خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Saba.hn

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
16/12/20
ارسال ها
38
امتیاز واکنش
1,849
امتیاز
93
سن
16
محل سکونت
urmia
زمان حضور
21 روز 5 ساعت 36 دقیقه
نویسنده این موضوع
بنام خدا
اسم رمان: رمان تنسته ای از خون
به قلم: سبا حسن نژاد کاربر انجمن رمان 98
ناظر: ~ROYA~
ژانر: جنایی_مافیایی، اجتماعی، تراژدی
خلاصه: زجرها را گاهی باید خورد؛ گاهی کشیدن زجرها بهاییش سنگین است. گاهی باید به ظاهر قاتل بود، تا قدر تویِ ساده را بدانند! گاه باید عذاب کشید برای انجام نداده هایت و شاید این بین، کسی تورا، کمی انسان دوستانه بخواهد!


در حال تایپ رمان تنسته‌ای از خون | Saba.hn کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: fatim808، MaSuMeH_M، ozan و 17 نفر دیگر

Saba.hn

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
16/12/20
ارسال ها
38
امتیاز واکنش
1,849
امتیاز
93
سن
16
محل سکونت
urmia
زمان حضور
21 روز 5 ساعت 36 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
دختری که بخاطر دفاع از بی‌گناهی‌اش کتک می‌خورد!
مادری که بچه‌اش را، قاتل می‌خواند!
پدری که دست به کمربند می‌کشد؛ تا تلقین کند جرم‌ها را به فرزندش!
و به راستی که اینجا، خیلی وقت است، جای دختران نیست!
***
سرم را محکم‌تر به بالش فشار می‌دهم، با دردی که در کمرم احساس می‌کنم تمام صبرم ته می‌کشد و از ته دل فریاد می‌زنم:
- خدا!
موهایم را در مشتش می‌گیرد و داد می‌زند:
- حرف بزن!
هق‌هقم مانع حرف زدنم می‌شود:
- من...کاری...ن...نکردم!
و باز کمربندهایی که دوئل بر سر کبود کردن من دارند! نمی‌دانم چقدر بلند فریاد بزنم تا گوش فلک کر شود و یکی، کمی مهربان بیایید و نجاتم دهد!
- که قصد نداری حرف بزنی! باشه... ولی برات خیلی بد تموم میشه!
و من می‌خواستم با تمام درد‌هایم، که نفس را در سـ*ـینه‌ام حبس می‌کرد؛ بدانم کی برایم خوب تمام شده بود؟
همان‌طور که کمربندش را درست می‌کند، رو به نگهبان می‌کند و می‌گوید:
- اگه حرف نزد، تا می‌خوره بزنش!
لبخندی می‌زنم به چهره‌ی داعش مانندی نگهبانم! فقط اوست که کمی مهربانانه، کمربند را می‌کوباند بر تنم!
جلوتر می‌آید و ل*ب‌می‌زند:
- به نفعته حرف بزنی!
سری تکان می‌دهم و بی‌خیال به پنجره‌ی اتاقم خیره می‌شوم! خنده‌ام می‌گیرد وقتی که حرف می‌زنند این آدم‌ها از منفعتم!
- اون شب چه اتفاقی افتاد؟
باز سکوت می‌کنم. باز کمربندهایی که فرود می‌آیند روی بدنم؛ و باز فریادهایم که دل سنگ را هم آب می‌کرد! راستی این آدم‌ها اهل کجا هستند؟ اصلا می‌شود اسمشان را آدم گذاشت؟
تنهایم می‌گذارد. به گمانم خسته می‌شود از سکوتم.
آرام از تـ*ـخت بلند می‌شوم و به سمت آیینه قدم برمی‌دارم. خیره می‌شوم به دختر هفده ساله‌ی داخل آیینه! دختری که کبودی‌های صورتش خیلی ترحم برانگیزش کرده اما، جز خودش کسی به او ترحم نمی‌کند.
به سمت پنجره قدم برمی‌دارم و با هر قدم، نفرین می‌کنم آدم‌هایی که اسم خانواده را یدک می‌کشند.
از پشت تمام نرده‌های حفاظتی که برایم گذاشتند خیره می‌شوم به ماه و زیر ل*ب می‌گویم:
- میرم! یه روز دل می‌کنم از این‌جا و میرم! یه روزی میرم که حقیقت رو فهمیده باشن؛ و اون وقت برای همه چی خیلی دیره... !


در حال تایپ رمان تنسته‌ای از خون | Saba.hn کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: MaSuMeH_M، ozan، maryamstarfire و 18 نفر دیگر

Saba.hn

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
16/12/20
ارسال ها
38
امتیاز واکنش
1,849
امتیاز
93
سن
16
محل سکونت
urmia
زمان حضور
21 روز 5 ساعت 36 دقیقه
نویسنده این موضوع
تقه‌ایی به در وارد می‌شود و باز همان داعش به ظاهر مهربان وارد می‌شود.
سینی دستش را روی عسلی می‌گذارد و باسر اشاره می‌کند جلو بروم.
بادرد چند قدم برمی‌دارم و زیر ل*ب مدام ناله می‌کنم. ل*ب تـ*ـخت می‌نشینم و سینی را جلو می‌کشم.
یک تکه گوشت خشک و خالی! در ذهنم به خودم نهیب می‌زنم «انتظار دیگری داشتی؟!» و جوابم به ندای درونم، تنها سکوت می‌شود.
تیکه تیکه گوشت رو به سمت دهنم می‌برم و با درد قورت می‌دهم.
دستم را محکم می‌گیرد، و آخ!
- دستت رو بکش؛ زخمی‌ام!
محکم‌تر فشارش می‌دهد، آخی زیر ل*ب میگم.
- حرف بزن!
صبرم لبریز می‌شود و صدایم را بلند می‌کنم:
- میگم حرفی برای گفتن ندارم.
پرتم می‌کند روی تـ*ـخت و در را به‌هم می‌کوبد.
سینی را روی زمین پرت می‌کنم و می‌شکند بغضم با صدای به هم خوردن سینی به‌زمین!
مگر تا کجا توان داشتم؟ سرریز می‌شود اشک‌هایم و هق‌هقم می‌سوزاند گلویم را!
***
و باز صبحی دیگر؛ روزی دیگر و بدبختی دیگر!
نگهبان در اتاق رژه می‌رود، و اعصاب باریکم باریک‌تر می‌شود.
بی‌صدا به سمت سرویسی که در اتاق است می‌روم و آرام پشت در بسته‌اش می‌نشینم و باز اشک‌هایم.
صدای آرمین را می‌شنوم که اخبارم را می‌گیرد.
و عجب چه مهم شده‌ام امروز.
از سرویس بیرون می‌روم. آرمین را‌ می‌بینم که گوشی من در دستش است و چکش می‌کند. پوزخندی می‌زنم و بی‌صدا به سمت تـ*ـخت می‌روم.
- دلم می‌خواد بدونم تا کجا سکوت می‌کنی؟
با سکوتم جری‌تر می‌شود و لگدی به‌پهلویم می‌زند و به سمت بیرون می‌رود!
و باز تمام تنم می‌لرزد از دردی که در سمت چپ سـ*ـینه‌ام غل‌غل می‌کند.
نگهبان را فرستادن دنبال نخود سیاه، سخت است! اما توانستم. دیشب تمام فکرم را کرده بودم؛ نمی‌توانستم ادامه دهم، خسته شده‌ام،فک نکنم دیگر توان مقابله با این آدم‌های به ظاهر خانواده را داشته باشم.
بدون درنگ، کوله‌ام را از پشت کمد بیرون می‌کشم و گوشی و چند دست لباس برمی‌دارم.
لای در را آرام باز می‌کنم که آرمان را می‌بینم به سمت اتاقم می‌آید؛ بی‌صدا در را می‌بندم و گوشی‌ام را از کوله در‌می آورم و کوله را به زیر تـ*ـخت هل می‌دهم، و خودم در کمال آرامش و با تمام دردی که در تک‌‌تک اعضای بدنم حس کردم، روی تـ*ـخت ولو شدم‌. در باز شد و آرمان کله‌اش را از در آورد داخل اتاق؛ اتاق را وارسی کوتاهی کرد و به سمت داخل قدم برداشت. به سمت من آمد و در نهایت بی‌احساسی، کف دستش را به سمتم دراز کرد.
منظورش را می‌دانستم، آرام گوشی را به دستش دادم؛ کمی ول چرخید و گوشی را پرت کرد روی تـ*ـخت و باز به سمت در اتاق رفت.
صدای در اتاق کناری را شنیدم و نفسی از سر آسودگی کشیدم. آرمان بود دیگر! کافی بود برود اتاقش و محو لپ‌تابش شود؛ حتی طوفان‌ هم نمی‌توانست دلش را از آن اتاق آبی رنگ بکند!
آرام کوله‌ام را بیرون می‌کشم و به سمت بیرون قدم بر‌می‌دارم و گوشی‌ام را در یکی از جیب‌هایش می‌گذارم. با بالاترین سرعتی که می‌توانم به سمت در می‌روم و آن را باز می‌کنم. از پله‌ها می‌گذرم و وارد پذیرایی میشوم. همانند جغد سرم را این طرف و آن طرف می‌کنم، مبدا کسی ببیند مرا! حتی فکر کردن به این موضوع هم تنم را می‌لرزاند. آرام از پذیرایی و حال رد می‌شوم و بی‌اهمیت به در خروجی، راهم را به سمت آشپزخانه کج می‌کنم.
مثل همیشه، مامان مشغول آشپزی برای خانواده‌ی چهار نفریشان است! راستش را بخواهید من خیلی وقت است عضو این خانواده نیستم‌.
به طرف در خروجی میرم و بازش می‌کنم. کفش هایم را می‌پوشم و خیلی ریلکس از حیاط می‌گذرم. نگاهی به باغچه می‌اندازم و در با خودم فکر می‌کنم، دلم برایش تنگ میشود!
در را باز می‌کنم و فرار می‌کنم! چه راحت بود! حتی فکرش را هم نمی‌کردم به این آسانی نجات پیدا کنم!
و همانند پرنده‌ایی از قفس آزاد شده، نفس میگیرم و پرواز می‌کنم به سمت آزادیم!


در حال تایپ رمان تنسته‌ای از خون | Saba.hn کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: MaSuMeH_M، ozan، maryamstarfire و 17 نفر دیگر

Saba.hn

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
16/12/20
ارسال ها
38
امتیاز واکنش
1,849
امتیاز
93
سن
16
محل سکونت
urmia
زمان حضور
21 روز 5 ساعت 36 دقیقه
نویسنده این موضوع
قدم‌هایم‌را تند و تیز برمی‌دارم و مدام به پشت سر نگاه می‌کنم که مبدا؛ پدرم یا آن نگهبان از خدا بی‌خبر یا شاید هم برادران خوش غیرتم مرا دیده باشند.
نمی‌دانم کجا هستم، اما می‌دانم هوا تاریک است و تاریکی هوا، ذهنم را به تکاپو وا می‌دارد.
مدام زیر ل*ب زمزمه می‌کنم:
- کجارو داری بری؟ گورتو بکن؛ فاضل خان‌پیدات کنه زندت نمی‌زاره! کجا می‌خوای بری؟
با صدای گوشی‌ام که برای هزارمین بار زنگ می‌خورد از دنیای خالی و پر از بی‌رنگی‌ام پرت می‌شوم به کوچه‌ایی که درسط وسط آن ایستاده‌ام.
نگاهی دیگر به گوشی می‌اندازم و آرام دستم را به لمسی گوشی می‌رسانم و قسمت سبز رنگ را می‌کشم.
فریاد هایش تمام ستون بدنم را می‌لرزاند:
- بگو کجایی؟ بگو! تو چی فکر کردی که فرار کردی؟ زنده‌ت نمی‌زارم مطمئن باش... .
اجازه نمی‌دهم بیشتر از داغونم کند، گوشی را از گوشم فاصله می‌دهم و بلافاصله خاموشش می‌کنم.
رو به آسمون می‌کنم و آروم ل*ب می‌زنم:
- خواهش می‌کنم، برای یک بار هم که شده من رو ببین! نزار بیافتم دستشون.... .
تمام تنم درد می‌کند و درد پهلویم نفسم را می‌برد به هنگام قدم برداشتن. آرام دستی به پهلویم می‌کشم و باز صدای ناله‌ام بلند می‌شود از دردی که نفس را در سـ*ـینه‌ام حپس می‌کند.
بی‌توجه له تمام درد‌هایم قدم بر می‌دارم به سمت پارکی که درست روبه روی کوچه‌ است.
بی‌صدا روی صندلی می‌نشینم و با این فکر که اینجا را چک نمی‌کنند آرام می‌گیرم.
شرمم می‌شود از پیشنهاد‌هایی که می‌گیرم اما باید تحمل کنم، امشب را باید طاقت بیاورم.
درحال سروکله زدن با یک معتاد روانی‌ هستم که با شنیدن اسمم، قبض روح می‌شوم و در همان لحظه اشهدم را می‌خوانم.

برمی‌گردم و مردی را می‌بینم که اسم پدر را یدک می‌کشد؛ اگر بی‌انصاف نباشم، او واقعا پدر است؛ اما نه برای من!
کوله‌ام را برمی‌دارم و بی‌توجه به همه چیز فرار می‌کنم، صدای قدم‌هایشان عذابم می‌دهد؛ اما من تمام قدرتم را در پاهایم جمع کرده و بی‌توجه به بغض‌ها و ناله‌هایم می‌دووم.
با کشیده شدن بازویم، می‌ایستم و به راستی که اشهدت را خواندن سخت است.
نگاه می‌کنم به چهره‌ی برادرم و دلتنگ می‌شوم برای روزهای دوری که باهم داشتیم. بی‌گمان اگر اینجا نایستاده بودم، اورا بهترین برادر می‌خواندم.
- بی‌حرف می‌یایی و ‌سوار ماشین میشی! بدون هیچ حرف اضافه‌ایی!
نگاهی به پشت سرم می‌اندازم و می‌دانم اگر گیرشان بی‌افتم؛ اگر خیلی خوش‌ شانس باشم، ممکن است کارم به بیمارستان نکشد.
به آرمان نگاه می‌کنم و تمامی التماس وجودم را در چشمانم می‌ریزم و با بغض ل*ب می‌زنم:
- بزار برم آرمان؛ توروخدا بزار برم!
چشم‌هایش را با کلافگی می‌بندد و زیرلب می‌غرد:
- میگم راه بی‌افت سمت ماشین!
و باز گله می‌کنم از خدا؛ باز‌گله می‌کنم از سرنوشت و باز هم سکوت می‌کنم تا مبادا بیشتر از قبل کتک‌هایشان دردناک باشد.
***
بی‌رحمانه می‌کوبانند آن کمربندهای چرمی‌شان را بر تمام تنم؛ و من تنها می‌توانم جیغ بکشم و تمام.
باز سرنوشت همانگونه که خواست بازی‌ام داد و من نمی‌توانم هیچ کاری بکنم. نه که نحواهم، نه! من نمی‌توانم کاری انجام دهم برای خودم.
من فقط می‌توانم منتظر یک اتفاق شیرین باشم.
من تنها می‌توانم امید واهی داشته باشم؛ همین و بس!
خودم جان؛ ببخش مرا بخاطر تمام سکوت‌هایم، بخاطر تمام حرف‌هایی که گفتم و نشنیده گرفتند؛ ببخش!


در حال تایپ رمان تنسته‌ای از خون | Saba.hn کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Saghar، MaSuMeH_M، ozan و 16 نفر دیگر

Saba.hn

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
16/12/20
ارسال ها
38
امتیاز واکنش
1,849
امتیاز
93
سن
16
محل سکونت
urmia
زمان حضور
21 روز 5 ساعت 36 دقیقه
نویسنده این موضوع
آرمین مهربان‌تر از همیشه به سمتم می‌آید و آرام ل*ب تـ*ـخت می‌نشیند.
دستش را به سمتم دراز می‌کند؛ ترسیده عقب می‌کشم و می‌بینم دلخور شدنش را.
- تاحالا دستم بهت خورده؟
با آن حال نذارم پوزخندی تلخ حواله‌اش می‌کنم و زمزمه می‌کنم:
- شنیدی که میگن مار‌گزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسه؟
سرش را آرام تکان می‌دهد و ل*ب باز می‌کند و بلاخره کسی اسمم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تنسته‌ای از خون | Saba.hn کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Saghar، *ELNAZ*، Armîtå_M و 11 نفر دیگر

Saba.hn

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
16/12/20
ارسال ها
38
امتیاز واکنش
1,849
امتیاز
93
سن
16
محل سکونت
urmia
زمان حضور
21 روز 5 ساعت 36 دقیقه
نویسنده این موضوع
بی‌خیال می‌شوم همه‌ی دردها را و خیره می‌شوم به ماه. مرور می‌کنم همه‌ی آن زمانی که باهم در این اتاق می‌گذراندیم، مرور می‌کنم همه‌ی حس‌هایم را به او؛ به او که خواهرم بود! راستش را بخواهید خواهر نبود؛ او فقط یک دخترخاله‌ی ساده بود. اما دختر خوبی بود، دختری بود پر‌از آرامش. دختری که گه‌گاهی وجودش، حس حسادت را برمی‌انگیخت.
سارا دختر‌ خوبی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تنسته‌ای از خون | Saba.hn کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: دونه انار، Saghar، *ELNAZ* و 9 نفر دیگر

Saba.hn

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
16/12/20
ارسال ها
38
امتیاز واکنش
1,849
امتیاز
93
سن
16
محل سکونت
urmia
زمان حضور
21 روز 5 ساعت 36 دقیقه
نویسنده این موضوع
دست‌هایم را حایل صورتم می‌کنم تا مبادا درد آن ضربه‌ها را در سمت چپ گونه‌ام یا شاید بالای پیشانی‌ام حس کنم.
- حرف بزن که از کی دفاع می‌کنی؟
طاقتم طاق می‌شود و با دست‌هایم هل می‌دهم مردی را که از پدر بودن، فقط اسمش را یدک می‌کشد. پس می‌زنم تا مبادا بالا بیاورم تمام دردهای یکساله‌ام را؛ مبادا سرخی خون بالا آورده‌ام کثیف کند، لباس سفید...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تنسته‌ای از خون | Saba.hn کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: دونه انار، Saghar، *ELNAZ* و 9 نفر دیگر

Saba.hn

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
16/12/20
ارسال ها
38
امتیاز واکنش
1,849
امتیاز
93
سن
16
محل سکونت
urmia
زمان حضور
21 روز 5 ساعت 36 دقیقه
نویسنده این موضوع
***
با حس بالا پایین شدن تـ*ـخت، ترسیده از خواب‌ می‌پرم. آرمین و آرمان دو طرف تـ*ـخت نشسته‌اند و به منه ترسیده و بدحال زل زده‌اند.
نیم‌خیز می‌شوم‌ و‌ رو به هر دویشان می‌گویم:
- چیزی شده؟
آرمان کلافه بلند می‌شود و بی‌هدف اتاقم را متر می‌کند. آرمین خیره به دستانش است. به گمانم می‌خواهد سلول به سلول دستش را، از حرص این سکوت خفقان آورد بشمارد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تنسته‌ای از خون | Saba.hn کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: دونه انار، Saghar، LIDA_M و 8 نفر دیگر

Saba.hn

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
16/12/20
ارسال ها
38
امتیاز واکنش
1,849
امتیاز
93
سن
16
محل سکونت
urmia
زمان حضور
21 روز 5 ساعت 36 دقیقه
نویسنده این موضوع
مشت‌هایش را بر میز می‌کوبد و بلندتر از قبل داد می‌زند:
- به سن قانونی نرسیدنت، دلیل میشه این کارهارو بکنی خانم نعمتی؟
ترسیده چشم می‌بندم و‌ ناآرام ل*ب می‌زنم:
- جناب سروان، من کاری ‌نکردم!
کلافه چنگ در موهایش می‌کند و می‌گوید:
- همین عجیبه! کاری نکردی ‌و مظنون به قتلی و تنها شاهد پرونده هم خودتی!
مظنون؟ اگر بخواهم صادق باشم این کلمه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تنسته‌ای از خون | Saba.hn کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: دونه انار، Saghar، *ELNAZ* و 9 نفر دیگر

Saba.hn

کاربر V.I.P انجمن
کاربر V.I.P انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
16/12/20
ارسال ها
38
امتیاز واکنش
1,849
امتیاز
93
سن
16
محل سکونت
urmia
زمان حضور
21 روز 5 ساعت 36 دقیقه
نویسنده این موضوع
***
معذب و بدون کوچک‌ترین نگاهی به اطراف با همان خانم، که به گمانم احمدی بود؛ هم‌قدم می‌شوم و از راهرو‌های دراز و بلند و‌ کمی تاریک می‌گذریم. بی‌شک ترسناک‌تر از خانه، کلانتری بود. همین که از در خروجی، خارج می‌شویم نفسی می‌گیرم و با ترس و لرز به عقب برمی‌گردم و‌ نگاهی به سربازی که آنجا ایستاده است می‌کنم و در ذهنم کمی موشکافانه برسی‌اش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان تنسته‌ای از خون | Saba.hn کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: دونه انار، Saghar، *ELNAZ* و 9 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا