خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

نظرتون راجب رمان چیه؟

  • عالیه!

  • خوبه جای بهتر شدن داره!

  • بد نیست!

  • افتضاحه!


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

*ELNAZ*

ناظر آزمایشی رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
23/2/21
ارسال ها
527
امتیاز واکنش
6,607
امتیاز
143
محل سکونت
ماه
زمان حضور
19 روز 1 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان: سکوت قلب
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
نام نویسنده: *ELNAZ* کاربر انجمن رمان 98
ناظر: دونه انار
خلاصه: در تب و تاب سیاهی مشکلات، عشقی رنگین کمانی رقم می‌خورد و دست خوش تغییراتی هفت رنگ در قرع مشکلات می‌شود. ولی چه کسی می‌داند که این عشق خود سیاه چاله‌ای از مشکلات است.
حال زندگی عشاق دست خوش چه تغییراتی می‌شود؟
چه کسی می‌داند آخر داستان این عشق ناب چه می‌شود؟
عشقی که در بین سیاهیست، سیاهی بیش باقی نمی‌گذارد.


رمان سکوت قلب | *ELNAZ* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: آیدا رستمی، Asal❄︎، ɢнαzαʟ و 39 نفر دیگر

*ELNAZ*

ناظر آزمایشی رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
23/2/21
ارسال ها
527
امتیاز واکنش
6,607
امتیاز
143
محل سکونت
ماه
زمان حضور
19 روز 1 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع

مقدمه
کُرد بود،
از اون اصیل‌هاش...
یه وقت‌هایی که می‌خواست بگوید
فلانی خیلی آدم خوبیه است
دوست داشتنی است،
حسابی به دل می‌شیند،
تو بگو عشق اصلا،
می‌گفت:
" چَنی عزیزه؟! "
این "خیلی عزیزه!؟" گفتن‌هایش
واس خودش کلی معنا داشت...
می‌گفت وقتی یکی عزیز است و
عزت دارد،
جایش همیشه سرِ چشم آدم است،
مثل عشق،
مثل دوست داشتن،
مثل قرآنی که جایش سرِ طاقچه است...
آدمی که عزیز است،
حرفش خریدار دارد،
نازش خریدار دارد،
حرمت و احترام دارد.
وجودش برای همه،
اگه باشد، محبتش توی دل هاست،
نباشد دلتنگی‌اش...
خودِ خدا هم هوایش را دارد!
می گفت...
اصلا ولش کن این حرفها را،
تا حالا بهت گفتم
چَنی عزیزی برام..!؟


رمان سکوت قلب | *ELNAZ* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: آیدا رستمی، عروس شب، Asal❄︎ و 40 نفر دیگر

*ELNAZ*

ناظر آزمایشی رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
23/2/21
ارسال ها
527
امتیاز واکنش
6,607
امتیاز
143
محل سکونت
ماه
زمان حضور
19 روز 1 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع
سکوت قلب پارت اول

پاهایم دیگر توانی برای ایستادن ندارد.
چشمهایم دیگر تاب اشکهایم را نمی‌آورد.
اما قلبم!
امان از قلبم که هنوز می‌تپد.
با که لجبازی دارد!
نمی‌بیند که دختر سرزنده قبل نابود شده که خودش را در همان گورستان جا گذاشته است. کنار همان خاک های سرد...
آن‌خاک های مزاحم!
منتظر چه هست؟
برای چه هنوز دست از تپیدن بر نداشته است.
وقتی که من در همان خانه ای که لحظه به لحظه شاهد شادی ام بوده؛ آرزوی مرگ می‌کنم.
آرزوی برگشتن به گذشته، به گرفتن تصمیماتی که حال باعث نابودی همه شده است.
با بسته شدن چشمانم، اشکهایم جاری می‌شود.
بارها و بارها تصویر اخرین دیدارمان مانند یک فیلم از جلوی چشمانم می‌گذرد.
لعنت به همه شان!
لعنت به خودم که نمی‌دانستم با رد کردن آ*غو*شش، دیگر فرصتی برای جبران نمی‌ماند.
که حسرت آ*غو*شش را باید به گور ببرم!
"منو ببخش عزیزم.من فقط و فقط خوشبختی تو رو میخواستم. ببخشم ..."
صدای زجه هایم کل خانه را گرفته است.
همه این ها تقصیر من است کاش هیچکدام از این اتفاق ها نمی افتاد.
کاش به گذشته برمی‌گشتیم. کاش...!
واقعا چه‌شد؟
از کی شروع شد این جنجال ها!
خاطرات مدام برایم تداعی می‌شود...
***
"هاکان"
-پیمان می‌شه لطفا بیخیال شی؟
خونسرد جرعه ای از قهوه‌ا‌ش می‌نوشد.
-خودت که بهتر می‌دونی تا نگی میام ولت نمی‌کنم.
روپوش سفیدم را در می‌آورم و آویزان می‌کنم.
-تو برای خودت بشین همین جا میگم منشی هم درو قفل کنه که کسی مزاحمت نشه. من الان کلی کار دارم می‌خوام برم.
اخم روی پیشانی‌اش یعنی اوضاع اصلا به نفع من نیست!
-چرا انقدر خودتو میگیری. یه هفته اس می‌ریم میایم بعد به کارات برس. بعدم نیای هیوا ناراحت میشه.
دلم می‌خواهد بگویم هیوا ناراحت می‌شود یا خودت؟ اما من قصد ناراحت کردنش را ندارم.حداقل الان!
-خودم زنگ می‌زنم ازش عذرخواهی می‌کنم. نه حالش رو دارم نه وقتش. ببینم مگه تو گالری کار نداری؟!
نمایشگاه اول ماه دیگه اس. اون همه کار باید تحویل بدی تا سه هفته دیگه بعد به جای انجام دادنشون قرار سفر می‌ذاری تازه منم داری از راه به در می‌کنی .
چشمانش که گشاد می‌شود ،سوییچ و موبایلم را از روی میز برمی‌دارم تا آماده فرار شوم.


رمان سکوت قلب | *ELNAZ* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: آیدا رستمی، Asal❄︎، ɢнαzαʟ و 36 نفر دیگر

*ELNAZ*

ناظر آزمایشی رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
23/2/21
ارسال ها
527
امتیاز واکنش
6,607
امتیاز
143
محل سکونت
ماه
زمان حضور
19 روز 1 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع
سکوت قلب پارت دوم

-هاکان داری میری رو اعصابم. من اونا رو درست می‌کنم تو کارت نباشه. چهارشنبه یا مثل آدم جمع می‌کنی میای یا مجبور به ضرب و شتمم می‌کنی! نفس بیچاره از دست تو چی می‌کشه.
با شنیدن اسمش کلافه دستی به صورتم می‌کشم:
-یا خدا! امشب قرار بود با نفس شام بریم بیرون. پاک یادم رفته بود.
با تاسف می‌خندد و همان طور که ساعتش را نگاه می‌کند، می‌گوید:
-آخه آدم قرار با نامزدش رو فراموش می‌کنه. الانم عیب نداره برو خدا رو شکر کن که من اومدم. الان حرکت کنی می‌تونی به موقع برسی؛ اگه دیرم رسیدی دلیل همیشگی رو بیار... ترافیک!
-می‌تونم بگم بهترین حرفی بود که امروز ازت شنیدم. اونجوری هم نگام نکن نزار بگم شکل چی می‌گیری!
به سمتم خیز بر می‌دارد که سریع می‌گویم:
-شوخی کردم بابا. اون سفر اجباری هم میام ولی فقط یه هفته بیشتر از اون نمی‌تونم.
لبخندی از سر رضایت می‌زند:
-تو که آخرش مجبوری به حرف من گوش کنی، مریضی انقدر اذیت می‌کنی. راستی به نفسم بگو بیاد اونم یه بادی به کلش بخوره.
کتم را بر می‌دارم:
-نمی‌شه کلی کار داره. اگه اشتباه نکنم پنجشنبه صبح دادگاه داره.
پوفی می‌کشد.
-شما دو تا هم که کلا معنی زندگی رو فراموش کردید. دو تا ربات افتادن با هم نه تفریحی نه سرگرمی. شرط می‌بندم قرار امشب هم خالت یا مامانت ترتیب داده نه؟
خسته دستی به گردنم می‌کشم.
-تو نگران چی هستی؟
نفس خودش شرایط منو می‌دونه و باهاشم کنار اومده.
-نگران حس نداشته‌ات. نگران اینکه نکنه اون دل سگ مصبت باهاش نباشه. اونم خسته شده از این وضعیت مطمئن باش اگه چیزی هم نمیگه واس اینه که دوست داره، ولی تو چی هنوز از حست مطمئن نیستی یا بهتره بگم کلا حسی نداری! من نگران زندگی جفتتونم. زندگی بدون علاقه که نمیشه چند وقت دیگه می‌خواید عقد کنید. اگه واقعا همین جوری می‌خواین پیش برید به نظرم جدا شید؛ چون بعدا جداییتون نه تنها واسه خودتون سخت تره بلکه باعث اذیت شدن اطرافیانتون هم می‌شه.
جوابی نمی‌دهم.
چیزی ندارم بگویم.
چون می‌دانم حق با اوست اما کلافگی‌ام را در این باره بیشتر از هر کسی است.
من هم نگرانم، نگران زندگی خودم نه نگران زندگی نفس!
سکوتم را که می‌بیند، بلند می‌شود و به سمت در می‌رود.
-خوب بهش فکر کن هاکان یه تصمیم اشتباه باعث خراب شدن بقیه تصمیماتتم می‌شه .
می‌رود و من می‌مانم و سردرگمی.
روشن شدن تکلیف زندگی امان فقط یکی از هزاران مشغله‌ای است که باید سر و سامانشان دهم...!
منشی با دیدنم بلند می‌شود.
-آقای دکتر دارید می‌رید؟
-بله یه کاری برام پیش اومده به کسی که وقت نداده بودید؟
"نه" ای که می‌گوید کمی خیالم را راحت می‌کند. گمان می‌کردم حداقل چند نفری باقی مانده باشند.
-شما هم می‌تونید برید. فقط حواستون به قفل کردن درها باشه.
لبخندی می‌زند.
-چشم. شبتون بخیر.


رمان سکوت قلب | *ELNAZ* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: آیدا رستمی، Asal❄︎، ɢнαzαʟ و 34 نفر دیگر

*ELNAZ*

ناظر آزمایشی رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
23/2/21
ارسال ها
527
امتیاز واکنش
6,607
امتیاز
143
محل سکونت
ماه
زمان حضور
19 روز 1 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع
سکوت قلب پارت سوم

کمه های بالایی پیراهنم را باز می‌کنم و سوار ماشین می‌شوم.
دلیلش گرما نیست!
خفگی از این همه تنگنا...
از این همه کلافگی مطلق...
از پارکینگ خارج می‌شوم و سمت رستوران حرکت می‌کنم.
بی خوابی های این روزهایم، سر درد هایم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان سکوت قلب | *ELNAZ* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: آیدا رستمی، Asal❄︎، ɢнαzαʟ و 32 نفر دیگر

*ELNAZ*

ناظر آزمایشی رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
23/2/21
ارسال ها
527
امتیاز واکنش
6,607
امتیاز
143
محل سکونت
ماه
زمان حضور
19 روز 1 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع
سکوت قلب پارت چهارم

چشمانش را روی هم فشار داد.
-هاکان میدونی که چقدر دوست دارم هر کی دیگه باید حاضر نمی‌شد با شرایط تو کنار بیاد اما من دو ساله پات وایسادم. با بابات حرف بزن. چون مامانت بابات رو ول کرده رفته اون ور دنیا دنبال آرزوهاش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان سکوت قلب | *ELNAZ* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: آیدا رستمی، Asal❄︎، ɢнαzαʟ و 30 نفر دیگر

*ELNAZ*

ناظر آزمایشی رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
23/2/21
ارسال ها
527
امتیاز واکنش
6,607
امتیاز
143
محل سکونت
ماه
زمان حضور
19 روز 1 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع
سکوت قلب پارت پنجم

-هاکان یکم کمک کنی ازت کم نمی‌شه ها.
عینکم را می‌زنم و خونسرد تکیه می‌زنم به ماشین.
-همین که دارم میام باید کلاتو بندازی هوا.
بیتا ابرویی بالا انداخت:
-یه جوری میگه انگار به زور داریم می‌بریمش. کی گفته بیایی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان سکوت قلب | *ELNAZ* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: آیدا رستمی، Asal❄︎، ɢнαzαʟ و 31 نفر دیگر

*ELNAZ*

ناظر آزمایشی رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
23/2/21
ارسال ها
527
امتیاز واکنش
6,607
امتیاز
143
محل سکونت
ماه
زمان حضور
19 روز 1 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع
سکوت قلب پارت ششم

خواهرک پیچاره من!
سنی ندارد برای تحمل این همه درد!
دیشب وقتی تن لرزانش را در آ*غو*شم انداخت، از همه جهان متنفر شدم.
خواهر بیست ساله ام حسرت یک روز راحت را دارد.
هنوز گریه هایش جلوی چشمم است.
کشیده‌ای که ناحق خورده ام...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان سکوت قلب | *ELNAZ* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: آیدا رستمی، Asal❄︎، ɢнαzαʟ و 30 نفر دیگر

*ELNAZ*

ناظر آزمایشی رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
23/2/21
ارسال ها
527
امتیاز واکنش
6,607
امتیاز
143
محل سکونت
ماه
زمان حضور
19 روز 1 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع
سکوت قلب پارت هفتم

-هاکان بیا پایین دیگه چیکار می‌کنی؟!
کلافه دستی داخل موهایم می‌کشم.
-یه زنگ بزنم نفس بعد میام.
باشه‌ای می‌گوید و به سمت رستوران می‌رود.
بوق های پشت سر هم کلافه ام می‌کند. آن پیامک یک خطی نگرانم کرده است و الان...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان سکوت قلب | *ELNAZ* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
  • عالی
Reactions: آیدا رستمی، Asal❄︎، ɢнαzαʟ و 31 نفر دیگر

*ELNAZ*

ناظر آزمایشی رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
  
عضویت
23/2/21
ارسال ها
527
امتیاز واکنش
6,607
امتیاز
143
محل سکونت
ماه
زمان حضور
19 روز 1 ساعت 40 دقیقه
نویسنده این موضوع
سکوت قلب پارت هشتم

با اخمی که می‌کنم شرمنده سرش را پایین می‌اندازد:
-میدونی چقدر بدم میاد اینجوری حرف می‌زنی نه؟ خودت خوب می‌دونی هيچوقت به این چیزا فکر نکردم؛ همیشه خواهرم بودی و هستی همین. کارای من و مامانتم ربطی به تو نداره.
-ببخشید منظوری نداشتم. بریم پیش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



رمان سکوت قلب | *ELNAZ* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
  • عالی
Reactions: آیدا رستمی، Asal❄︎، ɢнαzαʟ و 30 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا