خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

~Kimia Varesi~

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
596
امتیاز واکنش
6,856
امتیاز
168
زمان حضور
23 روز 23 ساعت 4 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان: اصیل و خونخوار (جلد اول)
ژانر: فانتزی، عاشقانه
تعداد جلدها: ۲ جلد
نویسنده: کیمیا وارثی کاربر انجمن رمان ۹۸
ناظر: ~ROYA~
خلاصه:
هرلحظه ممکن است سرنوشت داستان زندگی‌ات را عوض کند!
داستان زندگی‌ات چیست؟ چه‌طور آن را نوشته‌ای؟ عادی و معمولی؟ یک زندگی ساده؟
تو داستانت را یک‌روند نوشته‌ای؛ اما نمی‌دانی آن چیزی که نوشته‌ات را تغییر می‌دهد، سرنوشت است!
سرنوشت است که نوشته‌های داستانت را عوض می‌کند، زندگی‌ات را تغییر می‌دهد، تو را به مسیری دیگر هل می‌دهد و در نهایت، زندگی‌ات را با موجوداتی دیگر رقم می‌زد!




Noble and bloodthirsty


در حال تایپ رمان اصیل و خونخوار (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: فاطمه مقاره، ✧آیناز عقیلی✧، Mahla_Bagheri و 36 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
596
امتیاز واکنش
6,856
امتیاز
168
زمان حضور
23 روز 23 ساعت 4 دقیقه
نویسنده این موضوع


مقدمه:

"اصیل و خونخوار"
دو هیولایی که باعث شدند داستان زندگی من تغییر کند.
من، یک دختر معمولی؛ حال یک هیولای خون‌آشام هستم!
من نه یک انسانم، نه یک هیولا‌.‌.. من یک هیولای دورگه‌ام!
نه تنها من، بلکه حتی نوادگانم هم همین‌طور!
فرزندانی که همانند من، همانند وارث من، نه یک انسانند و نه یک هیولا! آن‌ها موجوداتی ابرقدرت هستند که شرّ، به‌دنبال آن‌هاست.
اصیل و خونخوار داستان من است، داستان من و هیولاهای اطرافم.
اما این پایان نیست. داستان من ادامه دارد...
داستانی که آغازش اصیل و خونخوار بود، و انتهایش... انتهایی گنگ که باید آن را به دست سرنوشت سپرد.
سرنوشتی که مرا دست «اصیل و خونخوار» سپرد و تقدیرم را با آن‌ها رقم زد!


در حال تایپ رمان اصیل و خونخوار (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: فاطمه مقاره، ✧آیناز عقیلی✧، Mahla_Bagheri و 36 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
596
امتیاز واکنش
6,856
امتیاز
168
زمان حضور
23 روز 23 ساعت 4 دقیقه
نویسنده این موضوع
تند تند شروع کردم به دوییدن و دستم رو بالا گرفتم. بالاخره اتوبوس ایستاد و من داخل پریدم.
نفسی تازه کردم و به‌خاطر پر بودن صندلی‌ها، همون‌جا ایستادم.
کلی خودم رو نفرین کردم که چرا ماشینم و با خودم نیاوردم، گه آورده بودم الان این‌طور مجبور نبودم به‌خاطر اتوبوس بدوم.
پوفی کشیدم و تکیه دادم به نرده. دستی به صورت عرق کرده‌‌م کشیدم. از گرما و هم‌چنین دوییدن، نفسم گرفته بود و بالا نمی‌اومد.
بالاخره بعد از یک‌ربع اتوبوس توقف کرد و من بعد از دادن مبلغ به پسر جوون راننده که موهاش رو فشن کرده بود و مثل لات‌ها شده بود، پیاده شدم و رفتم سمت خونه‌. زنگ زدم و بعد تکیه دادم به دیوارهای آجری. کمی بعد در رنگ و رو رفته‌ی خونه باز و فاطمه در درگاه در نمایان شد.
طلبکار نگام کرد و گفت:
- کاشکی می‌ذاشتی فردا می‌اومدی!
لـ*ـبم رو گزیدم و گفتم:
- شرمنده به‌خدا فاطی، امروز مشتری زیاد بود و ازطرفی اتوبوس...
فاطمه:
- خب بابا انقدر حرف نزن. بیا تو.
و رفت کنار و من داخل راهروی کوچیک خونه شدم. کفش‌هام رو که خاکی شده بودن رو درآوردم و کنار جاکفشی چوبی و کهنه‌ی راهرو گذاشتم و بعد پشت سر فاطمه از پله‌های کوتاه جلوی در ورودی، بالا رفتم و داخل خونه شدم.
کوله‌م رو از روی شونه‌م سُر دادم روی دستم و پرسیدم:
- خاله کو؟
فاطمه لم داد روی مبل قدیمی جلوی تلویزیون LG کوچیک و فیلمی رو که داشت می‌دید پلی کرد، گفت:
- خونه‌ی نازنین خانم.
- آهان.
این رو گفتم و رفتم داخل اتاق مشترک خودم و فاطمه، کیفم رو انداختم کنار میز کامپیوتر که هیچ مانیتور و کیس و دستگاهی روش نبود. دکمه‌های مانتوم رو دونه دونه باز کرد و تاپ زیرش باعث شد خنک بشم. شالم هم انداختم رو تـ*ـخت و بدون اینکه شلوارم رو دربیارم، داخل هال رفتم.
کولر رو روشن کردم و کنار فاطمه، روبه تلویزیون نشستم.
فاطمه گفت:
- سردمه‌ها!
نگاش کردم و گفتم:
- سردته؟! پس من چرا دارم سوخاری می‌شم؟
شونه‌ای بالا انداخت:
- سیستم بدنت قاطیه.
عرق‌های پیشونیم رو کنار زدم و چیزی نگفتم.
اون‌قدر خسته بودم که جونِ کل‌کل و حرف زدن نداشته باشم، ازطرفی کلافه هم بودم.
از صبح تا ظهر کار می‌کنم و آخرم یه‌قرون هم در نمیارم! عصبی شده بودم دیگه.
اگه مادر فاطمه نبود که اصلا دیگه هیچی... الان قطعا باید تو خیابون کفش واکس می‌زدم!
با صدای فاطمه به خودم اومدم، پرسید:
- امروز چه‌طور بود؟
تکیه دادم به مبل و گفتم:
- تکراری، توقع داشتی چه‌طور باشه؟
فاطمه:
- چه‌قدر کاسب شدی؟
- مگه اون کافی‌شاپ چه‌قدر مشتری داره؟
خندید و گفت:
- بهتره به فکر کار دیگه‌ای باشی.
موهای قهوه‌ای رنگم رو که خیس عرق بود زدم پشت گوشم، گفتم:
- آره فکر کنم.
همون موقع در خونه باز شد و خاله مریم داخل اومد. صورت گردش خیس عرق بود، مطمئناً به‌خاطر این هوای گرم و هیکل درشت خاله‌س، یکم که راه میاد زود عرق می‌کنه!
بهش سلام کردم:
- سلام خاله.
فاطمه:
- سلام مامان.
خاله برگشت سمت ما و با دیدن من لبخند زد و گفت:
- سلام افسانه جان، خسته نباشی.
لبخند زدم:
- ممنون.
چادر سفیدش رو درآورد و گره‌ی ر‌وسریش رو باز کرد، همون‌طور هم رفت سمت در آشپزخونه و گفت:
- ما ناهار خوردیم افسانه جان، اگه گرسنه‌ای غذا رو گازه.
صدام رو بلند کردم تا بشنوه:
- ممنون خاله جون.
فاطمه از کنارم غرید:
- اَه آروم‌تر! نفهمیدم چی گفت!
‌و صدای تلویزیون رو زیاد کرد. متعجب نگاش کردم و بعد لم دادم روی مبل.
با خودم فکر کردم که شوهر این زن مهربون و زحمتکش، چرا باید طلاقش بده؟ خاله مریم عالی بود؛ اما وقتی شوهر نامردش ولش می‌کنه، خاله هم مجبور می‌شه به خاطر درآوردن خرج خودش و دانشگاه فاطمه، بره پرستاری یه پیرزن.
من کاملا مدیونش هستم. اگه زحمت‌هاش نبود، من عمراً الان چیزی داشتم! از اون کافی‌شاپ قدیمی که هیچ محبوبیتی نداره، چی می‌شه درآورد؟
نفس عمیق کشیدم و دست به سـ*ـینه، خیره به تلویزیون شدم. با فکر یهویی‌ای که به سرم زد، گفتم:
- فاطی می‌دونی؟ داشتم فکر می‌کردم...
وسط حرفم گفت:
- خواهشاً ما رو با فکرات مستفیض نکن.
برگشتم و متعجب به چشمای قهوه‌ایش زل زدم:
- خیلی بی‌شعوری‌ها! اقلن می‌ذاشتی حرفم و بزنم.
کنترل رو به چونه‌ی کشیده‌ش تکیه داد و گفت:
- نه ممنون علاقه‌ای به شنیدن ندارم.
- بذار بگم دیگه خب!
صدای تلویزیون رو زیاد کرد:
- خب بابا بگو. اَه!
- حالا شد. خب، خواستم بگم که نظرت چیه برم باشگاه بدنسازی؟ جدیداً احساس می‌کنم خیلی شل و ول شدم! حداقل شاید تقویت شدم تونستم یه‌کار سخت و خوب پیدا کنم.
پوزخندی روی لبای کوچیک و صورتی رنگش نشست و گفت:
- بدنسازی؟ تو؟ عمراً! عین نی‌قلیون می‌مونی، لااقل برو یکم چاق شو.
- مگه من گفتم می‌خوام هرکول شم؟! دارم می‌گم یکم بدنم و تقویت کنم. خیلی ماست شدم!
فاطمه کلافه زد به سرش، عصبی موهای کوتاه سیاهش رو زد کنار و گفت:
- افسانه! افسانه... افسانه! ببین نذاشتی این تیکه‌ی حساس فیلمم رو متوجه بشم؛ آخه موقع فیلم دیدن جای حرف زدنه؟ اَه!
با چشمای گرد نگاش کردم:
- خوبه سی‌دیِ! تلویزیون پخش می‌کرد چی‌کار می‌کردی؟!
بعد بلند شدم و رفتم داخل اتاق.
***


در حال تایپ رمان اصیل و خونخوار (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: fatemeh133، ✧آیناز عقیلی✧، Mahla_Bagheri و 37 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
596
امتیاز واکنش
6,856
امتیاز
168
زمان حضور
23 روز 23 ساعت 4 دقیقه
نویسنده این موضوع
لنزم رو درآوردم و چشمام رو چندبار باز و بسته کردم. زل زدم به انعکاس چشمای طلایی رنگم از داخل آینه و قطره اشکی که روی مژه‌های بلندم بود رو پاک کردم.
همون موقع فاطمه اومد داخل اتاق و با دیدنم پرسید:
- چی‌کار می‌کنی؟
با دیدن لنزها، اخم محوی کرد و گفت:
- چرا باز این آشغالی‌ها رو زدی؟ من جات کور می‌شم آخر!
برگشتم سمتش و بهش تشر زدم:
- آشغالی چیه؟! دکتر گفته‌ها.
فاطمه نگام کرد و سوالی گفت:
- لپات چرا انقدر قرمزه؟! فلفل خوردی دوباره؟
به گونه‌هام دست کشیدم و برگشتم سمت آینه، گونه‌های برجسته‌‌م سرخِ سرخ شده بود و به‌خاطر پوست سفیدم خیلی ناجور تو چشم می‌زد. مطمئناً برای گرما بود، چون آزار ندارم فلفلی رو بخورم که بهش حساسیت دارم!
دستی بهشون کشیدم و گفتم:
- گرممه فکر کنم.
بعد چندبار زدم به گونه‌هام که بدتر شد! کلافه پوفی کشیدم و لنزها رو با جاش داخل کشو گذاشتم و رفتم سمت تختم و روی تشکش که فنرهاش دیوونه‌م می‌کرد، دراز کشیدم.
فاطمه هم طول اتاق کوچیکمون رو طی کرد و روی تختش نشست.
به سقف نمناک زل زده بودم که گفت:
- کاری چیزی پیدا کردی؟
برگشتم سمتش و تمسخرآمیز گفتم:
- چه‌طور می‌تونم تو چهارساعت یه کار خوب پیدا کنم؟
فاطمه:
- البته مجبورم نیستی‌ها.
دوباره رو کردم سمت سقف و گفتم:
- چرا بابا هستم. باید یه کار خوب با حقوق ماهیانه‌ی خوب پیدا کنم.
فاطمه:
- خنگی به‌خدا! بابات الان تو تهران داره واسه اون خواهر ناتنی‌ت خرج می‌کنه بعد تو الان تو شیراز دنبال کار می‌گردی. واقعا خنگی!
عصبی برگشتم سمتش و گفتم:
- برام مهم نیست؛ اصلا هم مهم نیست.
فاطمه:
- ولی صد درصد بابات دلتنگته، خب برو یه‌سر پیشش.
پوزخند زدم:
- اون موقع‌ای که داشت زن دومش رو می‌گرفت و من گفتم یا باید منو انتخاب کنه یا اون زنه رو، انتخابش و کرد و منم اومدم این‌جا. خب باید همون موقع فکر این‌جاش رو می‌کرد...
اینو گفتم و بعد روی تـ*ـخت نیم‌خیز شدم و با کنایه روبه فاطمه ادامه دادم:
- و من الان توقع دارم تو به عنوان دوستم که بهش پناه آوردم درکم کنی و انقدر سر این موضوع نزنی تو سرم!
فاطمه:
- این درست نیست که بابات رو مقصر بدونی.
- چرا؟ وقتی مقصره چرا تقصیرکار ندونمش؟
فاطمه:
- افسانه...
انگشتم رو روی بینیم گذاشتم:
- هیس! ادامه‌ش نده فاطمه، حالم از این موضوع به‌هم می‌خوره! اون اگه واقعا بابام بود، هرگز به‌خاطر اون زن دخترش رو ول نمی‌کرد.
این‌بار فاطمه صداش رو بالا برد:
- تو اونو ول کردی نه اون تو رو!
منم صدام رو بالا بردم:
- که چی؟ حقش بود! اون مرد فقط به فکر خودش بود تا از تنهایی دربیاد، منو اصلا ندید. اون... اون پدر من نیست!
فاطمه غمگین نگام کرد و گفت:
- مادرت با این کارات داره تو گور می‌لرزه.
اینو گفت و از اتاق رفت بیرون و منو با خروارها فکر تو ذهنم، تنها گذاشت.
نشستم روی تـ*ـخت و زانوهام رو بـ*ـغل کردم.
ناخودآگاه بغض کردم.
مامان کجایی که ببینی دخترت داره چی می‌کشه؟ از اون خونه و نامادری فرار کردم اومدم این‌جا تابلکه دوست صمیمیم درکم کنه، اما حالا چی؟ چی داره بهم می‌گه؟ سرزنشم می‌کنه!
قطره اشک مزاحم رو پس زدم و دراز کشیدم.
اگه به‌خاطر سرطان مامان نبود الان زنده بود، کنارم بود، بابام تجدیدفراش نمی‌کرد، زندگیم این نبود... الان کنار هم بودیم.
قطره‌ی بعدی اشکم چکید و این‌بار پسش نزدم. چرا گریه نکنم؟ چرا خودم رو خالی نکنم؟
من که نمی‌تونم دردهام رو توی خودم نگه‌دارم، به فاطمه هم با اون اخلاقش نمی‌شه گفت. پس لااقل گریه می‌کنم تا غمبادهام به‌همراه اشکام بریزن بیرون.
فقط امیدوارم خدا این اشکام رو ببینه و یه‌راهی سرراهم بذاره.
***


در حال تایپ رمان اصیل و خونخوار (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ✧آیناز عقیلی✧، Mahla_Bagheri، E.Orang و 36 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
596
امتیاز واکنش
6,856
امتیاز
168
زمان حضور
23 روز 23 ساعت 4 دقیقه
نویسنده این موضوع
سینی رو بردم داخل آشپزخونه و پیشبند سفیدم رو که چند لکه هم روش بود رو درآوردم.
حتی کار کردن داخل رستوران هم مکافاته!
کیفم رو که روی چوب‌لباسی آویزون بود برداشتم که جلالی پرسید:
- کجا می‌ری...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اصیل و خونخوار (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: fatemeh133، Mahla_Bagheri، E.Orang و 34 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
596
امتیاز واکنش
6,856
امتیاز
168
زمان حضور
23 روز 23 ساعت 4 دقیقه
نویسنده این موضوع
گوشی رو پرت کردم روی تـ*ـخت و چنان به‌شدت نشستم روش که زیرپام مور مور شد! اما اعصاب من انقدر متشنج بود که برام مهم نباشه.
خاله مریم که با ناراحتی نگام می‌کرد، گفت:
-دخترم تسلیت می‌گم، غم آخرت باشه.
غم آخر؟ مگه من اصلا خوشحال بودم که غم‌هام بخوان تموم بشن؟!
مزه‌ی شادی اصلا چه‌جوریه؟ کاش می‌شد طعمش رو امتحان...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اصیل و خونخوار (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: fatemeh133، Mahla_Bagheri، E.Orang و 34 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
596
امتیاز واکنش
6,856
امتیاز
168
زمان حضور
23 روز 23 ساعت 4 دقیقه
نویسنده این موضوع
شیشه رو دادم بالا و دست دراز کردم سمت ضبط و خاموشش کردم. فاطمه غرید:
-چرا خاموش کردیش؟
دستمو بردم سمت فرمون و گفتم:
-سرم درد گرفت.
فاطمه اخم کرد و دست...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اصیل و خونخوار (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Mahla_Bagheri، E.Orang، ~ROYA~ و 20 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
596
امتیاز واکنش
6,856
امتیاز
168
زمان حضور
23 روز 23 ساعت 4 دقیقه
نویسنده این موضوع
فاطمه همون‌طور که با چشمای گرد به اطراف نگاه می‌کرد، متعجب زمزمه کرد:
-خدایا... این‌جا دیگه کجاس؟!
خودِ منم با چشمای درشت به دور و بر نگاه می‌کردم و مبهوت بودم؛ چه‌طور جواب این رو می‌دادم؟!...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اصیل و خونخوار (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Mahla_Bagheri، E.Orang، ~ROYA~ و 18 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
596
امتیاز واکنش
6,856
امتیاز
168
زمان حضور
23 روز 23 ساعت 4 دقیقه
نویسنده این موضوع
به حیاط کوچیک و باغچه‌ای که وسطش بود نگاه کردم. یه ساختمون از ریخت افتاده هم انتهای حیاط بود.
با قیافه‌ای پوکر گفتم:
-هِـع... عالیه!
فاطمه با نیشخندی، از کنارم رد شد و بهم طعنه زد و گفت:
-همینه که هس، می‌خواستی نیای.
اخم کردم و گفتم:
-حرف خودم رو به خودم برنگردون!
پوزخند بلندی زد و از دوتا پله‌ی جلوی در...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اصیل و خونخوار (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Mahla_Bagheri، E.Orang، ~ROYA~ و 19 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
596
امتیاز واکنش
6,856
امتیاز
168
زمان حضور
23 روز 23 ساعت 4 دقیقه
نویسنده این موضوع
عرق‌های پیشونیم رو پاک کردم، دستمال رو انداختم روی طاقچه و بعد نشستم و به پشتی تکیه دادم. فاطمه که مشغول جارو زدن فرش‌ها بود، غرغر کرد:
-کلافه شدم افسانه!
نفسم رو فرستادم بیرون و سعی کردم نفس‌ نفس...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان اصیل و خونخوار (جلد اول) | ~Kimia Varesi~ کاربر رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • خنده
Reactions: Mahla_Bagheri، E.Orang، ~ROYA~ و 18 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا