریحون و 36 نفر دیگر

زینب باقری

ویراستار آزمایشی + منتقد آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/3/21
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
1,799
امتیاز
158
سن
17
محل سکونت
ایران
زمان حضور
19 روز 16 ساعت 9 دقیقه
نویسنده این موضوع
سایه‌ای روی سنگ‌ریزه‌های جاده نمایان شد. طهماسب با شنیدن صدای قدم‌ها، رویش را برگرداند و با چهره‌ی آشنای کشیش روبه‌رو شد. کشیش هم به او نگاه می‌کرد؛ اما در ابتدا به‌خاطر نور خورشید نتوانست چهره‌اش را تشخیص بدهد. بعد از اینکه او را شناخت، لبخند گرمی زد و راهش را به سوی او کج کرد.
طهماسب هم لبخندی زد و قدمی به جلو برداشت.
-عصر بخیر جناب کشیش!
-عصر بخیر! چه کت‌وشلوار زیبایی! جایی‌ می‌ری؟
-بله، نمایشگاه کتاب. کتابی هست که دلتون بخواد بخونین؟ می‌تونم براتون از اون‌جا بخرم.
-متشکرم طهماسب؛ من کتاب نمی‌خونم.
-آه که‌ اینطور. جناب کشیش؟
-بله؟
سعی می کرد طبیعی رفتار کند و لبخند بزند. با چشمانش به ایزابلا که مشغول تماشای آن‌دو بود، اشاره کرد و گفت:
-ایزابلا موهاش رو کوتاه کرده. بهش میاد نه؟
کشیش بعد از نگاهی تعجب‌آمیز به ایزابلا، گفت:
-اون که موهاش رو کوتاه نکرده.
طهماسب مات‌ومبهوت به کشیش نگاه کرد و گفت:
-یعنی می‌خواین بگین از اول موهاش این‌طوری بوده؟
کشیش با تکان دادن سرش تایید کرد. طهماسب با ناباوری به او نگریست. در خاطراتش به جست‌وجو پرداخت و چیزی جز دختری با موهای بلند مشکی نیافت.
لبخندی نه‌چندان واقعی زد و گفت:
-دارین با من شوخی می‌کنین جناب کشیش؟
کشیش پاسخ داد:
-نه! برای چی باید درمورد همچین مسئله‌ای شوخی کنم؟
طهماسب به زمین خیره شد و در فکر فرو رفت. سعی کرد به خودش دلداری بدهد. اشکالی نداشت؛ این هم یکی دیگر از هزار اتفاق عجیب‌وغریب آنجا بود.کشیش با نگرانی پرسید:
-چیزی شده طهماسب؟ انگار پریشونی.
طهماسب از فکر بیرون آمد و گفت:
-نه چیزی نیست جناب کشیش. من دیگه باید برم.
خواست سوار ماشین شود که کشیش گفت:
-طهماسب؟
-بله جناب کشیش؟
-داری می‌ری به سمت جاده؛ درسته؟
-بله.
-هوا داره تاریک می‌شه؛ مراقب باش!
طهماسب خیال کرد منظور کشیش این است که هنگام رانندگی در شب، احتیاط کند. بنابراین لبخند کمرنگی به‌منظور تشکر زد و گفت:
-چشم.
باز هم خواست برود که کشیش گفت:
-طهماسب؟
-بله؟
کشیش کمی مکث کرد. انگار می‌خواست چیزی را بگوید ‌که در گفتن آن تردید داشت. طهماسب با چشمان منتظر به او نگاه کرد. کشیش بعد از کمی مِن‌مِن و این‌پا و آن‌پا کردن، دلش را به دریا زد و گفت:
-اگه همسرت رو دیدی، فرار کن!
چشمان طهماسب گرد شد. مثل دانش‌آموزی که جلوی چشمانش معادله‌ای پیچیده و سخت را حل کرده باشند، با گیجی گفت:
-ببخشید، متوجه نمی‌شم.
کشیش که حالا شهامتش در گفتن، بیشتر شده بود تکرار کرد:
-گفتم اگه همسرت رو دیدی، فرار کن!
-چرا باید همسرم رو ببینم؟ همسر من اصلاً انگلستان نیست جناب کشیش؛ اون الان ایرانه!
کشیش کاملاً جدی به چشمان طهماسب زل زد تا او گمان نکند که این هم یک‌ شوخی است. سپس گفت:
-بله درسته! همسر تو الان توی انگلستان نیست؛ بنابراین اگه اون رو توی انگلستان دیدی، باید فرار کنی!
طهماسب که گیج شده بود، مدتی ساکت ماند.
کشیش به‌سمت جاده برگشت و به مسیرش ادامه داد و طهماسب را با دنیایی از پرسش و تعجب تنها گذاشت. قبل از رفتنش طهماسب چندبار او را صدا زد؛ اما کشیش توجهی نکرد. ظاهراً قصد نداشت بیش از آن توضیحی بدهد.


✺اختصاصی رمان در همسایگی هرماس | زینب باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: زهرا.م، دونه انار، ریحون و 31 نفر دیگر

زینب باقری

ویراستار آزمایشی + منتقد آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/3/21
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
1,799
امتیاز
158
سن
17
محل سکونت
ایران
زمان حضور
19 روز 16 ساعت 9 دقیقه
نویسنده این موضوع
طهماسب به ساعت مچی‌اش نگاهی کرد. دیگر آن هیجان‌ و اشتیاق را نداشت. اصلاً برای مدتی نمایشگاه کتاب و نویسندگان مشهورِ موردعلاقه‌اش را فراموش کرده بود. او از تجسم لحظه‌ای که کنار نویسندگان دیگر می‌ایستد و با آن‌ها هم‌صحبت می‌شود، دست کشیده بود و حالا فقط لحظه‌ای را تصور می‌کرد که همسرش را در نمایشگاه‌ کتاب لندن می‌بیند. آن‌‌گاه باید چه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان در همسایگی هرماس | زینب باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Narín✿، زهرا.م، دونه انار و 30 نفر دیگر

زینب باقری

ویراستار آزمایشی + منتقد آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/3/21
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
1,799
امتیاز
158
سن
17
محل سکونت
ایران
زمان حضور
19 روز 16 ساعت 9 دقیقه
نویسنده این موضوع
از این‌که حیوانی بی‌زبان را کشته، خوشحال نبود؛ اما ناگهان آرامشی به دلش افتاد که باعث شد قلبش آرام بگیرد. به‌هرحال، بهتر از این بود که بفهمد یک‌ انسان را کشته یا زخمی کرده!
تپش قلبش به مرور زمان، آرام‌تر و آرام‌تر می‌شد. نفس عمیقی کشید. نور را به صورت حیوان انداخت و متوجه شد که یک‌گرگ را زیر گرفته. لرزه به جانش افتاد. جلوتر رفت و کنار...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان در همسایگی هرماس | زینب باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Narín✿، زهرا.م، دونه انار و 32 نفر دیگر

زینب باقری

ویراستار آزمایشی + منتقد آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/3/21
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
1,799
امتیاز
158
سن
17
محل سکونت
ایران
زمان حضور
19 روز 16 ساعت 9 دقیقه
نویسنده این موضوع
یعنی هیچ‌کس قرار نبود از آن‌جاده رد بشود؟ هیچ‌آدمی نبود که به کمکش بیاید؟ همسرش چرا کاری نمی‌کرد؟ طهماسب داشت می‌مُرد! لااقل می‌توانست سنگی پیدا کند و به ‌سمت حیوان پرتاب کند.
دقیقاً همین اتفاق افتاد. مه‌لقا چیزی به‌سمت گرگ پرتاب کرد و طهماسب را از آن مهلکه نجات داد.
ناگهان طهماسب احساس کرد سـ*ـینه‌اش سبک شد. گرگ، پنجه‌اش را از روی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان در همسایگی هرماس | زینب باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تعجب
Reactions: Narín✿، زهرا.م، دونه انار و 32 نفر دیگر

زینب باقری

ویراستار آزمایشی + منتقد آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/3/21
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
1,799
امتیاز
158
سن
17
محل سکونت
ایران
زمان حضور
19 روز 16 ساعت 9 دقیقه
نویسنده این موضوع
ایران، تهران، بیست‌وپنج‌ روز پیش

طهماسب، خسته‌وکوفته از اداره به خانه برگشت. کیف‌دستی چرمی توی دستش سنگینی می‌کرد و پیشانی‌اش، خیس عرق بود. کتِ سرمه‌ای رنگش را از تنش درآورده و به دست گرفته بود. از اینکه تصمیم گرفته بود امروز را پیاده‌روی کند و ماشین...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان در همسایگی هرماس | زینب باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Narín✿، زهرا.م، ریحون و 30 نفر دیگر

زینب باقری

ویراستار آزمایشی + منتقد آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/3/21
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
1,799
امتیاز
158
سن
17
محل سکونت
ایران
زمان حضور
19 روز 16 ساعت 9 دقیقه
نویسنده این موضوع
طهماسب زمزمه‌ کرد:
-اینجوری می‌خوای زنِ من رو راضی کنی؟
مستوفی، این‌بار آرام پرسید:
-پس باید چی‌کار کنم؟
طهماسب همان‌طور که سعی می‌کرد صدایش بالا نرود، پاسخ داد:
-نباید درمورد پول و شهرت و ترسوندن مردم حرف بزنی! اون به این‌چیزها اهمیت نمی‌ده؛ هیچوقت اهمیت نداده! تو باید بهش اطمینان بدی که من عوض شدم؛ دیگه مثل سابق، معتاد به کار نیستم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان در همسایگی هرماس | زینب باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Narín✿، زهرا.م، دونه انار و 32 نفر دیگر

زینب باقری

ویراستار آزمایشی + منتقد آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
19/3/21
ارسال ها
81
امتیاز واکنش
1,799
امتیاز
158
سن
17
محل سکونت
ایران
زمان حضور
19 روز 16 ساعت 9 دقیقه
نویسنده این موضوع
مستوفی خیلی سریع بعد از نوشیدن چندجرعه قهوه، از خانه خارج شد. عذاب‌وجدان به جانش افتاده بود. او خوب می‌دانست شنیدن این‌حرف‌ها، قلب آدم را می‌شکند؛ حالا چه یک‌پسربچه‌ی پنج-شش‌ساله باشی، چه یک‌مرد سی‌وسه‌ساله! وقتی رویاهایت را خراب کنند، سرت را پایین می‌اندازی و بغض می‌کنی.
مستوفی برای تنبیه چندضربه به سرش زد و گفت:
-چرا این‌حرفا رو زدی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان در همسایگی هرماس | زینب باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Narín✿، زهرا.م، دونه انار و 32 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا