خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

elina2003

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
31/3/20
ارسال ها
105
امتیاز واکنش
1,759
امتیاز
188
سن
18
زمان حضور
17 روز 5 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان: رمان دَمِ نیک پِی
نام نویسنده: elina2003 کاربر انجمن رمان 98
ژانر: تاریخی، تراژدی، معمایی، فانتزی
نام ناظر: The unborn
خلاصه رمان:
به راستی، سرآغاز برترین قلم چیست؟ به راستی، ریشه‌ی این گمنام قلم کجاست؟! در اتاقی دنج؛ یا زیر کاخی از کریستال؟ یا که... زیر ویرانه‌ی شهری باشکوه؟!
ویرانه‌ای که نگار گرگ دارد و گیاهی‌ست خاردار؛ از جنس منقار سیاه‌کلاغی کینه‌توز و دل سنگین!


در حال تایپ رمان دم نیک پی | elina2003 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Reyhan.t، ~MoBiNa~، سيده کوثر موسوی و 29 نفر دیگر

elina2003

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
31/3/20
ارسال ها
105
امتیاز واکنش
1,759
امتیاز
188
سن
18
زمان حضور
17 روز 5 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
2 (1)

مقدمه:
هان، یادم آمد!
گفتم به نام گرد بازار ویانا...
مهتر زاده نیستم؛ ولی این بازار، در روزگار من، بارها به نام همان به سخن مهتر زادگان گردش به فلک رسید. من، هیچ گاه گرد آن روز را فراموش نخواهم کرد؛ ای نفرین دو صد موبد، بر پیکرش...!


در حال تایپ رمان دم نیک پی | elina2003 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Reyhan.t، ~MoBiNa~، سيده کوثر موسوی و 27 نفر دیگر

elina2003

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
31/3/20
ارسال ها
105
امتیاز واکنش
1,759
امتیاز
188
سن
18
زمان حضور
17 روز 5 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
آغاز:
سوم آبان ماه، چهاردهمین سال فرمانروایی سام الن*؛ اینجا ویانا است، ویانا است، ویانا ولی، پایه‌ی تـ*ـخت و گاه الن زادگان، اینجا را پایتخت تابستانی‌اش می خوانند؛ ولی در دَم، می نگرید که تابستانی در کار نیست؛زیر نور آفتاب درخشان نیم روز، در بازار پر هیاهوییم! یکی به بازرگانی با جامه‌ی ابریشم آبی، انگشتر های الماس و زر و نقره بر انگشت و چشمان سبز نیرنگ باز، دختی باریک میان، با جامه های تار و پود نداشته‌ی سپید با خود آورده و در میدان شهر، همان گونه که انگشت زر آلوده، سوی دخت موی سیه بنشسته بر زمین و چشم بر زمین، نشانه کرده است؛ می گوید:
-زیبا و توانا و همان گونه که می نگرید، بسی سر سپرده*. اکنون، به چند سکه‌ی زر بهای است؟
بانوی جوان بزرگ زاده ای با دست و موی زرآلوده تر، در آن پیشگاه میدان، نخست با نگاهی خودکامه به دخترک در می نگرد؛ پس همان گونه که با شیفتگی به ناخن های حنابسته سرخش می نگرد؛ با چشمانی در سخن بی میل و تهی، به بازرگان می نگرد و می گوید:
-بیست سکه ی زر و دو نقره.
بازرگان از برای نشان دادن برومندی، دو دست پشت میان گره می کند و روی به آن بانو می گوید:
-بیست زر و دو نقره؟ کسی بهترش نداند؟
«دوصد زر و ده سیم».
این سخن و آوای استوار و نه چندان رسایش که به گوش آن بازرگان نرسد، در پس مردم گرد آمده و در هیاهوی است از آن مهربانو*ی جوان؛ با جامه های تیره آبی جنگجویان و شنل بر شانه؛ شاید که نمادی از شبگردان، گیسوان بلند سیاه، با پایه‌*ی زر گونه و چشمان قهوه ای که به آن هیاهوی دوخته است.
می نگرید که این پایتخت تابستانه نیست و رنگ خش خش برگ های رنگ رنگ زرد قهوه بر خود گرفته است؛ چرا که پادشاه سام الن را اینک خوشایند بازگشت به الن، پایه ی تـ*ـخت راستین نیست و این روژمان نیز، چنگ رودکی ندارد.*
گفت دو صد زر و ده نقره؛ چون پیوسته همین است. بازرگانان برده فروش، به کمتر از این بهای خرسند نباشند. مهربانوی سخن گفته، همچنان به بازرگان دست گره کرده و بزرگ زادگانی که یکی پس از دیگری بهای را فراز می دهند؛ در می نگرد و کتیب سیه پوش در آ*غو*ش گرفته، بر سـ*ـینه می فشرد و گوشه ی چپ لـ*ـب به نشانه ی ریشخند فراز می دهد.
به نیست پادشاه و وزیران جای خوش کرده در ویانا، گوشه ی چشمی به بازار کنند و در نگرند. و گمان آرمانی مهربانو، نیمه دریده می ماند؛ چون در این دَم، پیام رسان کهتر پوشی، بدان سان که پارچه ی گدا وار قهوه رنگی بر پیشانی بسته است؛ بر آن میدان گاه، پیش بازرگان خودکامه، بر می آید و با همه ی توانی که از گلوی بر می آید؛ می گوید:
- هان*، مردم! هان! پرونده ی شرط بندی نام به پایان است. هان! بازرسان گفتند، که گنهکار در این بازار است!
و بدین سخن هولناک، مردم شگفت زده، آهنگ فریاد و هراس و دویدن به چپ و راست می نمایند و چشمان قهوه عسل مهربانوی کتیب در آ*غو*ش، از کاسه برون می آیند؛ کتیب از آ*غو*ش بر خش خش برگ می اوفتد و او، با اندیشه ای تهی، دو گام چکمه پوش بر پشت می راند؛ سپس، همگام با نشاندن کلاه شنل بر گیسو، روی بر می گرداند و گویی با پروا و احتیاط و بی هیاهوی از بازار، با همان گرد برخاسته از خاک و آوای آزار خش خش، بدرودش می گوید.
پرونده ی شرط بندی نام، بازرسان، گنهکار، میدان، بازار، هان، مردم!
اندیشه اش تهی است؛ نه، لبریز تر از هر روزی است؛ ولی هوای تهی پنداشتنش دارد.
بر پشت دیواری در کوچه پس کوچه می رسد و تکیه می زند.
او، نیک تر از هر کسی در این شهر، می داند، آن هان گفتن پیام‌رس، ریشه در چه دارد!
چشمانش را فرو می بندد و کلاه شنل را تا بینی فرود می دهد. او، با روی جنگجویان و با زر پایه* گیسوی، خود، گنهکار نیک تری است؛ نه؟
می دانید، نیکوران؟ زری پایه زلفش، از برای همان گنهکاری است؛ چکمه و شنلش، هان، بانو! دست از سززنش بیهوده بردار و چاهی بکن!
با این اندیشه، شنل به گیسو رهنمون می شود و با چشمان سرخ، آهسته به برون سرک می کشد...
***
هان: آگاه باشید
پایه مجاز از انتها
الن: نام یک دودمان افسانه ای
مهربانو: در ایران باستان به جای "خانم" به کار می رفته
چنگ رودکی: تلمیح به داستان پادشاه سامانی و رودکی که رودکی با اثر شعر و چنگ خود پادشاه را به پایتخت باز گردانده


در حال تایپ رمان دم نیک پی | elina2003 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، سيده کوثر موسوی، نازپری احمدی و 24 نفر دیگر

elina2003

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
31/3/20
ارسال ها
105
امتیاز واکنش
1,759
امتیاز
188
سن
18
زمان حضور
17 روز 5 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
آفتاب؛ واپسین رخ نمایی خود را رو کرده و شب با شکوهی پیوسته و سوز و سرمای پاییزی، از راه می رسد.
بر پایه ی آنچه در کتیب* های کهن از ویانا خوانده است؛ مردم آن بس سرما گریزند و زین روی، همگی در هنگام شامگاه پاییزی ای بدین سان، رهسپار سرای می شوند و همان گونه که از سرک کشیدن آشکار، کوچه بی کس است و خوش به اقبال تیرا!
با پروا و احتیاط بر این کوچه ی پهن گام می نهد و همان گونه که آهسته گام به پیش می نهد؛ چشم در چپ و راست می گرداند.
پریشان تر از آن است، که این بیگانه سرای را زیر و بم بجوید و نمی داند، اینجا پایون* است، یا آتروپات*! به خانه های کنار دستش می نگرد. خانه های تن استوار و بلند، نشان بزرگان؛ زود باش، تیرانا! اینجا کجاست؟!
و ناگه، آوای چکمه ای بر خاک، چشمان سرخش را از کاسه برون می راند و سر او را از نگریستن بر خانه ها، به رو به روی می راند.
آنسوی کوچه ی چراغ دار، چندین و چند گام به دور از او، شبگردی رخ نما ست؛ شبگردی بیگانه آشنا.
از برای شناختن او، گامی به پیش می نهد و دست بر شمشیر بر کمر بسته.
شبگردی بلند بالا، موزون انـ*ـدام و شاید تنومند، چون همه ی شبگردان ویانا، شنل بر دوش، جامه ی سپید بر تن، چشمان درشت تیره و موی پریشان زر... آه، پروردگار! نیازی به این همه وارسی نبود؛ آشکار تر از آن است؛ که پنداری، مهراز هیلدا، همان...
مهراز نیز، نگاهی به سراپای او می اندازد و با آوای پیروزمندانه اش، می گوید:
-سرانجام، یافتمت!
سپس خواهان گام برداشتن به سوی او می شود؛ که تیرانا شمشیر می کشد و با آوایی خشمگین او را می گوید:
-همان جا بایست!
-تیرانا! این نه جای بازی است!
شمشیر را با بی مهری ای فزون به سویش می گیرد و می گوید:
- آری مهربان*! این نه جای بازی است... پس یک گام هم نزد من نگردان...
مهراز چشم فرو می بندد؛ کف دست راست بالا می آورد و با آوایی آرام و از پای در آمده، می گوید:
- بسیار نیک!
به تیرانا می نگرد و می‌گوید:
-ولی تو بگو، اگر من گامی نزدت نگردانم؛ پس که خواهد؟
تیرانا پوزخندی خشمگین بر سوی چپ چهره می راند و می گوید:
- دایه ی دل سوز تر از مادر شده ای، هیلدا زاده! ها! مگر نمی دانی که یگانه پای بریده ی میدان تویی؟ به بهره است، که هم اینک از برم در بروی مهتر*! مگر نه که من گنهکار آن پرونده ام؟
مَهراز اینبار بی اندیشه ای بر سرانجام پیشه، دندان فشرده و به سان تندباد، به سوی دخت الن زاده می آید؛ از برای مهارش دست بر مچ شمشیر دارش می گذارد و می گوید:
-دست از یکه تازی بردار تیرانا! من همه دَمش با تو بوده ام؛ کدام...
تیرانا که با چشمان از کاسه برون زده اش می نگرد؛ از تقلای برون کشیدن دست ستوه می آید؛ پس؛ شمشیر را به سوی چپ پرتاب می کند؛ با همه بی مهری و خشم رویی، گریبان سیه شبگرد پیش روی را می گیرد و درست چهره به چهره و قله به قله* اش می خروشد:
- آری! تو همه دمش بودی! تو، مهراز هیلدا! و همه گنـ*ـاه من، رویارویی با تو بوده دیوانه
"شش ماه پیش"
"ویانا"، در کتیب آموزه های سـ*ـیاسی، به سه نام است؛ همان در واژه و لغت، فرزانگی و خردمندی؛ نام یکی از شهر های بزرگ و نامور سرزمین دودمان الن و نام دختی که این شهر را به نامش زدند.
در روزگاری از بهار، تو گویی دوازدهمین یا شاید هم یازدهمین روز از اردیبهشت ماه، زیر روشنایی خورشید پاک سرشت، گذشته از گرمای شگفت ایالت الن، در خاک گاه ویانایند.
با کلافگی، دستی بر سربند آذین وار و سپید بر گیسوان پریشانش می کشد و همان گونه که به پاس سواری بر اسپ قهوه، به تکاپوی برگ* است؛ چشمان قهوه عسلش را به راست می راند و به همرهش می نگرد.
همره دخت وزیر هاچینسون، با جامه های ابریشم سپید و آبی، سربازی پولاد زره ، خم ابرو و سیبیل چخماقی است؛ چرا که تک دخت وزیر، بس خود رای و روی جو است و نیاز نگاهبانی ویژه.
-مهربانو تیرانا! از برای چه مرا اینگونه می نگرید؟
با شنیدن این سخن، لبخندی خشم گونه؛ از مچ گیری نگاهبان بر چهره می نشاند؛ روی می گیرد و به پیش روی می نگرد و می گوید:
-سخنی نیست.
نگاهبان همان گونه که به سر دروازه ی اندک نمایان ویانا می نگرد؛ می گوید:
-شما به چیرگی و زور وزیر و مهربانو در خاک ویانا گام نهاده اید؛ پس محال است، که سخنی در کار نباشد.
تیرانا با نگاهی بی مهر و شور به سر دروازده ی چوبین و زر نوشته؛ می گوید:
-آری! سخنم بسیار است. فرمانروا سام بسی بیهوده سخن باشند؛ که هر ساله ما را به این سرزمین می کشانند؛ و پدر من کِهتر از ایشان.
رو به نگهبان:
-آری! می دانم ویانا پایتخت بهاره تابستانه ای دو یا سه ساله ای نه بیش تر؛ ولی مگر چه می شد من در الن می ماندم؟ مگر من درباری ویژه و کتیب دان کاخم؟
***
کتیب: فارسی شده ی کتاب
پایون: نام منطقه ای ویانا که مرکب از عام و خاص است
آتروپات: به معنای محافظ آتش؛ نام منطقه ی اشراف نشین و مهم ویانا
مهربان: در ایران باستان به جای لفظ آقا به کار می رفت
مِهتر: اشراف زاده
کِهتر: مردم رده پایین در این متن به معنای بد تر و دیوانه تر بود
تکاپوی برگ: حرکات نوسانی


در حال تایپ رمان دم نیک پی | elina2003 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، سيده کوثر موسوی، نازپری احمدی و 21 نفر دیگر

elina2003

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
31/3/20
ارسال ها
105
امتیاز واکنش
1,759
امتیاز
188
سن
18
زمان حضور
17 روز 5 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
ویانا
آتروپات
سرای سَرو*
نامش آتروپات؛ به سخن روشن؛ نگهبان آتش و چشم ها اینجا است؛ سرای سَرو، سرای فرماندار ویانا؛ که در نَمای سپید گونه و درخشان باشد؛ ولی زَهی پندار پوچ! اگر به راستی سرای فرماندار سرزمین خردمندان است؛ چرا دو نگهبان بر درب، با شنیدن بانگ خشمگین جوانی از درون، چون جنگ زدگان، با کلاهخودهایی کج و ناراست و سر آستین های...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دم نیک پی | elina2003 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، سيده کوثر موسوی، نازپری احمدی و 21 نفر دیگر

elina2003

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
31/3/20
ارسال ها
105
امتیاز واکنش
1,759
امتیاز
188
سن
18
زمان حضور
17 روز 5 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
نگهبان سر بر می آورد و از کنار دست بانو الن، نگاهی گذرا بر درب گسسته و بی نگاهبان سرای داروغه می کند؛ سپس خیره به نیم رخ تیرانا، می گوید:
- پادشاه سام اِلن، دیگر آن جوان پر شور و ستیزه جوی با کشوران پیرامون نیستند و گویی، می خواهند با آنان در دوستی آمیزند. شما نیز...
- من نیز، ابزار آن دوستی؛ آری؟
نگهبان روی از تیرانا می گیرد؛ لـ*ـب...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دم نیک پی | elina2003 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • تشویق
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، سيده کوثر موسوی، نازپری احمدی و 21 نفر دیگر

elina2003

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
31/3/20
ارسال ها
105
امتیاز واکنش
1,759
امتیاز
188
سن
18
زمان حضور
17 روز 5 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
مهربانو تینا دمی دگر با چشمانی دلسوز و نگران بر چشم قهوه عسل دختش می نگرد.
این راست است که او به چیرگی از قهر در ویانا است؛ ولی...
می کوشد خود را از پندار های بی سر و پایان به دور کند؛ پس چشم از تیرانا بر می گیرد و رو به دستور* هاچینسون، می گوید:
- بار* است که تیرانا سخن بگوید، والا تیرداد؟
والا تیرداد، دست راست بر ریش های تیره و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دم نیک پی | elina2003 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، سيده کوثر موسوی، نازپری احمدی و 22 نفر دیگر

elina2003

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
31/3/20
ارسال ها
105
امتیاز واکنش
1,759
امتیاز
188
سن
18
زمان حضور
17 روز 5 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
مهربانو تینا، به شتاب درب فرو می بندد و تکیه بر آن، چشم میان تیرانای خیره سر و والا تیردادی که بر آسوده بر صندلی بنشسته است؛ می گرداند و می گوید:
- والا تیرداد! تیرانا در میانه ی راه تا به اینجا، از سخنش مرا آگاه کرده است. گویا ستیزه جویی* اش بر نگهبان آرنولد فرمانروا گشته و...
نگاهی تیز بر تیرانا می اندازد.
- او می داند که یکی از...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دم نیک پی | elina2003 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، سيده کوثر موسوی، نازپری احمدی و 19 نفر دیگر

elina2003

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
31/3/20
ارسال ها
105
امتیاز واکنش
1,759
امتیاز
188
سن
18
زمان حضور
17 روز 5 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
واپسین گلدسته* کاخ ویانا
آسمان بهاری و اندک ابری خدا، از تیرگی شب رها شده و هر دم که می گذرد، به روشنایی سپیده دم، نزدیک تر می شود و این سوی، در این گلدسته، به رسم الن زادگان، تنی چند از بانوان خاندان و شاهزاده سامیار، پشت درب چوبین و بر بسته ی اتاقی، چشم به راه آمدن کودک هستند.
شاهزاده سامیار، بزرگ فرزند شاه سام، پدر نگران آن کودک،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دم نیک پی | elina2003 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، سيده کوثر موسوی، نازپری احمدی و 19 نفر دیگر

elina2003

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
31/3/20
ارسال ها
105
امتیاز واکنش
1,759
امتیاز
188
سن
18
زمان حضور
17 روز 5 ساعت 41 دقیقه
نویسنده این موضوع
آبان ماه
تیرانا با چشمان از کاسه برون زده‌ی پر فروغ، لـ*ـب و دندان فشرده، مهراز را که به آهنگ* گمان دوری از گزندش با آن شمشیر زده چشم در سر و جامه ی این بانو می گرداند؛ سپس آهسته گامی به پیش می نهد؛ تا که اینبار بی تیغ و خون و بانگ، این بانوی الن زاده را با خود از این کوچه پس کوچه های گزند بار شهر، به جایی نیک بَرد؛ که زهی پندار...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دم نیک پی | elina2003 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~MoBiNa~، سيده کوثر موسوی، دونه انار و 15 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا