خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

عروس شب

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/1/21
ارسال ها
63
امتیاز واکنش
2,214
امتیاز
133
محل سکونت
دیار معشوق
زمان حضور
9 روز 1 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام تنها مرهم تنهایی.
نام رمان : مرگ در نگاه تو
نویسنده: عروس شب کاربر انجمن رمان۹۸
ناظر: *~SARA~*
ژانر: عاشقانه، جنایی_مافیایی
خلاصه:
تار و پودم گسسته شد و نظاره‌گر دریدن باورهایم شدم. خشم و حسرت‌های فرو خورده‌ام، شعله کشیدند و زبانه‌هایش، عذابی شدند برای روح خسته‌ام! تازیانه‌های آتش، دست‌هایم را به خون نشاند و از این من خاکستر شده، جز جگری خونین، چیزی به جا نماند؛ اما آدم‌ها، بی رحم‌تر از این حرف ها هستند!
تا من جگر به خون نشسته را به صلیب نکشند، از چنگال سیاه‌شان، مرا رها نخواهد ساخت.


در حال تایپ رمان مرگ در نگاه تو | عروس شب کاربر رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: Baran-M، mobina .hf، Saghar و 21 نفر دیگر

عروس شب

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/1/21
ارسال ها
63
امتیاز واکنش
2,214
امتیاز
133
محل سکونت
دیار معشوق
زمان حضور
9 روز 1 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
قصیده ی نگاه تو
پر از ردیف کشتن است
تو ای رفیق مهربان!
دمی نشین کنار من
غزل بخوان یکی دو تا
ز فصل انتظار من
خزان دریده پیرهن
ز شاخه های سیب ما
چه سرخ میشویم اگر
تبسمی نصیب ما
غمم غروب می کند
اگر توام نظر کنی
مس عیار اندکم
بدست خود تو زر کنی
قصیده ی نگاه تو
پر از ردیف کشتن است
بکش که راحتم کنی!
که کار کار دشمن است!
به نام نامی تو من
عجب بنام می شوم
تهی مکن ز لطف خود
که من تمام می شوم

شاعر: عاکف.م


در حال تایپ رمان مرگ در نگاه تو | عروس شب کاربر رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: Baran-M، Saghar، Hadis.A 862 و 18 نفر دیگر

عروس شب

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/1/21
ارسال ها
63
امتیاز واکنش
2,214
امتیاز
133
محل سکونت
دیار معشوق
زمان حضور
9 روز 1 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت یک

با صدای شکستن چیزی از توی هال، دستام رو بیشتر روی گوشام فشردم. آقا حبیب، شوهر عمه منفورم با اون صدای نکرش عربده می‌زد:
- دِ زن، چرا نمی‌فهمی؟ با این چندر غاز پولی که من در میارم ، نمی تونم همتون رو جفت و جور کنم؛ یکی دوتا که نیستین!‌ هفت و هشتا نون خورین؛ بفهم لامصّب! من که بدیش رو نمی خوام. میان می برنش سرو سامون می گیره، درسشُ می خونه. به جان خودم جای بچه نداشتشون دوسش دارن.
عمه حوری بین گریه هاش جیغ کشید:
-نه حبیب، نه، اون امانت برادرم بزار بمونه .اصلاً خودم می رم سرکار، شده شبدیسم می برم. ها؟ چطوره؟
حبیب منفور دوباره صداش بالا برد:
-دِ میگم نه، حالام خفه شو. امانت برادرم، امانت برادرم، اون برادر و زن برادر مفنگیت اگه زندگی و بچه حالیشون بود، پارسال سر بساط جون نمی دادن که حالا این پس موندشون بمونه ور دل من همین که گفتم.اینبار از قصد صداشو بالاتر برد که مَنِه چمباته زده گوشه اتاق بهتر بشنوم چی میگه. شنیدم؛به خدا که شنیدمُ شکستم، شکستمُ هزار بار مردم. اینکه باید جمع کنم بارو بندیلمُ فردا به فرزند خوندگی زن و مردی در بیام که حبیب منفور پیدا کرده. الحق که صفتش برازنده‌اشِ. معلوم نیست چه وعده‌ای بهش دادن که حاظر شده منو بندازه تو دامنشون. از همون پارسال که ننه بابام سر بساط جون دادنُ من اومدم پیش عمه، می‌دونستم حبیب ازم خوشش نمیادُ چشم دیدنمُ نداره. هر روز به بهانه های مختلف دعوا درست می کردُ من عمه حوری رو هم از ضرب شصتش بی نصیب نمی‌داشت. ولی حالا دیگه وقتشه که برم. برم از این خونه ای که جز تحقیر و کتک میراثی برام به جا نذاشته.همون جا تو سه کنج دیوار گلوله شدمُ نفهمیدم از شدت گریه کی خوابم برد. عمه از صبح یه ریز مثل ابر بهار چشماش می باره، همین جوری می باره و جارو می کشه، می باره و میوه شیرینی می چینه، می بارهُ آماده می کنه بساط رفتن برادر زادشُ. دستی به گونه‌های خیس از اشکش کشیدم:
-گریه نکن قربونت برم قرار نیست که برم بمیرم. خدا نکنه زیر لبیشُ شنیدمُ ادامه دادم:
-قول می دم تند تند بهت سر بزنم باشه؟ دم رفتن خودتو منو عذاب نده، ما نمی تونیم جلوی تقدیر بگیریم.
با نگاه لبریز از اشکش بهم زل زد:
-الهی عمه برات بمیره، می بینی که هر کاری کردم که بمونی ولی نشد،نذاشت. بدون همیشه دوستت دارم.
پیشونیمُ با لبهاش مهر کرد. با صدای در حیاط وحبیب که می گفت:
-یالله یالله، خانوم کجایی؟
دستی به شالم که در اثر شستشوی زیاد بی رنگ و رو شده بود کشیدمُ فوری چپیدم تو آشپزخونه. فقط صداشونو داشتم، تصویر هیچی! به نظرم صداهاشون که خیلی پیر نمی زد. مشغول صحبت شدمُ بعد مدتی که برای من یک قرن گذشت عمه صدام زد. ظرف شکلات خوری کنار سماور برداشتم با بسم الله وارد شدم. با دیدن مرد و زن جوان به طرفشون رفتمُ اول شکلاتارو جلوی خانومه گرفتم و گفتم:
-بفرمایید.
شکلاتی برداشت و با چشمای قهوه‌ای سوختش که برق عجیبی داشت خیره به صورتم گفت:
-ممنون.
کمی چرخیدمُ دستم به طرف مردجوان دراز کردم. ولی اون با گفتن:
« مرسی دخترم» دستمو پس زد.
از شنیدن کلمه دخترم از زبونش، لرزیدمُ کف دستام به عرق نشست.
سرمُ بالا گرفتم ولی نمی دونن چی شد که با دیدن آبی چشماش حالم دگرگون شد. به جرأت می تونم بگم تو تمام سال های عمرم چشم‌هایی با این حجم شرارت و خبیثی ندیده بودم .
ظرف شکلات ُ روی زمین گذاشتمُ فوری روی کناره پهلوی عمه جا گرفتم. دوباره صحبتاشون ازسرگرفته شد که اون مرد خبیث روبه زن کرد:
-فریبا جان بهتره دیگه کم کم رفع زحمت کنیم.
زن که حالا می دونستم فریبا نام داره سری تکون داد بلند شد. حبیب منفور خودشو وسط انداخت :
-چرا به این زودی فرهاد جان شام در خدمت بودیم .مردک فرهاد نام شرور با گفتن: «دستتون درد نکنه بعداً سر وقت مزاحم می شیم» بحث کوتاه کرد.
فرهاد یه دفعه‌ای چرخید سمت من:
-شبدیس جان وسایلت بردار ما توی ماشین منتظرتیم.
پر استرس سری تکون دادم راهی اتاق شدم. چیز زیادی نداشتم که بخوام بردارم. ساک ورزشی مشکی رنگُ که از صبح آماده کرده بودم به دست گرفتم.


در حال تایپ رمان مرگ در نگاه تو | عروس شب کاربر رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: Baran-M، mobina .hf، Saghar و 18 نفر دیگر

عروس شب

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/1/21
ارسال ها
63
امتیاز واکنش
2,214
امتیاز
133
محل سکونت
دیار معشوق
زمان حضور
9 روز 1 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت۲:
برای آخرین بار نگاهی به اتاق انداختم، درسته روزای بد زیادی داشتم ولی داشتن یه سر پناه و فامیل از هیچی بهتر بود. عمه به آ*غو*شش دعوتم کرد، تا تونستم عطر تنشُ به مشام کشیدم برای روز های دلتنگی. با حبیب منفورم به یه خداحافظی خشک و خالی بسنده کردم. بچه هام که همه بیرون بودن از عمه خواستم از طرف من همشون ببوسه. از حیاط گذاشتمُ درو بستم. روی صندلی عقب ماشین سیاه رنگ فرهاد جا گرفتم، با گاز پر قدرتش ماشین از جا کنده شد. تو طول مسیر اتفاق خاصی نیفتاد ولی نگاه های گاه و بیگاه فرهاد از آیینه ماشین و اون چشمک های مزخرفش اعصابم بهم ریخته بود. مثلاً قرار بود جای پدرم باشه مردک چشم چرون. با تک بوقی که زد در سیاه رنگ مقابلمان باز شد. ماشین گوشه ای پارک کرد. پیاده شدم درو بستم. بادیدن عمارت نما سنگی روبه روم، هوش از سرم پرید. همراه فرهاد و فریبا پا به عمارتی گذاشتم که شاید قرار بود بهترین روزای زندگیم توش رقم بخوره، ولی افسوسُ صد افسوس که خبر نداشتم تو دنیای سیاه شبدیس هیچ وقت خورشید خوشبختی طلوع نخواهد کرد. فریبا اتاقم نشونم داد:
-اینجا برای تو عزیزم امیدوارم خوشت بیاد .
ممنونی گفتم نگاهم از دکوراسیون آبی سفید اتاق گرفتم و به صورتش دوختم. ابرو ها و چشمای قهوه‌ای خمارش با اون بینی قلمی و لـ*ـب های نسبتاً درستش به راستی از اون یک فریبا ساخته بود. ولی لحن مهربونش اصلا با برق وحشی داخل نگاهش هم خونی نداشت. ابرویی بالا انداخت:
_ پسند شدم؟
خجالت زده سرم پایین انداختم . قهقهه بلندی زد از اتاق خارج شد و من در این فکر بودم که چرا خندش حالت شیطانی داشت. ساکن کنار پاتختی گذاشتم .
با دیدن اتاق و کمد پر از لباس های نو شادی عجیبی زیر پوستم دوید.
چون هنوز حمام نکرده بودم لباسامُ با یکی از همون لباس قدیمی خودم عوض کردم. بلیز آستین بلند سبز لجنیم باشلوار راسته و شال قهوه‌ایم ازم درختی کامل ساخته بود ولی مهم نبود. از اتاق بیرون اومدم دنبال مثلاً پدر و مادرم ولی، با دیدنشون انگار مغزم توی سرم ترکید، نبض پر تپشی بـ*ـغل شقیقم به راه افتاد. دستام قطب قطب شمال بود و تنم کوره آجرپزی. چیزایی که دیدمُ شنیدم از توانم خارج بود. اسید معدم زیاد شد و گلومُ سوزوند . حالت تهوع عجیبی به دلم چنگ می زد فوری به سمت اتاقم دوییدمُ خودم پرت کردم تو سرویس، عوق زدم، با هر عوق چیزایی که دیده بودم جلوی چشمام نقش می بست دوباره عوق میزدم . صدای کثیفشون تو ذهنم اکو میشد. ای کاش می شد روشون بالا بیارم. امشب توی این دستشویی تمام باورهام به لجن کشیده شد. از بس عق زده بودم بی حال کنار روشویی افتادم. امشب شبدیس چهارده ساله روحش سلاخی شد و مرد. چشمامُ بستم سعی کردم فراموش کنم. ولی مگه می شد. اما من باید می‌تونستم من شبدیسم و مثل شب سیاه.


در حال تایپ رمان مرگ در نگاه تو | عروس شب کاربر رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Baran-M، mobina .hf، Saghar و 19 نفر دیگر

عروس شب

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/1/21
ارسال ها
63
امتیاز واکنش
2,214
امتیاز
133
محل سکونت
دیار معشوق
زمان حضور
9 روز 1 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت ۳:
با هر جون کندنی بود خودمُ به تـ*ـخت رسوندمُ نفهمیدم از خستگی بود یا فشار روحی که کی به خواب رفتم.
با تکون کسی لای پلکامُ باز کردمُ با دیدن فرهاد بالای سرم فوری نشستم. با دیدن نگاهش ، آهی کشیدم و به خودم لعنت فرستادم که چرا قبل خواب شالم درآوردم. خیره به چشمان لـ*ـب زد :
-خیلی زیبا هستی دختر کوچولوی من!
انگار یه تـ*ـخت سنگ بزرگ روی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مرگ در نگاه تو | عروس شب کاربر رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Baran-M، Saghar، Hadis.A 862 و 16 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا