خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

نارسیس یوسفی

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/3/21
ارسال ها
27
امتیاز واکنش
106
امتیاز
28
سن
12
زمان حضور
3 روز 10 ساعت 12 دقیقه
نویسنده این موضوع
«به نام پروردگار زیبایی‌ها»
رمان شاهزادگان خورشید و ماه
نویسنده: نارسیس یوسفی کاربر انجمن رمان 98
ناظر: نوازش
ژانر: فانتزی

خلاصه : در روزگاری نه‌ چندان دور،
در زمانی که یاس و ناامیدی روی سر همگان سایه افکنده بود، وقتی که رنگ ترس پیکر تمام آن خاک را سیاه کرده بود، به واقع هاله‌ای از نور به روی تاریکی مطلق و خموشی آن سرزمین، رنگ امید می‌تاباند.
کاین روشنایی دیری نخواهد پایید که خاموش خواهد شد، اگر که شاهزادگان ماه و خورشید جرعت مبارزه و شکستِ سرچشمه‌ی اصلی این نبرد را، نداشته باشند.

مقدمه:
عصر ظلمت و سیاهی بود...
هاله‌ی تیرگی و ارتحال
در خاک مهر
بر فراز سردرگمی می‌درخشید...
در آن زمانه،
سیاهی عظیمی
بر جهان هور نازل شد...
همگان
سردرگم و ناامید
در انتظار نور مهتاب و شید
در پشت میله‌های زنگ‌زده
پرسه می‌زنند...
ولیکن
آن دویی که رهایی جستند
به دور از یک‌دیگر
ترد شدند...
ذهن‌شان افسون شد...
قلب کوچک‌شان،
با سیاهی نیرنگ ساحر
همراه شد...
در نهایت روزگار
به‌واقع هاله‌ای مطلق از امید را
به روی آن دو نیروی حیاتی
می‌تاباند...
به‌زودی خواهیم فهمید
در آن مجال
روشنایی پیروز میان نبرد است
و یا تاریکی...
«نارسیس یوسفی»


در حال تایپ رمان شاهزادگان خورشید و ماه | نارسیس یوسفی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: bita sadeghi، دونه انار، Saghar و 9 نفر دیگر

نارسیس یوسفی

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/3/21
ارسال ها
27
امتیاز واکنش
106
امتیاز
28
سن
12
زمان حضور
3 روز 10 ساعت 12 دقیقه
نویسنده این موضوع
پاورچین، پاورچین از خانه بیرون آمدم.
در دلم غوغا بود و استرس همانند سرطان در پیکرم پیچیده بود.
پس از جدالی طولانی مدت‌ با مادرم، بالاخره به طور پنهانی از خانه بیرون آمدم تا به مکانی که از صمیم قلب عاشقش بودم سری بزنم.
اما دیگر حتی عطر خاک باران خورده و نغمه‌ی دلنواز پرندگان، برایم تازگی نداشتند.
امروز هم، مانند روزهای پیشین، نگاه خیره‌ی عابران به گیسوان آسمانی‌ام مرا بسیار آزرده‌خاطر می‌کرد.
گام‌های بلندی را یکی پس از دیگری برداشتم تا به مکان مورد نظرم برسم.
صدای دل‌انگیز قطرات پی‌درپی بارانی که روی چترگلدارم فرود می‌آمدند، به گوش می‌رسید.
با دیدن تابلوی بزرگ کتابخانه، دسته ای از موهای ‌درخشانم که بر روی صورتم پراکنده شده ‌بودند را به پشت گوشم هدایت کردم.
چتر گلداری که در دست داشتم را بستم و بی‌تردید درب کتابخانه را به سمت داخل هل دادم.
با ورود به کتابخانه و مشاهده انبوهی از کتاب‌ها و مجلات، کلافه نفس عمیقی کشیدم.
در گذشته، تنها کتابخانه برای تنهایی من مساحت کمی داشت، ولیکن سرشار از آرامش بود؛ اما حال کتابخانه هم چون قفسی تنگ و تاریک، آزادی را از من ربوده است... .
افرادی که با جامه‌های رنگارنگ، اطرافم را در بر گرفته بودند دیگر برایم معنایی نداشتند.
نگاهم که به سیمای هر یک از آنان گره می‌خورد، در نخست فقط چهره‌ی غمگین‌شان برایم پدیدار می‌شد.
نمی‌دانم!... شاید به دلیل پریشان‌حالی خویش، حس و حال دیگران را هم این‌گونه اندوهگین می‌پنداشتم.
در حالی که قدم‌های بلندی بر می‌داشتم، گرداگرد کتابخانه را زیر نظر گرفتم.
همیشه کمتر کسی در کتابخانه حضور داشت.
گه گاهی با خود می‌اندیشیدم که چرا افراد کمی به کتاب‌ها علاقه‌مندند؟!
یعنی خواندن‌ کتاب این‌قدر خسته‌کننده‌ است؟!
این ‌همه نویسندگان مختلف با کلی سختی و مشقت آثارشان را در قالب کتابی خلق می‌کنند اما متاسفانه خیلی‌ها... .
سعی‌ کردم خاطرم را بیش از این درگیر نکنم.
روح و روانم، مانند گذشته‌ها نبود. ترد شده بودم... پژمرده شده بودم... یا به عبارتی، دیگر توانایی زندگی را دارا نبودم؛ زیرا نمی‌توانستم بقیه‌ی عمرم را فقط در سلول انفرادی‌ای که گویی خانه نام داشت، سپری کنم.
کلافه آبِ ‌دهانم را قورت دادم و بی‌معطلی به‌ طرف قفسه‌ی چوبی کتب و رمان‌های فانتزی که کنج‌ سالن قرار داشت، قدم برداشتم.
دیگر حتی قفسه‌های چوبی و تیره‌رنگ کتابخانه هم آن حس دلنشین گذشته را به من القا نمی‌کرد و تنها نقش قفسه‌های زندانی را برای من به همراه
داشت... ‌.
کتاب‌ها را یکی پس از دیگری بررسی می‌کردم و کتب بررسی ‌شده را روی میز کناری قرار می‌دادم تا کتاب دلخواهم را بیابم.
کمی بعد، با دیدن قفسه‌ی خالی از کتاب پوفی زیر لـ*ـب کشیدم و لعنتی‌ای نثار خویش کردم.
گویی کتاب دوست‌داشتنی‌ام را قبلا دیگران برده‌ بودند.
ای کاش زودتر به کتابخانه می‌آمدم!... .
نا‌امیدی به وضوح در چشمانم دیده می‌شد.
اگر قدرتش را دارا بودم، حتما زمان‌حال را به عقب بر می‌گرداندم تا شاید فرصت خواندن دوباره‌ی آن کتاب نصیبم شود.
اما متاسفانه اینجا دنیای‌ خیال و رویا نیست که موجوداتش این‌چنین قدرت‌های سحرآمیزی را دارا باشند.
این‌جا دنیای واقعیت‌هاست و باید واقع‌بین بود، نه خیال پرداز.
همان‌طور که درحال بحث و جدال با خود بودم؛ کهن کتابی پرزرق و برق که در قفسه‌ی جفتی قرار داشت مرا مجذوب خویش کرد.
شگفت‌زده به سمت کتاب قدم برداشتم و آن را در دست گرفتم.
نیمی از جلدکتاب، طلایی و با نشان ‌خورشید؛ و نیمی دیگرش نقره ای و با نشان ‌ماه بود.
آری! این کتاب مورد علاقه‌ام بود. هر هفته که به کتابخانه می‌آمدم، تنها این کتاب را با خود به خانه می‌بردم.
نمی‌دانم چه‌طور؛ نمی‌دانم چرا؛ اما تنها این کتاب که «شاهزادگان خورشید و ماه» نام داشت به من انگیزه‌ی زندگی کردن را می‌داد!
نگاهم را به طرف جای ‌جای کتابخانه سوق‌ دادم و با چشمانم سعی در پیداکردن مسئول‌ کتابخانه داشتم.


در حال تایپ رمان شاهزادگان خورشید و ماه | نارسیس یوسفی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: دونه انار، Saghar، *ELNAZ* و 10 نفر دیگر

نارسیس یوسفی

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/3/21
ارسال ها
27
امتیاز واکنش
106
امتیاز
28
سن
12
زمان حضور
3 روز 10 ساعت 12 دقیقه
نویسنده این موضوع

با دیدن بانوی ‌کهنسالی که کمی آن طرف‌تر، پشت میز چوبی نشسته بود، با عجله به طرفش راهی‌ شدم.
نگاه‌ خیره‌ام را به سیمای ‌مهربان و موی ‌سپید آن بانوی ‌مسن دوختم. به ‌راستی مهر و محبت در دریای چشمان‌ سبز رنگش موج‌ می‌زد. ای کاش دیگران هم، همین گونه ذره‌ای از عنصر محبت را در قلب خود جای داده بودند.
آهسته آب ‌دهانم را قورت دادم و لـ*ـب به سخن گشودم:
- روزتون‌ بخیر خانوم.
کهن‌کتابی که در دست داشتم را به آرامی روی میز مسئول‌ کتابخانه گذاشتم و ادامه ‌دادم:
- می‌تونم این کتاب رو قرض‌ بگیرم؟
مسئول‌کتابخانه با آن نگاه ‌نافذ و آن صورت پر چین و چروک نگاهی سرشار از تعجب به چهره‌ی پریشانم انداخت. نمی‌دانم! شاید درک حال و روز امروزم برایش کمی سخت بود، زیرا دیگر روزها هر چه‌قدر هم که در آن سلول انفرادی، تک و تنها روزگارم را سپری می‌کردم، اما باز لبخند کوچکی را بر لـ*ـب داشتم.
- روز تو هم بخیر دخترم؛ چرا که نه،فقط لطفا کارت کتابخونه‌ات رو نشونم بده.
سری تکان دادم و باشه‌ای زیر لـ*ـب گفتم. کارتی با ابعاد کوچکی را از درون کیف‌ چرمی‌ام بیرون آوردم و مقابل کتاب قرار دادم.
نیم ‌نگاهی به کارت سپید رنگ انداخت و گفت:
- مشکلی نیست، می‌تونی کتاب رو ببری.
- ممنونم.
بی‌حوصله کتاب و کارت کتابخانه‌ام را درون کیف ‌طلایی‌ رنگم گذاشتم و خیلی زود راهی خانه شدم. آن‌قدر بی‌حال و خسته بودم، که اصلا نفهمیدم چگونه در اتاقم بر روی تـ*ـخت‌‌ چوبی کرم ‌رنگم نشسته و درحال مطالعه هستم.
ماجرای آن کتاب، راجب شاهزادگانی به نام‌های مهنورا و مهراسا، که در سرزمین ‌‌خورشید زندگی می‌کردند، بود. زمانی که آن کودکان فقط پنج سال داشتند، ساحره‌ای از جنس تاریکی آرامش همگان را در هم ریخت. سرزمین ‌پهناور خورشید را به آتش کشید و قصر وسیع آنجا را با خاک یکسان کرد.
شاهزاده‌ی ‌ماه، مهنورا در همان روز ناپدید شد و تا به حال هیچ شخصی از او کوچک‌ترین خبری نداشته است. ولیکن شاهزاده‌ی ‌خورشید؛ مهراسا که در قصر حضور داشت توسط آن ساحره‌ی ‌پیر ربوده، و به سرزمینی‌ دوردست فرستاده شد تا در زمان تکامل یافتن قدرت‌هایش، جادوگر تاریکی نیروهای او را به خود انتقال دهد که برای نابودی سرزمین ‌ماه و حکومت بر هر دو سرزمین قدرت کافی و شکست‌ناپذیری داشته باشد.
این‌بار، بدون شوق و ذوق مشغول خواندن آن کتاب اسرارآمیز شده بودم.
لحظه‌ای با خود اندیشیدم که چقدر جالب می‌شد اگر من جای مهنورا، شاهزاده و وارث تاج و تـ*ـخت سرزمین ‌ماه بودم و مادرم آن ساحره‌ی نفرت‌انگیز بود.
آخ که مادرم هم چقدر با آن جادوگر خبیث شباهت داشت... . مادر که چه عرض کنم، بیشتر شبیه به دشمنم می‌بود.
از تفکرات کودکانه‌ام، خنده‌ام گرفت و زیر لـ*ـب زمزمه کردم :
-ولی من همچین شانسی ندارم و نخواهم داشت.
شانه‌ای بالا انداختم و آن کتاب جواهرنشان را ورق زدم.
در آن صفحه متون عجیبی، با خطوط درهم و برهم حک شده‌ بود و ابتدایش با خط ریز جمله‌ی «طلسمی که شاهزادگان خورشید و ماه با خواندنش می‌توانند به سرزمین مادری‌شان بازگردند» نوشته بود.
ناگهان صدای پای شخصی سر تا سر اتاق‌ها را در بر گرفت. با ترس و لرز، آن کهن‌ کتاب را پشت تـ*ـخت خواب چوبی انداختم. نگاهم را به درب زرد رنگ اتاق دوختم. لحظه‌ای نگذشته بود که...
***
قاب‌ عکس نقره‌ را محکم در دست گرفتم و با حسرت نگاهی به آن انداختم‌.
بسیار، بسیار دلتنگش بودم! تقریباً پانزده سالی می‌شد که هر روزم را با دوری از خواهر دوقلویم سپری می‌کردم... .
قاب عکس را بر روی میز قرار دادم و با بی‌حوصلگی روی تـ*ـخت‌ بزرگ سلطنتی‌ام نشستم.
دیگر نمی‌دانم چه‌کاری را برای دیدنش انجام دهم!
تمام نیرو‌هایم را برای ارتباط با او به کار گرفتم، اما هر بار با مشکلی مواجه می‌شدم.


در حال تایپ رمان شاهزادگان خورشید و ماه | نارسیس یوسفی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: دونه انار، Saghar، *ELNAZ* و 10 نفر دیگر

نارسیس یوسفی

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/3/21
ارسال ها
27
امتیاز واکنش
106
امتیاز
28
سن
12
زمان حضور
3 روز 10 ساعت 12 دقیقه
نویسنده این موضوع
***
با شنیدن صدای جیر جیرهای گوش‌خراش درب اتاق و باز شدنش، فوراً خم شدم و آن کهن‌کتاب را در پشت تـ*ـخت‌خواب پرتاب کردم.
طولی نکشید که قامت تاتیانا، مستخدم خانه؛ در چهارچوب خانه نمایان شد.
با دیدنم جلو آمد و لـ*ـب به سخن گشود:
- نیلیا جان! مادرت توی سالن باهات کار داره.
آرام مردمک چشمان کهربایی‌ام را در قاب چرخاندم و پرسیدم:
- مادرم؟ منظورت همون دشمنم هست دیگه، درسته؟
تاتیانا نگاه پر غیظش را از من گرفت. به سمت درب خروجی قدم برداشت و با جدیت گفت:
- بهتره که دوباره عصبانیش نکنی! درضمن... مهمان اومده!
با شنیدن واژه‌ی مهمان، ضربان قلب کوچکم درهم شد.
آهسته چشمانم را بستم. با یادآوری گذشته، عصبی دندان‌هایم را روی هم فشردم و لعنتی به شانس و اقبال بدم فرستادم.
حتما باز هم ژاکلین و آن دختر حسودش به خانه آمده بودند و امروز، شروعی دوباره برای جدالی جدید بود. بی‌حوصله از روی تـ*ـخت بلند شدم و راه سالن را در پیش گرفتم. با هر قدمی که روی آن راه‌پله‌ی قدیمی بر‌می‌داشتم، صدای خش‌خش چوب‌های هر پله بیشتر و بیشتر می‌شد.
با دیدن درب سیاه رنگ سالن اصلی، نفس عمیقی کشیدم و دستگیره‌ی آن را در دست گرفتم. همین که می‌خواستم قفل درب را بگشایم، با شنیدن صدای آن ژاکلین پیر، سر جایم میخکوب شدم.
- کی می‌خوای اون دختر رو از بین ببری؟
دختر؟! یعنی ژاکلین درباره چه‌کسی سخن می‌گفت؟
به چه دلیل می‌خواستند او را از بین ببرند؟
جلوتر رفتم و آرام گوشم را مقابل درب قرار دادم تا از سیر ماجرا سر در بیاورم.
- فعلا زود هست.
این صدای مادر بود! کمی مکث کرد، سپس ادامه داد:
- اما شاید آخر هفته زمان مناسبی کشتن اون و حمله به قلمروی ماه باشه.
- قلمروی ماه؟ چرا اول به سرزمین خورشید بری؟
با استرس آب دهانم را قورت دادم و با سرعت به طرف اتاق خویش دویدم‌.
مطمئناً این ماجرا به آن کتاب خورشید و ماه نشان ارتباطی دارد؛ زیرا اگر این‌گونه نبود، پنج ماه پیش، زمانی که آن کتاب را با خود به خانه آوردم و مادر متوجه‌ی او شد، آن را در انبار خشت و گِلی نمی‌انداخت!
هنوز یاد آن روز در خاطرم جریان دارد... ‌. هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم سختی‌هایی را، که برای پیدایش کتاب جواهرنشان شاهزادگان خورشید و ماه کشیدم.
به محض ورود به اتاق، به سمت تـ*ـخت خواب طلایی رنگ خویش رفتم و پشت آن تـ*ـخت را بررسی کردم.
با دیدن جای خالی کتاب، ابروانم در هم گره خورد.
مگر می‌شود غیب شده باشد؟ اندکی از مستور کردن آن که نگذشته بود!
- دنبال این می‌گردی؟


در حال تایپ رمان شاهزادگان خورشید و ماه | نارسیس یوسفی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: دونه انار، Saghar، *ELNAZ* و 10 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا