خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

متین

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/5/20
ارسال ها
88
امتیاز واکنش
1,242
امتیاز
178
سن
33
زمان حضور
4 روز 18 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان: رمان تباهی جوانی
نویسنده: متین کاربر انجمن ۹۸
ناظر: Mahla_Bagheri
ژانر: اجتماعی
خلاصه: سوگند برای آرام کردن قلب و تنبیه عقل خود؛ ناخواسته در منجلابی فرو می‌رود که رهایی از آن، راه بس دشواری است. گره زندگی‌اش را با گرهی بزرگتر کور می‌کند! این گره‌ها در خود می‌پیچند، بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوند؛ اما سوگند، دست نیاز به سوی کسی دراز نمی‌کند و یک تنه جلو می‌رود، تا جایی که متوجه می‌شود که همیشه هم تسلیم نشدن در برابر شکست قابل قبول نیست! گاهی برای ایستادن، باید خم شد!


در حال تایپ رمان تباهی جوانی | متین کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Mahii، ~MoBiNa~، ساحل صالحی زاده و 33 نفر دیگر

متین

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/5/20
ارسال ها
88
امتیاز واکنش
1,242
امتیاز
178
سن
33
زمان حضور
4 روز 18 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
پیمانه‌ی صبر لبریز شده است؛ اما درد هنوز سـ*ـینه‌اش را تنگ می‌کند! آنقدر نقاب شادی بر چهره‌ی غمزده‌اش می‌گذارد و بر حرف‌های دلش مهر سکوت می‌زند که اگر روزی، آتشفشان قلبش فوران کند و درد‌‌‌هایش، چون گدازه های آتش خودنمایی کنند، برای همگان غیر قابل باور است که این او، همان اوست!


در حال تایپ رمان تباهی جوانی | متین کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Mahii، ~MoBiNa~، ساحل صالحی زاده و 34 نفر دیگر

متین

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/5/20
ارسال ها
88
امتیاز واکنش
1,242
امتیاز
178
سن
33
زمان حضور
4 روز 18 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
تمام وجودش از زخمی که خورده بود، می سوخت. آیا تحمل درد دیگر برای تسکین دردش، درمانی بود؟!
گوشه‌ای از اتاق، در خودش جمع شده بود. چانه‌اش را بر زانوانش تکیه زده بود و با انگشتان کشیده‌ی دستش بازی می‌کرد. با صدای ویبره‌ی موبایلش، پاسخ را زد و گوشی را کنار گوش خود، گذاشت:
-الو...!
باز هم دلِ تنگ، بغض و آه؛ اما دیگر سکوت کافی بود.
بغض در گلویش را خفه و طلبکارانه شروع به صحبت کرد.
-دیگه مامانت راحت شد علی! دیگه استرس این رو نداشته باشه که سوگند پسرش رو ازش بگیره!
صدای پر از غم و محزون پسری دل شکسته، در گوشی پیچید.
-وای سوگند! وای! دارم دق می‌کنم. از سر لجبازی، بدبختمون کردی رفت. من که بهت گفتم مامانم رو راضی می‌کنم!
سوگند با شنیدن صدایی که همیشه آرامش وجودش بود، به هق هق افتاد و ادامه داد:
-زندایی گفته، واسه آخر هفته قراره برید خواستگاری! دیگه چی رو می‌خواستی درست کنی علی؟ سرنوشتمون جدا شد! خوشبخت باشی و برای همیشه، خداحافظ.
اجازه‌ی صحبت بیشتر به علی را نداد و تلفن را قطع کرد. گوشی دوباره و سه باره زنگ خورد. سوگند بی توجه به آن، فقط گریه می‌کرد. پیامک های پی در پی، گوشی را نشانه گرفته بود. آیا واقعا قلب آزرده‌اش، راضی به خوشبختی علی با کس دیگری بود؟!
سحر که با تمام تفاوت‌هایش با سوگند، خواهرانه‌هایش را خرج او می‌کرد، از صدای گریه‌ی او دلش لرزید. لپ تابش را خاموش کرد و راهی اتاق سوگند شد. با دیدن او در آن حالت، زانو زد و مقابلش نشست.
-عجبا! کار خودت رو کردی، حالا نشستی گریه می‌کنی! دیگه شوهر داری خواهر من، درست نیست جواب تلفن‌هاش رو می‌دی. اگه دلت باهاش بود، چرا راضی به ازدواج با امیر شدی؟
سوگند سرش را بلند کرد و دستان سحر را گرفت. با صدایی که در آن سوزش قلبش حس می‌شد و قلب سحر را هم می‌رنجاند، گفت:
-آبجی تو منطقی هستی، عاقل تری. بگو حالا چکار کنم؟ وقتی زندایی می‌گه؛ اگه به علی بله بگی، از ارث محروم می‌شه و ... من چکار می‌تونستم بکنم؟ وقتی من رو به عنوان عروسش نمی‌پذیرفت، خودم رو تحقیر می‌کردم؟
سحر که سعی در آرام کردن خواهرش را داشت، با تحکم گفت:
-حالا که گذشته! جواب تلفنش رو نده، بذار بی‌خیال شه. برو یه کم به سرو وضعت برس، مثلا تازه عروسی، خیر سرم شوهرت داره می‌آدها!
در حالی که اشک چشمان سوگند را پاک می‌کرد، ادامه داد:
-الهی سحر فدات شه که تو رو اینجوری نبینه!
زنگ در به صدا در آمد و سحر با عجله از جایش بلند شد و گفت:
-وای سوگند! بجنب دختر! امیر و مامانش رسیدن. الان نمی‌گن چرا چشم‌هاش پف داره؟ زود برو صورتت رو بشور و بیا.
سوگند از جایش بلند شد. چند نفس عمیق کشید و به سمت توالت رفت. آبی به صورتش زد. با انگشتانش، موهای کوتاه سرش را مرتب کرد و به اتاقش برگشت. بلوز طوسی، شلوار جینش را پوشید. از داخل راهرو، سرکی به پذیرایی کشید؛ وقتی از نیامدنشان مطمئن شد، به سمت سحر رفت.
همان طور که به استقبال مهمان‌ها می‌رفتند از او پرسید:
-سحر! چطورم؟ مشخصه گریه کردم؟
سحر پوزخندی زد و جواب داد:
-نه آبجی جونم، نعمت داشتن پوست سبزه همینه دیگه!
سوگند سقلمه‌ای به بازوی سحر زد و با صدای گرفته‌ای، گفت:
-نه مثل تو شیر برنج بودم، خوب بود!
بعد از وارد شدن امیر و مادرش و خوش آمد گویی ها، مهمان‌ها روی مبل‌های شیری رنگ داخل پذیرایی نشستند. سحر همان طور که زیر چشمی امیر را می‌پایید، به سوگند گفت:
-خداییش از علی خوشگل تره! چی بود اون بابا، خپل سیاه! نگاه کن ته ریش چه به صورت سفیدش می‌آد! شبیه شهاب حسینی شده، مگه نه؟!
سوگند با تمام شدن حرف سحر، کنترلش را از دست داد و بلند خندید. همه‌ی نگاه ها معطوف او شد!
سحر دستش را روی دست سوگند نهاد و گفت:
-آهان! بخند که اصلا گریه بهت نمی‌آد! قربون اون چال لپت برم!


در حال تایپ رمان تباهی جوانی | متین کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: ~MoBiNa~، ساحل صالحی زاده، marjan.h و 33 نفر دیگر

متین

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/5/20
ارسال ها
88
امتیاز واکنش
1,242
امتیاز
178
سن
33
زمان حضور
4 روز 18 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
لیلا خانم که متوجه نگاه خیره‌ی تکتم خانم به روی سوگند شد، خود را در کنار سوگند جای داد و گفت:
-ببند نیشت رو! الان زنِ بیچاره به خودش می‌گیره. در ضمن لباس شیک‌تر نداشتی بپوشی؟ همینجور شلخته و بی روح اومدی نشستی ورِ دلشون؟
مادر امیر که متوجه پچ پچ بین مادر و دختر شده بود، برای جلب کردن توجه آنها به سمت خودش، همان‌طور که چادر را روی صورت گرد و سفیدش مرتب می‌کرد، پرسید:
-آقا جواد کجاست لیلا خانم؟
لیلا خانم تک خنده‌ای کرد و جواب داد:
-والا ماشین طبق معمول خراب شده، جوادم تعمیرگاه است. می‌رسه خدمتتون.
تکتم خانم سری تکان داد و دور از نگاه بقیه، خیلی آرام چیزی به امیر گفت. سوگند نگاهی سرتاسری به خانه‌ای که در آن پر از عشق، آرامش، خوشی و مهربانی بود، انداخت. خانه‌ای نه چندان بزرگ و مرفح که عید نوروز یک ماه پیش، دکوراسیون آن را با کمک سحر تغییر داده بود. به مبلی که امیر روی آن نشسته بود خیره شد و خاطرات شبی که علی و خانواده‌اش برای تبریک عید آمده بودند و او خوشحال‌تر از همه‌ی دنیا، برای آینده‌اش رویا می‌بافت، در ذهن مرور می‌کرد. نگاهش را از مبل به امیر سوق داد. امیری که در آن کت و شلوار مشکی جذبش، چه برازنده شده بود! آنقدر غرق افکارش شده بود که متوجه نگاه امیر به خودش نشده بود. از وقتی که او را شناخته بود، تبسم مهمان همیشگی چهره‌اش بود! او که با وصلت با سوگند، غرق در شعف بود و این شور و سرور را به مادرش نیز انتقال داده بود.
بعد از آمدن آقا جواد، سفره شام چیده شد و همه مشغول خوردن شدند. حین شام، آقا جواد پرسید:
-خب امیر آقا! کار و بار چطوره؟
امیر قاشق نرفته به دهانش را، به بشقاب برگرداند و پاسخ داد:
-خداروشکر بابا جان! عالیه!
سحر زیر لـ*ـب، بابا جان را کشیده تکرار کرد و به سوگند که کنارش نشسته بود، گفت:
-سـ*ـیاست رو داشته باش!
سوگند سرش را پایین گذاشت و هیسی بر زبان آورد!
تکتم خانم با خنده ادامه داد:
-اره آقا جواد. این سفارش کابینتی که دستش هست رو تحویل بده، خرج عروسی در می‌آد انشالا.
آقا جواد و لیلا خانم انشالاهی گفتند و ادامه‌ی غذا در سکوت صرف شد.
بعد از صرف شام، همه مشغول گپ و گفت شدند. امیر با اجازه‌ای از جمع به سمت توالت رفت. سحر هم در اتاقش بود که پروژه‌ی ناتمامش را تمام کند. اتاق سحر، در انتهای راهرو و در مسیر توالت بود. او که متوجه رفتن امیر به توالت نشد، دستگیره در را فشار داد، در باز نشد. ناامید به اتاقش برگشت و هر از گاهی هم سرک می‌کشید. بعد از پانزده دقیقه انتظار با خود زمزمه ‌کرد:
-چه خبرته! چکار می‌کنی اون تو؟ بیا بیرون دیگه‌، ای بابا!
بعد از باز شدن در، آهی از سر آسودگی کشید! از برگشت امیر به پذیرایی که مطمین شد، با عجله به سمت توالت رفت. بعد از تمام شدن کارش در را باز کرد و قصد خروج کرد. با قرار دادن پایش روی پادری کنار در، حس کرد چیزی به پایش چسبیده است.
-وای! این دیگه چیه چسبیده به پام!
پایش را بلند کرد و تکه پلاستیک کوچکی به اندازه یک نخود، با مواد سیاه رنگ درونش پیدا کرد. همین‌طور که آن را وارسی می‌کرد، وارد اتاقش شد. کنجکاوی، اجازه‌ی‌ ادامه دادن به کارش را نمی‌داد. در اتاق را بست و پلاستیک را جلوی بینی‌اش برد. عمیق بویید! حدسش به یقین تبدیل شد! با خودش گفت:
-تو خونه‌ی ما کسی نیست که مواد مصرف کنه! ای خدا! نکنه واسه امیر باشه!
از شکی که در دلش خانه کرده بود، مدام پاهایش را تکان می‌داد. آن قدر با خودش کلنجار رفت که دلش طاقت نیاورد. بعد از رفتن امیر و مادرش، به اتاق سوگند رفت.
بدون اینکه در بزند، داخل شد و با دستپاچگی گفت:
سوگند! می‌خوام یک چیزی بهت بگم!
سوگند نگران جواب داد:
-بگو؟ چی؟!
سحر درحالی که از شرم، صورتش چون لبو شده بود، پلاستیک را به سوگند نشون داد و گفت:
-ببین آبجی! بعد امیر رفتم دست شوئی این رو پیدا کردم. آبجی تریاکه؟ بو کن خودت!
سوگند حق به جانب گفت:
-وا سحر! یعنی می‌خوای بگی امیر مصرف می‌کنه. چطور تو آزمایش خون معلوم نشد؟!
-آخه یک قرصایی هست که قبل آزمایش می‌خورن، نشون نمی‌ده؛ دقیقا نمی‌دونم!
سوگند خیلی خونسرد، در حالی که سحر رو به بیرون از اتاق هدایت می‌کرد، گفت:
-خب حالا، فردا باهاش حرف می‌زنم. به مامان بابا هم چیزی نمی‌گی!


در حال تایپ رمان تباهی جوانی | متین کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: ~MoBiNa~، ساحل صالحی زاده، marjan.h و 31 نفر دیگر

متین

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/5/20
ارسال ها
88
امتیاز واکنش
1,242
امتیاز
178
سن
33
زمان حضور
4 روز 18 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
سحر در حالی که پلک چپش می‌پرید، از روی حرص دستش را پشت کتف سوگند زد و گفت:
-یعنی عجیب خونسردی! من بیشتر از تو استرس دارم، والا!
از اتاق سوگند بیرون رفت و در را پشت سرش محکم بست. سوگند همان طور که رخت خوابش را مرتب می‌کرد با خود زمزمه کرد:
-حالا که قسمت نشد علی تو زندگیم باشه، بذار سیاه شه بختم؛ دیگه چه فرقی می‌کنه واسم!
آهی کشید و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تباهی جوانی | متین کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ~MoBiNa~، marjan.h، ~متینا کوثری~ و 29 نفر دیگر

متین

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/5/20
ارسال ها
88
امتیاز واکنش
1,242
امتیاز
178
سن
33
زمان حضور
4 روز 18 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
***
سه ساعتی از ظهر می‌گذشت. آفتاب بود که به دیوارهای اتاق می‌تابید و فضا را گرم می‌کرد. سوگند با شال سفیدی که پشت گردنش بسته بود، کنار پنجره‌ی اتاقش ایستاده بود. از پنجره به بیرون سرک می‌کشید که چشمانش نظاره‌گر آلوچه‌های درخت توی حیاط که به قامت دیوار اتاقش بود، شد. هر بار از ترس اینکه پوران خانم ( از قدیمی‌های آپارتمان) غر نزند و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تباهی جوانی | متین کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، marjan.h، ~متینا کوثری~ و 27 نفر دیگر

متین

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/5/20
ارسال ها
88
امتیاز واکنش
1,242
امتیاز
178
سن
33
زمان حضور
4 روز 18 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
***
ظهر یک روز بهاری گرم که آفتاب به شدت می‌تابید، سوگند و امیر در تکاپوی یافتن خانه‌ای برای گذران زندگی خود بودند.
امیر نفس زنان از حرکت ایستاد، بطری آب را سر کشید و رو به سوگند گفت:
-آخه کدوم آدم عاقلی بی‌برنامه پا می‌شه می‌آد تهران، دنبال خونه می‌گرده؟
سوگند به سمت امیر که چند قدمی از او عقب‌تر ایستاده بود، برگشت و جواب داد:
-می‌شه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تباهی جوانی | متین کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، marjan.h، ~متینا کوثری~ و 26 نفر دیگر

متین

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/5/20
ارسال ها
88
امتیاز واکنش
1,242
امتیاز
178
سن
33
زمان حضور
4 روز 18 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
سوگند از جایش بلند شد و به سمت چمدان زرشکی که موقع عقد خریده بودند، رفت. دستی به روی آن کشید! یاد روزی که برای خرید عقد رفته بودند و با مادرش سر خرید چمدان کل‌کل می‌کرد، در خاطرش زنده شد!
زیپ چمدان را باز کرد و از درون آن، شلوار طوسی و تی شرت آبی‌اش را درآورد. بعد از تعویض لباسش، مشغول مرتب کردن وسایل شد که چشمانش سنگین شده بود و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تباهی جوانی | متین کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، marjan.h، ~متینا کوثری~ و 25 نفر دیگر

متین

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/5/20
ارسال ها
88
امتیاز واکنش
1,242
امتیاز
178
سن
33
زمان حضور
4 روز 18 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
ساعت از نه گذشته بود. سوگند از ماشینی که او را به کارخانه‌ای در حاشیه شهر رسانده بود، پیاده شد. سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه کرد تا اندکی از اضطراب درونش را کم کند؛ اما خبری از خورشید نبود و ابرها نیز مانند دلش ناآرام بودند. جاده‌ی باریک و خاکی که به کارخانه منتهی می‌‌شد را پیاده گز کرد. به در یشمی بزرگی رسید که باز بود. بعد از...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تباهی جوانی | متین کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: ~MoBiNa~، marjan.h، ~متینا کوثری~ و 25 نفر دیگر

متین

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/5/20
ارسال ها
88
امتیاز واکنش
1,242
امتیاز
178
سن
33
زمان حضور
4 روز 18 ساعت 55 دقیقه
نویسنده این موضوع
سوگند دو تا یکی، پله ها را پایین آمد. به امیر که کارتنی دستش بود، با نگرانی گفت:
-امیر این کارتن سبک‌ها رو خودم می‌برم. تو برو مراقب یخچال باش، داغون می‌شه تو این راه پله‌.
-خیلی خب، آروم باش!
سوگند کارتن را برداشت و به سمت بالا رفت. وارد خانه شد و رو به سحر گفت:
-سحر از آشپزخونه بیا بیرون آجی، یخچال رو دارن می‌آرن.
کارگری که یخچال را...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تباهی جوانی | متین کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، marjan.h، ~متینا کوثری~ و 21 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا