خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

The Sunflower

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/2/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
185
امتیاز
28
محل سکونت
تبریز، شهر برف
زمان حضور
1 روز 5 ساعت 58 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدایی که قلم آفرید
رمان: مهتاب خونین
نویسنده: زهرا قدیمی کاربر انجمن رمان 98
ناظر: Mahla_Bagheri
ژانر: عاشقانه، تراژدی، جنایی_مافیایی
خلاصه: دختری بی نام و نشان از جنس اشتباه در جدال اینکه خود را در گوشه‌ای عادی از این جهان پر ظلم و ستم جا کند. در این میان، نور مهتاب سرخ میان تاریکی زندگانی اش، آیه‌ی نجات خواهد بود یا فراخوان جهنمی در کمین؟


در حال تایپ رمان مهتاب خونین | The Sunflower کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Jãs.I، Leila_r، ~Reihaneh Radfar~ و 21 نفر دیگر

The Sunflower

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/2/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
185
امتیاز
28
محل سکونت
تبریز، شهر برف
زمان حضور
1 روز 5 ساعت 58 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
148 همه ی توصیفی است که از خود دارد، دختری که با جرقه‌ی عصیان همه ی تاریکیِ گذشته و حال را بر هم ‌زده؛ اینک درمقابل سرخی وسوسه انگیز آتشی ایستاده که زندگیِ مسکوتش را بلعیده و بدین می‌اندیشد که آینده‌اش هم قربانی این شعله ها خواهد گشت یا ققنوس‌وار بار دیگر از خاکستر‌ها زاده خواهد شد؟


در حال تایپ رمان مهتاب خونین | The Sunflower کاربر انجمن رمان ٩٨

 
  • تشکر
Reactions: Jãs.I، Leila_r، ~Reihaneh Radfar~ و 22 نفر دیگر

The Sunflower

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/2/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
185
امتیاز
28
محل سکونت
تبریز، شهر برف
زمان حضور
1 روز 5 ساعت 58 دقیقه
نویسنده این موضوع
فصل 1-سرگردان-پارت اول

هوای سرد کوچه از لابه‌لای منافذ لباس‌هاش عبور می‌کرد. دستاش رو تو جیبش پنهون کرد و از جلوی مغازه ها ی تعطیل بی صدا به قدم زدن ادامه داد. همه‌ی کوچه تو تاریکی مطلق شب غرق شده بود و نور ضعیف مهتاب جلوروش رو روشن می‌کرد. با شنیدن هر صدای کوچیکی نفسش تو سـ*ـینه حبس می‌شد و به دور و اطراف نگاه می‌کرد. ترس، مشهود ترین حسی بود که وضع الانش رو توصیف می‌کرد.
با دیدن تابلوی آبی‌ای که اسم کوچه‌ی مورد نظرش روش حک شده بود، به راست چرخید و تو کوچه جلو رفت. خونه‌ی جدیدش یه کمپ برای بی خانمان‌ها بود. جایی که 345 براش جور کرده بود. با یاد آوری اون پسر لبخندی روی لـ*ـب‌های خشکش نشست ولی خیلی زود محو شد. دخترک بیچاره آه بلندی کشید و سعی کرد به صدای گریه ی بچه ای که از خاطرش نمی‌رفت توجهی نکنه. صدای گریه‌ای که هفته‌ها بود توی ذهنش تکرار می‌شد. بچه‌ی نوزادی که برای رسیدن بهش از در‌های امنیتی بزرگترین برج شهر عبور کرده بود. ولی درست وقتی که اسلحه رو روی پیشونیش گذاشت، صدای التماس مادرش مانع شده بود از اینکه اون ماشه‌ی لعنتی رو بکشه. تقصیر اون بچه نبود که مادرش معشـ*ـوقه‌ی یه مرد متاهل میلیاردر بود و تقصیری نداشت که همسر پدرش فرزندی نداشت و حضور یه وارث رو نمی‌تونست تحمل بکنه. همه‌ی آموزش هاش بر این بود که اون لحظه به چیزی جز دستور فرمانده‌اش گوش نده. ولی فقط در عرض چند ثانیه قید همه چیز رو زده بود...
وقتی به در زهوار دررفته ی پناهگاه رسید، رشته ی افکارش پاره شد. آروم در رو باز کرد و داخل رفت. این خونه که توسط یه خیر در اختیار بی خانمان‌ها قرار داده شده بود الان مامن یه مشت دزد و معتاد بود. در به سر جک برخورد کرد که توی هال روی زمین ولو شده بود. مردک خپل کش و قوسی به بدنش داد و بیشتر روی زمین پخش شد. دخترک با لگد دستش رو از سر راهش کنار زد و وارد آشپزخونه شد. جک، پیرمرد خپلی بود که تا شب تو خیابونا گدایی می‌کرد و دائما بدخلق و بی اعصاب بود البته به جز وقتایی که رو هر جایی که گیر میاورد بیهوش می‌شد. یه قوطی نوشیدنی از یخچال داغون گوشه ی آشپزخونه پیدا کرد و راه افتاد سمت اتاق انفرادیش ته راهروی طبقه ی بالا. جایی که چند روز پیش هم اتاقیش رو در حد مرگ کتک زده بود و از اون روز به بعد دیگه ریخت نحسشو ندیده بود.
در کهنه‌ی چوبی رو باز کرد و وارد اتاق شد. تنها بدی این اتاق نسبت به خونه ی قبلیش این بود که یکم کثیف تر بود. وگرنه دخترک عادت داشت تو اتاقایی که بیشتر شبیه لونه ی موش بودن، شبشو سحر کنه. در قوطی نوشیدنیش رو باز کرد و یه جرعه سرکشید. با پایین رفتن نوشیدنی سرد از گلوش بی اختیار یه قطره اشک داغ از گونه اش پایین اومد. مدت ها بود از ترس روبه رو شدن با اهالی خونه نصفه شب برمیگشت و قبل طلوع آفتاب از خونه بیرون میزد. قبلا زباد براش مهم نبود ولی حالا هر باری که ازش اسمش رو می‌پرسیدن و اسمی نداشت که بخواد بهشون بگه؛ وقتایی که از خانواده اش می‌پرسیدن و اون کسیو نداشت که درموردش حرف بزنه، برخورد با مردم براش آزاردهنده شده بود. هرروز از هجوم همه‌ی این سوالات به کوچه ها پناه می‌برد. تو خیابون‌ها راه می‌افتاد و به هر نحوی شده کمی پول و غذا پیدا می‌کرد.
ولی بیرون از خونه هم ترس و اضطراب مدت ها بود تو کوچه‌ها یقه اش رو ول نمی‌کردن. دیگه از سایه ی خودش هم وحشت داشت و از هرچیزی که به اون سازمان کذایی مربوط می‌شد. سازمانی که سال های کودکی و جوونیش رو، هویتش رو و خانواده اش رو ازش گرفته بود. جایی که سگ هاش بیشتر از سرباز هاش ارزش داشتن. ولی بین همه ی این سیاهی هایی که از گذشته تو ذهنش داشت، قسمتی بود که هیچوقت شیرینی‌اش رو فراموش نمی‌کرد. پسر کوچیکی که از بچگی همه ی شکلات هایی که جایزه می‌گرفت، همه ی پتو های اضافی و بعد ها قسمت بزرگی از دستمزدی که داشت رو بهش هدیه میداد. پسری که شب ها بعد خاموشی از گوشه ی پنجره پیداش میشد. با اون لبخند قشنگش می‌نشست و برای دخترک از پری ها و فرشته ها می‌گفت. دخترک اشک هایی که صورتش رو خیس کرده بودن رواز روی گونه‌هاش پاک کرد. با احتیاط گوشی کهنه‌اش رو از جیبش بیرون کشید ودستی به صفحه‌ی کوچیکش کشید. اون شب وقتی تو کوچه ها سرگردون شده بود. یه سایه از همونایی که داشت تعقیبش میکرد این رو همراه شارژر و مقداری پول بهش داده بود. دخترک شب رو کنار یه سطل زباله گذرونده بود و صبح اومده بود به جایی که روی یه تیکه کاغذ داخل کیف گذاشته شده بود. با تمام وجودش میدونست اون سایه، 345 نازنینش بود. کسی که اون شب به جای دستگیر کردنش فرشته ی نجاتش شده بود. با احتیاط دوباره گوشی رو تو جیب مخفی لباسش پنهون کرد. ته مونده ی نوشیدنی‌اش رو سرکشید و روی تـ*ـخت ولو شد.


در حال تایپ رمان مهتاب خونین | The Sunflower کاربر انجمن رمان ٩٨

 
  • تشکر
Reactions: Jãs.I، Saghar، عروس شب و 21 نفر دیگر

The Sunflower

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/2/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
185
امتیاز
28
محل سکونت
تبریز، شهر برف
زمان حضور
1 روز 5 ساعت 58 دقیقه
نویسنده این موضوع
فصل اول-پارت دوم

با شنیدن صدای زنگ تماس از جاش بلند شد. با حواس پرتی گوشی رو از جیبش درآورد. با وجود اینکه شماره‌ی روی صفحه زیادی عجیب بود، سریع تماسو وصل کرد. زیادی منتظر این لحظه مونده بود و الآن با دست های لرزونش به سختی گوشی رو کنار گوشش نگه داشته بود. بعد چند ثانیه سکوت، با شنیدن صدای آروم 345 از پشت خط، بی اختیار اشک از چشم‌هاش سرازیر شد.
-هی دختره ی یاغی، چطوری؟
دخترک به سختی بغضش رو قورت داد و صدای لرزونش رو صاف کرد تا بتونه جواب بده.
-من خوبم... تو چی؟ خوبی؟...چرا نجاتم دادی؟
صدای پشت خط چند لحظه تو سکوت گم شد. پسرک بدون اینکه صدای بغض آلودش رو صاف کنه با همون لحن شیرین و بمش گفت:
-چون تو کار اشتباهی نکرده بودی؛ الانم هم فقط مراقب خودت باش. باشه؟ بازم باهات تماس می‌گیرم.
-باشه؛ تو هم مراقب خودت باش.
پسرک از پشت خط، آه کوتاهی کشید و جواب داد:
-اوهوم، فعلا
و بدون اینکه منتظر جواب دخترک باشه گوشی رو قطع کرد. 345 همیشه از قول دادن های الکی تفره می‌رفت اونم در این شرایط که برای هردوشون خطرناک بود. اون با نجات دانش مرتکب اشتباه بزرگی شده بود که نتیجه‌اش فقط مرگ بود. با این حال این ریسک رو قبول کرده بود که 148 نازنینش رو از عواقب وحشتناک کارش نجات بده.
دخترک بعد از یه مدت نسبتا طولانی وقتی ضربان قلبش دوباره آروم گرفت، از جاش بلند شد. کش و قوسی به بدن خشکش داد و دوباره مثل هر روزکیفش رو جمع کرد تا از خونه بیرون بزنه. چند روز بود غذای درست و حسابی‌ای گیرش نیومده بود و ضعف بدنش داشت بیشتر و بیشتر می‌شد. شبیه وقت هایی شده‌بود که تو اردوگاه به خاطر اشتباهاتش تنبیه می‌شد و شب ها یواشکی از گوشه ی پنجره منتظر می‌موند تا 345 سهم شام خودش رو براش بیاره. ولی این روز ها زندگیش توی خونه ی دورتری سپری می‌شد. جایی که شاید مثل اردوگاه قبلیش دوربین و پلیسی نداشت ولی باز هزار تا سایه و چشم خبرچین دنبالش بودن.
آروم از اتاقش بیرون زد و از پله ها پایین رفت. وقتی کسی رو تو راه‌رو‌ها و هال ندید، نفس راحتی کشید و سمت در خروجی پا تند کرد. دوباره با لگد بالاتنه ی پیرمرد رو از مسیرش کنار زد و بی‌توجه به فحش‌هایی که خواب آلود نثارش می‌کرد، از خونه بیرون زد. مثل همیشه سمت منطقه تجاری‌ای که همون اطراف بود، راه افتاد. جایی که تو شلوغی و ازدحام مردم میتونست از مهارت هاش برای جیب زنی استفاده کنه. اوایل از ‌ترس اینکه این کارش باعث دستگیریش بشه و حسابی تو دردسر بیفته از ینکار صرف نظر کرده بود ولی با تموم شدن پول های ناچیز داخل کیف و شروع دوره های گرسنگیش، هربار مجبور می‌شد دوباره سراغ این کار بره.
یکم بیشتر از یک ساعت طول کشید که به منطقه ی مورد نظرش برسه. جائی که آدما از هر قشری، هرکدوم سراغ کاری رو گرفته بودن. مادرهایی که با بچه‌های کوچیکشون غرق خرید لوازم آرایشی و لباس های پر زرق و برق بودن، مردایی که برای خونه خرید می‌کردن و بچه‌های کوچیک و بزرگی که فارغ از غم دنیا مشغول شیطنت‌های خودشون بودن. 148 با دیدن آدم‌ها، تو ذهنش به این فکر کرد که شاید اگه گیر سازمان نمی‌افتاد حالا زندگی بهتری داشت. شاید یه شناسنامه داشت که روش اسم پدر و مادرش، سال تولدش و خیلی چیزای دیگه ثبت شده بودن. اهی کشید و سرش رو پایین انداخت. آموزش های سازمان همیشه بر این اساس بود که سربازهاش هرچی که هست رو قبول کنن. اینو بپذیرن که تقدیرشون اینه که همینجا گرفتار باشن. ولی این سیستم همیشه یه مشکل اساسی داشت. اردوگاه هایی که از ترس لو رفتن، سیستم امنیتی ضعیفی داشتن همیشه توشون سوراخ سمبه هایی برای بعضی از سربازای بزرگ تر که بخشی از زندگیشون رو آزاد بودن پیدا می‌شدکه بتونن از داشتن خانواده، لالایی های مادرانه و کلی چیزای معمولی دیگه برای بقیه تعریف کنن و همه‌ی این ها باعث می‌شد ته دل همه ی بچه ها این آرزو شکل بگیره که یک روز بتونن زندگی عادی‌ای داشته باشن. ولی این برای کسائی که برای جهان خارج از سازمان یه شناسنامه ی باطل شده بیشتر نبودن، زیادی محال بود...


در حال تایپ رمان مهتاب خونین | The Sunflower کاربر انجمن رمان ٩٨

 
  • تشکر
Reactions: Jãs.I، Saghar، ~Reihaneh Radfar~ و 18 نفر دیگر

The Sunflower

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/2/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
185
امتیاز
28
محل سکونت
تبریز، شهر برف
زمان حضور
1 روز 5 ساعت 58 دقیقه
نویسنده این موضوع
فصل دوم-روزنه امید

پارت اول

با ترس و لرز از خواب پرید. یک هفته از آخرین باری که تلفن قدیمی زنگ زده بود، می‌گذشت و در این مدت همه چیز خیلی ساکت شده بود. اهالی خونه کمتر شده بودن و احساس ترس تو وجودش کمرنگ‌تر ولی این تماس بد موقع باعث شد از خواب بپره و دوباره مثل قدیم دچار حمله عصبی بشه. به زور صداشو صاف کرد و سعی کرد واضح به صدای...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مهتاب خونین | The Sunflower کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: Jãs.I، Saghar، ~Reihaneh Radfar~ و 17 نفر دیگر

The Sunflower

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/2/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
185
امتیاز
28
محل سکونت
تبریز، شهر برف
زمان حضور
1 روز 5 ساعت 58 دقیقه
نویسنده این موضوع
فصل دوم-پارت دوم
با متوقف شدن قطار، مردم به جنب و جوش افتادن. شیکاگو با میشیگان فاصله زیادی نداشت ولی سفر با قطار، هرچند کوتاه، همیشه پر سر و صدا و خسته کننده بود. با فشار مردم،به اجبار دل از صندلی کند و بلند شد. کوله پشتی‌اش رو که تموم این مدت بـ*ـغل کرده بود، رو دوشش انداخت و همراه جمعیت از قطار پیاده شد و از ایستگاه بیرون زد. گرسنگی و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مهتاب خونین | The Sunflower کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: LIDA_M، دونه انار، Saghar و 14 نفر دیگر

The Sunflower

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/2/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
185
امتیاز
28
محل سکونت
تبریز، شهر برف
زمان حضور
1 روز 5 ساعت 58 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت سوم

با توقف آسانسور تن خسته‌اش رو ازش بیرون کشید و سعی کرد اتاقش رو پیدا کنه. اتاق 300، ته راهرو سمت چپ. کلید رو با احتیاط داخل قفل انداخت و چرخوند در حالی که فکرش درگیر این بود که چرا این اتاق مثل بقیه با کارت هوشمند باز نمی‌شد. اتاق به لطف نور مهتاب که درست از پنجره‌ی روبه روش به اتاق نفوذ می‌کرد، تا حدی روشن بود. دخترک در...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مهتاب خونین | The Sunflower کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: LIDA_M، دونه انار، Saghar و 13 نفر دیگر

The Sunflower

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/2/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
185
امتیاز
28
محل سکونت
تبریز، شهر برف
زمان حضور
1 روز 5 ساعت 58 دقیقه
نویسنده این موضوع
فصل3- معامله خونین

پارت اول

در آسانسور اتوماتیک باز شد؛ با احتیاط ازش بیرون اومد و نگاه اجمالی‌ای به لابی انداخت. نگاهش روی در چوبی‌ای که آرم رستوران روش حک شده بود، قفل شد. سمتش به راه افتاد و در نیمه باز رو کامل باز کرد و داخل رفت. با دیدن حجم جمعیت بهتش زد. لعنتی‌ای زیر لـ*ـب نثار جک کرد که هیچ نشونی از میز یا فردی که باید می‌دید...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مهتاب خونین | The Sunflower کاربر انجمن رمان ٩٨

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~Reihaneh Radfar~، LIDA_M، دونه انار و 9 نفر دیگر

The Sunflower

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/2/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
185
امتیاز
28
محل سکونت
تبریز، شهر برف
زمان حضور
1 روز 5 ساعت 58 دقیقه
نویسنده این موضوع
فصل سه - پارت دوم

پد آغشته به شیر پاک‌کننده‌ی آرایش رو روی صورتش کشید و به قطره‌ی اشک لجبازی که پشک پلک‌اش جمع شده بود اجازه داد پایین بیاد. کارش همین بود. همیشه می‌کشت و همیشه دست‌هاش به خون آلوده بود. ولی هیچوقت مثل این نقشه‌ی آبرور کثیف بازی نکرده بود. هیچوقت با سم آدم نکشته بود، و یه خانوداده‌ی کامل، هرگز...
رد اشک رو از روی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مهتاب خونین | The Sunflower کاربر انجمن رمان ٩٨

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Ryhwn، The unborn، ~Reihaneh Radfar~ و 7 نفر دیگر

The Sunflower

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/2/21
ارسال ها
13
امتیاز واکنش
185
امتیاز
28
محل سکونت
تبریز، شهر برف
زمان حضور
1 روز 5 ساعت 58 دقیقه
نویسنده این موضوع
فصل سه-پارت سوم

با پیاده شدن از هواپیما برگهای که تموم مدت پرواز دستش بود رو تحویل آبرور داد. دستش رو دور بازوش که سمتش گرفته بود حلقه زد و کنارش راه افتاد. برگهای که تموم هویت جعلیش توش درج شده بود. اسم جدیدش رو دوباره مرور کرد، نامیدا کیتانو... چند روز پیش، جک برگه رو به اتاقش تحویل داده بود. برگهای که پشت و رو پر بود از تاریخها و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان مهتاب خونین | The Sunflower کاربر انجمن رمان ٩٨

 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا