خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

متین

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/5/20
ارسال ها
63
امتیاز واکنش
743
امتیاز
178
سن
32
زمان حضور
3 روز 5 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان: رمان تباهی جوانی
نویسنده: متین کاربر انجمن ۹۸
ناظر: Mahla_Bagheri
ژانر: اجتماعی، تراژدی
خلاصه: سوگند برای آرام کردن قلب و تنبیه عقل خود، ناخواسته در منجلابی فرو می‌رود که رهایی از آن، راه بس دشواری است. گره زندگی‌اش را، با گرهی بزرگتر کور می‌کند. این گره‌ها در خود می‌پیچند، بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوند؛ اما سوگند، دست نیاز به سوی کسی دراز نمی‌کند و یک تنه جلو می‌رود، تا جایی که متوجه می‌شود که همیشه هم تسلیم نشدن در برابر شکست قابل قبول نیست. گاهی برای ایستادن، باید خم شد.


در حال تایپ رمان تباهی جوانی | متین کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Iatro، Hadis.A 862، نـون.وآو و 20 نفر دیگر

متین

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/5/20
ارسال ها
63
امتیاز واکنش
743
امتیاز
178
سن
32
زمان حضور
3 روز 5 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
پیمانه صبر لبریز شده است۔ اما؛ درد هنوز سـ*ـینه‌اش را تنگ می‌کند. آنقدر نقاب شادی بر چهره‌ی غمزده‌اش می‌گذارد و بر حرف‌های دلش مهر سکوت می‌زند، که اگر روزی، آتشفشان قلبش فوران کند و درد‌‌‌هایش، چون گدازه های آتش خودنمایی کنند، برای همگان غیر قابل باور است که این او، همان اوست.


در حال تایپ رمان تباهی جوانی | متین کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Iatro، Hadis.A 862، نـون.وآو و 20 نفر دیگر

متین

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/5/20
ارسال ها
63
امتیاز واکنش
743
امتیاز
178
سن
32
زمان حضور
3 روز 5 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
گوشه‌ای از اتاق، چمباتمه زده بود و با انگشتان کشیده‌ی دستش بازی می‌کرد. با صدای ویبره‌ی موبایلش، پاسخ را زد و گوشی را کنار گوش خود، گذاشت:
-الو...!
سوگند بغض در گلویش را خفه و طلبکارانه شروع به صحبت کرد.
-دیگه مامانت راحت شد علی! دیگه سوگندی نیست که پسرش رو ازش بگیره.
صدای پر از غم و محزون پسری دل شکسته، در گوشی پیچید.
-وای سوگند! وای! دارم دق می‌کنم. از سر لجبازی، بدبختمون کردی، رفت. من که بهت گفتم مامانم رو راضی می‌کنم.
سوگند به هق هق افتاد و ادامه داد:
-زندایی گفته، واسه آخر هفته قراره برید خواستگاری. دیگه همه چی تموم شد علی. سرنوشتمون جدا شد. خوشبخت باشی و برای همیشه، خداحافظ.
اجازه صحبت بیشتر به علی را نداد و تلفن را قطع کرد. گوشی دوباره و سه باره زنگ خورد. سوگند بی توجه به آن، فقط گریه می‌کرد. پیامک های پی در پی، گوشی را نشانه گرفته بود. سحر با شنیدن گریه‌ی سوگند، لپ تابش را خاموش کرد و راهی اتاق سوگند شد.
-عجبا! کار خودت رو کردی، حالا نشستی گریه می‌کنی. دیگه شوهر داری خواهر من. درست نیست جواب تلفن‌هاش رو می‌دی. اگه دلت باهاش بود، چرا راضی به ازدواج با امیر شدی؟
سوگند از جایش بلند شد و دستان سحر را گرفت و گفت:
-آبجی تو منطقی هستی، عاقل تری. بگو حالا چکار کنم؟ وقتی زندایی می‌گه، اگه به علی بله بگی، از ارث محروم می‌شه و ... من چکار می‌تونستم بکنم. من بخاطر خودش این کار رو کردم.
-حالا که گذشته. جواب تلفنش رو نده، بذار بی‌خیال شه. برو یه کم به سرو وضعت برس، مثلا تازه عروسی. خیر سرم شوهرت داره می آدها.
-جواب تلفنش رو نمی‌دم آبجی؛ اما می دونم دیگه، به بهانه سرزدن به عمه اش، حتما پا می‌شه می‌آد اینجا.
زنگ در به صدا در آمد.
-وای سوگند! بجنب دختر. امیر و مامانش رسیدن. الان نمی‌گن چرا چشم‌هاش پف داره؟
-خیلی خب. تو برو درو باز کن، من می‌رم صورتم رو می‌شورم، می‌آم.
سوگند خیلی سریع آبی به صورتش زد. با انگشتانش، موهای کوتاه سرش را مرتب کرد. بلوز طوسی، شلوار جینش را پوشید و به سمت پذیرایی رفت.
همان طور که به استقبال مهمان‌ها می‌رفتند از سحر پرسید:
-سحر! چطورم؟ مشخصه گریه کردم؟
سحر پوزخندی زد و جواب داد:
-نه آبجی جونم. نعمت داشتن پوست سبزه همینه دیگه.
سوگند سقلمه‌ای به بازوی سحر زد و گفت:
-نه مثل تو شیر برنج بودم، خوب بود.
بعد از وارد شدن امیر و مادرش و خوش آمد گویی ها، مهمان‌ها روی مبل‌های شیری رنگ داخل پذیرایی نشستند. سحر همان طور که زیر چشمی امیر را می‌پایید، به سوگند گفت:
-خداییش از علی خوشگل تره. چی بود اون بابا، خپل سیاه. نگاه کن ته ریش چه به صورت سفیدش می‌آد. شبیه شهاب حسینی شده، مگه نه؟
سوگند با تمام شدن حرف سحر، کنترلش را از دست داد و بلند خندید. همه‌ی نگاه ها معطوف او شد.
سحر دستش را روی دست سوگند نهاد و گفت:
-قربون اون چال لپت برم. آهان! بخند که اصلا گریه بهت نمی‌آد.
مادر امیر، همان‌طور که چادر را روی سرش جا‌به‌جا می‌کرد، پرسید:
-آقا جواد کجاست لیلا خانم؟
لیلا خانم تک خنده‌ای کرد و جواب داد:
-والا ماشین طبق معمول خراب شده، جوادم تعمیرگاه است. می رسه خدمتتون.
تکتم خانم سری تکان داد و خیلی آرام چیزی به امیر گفت که بقیه متوجه نشدند. بعد از آمدن آقا جواد، سفره شام چیده شد و همه مشغول خوردن شدند. آقا جواد پرسید:
-خب امیر آقا! کار و بار چطوره؟
امیر قاشق نرفته به دهانش را، به بشقاب برگرداند و پاسخ داد:
-خداروشکر بابا جان. عالیه.
سحر زیر لـ*ـب، بابا جان را کشیده تکرار کرد و به سوگند که کنارش نشسته بود، گفت:
-سـ*ـیاست رو داشته باش.
سوگند سرش را پایین گذاشت و هیسی بر زبان آورد.
تکتم خانم با خنده ادامه داد:
-اره آقا جواد. این سفارش کابینتی که دستش هست رو تحویل بده، خرج عروسی در می‌آد انشالا.
آقا جواد و لیلا خانم انشالاهی گفتند و ادامه‌ی غذا در سکوت صرف شد.
بعد از شام، همه مشغول گپ و گفت شدند. امیر با اجازه‌ای از جمع به سمت توالت رفت. سحر هم در اتاقش بود که پروژه‌ی ناتمامش را تمام کند. اتاق سحر، در انتهای راهرو و در مسیر توالت بود. او متوجه رفتن امیر به توالت نشد. دستگیره در را فشار داد، در باز نشد. به اتاقش برگشت و بعد از خارج شدن امیر، به توالت برگشت. کنار رو‌شویی، مشغول شستن دستانش بود که زیر دمپایی، چیزی احساس کرد. دمپایی را برگرداند و تکه پلاستیک کوچکی به اندازه یک نخود، با مواد سیاه رنگ درونش را پیدا کرد. آن را برداشت و در جیب شلوارش گذاشت. راهی اتاقش شد. کنجکاوی تکه پلاستیک یافته شده، نمی گذاشت که به کارش ادامه دهد. لپتابش را خاموش کرد. در اتاق را بست و پلاستیک را جلوی بینی اش برد، عمیق بویید. حدسش به یقین تبدیل شد. با خودش زمزمه کرد:
-تو خونه‌ی ما کسی نیست که مواد مصرف کنه. ای خدا! نکنه واسه امیر باشه.
از شکی که در دلش خانه کرده بود، مدام پاهایش را تکان می‌داد. آن قدر با خودش کلنجار رفت که دلش طاقت نیاورد. بعد از رفتن امیر و مادرش، به اتاق سوگند رفت. بدون اینکه در بزند، داخل شد و با دستپاچگی گفت:
سوگند! می‌خوام یک چیزی بهت بگم.
سوگند نگران جواب داد:
-بگو؟ چی؟
سحر درحالی که از شرم، صورتش چون لبو شده بود، پلاستیک را به سوگند نشون داد و گفت:
-ببین آبجی، بعد امیر رفتم دست شوئی این رو پیدا کردم. آبجی تریاکه؟ بو کن خودت.
سوگند حق به جانب گفت:
-وا سحر! یعنی می‌خوای بگی امیر مصرف می‌کنه. چطور تو آزمایش خون معلوم نشد؟
-آخه یک قرصایی هست که قبل آزمایش می‌خورن، نشون نمی ده. دقیق نمی دونم.
سوگند خیلی خونسرد، در حالی که سحر رو به بیرون از اتاق هدایت می‌کرد، گفت:
-خب حالا فردا باهاش حرف می‌زنم. به مامان بابا هم چیزی نمی‌گی.


در حال تایپ رمان تباهی جوانی | متین کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Iatro، Hadis.A 862، نـون.وآو و 20 نفر دیگر

متین

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/5/20
ارسال ها
63
امتیاز واکنش
743
امتیاز
178
سن
32
زمان حضور
3 روز 5 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
سحر از روی حرص، دستش را پشت کتف سوگند زد و گفت:
-یعنی عجیب، خونسردی. من بیشتر از تو استرس دارم. والا.
سحر رفت و در را پشت سرش بست. سوگند همان طور که رخت‌خوابش را مرتب می‌کرد با خود زمزمه کرد:
-حالا که قسمت نشد علی تو زندگیم باشه، بذار سیاه شه بختم. دیگه چه فرقی می‌کنه واسم. تو چی از دل من خبر داری سحر. تو جایگاه خودت نشستی و واسه من نطق می‌کنی.
قبل از خواب گوشی‌اش را برداشت و برای امیر نوشت:
-سلام. فردا ساعت ده صبح، بـ*ـو*ستان مادر می‌بینمت. هر طور شده بیا، کارم خیلی ضروریه.
بعد از ارسال پیام موبایل را روی سکوت گذاشت و با فکر کردن به آینده‌ی غیر قابل پیش بینی‌اش، خوابش برد.
***
امیر نفس زنان، به نیمکتی که سوگند با مانتوی مشگی و شلوار جین آبی، روی آن نشسته بود نزدیک شد. در حالی که کنار سوگند می‌نشست، سلام کرد و گفت:
-از دیشب که پیام دادی، هزار جور فکر و خیال کردم. چه خبره سوگند؟
سوگند در حالی که پلاستیک مچاله شده دستش را به امیر نشان می‌داد، رو چهره‌ی امیر دقیق شد و در دل گفت:
اصلا به این صورت سفید و معصوم نمی‌آد که مواد مصرف کنه. با صدای امیر از فکر بیرون آمد:
-سوگند!
-این چیه امیر؟
امیر من من کنان گفت:
-من باید بدونم؟
-امیر خودت رو به اون راه نزن. لطفا.
امیر از جایش بلند شد و جلوی سوگند، مسیر کوتاهی را قدم زد و جواب داد:
-سوگند! غلط کردم. قول می‌دم بهت، دیگه از این غلطا نکنم. فقط یک فرصت بده. دستم رو بگیر، کمکم کن. من پدر نداشتم، فشار زندگی رو دوش من بود.
سوگند پوزخندی زد و گفت:
-الان من کاملا قانع شدم. شرط دارم.
امیر به چشمان کشیده و قهوه‌ای سوگند خیره شد و گفت:
-هر شرطی باشه، قبول.
سوگند خونسرد ادامه داد:
-از این شهر بریم. بریم تهران. نمی‌خوام جلو چشم خانوادم باشم و حقیقت رو بهشون نگم.
امیر کلافه از جایش بر‌خواست. رگ های روی پیشانی بلندش، برجسته شد و گفت:
-چطوری مامانم رو تنها بذارم آخه. کارم چی می شه؟
-کارت که هنر دستته، هر جا می‌تونی راه بندازی. در ضمن، مگه نگفتی آبجیت و شوهرش قراره از عسلویه برگردن. دیگه مادرت هم تنها نمی‌مونه.
-فکر همه جاش رو کردی، آره. من تو غربت دوام نمی‌آرم.
سوگند عصبی از جایش بلند شد و ادامه داد:
-فک کردی واسه من آسونه، آره. من می‌خوام برم که گند تو رو بپوشونم. اگه همه با خبر شن، می‌گن جدا شو. من نمی‌خوام آبروی مامان و بابام تو فامیل بره. بگن دخترش نرفته برگشته.
امیر کلافه به دو دستش صورتش را پوشاند و گفت:
-نمی دونم سوگند، نمی‌دونم.
سوگند در حالی که کیف خود را از روی نیمکت بر می‌داشت، حرف آخرش را زد:
-خلاصه فکرهات رو بکن. تا شب بهم خبر بده. اگه می‌خوای با من بمونی، باید باهام بیای.


در حال تایپ رمان تباهی جوانی | متین کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Iatro، Hadis.A 862، نـون.وآو و 17 نفر دیگر

متین

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/5/20
ارسال ها
63
امتیاز واکنش
743
امتیاز
178
سن
32
زمان حضور
3 روز 5 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
***
سوگند کنار پنجره‌ی اتاقش ایستاده بود. سرش را از پنجره بیرون برد. چشمانش نظاره‌گر آلوچه‌های درخت توی حیاط، که به قامت دیوار اتاقش بود، شد. هر بار از ترس اینکه؛ پوران خانم، که از قدیمی‌های آپارتمان هست، غر نزند و نگوید که من راضی نیستم، این درخت را خودم کاشتم و مال خودم هست، از کنار درخت، رد هم نمی شد. اما؛ این‌بار آب دهانش را، که...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تباهی جوانی | متین کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Iatro، Hadis.A 862، نـون.وآو و 14 نفر دیگر

متین

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/5/20
ارسال ها
63
امتیاز واکنش
743
امتیاز
178
سن
32
زمان حضور
3 روز 5 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
***
امیر نفس زنان از حرکت ایستاد، بطری آب را سر کشید و رو به سوگند گفت:
-اخه کدوم آدم عاقلی، بی‌برنامه پا می‌شه می‌آد تهران، دنبال خونه می گرده؟
سوگند به سمت امیر که چند قدمی از او عقب‌تر ایستاده بود، برگشت و جواب داد:
-می‌شه انقدر غر نزنی؟ از وقتی حرکت کردیم، یه بند داری این جمله رو تکرار می‌کنی. اگه تو خسته شدی، منم خسته شدم. به این...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تباهی جوانی | متین کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Iatro، Hadis.A 862، نـون.وآو و 12 نفر دیگر

متین

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/5/20
ارسال ها
63
امتیاز واکنش
743
امتیاز
178
سن
32
زمان حضور
3 روز 5 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
سوگند به سمت چمدانش رفت. مانتوی مشکی‌اش را با تی‌شرت آبی و شلوار طوسی عوض کرد. مشغول مرتب کردن لباس‌ها بود، که صدای چرخاندن کلید در قفل، به گوشش رسید. ناخودآگاه، در اتاق خواب را بست و صدایش را بلند کرد.
-امیر! تویی؟
کسی پاسخگو نبود. صدای پا، به در اتاق نزدیک‌تر شد. آب دهانش را قورت داد و دوباره صدا زد:
-امیر؟
خم شد که مانتویش را...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تباهی جوانی | متین کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Iatro، Saghar، Hadis.A 862 و 11 نفر دیگر

متین

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/5/20
ارسال ها
63
امتیاز واکنش
743
امتیاز
178
سن
32
زمان حضور
3 روز 5 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
نفس عمیقی کشید. مقنعه‌ی روی سرش را مرتب کرد و با انگشتان دستش آرام به در کوبید. با بفرمایید‌ی که شنید، وارد شد. رو به رویش آقایی با موهای جو‌‌گندمی، حدود پنجاه سال، که شلوار جین مشکی و تی‌شرت قهوه ای بر تن داشت، حضور داشت. صدایش را صاف کرد و ‌گفت:
-سلام، کمالی هستم. تماس گرفته بودم باهاتون در خصوص...
آن آقا هم ما بین صحبت سوگند، دستش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تباهی جوانی | متین کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Iatro، Saghar، Hadis.A 862 و 10 نفر دیگر

متین

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/5/20
ارسال ها
63
امتیاز واکنش
743
امتیاز
178
سن
32
زمان حضور
3 روز 5 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
سوگند دو تا یکی، راه پله ها را پایین آمد، به امیر که کارتنی دستش بود، گفت:
-امیر! این کارتن سبک‌ها رو خودم می‌برم. تو برو مراقب یخچال باش، داغون می‌شه تو این راه پله‌.
-خیلی خب، آروم باش.
سوگند کارتن را برداشت و به سمت بالا رفت. وارد خانه شد و رو به سحر گفت:
-سحر از آشپزخونه بیا بیرون آجی، یخچال رو دارن می‌آرن.
کارگری که یخچال را به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تباهی جوانی | متین کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ASaLi_Nh8ay، Iatro، Saghar و 9 نفر دیگر

متین

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/5/20
ارسال ها
63
امتیاز واکنش
743
امتیاز
178
سن
32
زمان حضور
3 روز 5 ساعت 18 دقیقه
نویسنده این موضوع
سوگند متعجب از چیزی که شنید، بدنش سست شد و همان جایی که ایستاده بود، بر روی دو پاهایش، بر زمین نشست. دستانش را بر گوشش گذاشت و گفت:
-بس کن سحر! بس کن!
-با صدای بلندتری همراه با ریزش باران بر دامنه چشم‌هایش، ادامه داد
-تو رو خدا بس کن.
سحر پشیمان از حرفش به سمت سوگند رفت، دستانش را فشرد و گفت:
-آجی جونم! غلط کردم، نفهمیدم چی گفتم،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تباهی جوانی | متین کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Saghar، ASaLi_Nh8ay، Ryhwn و 4 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا