خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

رمان چطور پیش میره؟


  • مجموع رای دهندگان
    20

Asal❄︎

ویراستار آزمایشی
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
11/4/21
ارسال ها
59
امتیاز واکنش
2,792
امتیاز
83
محل سکونت
Rainbow
زمان حضور
7 روز 13 ساعت 37 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان: مرغوا
نام نویسنده: ❄Asal کاربر انجمن ۹۸
ژانر: جنایی_مافیایی، عاشقانه
نام ناظر: Mahla_Bagheri
خلاصه: افکار ترسناک هستند. از همه چیز در این دنیا ترسناک‌تر! چون افکار آدم‌هاست که همه چیز را کنترل می‌کند! او این را خوب می‌دانست و یاد گرفته‌بود به بهترین نحو ممکن از آن استفاده کند. اما یک چیز آزارش می‌داد. ترس از تاریکی! برای کسی مثل او مسخره می‌آمد؛ اما حقیقت چیز دیگری بود. او هنوز هم همان بود؛ فقط ظاهرش عوض شده بود!
از مرگ واهمه‌ای نداشت؛ اما از تاریکی چرا، چون فکر می‌کرد مرگ پایان درد است؛ ولی تاریکی شروعش...


در حال تایپ رمان مرغوا | ❄️Asal کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: samira.sh، neshat83، Saba.hn و 57 نفر دیگر

Asal❄︎

ویراستار آزمایشی
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
11/4/21
ارسال ها
59
امتیاز واکنش
2,792
امتیاز
83
محل سکونت
Rainbow
زمان حضور
7 روز 13 ساعت 37 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه: وقتی طوفان تمام می‌شود؛ یادت نمی‌آید چطور از دل آن گذشتی.

چطور از آن جان به در بردی. حتی مطمئن نیستی که آیا واقعا طوفان تمام شده است یا نه!
اما در این میان یک چیز قطعی است.
وقتی طوفان را پشت سر می‌گذاری؛ دیگر همان آدم قبل از وقوع طوفان نیستی.
همه قصه طوفان همین است...


در حال تایپ رمان مرغوا | ❄️Asal کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: samira.sh، neshat83، Saba.hn و 56 نفر دیگر

Asal❄︎

ویراستار آزمایشی
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
11/4/21
ارسال ها
59
امتیاز واکنش
2,792
امتیاز
83
محل سکونت
Rainbow
زمان حضور
7 روز 13 ساعت 37 دقیقه
نویسنده این موضوع
مرغوا
1#
با اعصابی خراب از جای‌ام بلند شدم.
حتی فکرش را هم نمی‌کردم که مارال دست به چنین کاری زده باشد. بارها طول اتاق را قدم رو زدم و هربار با کلافگی، چنگی به موهای قهوه‌ای رنگ کوتاه‌ام انداختم.
هرچه فکر می‌کردم که کجا میتواند رفته باشد، به بن بست می‌خوردم. زرنگ بود؛ ولی من از او زرنگ‌تر بودم. خون بزرگ خاندان همایونی، در رگ‌های‌ام جاری بود. خوی وحشی‌ام پابرجا بود.
می‌دانستم چه کارش کنم!
با صدای در به عقب بازگشتم.
شهریار با ژست مغرورانه همیشگی‌اش گفت:
-مارال رو نتونستیم پیدا کنیم. خودت گفته بودی مارال پیدا نشد شاهارا رو بیاریم. تو انبارِ
مثل همیشه کارش را خوب انجام داده بود؛ با این حال نگذاشتم تحسین مهمان چشمان‌ام شود. کت‌ اسپرت خاکستری را از روی صندلی برداشتم و بدون توجه به او به سمت انبار راه افتادم.
صدای قدم‌های محکم‌ام تمام راهرو تاریک، خالی و مسکوت را در برگرفته بود.
به انبار رسیدم و بدون دست زدن به دستگیره چرک آن، با پا بازش کردم. جسم منفور او با برخورد در به دیوار از جا پرید و با ترس به صورت یخی‌ام نگاه کرد.
انبار مانند همیشه سرد بود و کثیفی از سر و روی دیوار‌های تیره‌اش، می‌بارید.
اتفاقا خوب بود. مکان مورد علاقه من برای شکنجه خائنین!
با پوزخند قدم برداشتم و روی صندلی فلزی رو به روی‌اش نشستم.
ارنج‌های‌ام را روی زانوان‌ام گذاشتم و در همان حالت خمیده، به چشمان‌اش خیره شدم. ترس و وحشت در دو تیله سبز رنگ چشمان‌اش موج میزد. رگ‌های گردن‌اش متورم شده بودند و رنگ پوستش به قرمزی میزد. انگار در حال تلاش برای رهایی از طناب گره زده شده دور دستان‌اش بود.
با پوزخند همیشگی گفتم:
-خیلی وقت بود ندیده بودمت پسر خاله! بذار فک کنم ببینم کی بود؟ آها ۱۰ سال پیش وقتی ۱۵ سالم بود و آقابزرگ تو رو با حقارت تموم از عمارت شاهانه‌اش بیرون کرد . اون موقع با وجود عصبانیتی که داشتی، باورت نمی‌شد و برات عجیب بود. حتما پیش خودت می‌گفتی یه دختر می‌خواد جامو بگیره؟ الان می‌بینی که همون دختر روبه‌روی تو نشسته و داره با تاسف به حال و روزت نگاه می‌کنه. چیه؟ ترسیدی؟!
دهان ترک خورده‌اش را با زبان خیس کرد و لرزان زمزمه کرد:
-بب.. با مم..من چیککار دداری؟
سری تکان دادم و از حالت خمیدگی درآمدم.
دست‌هایم را در هم گره زدم و پای‌ام را روی آن یکی انداختم:
-افرین. لجباز نیستی که کار من رو سخت کنی. چیزی ازت نمی‌خوام فقط می‌خوام بدونم مارال کجاست؟
مات شده نگاهم کرد:
-مم..مارال؟ من.. من خودم هم دوسسا..له که ازش خبر..خبر ند..دارم.
تک خنده‌ای کردم و از روی صندلی زهوار در‌رفته بلند شدم. پشت صندلی‌اش ایستادم و دستان‌ام را روی شانه‌های‌ لرزان و لاغرش گذاشتم. دم گوشش آرام گفتم:
-نه دیگه نشد. بچه نیستم که خزعبلاتت رو باور کنم. یا مثل یه بچه حرف گوش کن میگی کجاست یا..
با وحشت وسط حرفم پرید؛ گفت:
-مم..می‌گم نمی‌دد..دونم چرا نمی‌..نمی‌خوای بفهمی؟
مثل احمق‌ها باعث به هم ریختگی اعصاب‌ام شده‌بود. با یک حرکت سریع گردن‌اش را با پای راست‌ام گیر انداختم و با دندان‌های چفت شده غریدم:
-ببین شاهارا سلحشور! فکر نکن می‌تونی من رو گول بزنی. می‌گی اون مادر خائنت کجاست یا پام رو فشار بدم تا خفه بشی؟!
سرش را با سختی تکان داد. عصبی شدم و پای‌ام را فشار دادم. اکبر دست و پاهای‌اش را بسته بود. با وحشت تنه‌اش را تکان میداد تا پای‌ام را از دور گردن‌اش بردارم. شهریار تشر زد:
-افرا بسه؛ داری خفه‌اش می‌کنی.
با صورت در هم رفته، سرم را بالا آوردم و گفتم:
-دخالت نکن می‌خوام حرف بزنه.
دستان عضلانی‌اش را، به کمرش زد:


در حال تایپ رمان مرغوا | ❄️Asal کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: samira.sh، neshat83، Saba.hn و 55 نفر دیگر

Asal❄︎

ویراستار آزمایشی
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
11/4/21
ارسال ها
59
امتیاز واکنش
2,792
امتیاز
83
محل سکونت
Rainbow
زمان حضور
7 روز 13 ساعت 37 دقیقه
نویسنده این موضوع
مرغوا
2#
-الان حتی نمی‌تونه گردنش رو تکون بده چه برسه به اینکه بخواد حرف بزنه.
گردن‌ شاهارا را رها کردم و به موهای‌ زیتونی‌اش، چنگ زدم:
-حرف می‌زنی یا نه؟
فقط یک نه آرام شنیدم و با لگد محکمی، او را همراه صندلی پخش زمین کردم.
-نمی‌گی؟ باشه خودت خواستی
بالای سرش رفتم و با تمام قدرت، لگد به بدن خم شده‌اش کوبیدم.
شهریار، اکبر را صدا زد.
به زور او را از زیر پاهای‌ام بیرون کشید. نفس زنان با خشم نگاه‌اش کردم. با سر و روی خونی و بی‌جان، سرش پایین افتاده بود. خون روی موهای زیتونی‌اش، توی ذوق می‌زد.
عصبی از انبار خارج شدم. دست‌های‌ام از عصبانیت مشت شده بودند. نباید می‌گذاشتم آقابزرگ از این رسوایی بویی ببرد.
در اتاق‌ام را با شتاب باز کردم و وارد شدم. عصبی بودم و هیچ کاری از دست‌ام بر نمی‌امد. با فریاد، ساره را صدا زدم. بعد از چند لحظه، نفس‌زنان با چهره ترسیده، روبه‌روی‌ام گوش به فرمان ایستاده‌بود.
چند تار موی مشکی روی صورت‌اش افتاده بود و با هربار نفس‌نفس به بالا می‌رفت و دوباره با چموشی به جای خود بازمی‌گشت. مردمک چشمان رنگ شب‌اش، در صورت‌ام، علت فریادم را کاوش می‌کرد.
کنترل‌ام را به دست گرفتم:
-خبری نشد؟
خودش می‌دانست که سه‌روز مانند ببر وحشی به دنبال بوی چه کسی هستم که بدرمش. نفسی از سر آسودگی کشید و حالت خونسرد چهره‌اش بازگشت:
-نه خانوم ازش خبری نشده؛ ولی بازم دنبالش هستیم.
سری تکان دادم و به طرف میز مشکی گوشه اتاق‌ام رفتم.
هرچه فکر می‌کردم به بن بست می‌خوردم. مارال جایی را نداشت که خود را پنهان کند. در واقع هیچ جایی را به غیر از این عمارت نداشت.
با یادآوری شاهارا و لجبازی‌های‌اش از حرص دندان‌های‌ام را روی هم سابیدم. باید به او می‌فهماندم افرا همایونی کیست! هنوز به خوبی مادرش، مرا نشناخته.
گوشی‌ام به صدا درآمد. نگاهی به صفحه‌اش انداختم. نام آقابزرگ خودنمایی می‌کرد. پوفی کشیدم و با کلافگی موهای لجوج جلوی چشمان‌ام را کنار زدم. وسط این درگیری ذهنی فقط آقابزرگ کم بود. با بی حوصلگی تماس را وصل کردم:
-سلام اقابزرگ
بدون توجه به سلام‌ام، با قاطعیت گفت:
-دختر جون من سه روزه که منتظر موافقت توام و تو هربار با بی‌نزاکتی تموم پشت گوش میندازی.
اخم‌های‌ام در هم رفت.
این سه روز به دنبال مارال بودم که آقابزرگ را یک لنگه پا نگه داشته بودم.
-ببخشید چند روزی بود که درگیر بودم. من برای اون جلسه که گفته بودین؛ آماده‌ام.
انگار از این موافقت ناگهانی من تعجب کرده بود. بعد مکث کوتاهی با همان صلابت دیرینه‌اش گفت:
-خوبه! پس برای چهار روز دیگه آمادگی کامل داشته باش. این جلسه برای من خیلی مهمه.
با رضایت گفتم:
-حتما! خداحافظ
آقابزرگ همانطور که بی‌سلام زنگ زده بود، همانطور هم بی‌خداحافظی تماس را به پایان رسانید. به کاغذ دیواری طوسی خیره شدم. لبخند شیطانی بر صورت‌ام ظاهر شد. وقت اجرای نقشه بود.
***
لعنتی... لعنتی!
از شدت عصبانیت، گلدان فیروزه‌ای سالن را شکسته بودم. نفس‌نفس می‌زدم و صدا‌ها‌ی درهم اطراف‌ام، روی اعصاب‌ام خط می‌کشید.
کمی عقب رفتم و روی مبل تک‌نفره نسکافه‌ای، نشستم. سر سنگین شده‌ام را در دست گرفتم. برای اولین بار حس یک بازنده را داشتم!
با صدای جیغ یکی از ده‌ها خدمتکار سالن، سرم را بالا آوردم و با صدای نسبتا بلندی گفتم:
-ساکت شین! برین سر کارتون ببینم.
سپس از روی مبل برخاستم و شمرده‌شمرده به طرف رضا که کنار دیوار ایستاده‌بود، قدم برداشتم. می‌لرزید. جرات نمی‌کرد سرش را بالا بیاورد. ولی از همین فاصله هم موج ترس در چشمان قهوه‌ای رنگ‌اش را حس کنم. معلوم بود پاهای‌اش به زور، وزن سنگین‌اش را تحمل می‌کنند. به شدت در حال لرزش بودند. حال به خاطر وزن‌اش بود یا به‌خاطر ترس بیش از اندازه‌اش.
دستان‌ام را در هم گره کردم؛ آرام و مرموز زمزمه کردم:
-می‌دونی مجازات این کارت چیه رضا؟
وحشت‌زده سرش را بالا آورد و ملتمس در چشمانم زل زد:
-خا..خانوم م..من کار..ره‌ای نیس..ستم
دستم را بالا آوردم و خشمگین غریدم:
-دهنت رو ببند. خودت خوب میدونی قراره چه بلایی سرت بیارم خائن.


در حال تایپ رمان مرغوا | ❄️Asal کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: samira.sh، neshat83، Ryhwn و 53 نفر دیگر

Asal❄︎

ویراستار آزمایشی
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
11/4/21
ارسال ها
59
امتیاز واکنش
2,792
امتیاز
83
محل سکونت
Rainbow
زمان حضور
7 روز 13 ساعت 37 دقیقه
نویسنده این موضوع
مرغوا
3#
با صدای قدم‌های محکم اشنا، سرم را برگرداندم.
شهریار با خونسردی ذاتی‌اش وارد سالن شد. شیشه خورده‌ها و جسم لرزان رضا را از نظر گذراند و به طرف‌ام آمد.
در چند قدمی‌ام ایستاد. به چشمان سردش نگاه کردم. بالاخره بعد از چند لحظه به حرف آمد:
-لازم نیست کسی رو مجازات کنی اون مردی که دو روز پیش در حال کشتن‌اش بودی، شاهارا قلابی بوده.
با...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مرغوا | ❄️Asal کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: samira.sh، neshat83، Saba.hn و 51 نفر دیگر

Asal❄︎

ویراستار آزمایشی
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
11/4/21
ارسال ها
59
امتیاز واکنش
2,792
امتیاز
83
محل سکونت
Rainbow
زمان حضور
7 روز 13 ساعت 37 دقیقه
نویسنده این موضوع
مرغوا
4#
صدای شهریار مرا از فکر بیرون کشید:
-خب! میخوای چیکار کنی؟
به تابلو نقاشی شده از خودم و آقابزرگ خیره شدم؛ گفتم:
-بدون هیچ خبردادنی میریم خونه مسعود. اگه بود که هیچ ولی اگه نبود
او را هدف دیدم قرار دادم و ادامه دادم:
-تو به جاشون مجازات میشی چون مجبورم کردی به قضاوت.
همانطور که فکر کرده بودم، با چشمان آرام یخی رنگ‌اش نگاه‌ام...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مرغوا | ❄️Asal کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: samira.sh، neshat83، Saba.hn و 50 نفر دیگر

Asal❄︎

ویراستار آزمایشی
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
11/4/21
ارسال ها
59
امتیاز واکنش
2,792
امتیاز
83
محل سکونت
Rainbow
زمان حضور
7 روز 13 ساعت 37 دقیقه
نویسنده این موضوع
مرغوا
5#
وارد حیاط سرسبز عمارت شدم. نگاهی به درختان آلبالوی قسمت راست خیاط انداختم. مهتاب همیشه با ذوق به درختان البالوی‌اش می‌رسید. گل‌های سرخ، دور تا دور عمارت را دربرگرفته‌بودند. مهتابی را می‌دیدم که هرکدام از گلبرگ‌ها را با دقت تمیز میکرد و با تک تک‌اشان سخن می‌گفت. تنها قسمت شاداب این عمارت، همین حیاط باغ‌مانند بود.
بادیگارد قد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مرغوا | ❄️Asal کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: samira.sh، neshat83، Saba.hn و 47 نفر دیگر

Asal❄︎

ویراستار آزمایشی
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
11/4/21
ارسال ها
59
امتیاز واکنش
2,792
امتیاز
83
محل سکونت
Rainbow
زمان حضور
7 روز 13 ساعت 37 دقیقه
نویسنده این موضوع
مرغوا
6#
وارد عمارت آقابزرگ شدم. گلین با عجله جلوی‌ام را گرفت:
-سلام خانوم کوچیک خیلی خوش اومدین. آقابزرگ گفتن وقتی اومدین، بگم تنهایی برین توی اتاقشون انگار باهاتون کار خصوصی دارن.
خیره به موی خاکستری بیرون آمده از روسری طوسی‌اش، سری تکان دادم:
-سلام! باشه ممنون که خبر دادی میتونی به کارت برسی.
تعظیم کوتاهی کرد و از سالن خارج شد. از...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مرغوا | ❄️Asal کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: neshat83، Saba.hn، Aynaz_A_12 و 46 نفر دیگر

Asal❄︎

ویراستار آزمایشی
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
11/4/21
ارسال ها
59
امتیاز واکنش
2,792
امتیاز
83
محل سکونت
Rainbow
زمان حضور
7 روز 13 ساعت 37 دقیقه
نویسنده این موضوع
مرغوا
7#
وارد حیاط بزرگ آقابزرگ شدم. هیچ رنگ سبزی در آن وجود نداشت. هرجا که نگاه می‌کردی فقط قهوه‌ای تنه درختان و زردی برگ‌ها به چشم می خورد. علاقه‌ای به گل و گیاه نداشت. حال‌اش را بد می‌کرد. من هم مانند او بودم ولی مهتاب مهم‌تر از علاقه من بود.
راه‌ام را به سمت چپ حیاط کج کردم. حتی از این فاصله هم می شد هوای سمی‌اش را نفس کشید. با...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مرغوا | ❄️Asal کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: samira.sh، neshat83، Saba.hn و 46 نفر دیگر

Asal❄︎

ویراستار آزمایشی
کاربر ویژه انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
11/4/21
ارسال ها
59
امتیاز واکنش
2,792
امتیاز
83
محل سکونت
Rainbow
زمان حضور
7 روز 13 ساعت 37 دقیقه
نویسنده این موضوع
مرغوا
8#
یقه‌اش را آرام رها کردم. چشمان سبزش، خیره بود. معلوم نبود به کجا. چاقو سیاه رنگ، که حالا خون مارال، سرخ‌اش کرده بود را روی زمین سراسر برگ خشکیده پرت کردم.
دستان‌ام رنگ خون مارال را به خود گرفته بود. با صدایی آرام خطاب به ساره گفتم:
-ساره دستمال داری؟
صدای هول شده‌اش به گوش رسید:
-بله.. بله خانوم بفرمایید
دستمال پارچه‌ای سفید...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مرغوا | ❄️Asal کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: samira.sh، neshat83، Saba.hn و 46 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا