خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.
وضعیت
موضوع بسته شده است.

*ELNAZ*

ناظر آزمایشی رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
23/2/21
ارسال ها
527
امتیاز واکنش
6,609
امتیاز
143
محل سکونت
ماه
زمان حضور
19 روز 1 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان: نبض سرنوشت
نام نویسنده: الناز کاربر انجمن رمان 98
نام ناظر: Mahla_Bagheri
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه: سرنوشت رو نمیشه کنار زد!
مثل تابی که وقتی هولش می‌دی، همون‌جا نمی‌مونه و به سمتت میاد.
یهو دیدی محکم هولش دادی و اونم تو راه برگشت؛ محکم پرتت کرد وسط بدبختی!
آره! باید باهاش کنار بیای، تا باهات کنار بیاد.
آروم جوری که خودش دوست داره هولش بده؛ تا اونم آروم جوری که تو دوست داری بیاد تو دستات...
آره سرنوشت دست ماست؛ ولی اگه باهاش بد تا کنی، اونم بد تلافیش رو سرت در میاره!
من ضرب دست سرنوشت رو چشیدم؛ طعم تلخی داشت؛ اما بزرگم کرد!
دیر فهمیدم، اما بالاخره فهمیدم که جنگیدن با سرنوشت اشتباهه!
با اتفاقاتی که می‌افته مخالفت نکن؛ فقط بزار بگذره. بلاخره تموم می‌شه!
شاید چیزی که برات پیش میاد، بهتر از هر چیزی باشه؛ اما برای تو قابل درک نباشه!
نکته: این رمان چند سال پیش تایپ شد و به اتمام رسید؛ اما با خوندن دوباره اش، تصمیم به بازنویسیش گرفتم.


در حال تایپ رمان نبض سرنوشت | *ELNAZ* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
  • جذاب
Reactions: Hadis.A 862، neshat83، hanane.h.f.z و 29 نفر دیگر

*ELNAZ*

ناظر آزمایشی رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
23/2/21
ارسال ها
527
امتیاز واکنش
6,609
امتیاز
143
محل سکونت
ماه
زمان حضور
19 روز 1 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع

مقدمه:
و تاریخ از ما خواهد نوشت‌.
که تاریکی سرتاسرِ وجودشان را گرفته بود،
که مرگ سایه به سایه همراهی‌شان می‌کرد،
که دردِ بی‌پناهی امان‌ِشان را بریده بود،
که حسّ غریبه بودن در سزمینِ مادری استخوان‌هایشان را نرم کرده بود،
و تنهایی دمار از روزگارشان در آورده بود،
که هَرشب گرسنه می‌خوابیدند،
که هیچ نداشتند و هم‌چنان لبخند می‌زدند!


در حال تایپ رمان نبض سرنوشت | *ELNAZ* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
  • عالی
Reactions: Hadis.A 862، Asal❄︎، neshat83 و 30 نفر دیگر

*ELNAZ*

ناظر آزمایشی رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
23/2/21
ارسال ها
527
امتیاز واکنش
6,609
امتیاز
143
محل سکونت
ماه
زمان حضور
19 روز 1 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع
#نبض_سرنوشت
#پارت_1

کلافه دستی به صورتم کشیدم.
امروز واقعا به اون حرف پدرم رسیدم که می‌گفت نه با کسی بحث کن نه از کسی انتقاد کن.
هرکس هرچه گفت بگو حق با شماست و خودت رو خلاص کن! آدم‌ها که عقیدت رو می‌پرسن، نظرت رو نمی‌خوان؛ می‌خوان با عقیده خودشون موافقت کنی. بحث کردن با آدم‌ها بی‌ فایده است.
با صدای دادش از فکر بیرون اومدم و از جام بلند شدم.
-به درک، هر کاری خواستی بکن! اصلا برای چی نظر من رو می‌پرسی؟
به سمت در رفتم که با حرفش سرجام وایستادم.
-آره راست می‌گی چرا از تو نظر می‌پرسم؛ تو اگه عرضه داشتی که ماهان رو نگه می‌داشتی!
جوش آوردم. همیشه همین بود فقط کافی بود اسمش رو بشنوم و سوگل هم روی خوب نقطه ضعفی دست گذاشته بود.
برگشتم طرفش و زل زدم تو چشم‌های عسلیش ‌که از عموم به ارث برده بود.
-آره من بی عرضم. عرضه یعنی هر شب با یکی باشی و بعد یکی رو عاشق خودت کنی.
تو مگه ادعات نمی‌شه که دوسش داری و واسه پولش نمی‌خوایش؛ پس حقیقت رو بهش بگو!
پوزخندی زد و گفت:
-هه چی بهش بگم؟ ها چی بهش بگم؟ بگم واسه اینکه از گشنگی نمی‌رم کثیف شدم؟ بگم بابام به خاطر مصرف زیاد مواد افتاد مرد!
بگم مامانم از صبح تا شب تو خونه این و اون سگ دو می‌زنه آخرشم هیچ. اینا رو بگم آره؟
عین خودش داد زدم.
-هرکاری خواستی بکن؛ اما پای من رو وسط نکش. می‌خوای اول طرف رو وابسته خودت کنی بعد بهش بگی، بعد اسم خودتم گذاشتی انسان؟ واقعا متاسفم واست سوگل. ديگه نمی‌دونم چی باید بهت بگم!
قبل از اینکه بخواد چیز دیگه‌ای بگه از خونه بیرون زدم!
خم شده‌ام و بند کتونی‌ام رو بستم.
نگاهم کشیده شد بالا و به کوچه خلوت نگاه کردم. هنوز هم همون جوری بود.
روی دیوارها پر از نوشته هایی که بعضی‌هاشون قابل گفتن هم نبودن!
سطل آشغال سرکوچه پر بود و مثل هميشه کسی نبود رسیدگی کنه؛ حتی شهرداری هم ترجیح می‌داد برای امنیت کارگرانش کمتر کسی رو به اینجا بفرسته.
سکوتش از همه بیشتر برام عذاب آور بود.
من چند سال اینجا زندگی کردم و می‌دونم سکوت این محله و آدم‌هاش خطرناک‌تر از سر و صداهاشون بود.
بیخیال تجدید خاطرات تلخ شدم و نگاهی به ساعتم انداختم.
از دست سوگل به موقع نمی‌رسم‌.
فقط جر و بحث با هاشمی رو کم داشتم!
ناچاراً یه دربست گرفتم و آدرس شرکت رو دادم.
سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم و خیره آدم‌هایی شدم که هر‌کدام درگیر گرفتاری خودش بود و از حال دیگری خبر نداشت.
آدم‌هایی با عقاید و رفتار‌های متفاوت!
آدم‌هایی که یک بار فرصت زندگی دارن؛ اما اونقدر غرق دردهاشون هستن که یادشون رفته...
آدم‌هایی با دل‌های پر از غم و اندوه!
آدم‌هایی که شکستن قلب‌ها رو خوب بلدن...
باید راه و رسم تنهایی رو از بر باشی!
باید بلد باشی به وقتش ناراحتیت رو فریاد بزنی!
نه که از ترس تنها موندن اونقدر بریزی تو خودت تا بغض خفت کنه!


در حال تایپ رمان نبض سرنوشت | *ELNAZ* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Hadis.A 862، neshat83، hanane.h.f.z و 28 نفر دیگر

*ELNAZ*

ناظر آزمایشی رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
23/2/21
ارسال ها
527
امتیاز واکنش
6,609
امتیاز
143
محل سکونت
ماه
زمان حضور
19 روز 1 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع
#نبض_سرنوشت
#پارت_2

تا به مرز نابودی بکشدت؛ اما بیشتر افراد ترجیح می‌دن بغض خفه ‌شون کنه تا به کسی اعتماد کنن و حرف‌هاشون رو بزنن!
زیر لـ*ـب زمزمه کردم:
در دل تنگم خموشی می‌کند انبار حرف
محرمی کو تا بگویم اندک از بسیار حرف..."
پول رو سریع حساب کردم و به سمت ساختمون شرکت دویدم.
درِ آسانسور داشت بسته می‌شد که خودم رو داخلش انداختم.
در حالی که نفس نفس می‌زدم، سرم رو بالا آوردم و با قیافه نیما حکیمی روبرو شدم. حسابدار شرکت که دل خوشی ازش ندارم؛ البته‌ بهتره بگم اون دل خوشی از من نداره!
از نظر اون چند باری توی کارش دخالت کردم؛ اما خودم اینجوری فکر نمی‌کنم. من مسئول بودم اون پروژه رو کامل سرپرستی کنم و این اذیتش می‌کرد که یه زن بهش دستور بده!
پوزخندی زد و گفت:
-احوال شما عسل خانم؟
-از احوال پرسی های شما‌.
با همون نگاه گیرا و مغرور زل زد به من و چیزی نگفت.
زیر نگاهش اذیت بودم؛ اما همیشه تحمل می‌کردم.
در که باز شد، بدون حرف به طرف اتاقم رفتم و کیفم رو روی میز گذاشتم .
پرونده‌ها رو برداشتم و سمت اتاق آقای هاشمی رفتم.
در زدم و آروم وارد شدم.
با دیدنم نگاهی به ساعتش کرد و گفت: -خانم کریمی نیم ساعت تاخیر داشتید.
سرم رو پایین انداختم و زیر لـ*ـب ببخشیدی گفتم.
-خیلی خوب دیگه تکرار نشه؛ بفرمایین سر کارتون.
سری تکون دادم و از اتاق خارج شدم و پشت میزم نشستم.
مشغول کارهام بودم که مثل همیشه صدای شنگول رها اومد.
-مشتاق دیدار عسل خانم امروز دیر کردید!
شیطون ادامه داد:
-ناقلا دیشب چی کار کردی که خواب موندی؟
چپ چپ نگاش کردم که خندید.
-خب بابا نخور من رو. واسه تیام چیزی نمی‌مونه!
خنده‌ای کردم و گفتم:
-نه تو آدم بشو نیستی. رفته بودم با دختر عموم حرف بزنم!
جدی شد و گفت: هنوز پای حرفشه؟
سری به تاسف تکون دادم.
به کل یادم رفته بود که برای رها ماجرا رو تعریف کردم.
معمولا این اتفاق نمی‌افته. این‌که با کسی خیلی صمیمی بشم و حرف‌هام رو با اون بزنم؛ اما اون روز حالم خیلی بد بود و فقط حرف زدن آرومم می‌کرد.
-آره؛ اما بهش گفتم من رو وارد بازی مسخره‌اش نکنه. دلم می‌سوزه برای اون پسره! نمی‌دونه گیر چه مارافعی افتاده!
-کار خوبی کردی. راستی عسل؟
-هوم.
لـ*ـب‌هاش رو تر کرد و گفت:
-قربون چال گونت بشم. فدای اون چشمای بی روحت ب...خب بابا الان می‌گم اون جوری نگاه نکن! امشب پایه‌ای؟
ابرو‌هام رو کشیدم تو هم.
هر وقت چیزی می‌خواست، خودش رو لوس می‌کرد.
انصافا هم وقتی آدم به چشم‌هاش نگاه می‌کرد، اسیرش می‌شد؛ البته چشم‌های خودش نه الان که لنز زده و تأثیر رو من نداره!
-نه رها اگه ببازم چی؟ من 100 سال نمی‌تونم پول تو و تیام رو پس بدم!
نفسش رو محکم بیرون داد و تره‌ای از موهاش که جلو صورتش رو گرفته بود کنار زد.
-ای بابا! ما خودمون شرط می‌بندیم. چه تو ببری، چه ببازی.
خواستم اعتراض کنم که گفت:
-دیگه ببند؛ هر‌چی می‌گم می‌گه نه! بابا دختر تو دست فرمونت عالیه، واسه چی استفاده نمی‌کنی! تیام هم زنگ زده یه ماشین توپ واست جور کنن. فعلا هم به کار‌هات برس تا منم برم این رو بدم اون هاشمی کچل. قبوله؟
موهای مزاحمم رو کمی داخل زدم و شالم رو جلو کشیدم.
اگه به من بود که مسابقه کلاً نمی‌دادم؛ اما الان فقط نیازم رو می‌بینم.
نیاز اساسی به پول!
ریز خندیدم و سری تکون دادم.
طرح نصفه نیمه‌ای که دیروز داشتم روش کار می‌کردم رو از توی کشو درآوردم و گذاشتم روی میز.
سرم خیلی درد می‌کرد.
جوری که چندبار نزدیک بود طرح رو خراب کنم.
دستی به گردنم کشیدم و بلند شدم.
الان تمرکز نداشتم و کار هم فایده‌ای نداشت!
وینستون رو از توی کیفم برداشتم و رفتم کنار پنجره.
متنفر بودم از آدم‌هایی که وینستون رو... می‌کشیدن؛ اما در آخر خودمم شدم یکی از اون‌ها...
همیشه اون‌جوری که ما می‌خوایم پیش نمی‌‌ره!
دیشب خوب نخوابیده بودم و بعدش هم که سوگل.


در حال تایپ رمان نبض سرنوشت | *ELNAZ* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Hadis.A 862، neshat83، hanane.h.f.z و 25 نفر دیگر

*ELNAZ*

ناظر آزمایشی رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
23/2/21
ارسال ها
527
امتیاز واکنش
6,609
امتیاز
143
محل سکونت
ماه
زمان حضور
19 روز 1 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع
#نبض_سرنوشت
#پارت_3

الانم که اینجوری!
این طرح رو هم، باید تا هفته بعد تحویل بدم و هنوز هیچ‌کاری نکردم.
وینستون رو خاموش کردم و دوباره نشستم.
سعی کردم فکرم رو متمرکز کنم و روی طرح کار کنم.
کار بهترین چیز برای حواس پرت کردنه!
پدرم همیشه می‌گفت، وقتی چیزی حالت رو بد می‌کنه سعی کن کمتر بهش فکر کنی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان نبض سرنوشت | *ELNAZ* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: Hadis.A 862، neshat83، hanane.h.f.z و 23 نفر دیگر
وضعیت
موضوع بسته شده است.
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا