خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

فاطمه عطایی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
96
امتیاز واکنش
2,221
امتیاز
178
محل سکونت
تهران
زمان حضور
8 روز 9 ساعت 2 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام تک نوازنده‌ی دل‌ها
نام رمان: گافتاب
نویسنده: فاطمه عطایی
ناظر: Mahla_Bagheri
ژانر رمان: عاشقانه
خلاصه:
خلاصه:
در این دنیا هیچ چیز سرجایش نیست.
نه دل و نه عشق!
همه چیز درهم برهم است؛ همچون کلافی که در هم پیچیده و نمی‌شود سر و تهش را پیدا کرد.
افسوس که نمی‌توان حس‌ها را از چشم‌ها خواند...
وگرنه هیچ سرو تنومندی تبدیل به بید مجنون خمیده نمی‌شد.


در حال تایپ رمان آهیر | فاطمه عطایی و زینب شیری کاربران انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: YeGaNeH_BI، Cadman، FaTeMeH QaSeMi و 22 نفر دیگر

فاطمه عطایی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
96
امتیاز واکنش
2,221
امتیاز
178
محل سکونت
تهران
زمان حضور
8 روز 9 ساعت 2 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
مقدمه‌:
میسازم آهی از عمق وجود رها، در خلأای بی‌انتها...
پابرهنه همچو فقیری گشنه به دنبال راهی برای رهایی از گرسنگی...
طاقتم طاق شده شادی ها تبدیل شدند به شنیده های شمارشی و دروغین...
آری من تنها زیر حجم خروارها حس درون خفته و پژمرده.‌..
ببارد کاش بارانی نه از آب بلکه از امیدواری در سرزمین خشك و پاییزی دلم تا سبز شود بار دیگر...
***


در حال تایپ رمان آهیر | فاطمه عطایی و زینب شیری کاربران انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: YeGaNeH_BI، Cadman، FaTeMeH QaSeMi و 21 نفر دیگر

فاطمه عطایی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
96
امتیاز واکنش
2,221
امتیاز
178
محل سکونت
تهران
زمان حضور
8 روز 9 ساعت 2 دقیقه
نویسنده این موضوع
- ماشالا حمید... حالا خاکش کن، آف...اَه!
سوت قرمز رنگش را بالا آورد؛ در آن دمید و بازی را نگه داشت.
رو به دو شاگردش کرد و با چهره‌ای در هم و اخم‌آلود گفت:
- این چه وضعشه؟ چرا این‌قدر کم‌کاری می‌کنید؟
نفس عمیقی کشید و مکثی کرد. رو به شاگردی که دوبنده‌ی قرمز پوشیده‌ بود کرد و گفت:
- حمید، وقتی یه خمش دستت اومد خاکش کن؛ شاید تا آخرش دیگه گاف دستت نده!
حمید با آن صورت خیس از عرقش شرمنده به او نگاهی کرد و سرش را به پایین انداخت.
نفس عمیقی کشید و بوی تند عرق دماغش را سوزاند. سرش را تکان داد تا بر خود مسلط شود و با بد اخلاقی با شاگردانش صحبت نکند. دستش را روی شانه‌ی شاگرد دیگرش، علی گذاشت و گفت:
- توام گاردتو پایین نگه‌دار نذار یه خمت رو بگیره!
علی لبخندی زد و زیر ل*ب باشه‌ای به استادش گفت.
چندبار به شانه‌اش کوبید و با افتخار نگاهش کرد که صدای یکی از شاگردان به گوشش رسید.
- استاد... ساعت شیش شدا! ما بریم دیگه؟
سرش را به سمت ساعت بگرداند و نگاهی به ساعت گرد و بزرگ باشگاه انداخت.
لبخندی زد و با صدای بلند گفت:
- آره، ولی اول سرد کنید؛ کسی بدون سرد کردن از این سالن بیرون نمیره.
با اتمام این حرف بیشتر بچه‌ها پرانرژی از جا بلند شدند و دور تشک دایره تشکیل دادند؛ تنها چند نفر غرولند می‌کرد که چرا باید سرد کنند.
در وسط تشکی آبی رنگ که دورش با دایره‌ای قرمز مزین شده بود ایستاد و شروع به حرکات کششی کرد.
- یک... دو... سه... .
بعد از شش تا حرکت، آخرین حرکت را انجام داد و سپس رو به تمام بچه‌ها که خستگی از سر و رویشان می‌بارید، کرد و گفت:
- خداقوت بچه‌ها؛ خسته نباشید.
شاگردانش با خوشحالی به او خسته نباشید گفتند و به سوی رخت‌کن رفتند.
دستی به موهایش که از عرق خیس شده بود کشید و با خستگی به بچه‌ها نگاه کرد.
بچه‌هایی که یک‌دیگر را هول می‌دادند تا زودتر به خانه برسند و استراحت کنند.
امروز را به بچه‌ها خیلی سخت گرفته بود و همین باعث شده بود که بچه‌ها به سمت در خروجی فرار کنند.
تک تک بچه‌ها با او خداحافظی کردند و سالن کشتی خالی از بچه‌ها شد.
با قدم‌های آهسته به سمت میز منشی رفت.
حوله‌ی قرمز رنگش را که روی میز بود برداشت و روی صورت عرق کرده‌اش کشید.
امروز روز بسیار پرکاری بود.
چشمانش را بست و به خود استراحت چند دقیقه‌ای داد.
ناگهان صدای قدم‌هایی به گوشش رسید و دستی روی شانه‌اش نشست.
با چشمان گرده شده به عقب برگشت که با صورت خندان صادق رو به رو شد.
- چطوری نازنین پهلوون؟ خوش‌ می‌گذره؟
ابتدا با حیرت به صورت صادق خیره شد ولی بعد از چند ثانیه به خود آمدو خنده‌ای کرد. آ*غو*شش را به روی صادق باز کرد و او را در آغو*ش کشید.
باورش نمی‌شد که صادق به این زودی برگشته باشد.
- اوه صادق، تو کی از تهران برگشتی؟


در حال تایپ رمان آهیر | فاطمه عطایی و زینب شیری کاربران انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: YeGaNeH_BI، Cadman، FaTeMeH QaSeMi و 18 نفر دیگر

فاطمه عطایی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
96
امتیاز واکنش
2,221
امتیاز
178
محل سکونت
تهران
زمان حضور
8 روز 9 ساعت 2 دقیقه
نویسنده این موضوع
صادق خود از از آ*غو*شش بیرون کشید و با لبخند گفت:
- همین الان برگشتم. گفتم اول یه سر به نازنین پهلوون بزنم بعد برم خونه!
اخمی ساختگی بر ابروهایش نشاند و با شوخی بر شانه‌ی صادق ضربه‌ای زد. -چیه هی نازنین پهلوون، نازنین پهلوون راه انداختی! راحت باش بابا!
صادق دستش را درون جیبش گذاشت و قلدرانه به احسان گفت:
- احسان خدایی حال می‌کنم لقبت رو میگم! اصلاً یه ابهت خاصی داره، نازنین پهلوان!
احسان با تاسف سرش را تکان داد و حوله‌ را روی میز گذاشت. همان‌طور خودش را در آینه‌ی بزرگ روبه‌رویش مرتب می‌کرد، از آینه به صادق نگاهی انداخت و گفت:
-حیف لقب نداری صادق، وگرنه از خجالتت در می‌اومدم.
صادق دست به سی*نه از درون آینه به احسان خیره شد و با قیافه‌ای کج و ماوج گفت:
- آره دیگه، ما مثل شما زیاد معروف و پر مدال نیستیم آقا احسان. دوران ما زود تموم شد!
احسان به سمتش برگشت و با ابروی بالا رفته خیره‌اش شد.
-خوشم میاد خیلی واضح حسودی می‌کنی!
صادق یکه خورد؛ سرش به عقب انداخته قهقه‌ سر داد.
-نه بابا، حسودی چی تو رو بکنم آخه؟
احسان با تفکر دستش را به چانه‌اش برد و گفت:
-اوم... همین لقب داشتنم!
صادق همان‌طور که می‌خندید دوبار بر شانه‌ی احسان کوبید و گفت:
-باشه بابا، لو رفتم! راستی... میای یه دور تو دایره؟ می‌خوام همچین فیتله پیچت کنم که نگو!
احسان سرش را تکان تند تند داد و گفت:
- نه داداش تازه الان سرد کردم نمیشه.
صادق پوفی کشید، دستش را درون جیبش گذاشت و آرام گفت:
- ای‌بابا، کاشکی زودتر می‌رسیدم. اون موقع یه فیتیله پیچت می‌کردم جلو شاگردهات که حالش رو ببری...
احسان لبخندی زد و به سمت پریز هواکش رفت و آن را روشن کرد. صدای بلند هواکش باعث شد که صادق دیگر حرفش را ادامه ندهد.
بعد از چند دقیقه هواکش را خاموش کرد و از جاکلیدی، کلید باشگاه را برداشت در همان حین به صادق که پوزخندی بر لبانش نشسته بود گفت:
-ببخشید وسط حرفت هواکش رو زدم. داشتم خفه می‌شدم بس که بو میاد.
صادق سوسولی زیر ل*ب گفت و بعد سرش را با تاسف تکان داد. احسان کت اسپرت سفیدش را از روی جالباسی برداشت و روی تیشرت مشکی رنگش پوشید. بعد از آن‌که حسابی با اسپری دوش گرفت
همراه با صادق، با قدم‌های آرام به سمت در خروجی سالن رفتند.


در حال تایپ رمان آهیر | فاطمه عطایی و زینب شیری کاربران انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: YeGaNeH_BI، Cadman، FaTeMeH QaSeMi و 17 نفر دیگر

فاطمه عطایی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
96
امتیاز واکنش
2,221
امتیاز
178
محل سکونت
تهران
زمان حضور
8 روز 9 ساعت 2 دقیقه
نویسنده این موضوع
امروز چون منشی‌اش نبود مجبور بود که خودش مسئولیت قفل کردن در را به عهده بگیرد و این کار را اصلاً دوست نداشت.
بعد از آن که در سالن را قفل کرد لبخندی بر لبانش نشاند و با ذوق به سمت صادق رفت.
- ماشین آوردی با...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آهیر | فاطمه عطایی و زینب شیری کاربران انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: YeGaNeH_BI، Cadman، FaTeMeH QaSeMi و 16 نفر دیگر

فاطمه عطایی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
96
امتیاز واکنش
2,221
امتیاز
178
محل سکونت
تهران
زمان حضور
8 روز 9 ساعت 2 دقیقه
نویسنده این موضوع
احسان لپ‌های پسرک را در دست گرفت و آرام کشید و خنده‌ای آرام کرد.
لحظه‌ای نگذشت که همهمه و جیغ و دادهای کودکان به گوشش رسید.
چشم از پسرک برداشت و به رو به رویش که جمعیتی از کودکان به سویش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آهیر | فاطمه عطایی و زینب شیری کاربران انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: YeGaNeH_BI، FaTeMeH QaSeMi، دونه انار و 15 نفر دیگر

فاطمه عطایی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
96
امتیاز واکنش
2,221
امتیاز
178
محل سکونت
تهران
زمان حضور
8 روز 9 ساعت 2 دقیقه
نویسنده این موضوع

احسان گلویی صاف کرد و به خانم حاتمی که پشت میز نشسته بود نگاه کرد.
خانم حاتمی ابتدا با تعجب به آن‌ها نگاه کرد و لحظه‌ای نگذشت که با شادی از جایش بلند شد و دستی به عینک گردش کشید....

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آهیر | فاطمه عطایی و زینب شیری کاربران انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: YeGaNeH_BI، FaTeMeH QaSeMi، دونه انار و 16 نفر دیگر

فاطمه عطایی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
96
امتیاز واکنش
2,221
امتیاز
178
محل سکونت
تهران
زمان حضور
8 روز 9 ساعت 2 دقیقه
نویسنده این موضوع
روی صندلی‌اش جا به جا شد و با شادی رو به صادق گفت:
- خیلی خوب می‌شه! ازت ممنونم صادق!
صادق سرش را پایین انداخت و با لبخند خیره‌ی سرامیک کف اتاق شد.
احسان به سرعت از جایش بلند شد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آهیر | فاطمه عطایی و زینب شیری کاربران انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: YeGaNeH_BI، FaTeMeH QaSeMi، دونه انار و 16 نفر دیگر

فاطمه عطایی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
96
امتیاز واکنش
2,221
امتیاز
178
محل سکونت
تهران
زمان حضور
8 روز 9 ساعت 2 دقیقه
نویسنده این موضوع
اما نتوانستند بیشتر از یک دقیقه ساکت بایستند.
هر کدام با جیغ و داد از احسان می‌خواستند که زودتر آن اسباب بازی‌ها را به دستشان بدهد تا با آن بازی کنند.
احسان خنده‌ای از ته دل کرد و به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آهیر | فاطمه عطایی و زینب شیری کاربران انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • خنده
Reactions: YeGaNeH_BI، FaTeMeH QaSeMi، دونه انار و 15 نفر دیگر

فاطمه عطایی

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
13/7/20
ارسال ها
96
امتیاز واکنش
2,221
امتیاز
178
محل سکونت
تهران
زمان حضور
8 روز 9 ساعت 2 دقیقه
نویسنده این موضوع
آن فرد کمی بیشتر نزدیکش شد و وقتی دید چنان غرق گوشی‌است تعجب کرد.
یک ابرویش را بالا انداخت و نامش را بر زبان آورد.
- افرا؟
دخترک با شنیدن نامش یکه خورد و گوشی از دستش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان آهیر | فاطمه عطایی و زینب شیری کاربران انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: YeGaNeH_BI، FaTeMeH QaSeMi، دونه انار و 14 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا