خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

سطح رمان رو چقدر ارزیابی می کنید؟


  • مجموع رای دهندگان
    13

N.N

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/1/21
ارسال ها
58
امتیاز واکنش
956
امتیاز
158
زمان حضور
3 روز 6 ساعت 10 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام او و یاد او
نام رمان: سرنوشت سپید
نام نویسنده: N.N کاربر انجمن رمان 98
ناظر: ^ ناریــــــــن ^
ژانر: تراژدی، فانتزی، علمی_تخیلی
خلاصه:
داستانی متفاوت از قدرتی متفاوت. یک دختر چطور می‌تونه این همه سختی رو تحمل کنه؟ زندگی تا یک جایی روی خوشش رو از دختر رمان ما خواهد گرفت. باعث مرگ خیلی‌ها خواهد شد. از او فیلم‌ها و سریال‌های ترسناکی خواهند ساخت و همین‌طور افسانه‌هایی برای آیندگان؛ ولی کسی واقعیت او را درک نخواهد کرد.
نامیرایی که خواهد مرد!


در حال تایپ رمان سرنوشت سپید | N.N کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Mahla_Bagheri، زهرا.م، ~XFateMeHX~ و 32 نفر دیگر

N.N

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/1/21
ارسال ها
58
امتیاز واکنش
956
امتیاز
158
زمان حضور
3 روز 6 ساعت 10 دقیقه
نویسنده این موضوع

مقدمه:
حتی اگر طنابِ طاقتت
به باریک ترین رشته اش رسید
حتی اگر از زمین و زمانه بریدی
حتی اگر به بدترین شکلِ ممکن کم آوردی
دوام بیار...
در ذهنت مرور کن
تمام کارهایی را که باید بکنی و نکردی
مسئولیتی که به احده داری
زندگی‌هایی که در دست توست
دوام بیار...
تمامِ آن ثانیه هایی که مطمئن بودی نمی‌شود؛ اما شد...
تمامِ آن لحظه هایی که فکر می کردی پایانِ راه است؛ اما نبود...
دوام بیار...


در حال تایپ رمان سرنوشت سپید | N.N کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Mahla_Bagheri، زهرا.م، سيده کوثر موسوی و 31 نفر دیگر

N.N

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/1/21
ارسال ها
58
امتیاز واکنش
956
امتیاز
158
زمان حضور
3 روز 6 ساعت 10 دقیقه
نویسنده این موضوع
- آنا، هی آناهیتا!
- بله‌ بله اومدم مامان.
- زود باش دختر جون از پرواز جا می‌مونیم.
- باشه اومدم.
- زود باش.
اَه از دست غرغرهای مادرم خسته شدم. یک ساعت دیگه پرواز داریم و اون داره رو سر من غر می‌زنه. بازم باید تظاهر به خوشحالی کنم. خسته شدم از این تظاهر‌ها همیشه همین بوده. تاجایی که یادم میاد وقتی که پونزده ساله شدم این اتفاق برام افتاد.
***
- وای یسنا جون نمی‌دونی پدر و مادرم برای تولدم چه کارهایی که نکردن. به گفته مامانی، اون می‌خواست سوپرایزم کنه که باباجون نذاشت و گفت این جلف بازیا برای یک بچه‌ای که داره می‌ره تو پونزده سال خیلی خزه.
- عمو هم که همیشه ضدحاله. سوپرایز شدن مگه کوچیک بزرگ داره؟ والا همین دیروز تو اینستا یه پست دیدم که دختره، پدر ۵۴ ساله‌اش رو برای روز تولدش سوپرایز کرد.
- نگو اینو درمورد باباجونم ببین چه خونه قشنگ تزئین کرده. تازه دیگه سوپرایز کردن یه مرد ۵۰ و ۶۰ ساله دیگه خیلی چیزه.
- چیزه؟
_ هوم خب... .
مامان: بسه دیگه شماهم. دوتا دخترعمو انگار صد سال همدیگه رو ندیدن، پاشین بیاین وسط مجلس یه قری بدین یکم جو عوض شه.
با خنده به حرف‌های مامان دست یسنا رو گرفتم بردم وسط سالن تا به قول مامان جون یه قری به کمرمون بدیم. بابایی هم که اهنگ لایت رو عوض کرد و جاش یه اهنگ جوادی گذاشت. این باعث شد همه‌‌ی اهل مجلس بخندن و مسخره بازیه ما دوتا دیوونه هم شروع بشه.
***
نفس عمیقی کشیدم. دسته‌ی چمدونم رو گرفتم و به سمت پایین پله‌ها حرکت کردم.
مامان: به‌به بالاخره تشریفتون رو اوردین . نگاهش کن ترو خدا این چه شکل و قیافه‌ایه؟ باز چرا صورتت بی‌روحه دختر؟ آه بیخیال وقت نداریم بیا بریم.
و با چهره‌ای گرفته به سمت در رفت. پوزخندی به این واکنشش زدم و شالم رو جلوی دیوار آینه کاری شده خونمون درست کردم و همه‌ی موهام رو داخل شالم فرستادم به چهره ام خیره شدم، چهره‌ای ساده با چشم‌ و موی خاکستری که روزی هردوشون به رنگ سیاه بود با صورتی کوشیده به همراه لـ*ـب‌هایی گوشتی که از وقتی یادم میاد رنگ لبخند واقعی به خودش ندیده، سری برای خودم تکون دادم. بهتره بیشتر از این وقت رو تلف نکنم.
با این فکر از در ورودی خونه خارج شدم و به سمت ۲۰۶ پدرم رفتم چمدون رو پیش صندوق گذاشتم و خودم رو صندلی‌های پشتی ماشین نشستم. بابام در ها رو قفل کرد و وسایل رو تو صندوق جا داد بعد اینکه از قفل بودن در‌ها مطمئن شد. سوار شد و ماشین رو روشن کرد. ساعت ماشین ۱۱:۴۳P.M رو نشون می‌داد و ما ۱۲ پرواز داریم با توجه به تاخیر همیشگی هواپیماها به موقع خواهیم رسید.
بعد دقایقی که تو ماشین بودیم بالاخره به فرودگاه رسیدیم بعد پارک ماشین و سپردنش به نگهبانی، با عجله پیاده شدن و اما من بدون هیچ عجله‌ای به سمت در ورودی حرکت می‌کردم که آخر مادرم دستم رو گرفت و کشون‌کشون به سمت ورودی برد.
همونطور که حدس زده بودم پرواز نیم ساعت تاخیر خورده بود. دستم رو از دست مادرم بیرون کشیدم و چمدون به دست به سمت صندلی‌ها حرکت کردم و رو اولین صندلی نشستم. به صفحه نمایش بزرگ رو به روم نگاه کردم پرواز ورزقان به ساری نیم ساعت تاخیر خورده بود. با توجه به ترافیکی تو راه، پونزده دقیقه دیگه پرواز داشتیم. با اینکه شب شده بود ولی پر از جنب و جوش بود. خب اینم از شروع سفره به اصطلاح پرشورمون هه.


در حال تایپ رمان سرنوشت سپید | N.N کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Mahla_Bagheri، زهرا.م، سيده کوثر موسوی و 33 نفر دیگر

N.N

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/1/21
ارسال ها
58
امتیاز واکنش
956
امتیاز
158
زمان حضور
3 روز 6 ساعت 10 دقیقه
نویسنده این موضوع
بعد گذشت چند دقیقه شماره پروازمون رو اعلام کردن. همراه مادرو پدرم که کنارم نشسته بودند بلند شدیم و به سمت باند فرودگاه حرکت کردیم. تو راه چند باری خمیازه کشیدم، واقعا نیاز به خواب داشتم. خب پدر من نمی‌شد یه روز دیگه از تابستون به این مسافرت لعنتی بلیط می‌گرفتی که روز باشه؟ بیخیال غرغر های زیر لـ*ـبم شدم و با کمک مهماندار صندلیم رو پیدا کردم. پدر و مادرم یکی دو ردیف از من جلوتر بودن و این برای منی که به آرامش و خواب نیاز داشتم خیلی خوب بود.
***
- آنا زود باش قبل فوت کردن شمع‌ها یه آرزو بکن.
- بیخیال من که آرزویی ندارم.
آروم به بازوم ضربه‌ای زد و گفت: بیخیال دختر واقعا هیچ آرزویی نداری؟
بابا: ول کن بچه‌ام رو چی کارش داری؟ خب بخاطر چنین پدر خوبی کاملا بی‌نیازه! مگه نه بابایی؟
عمو: فکر نمی کنی زیادی اعتماد بنفس داری داداشم؟
مامان: پس من این وسط چی کاره‌ام آقا حامد؟
- باشه باشه نخوریم منو!
یسنا: هی زود یه آرزو کن وگرنه بابات رو می‌خورنا.
از رفتارشون لبخندی رو لـ*ـبم اومد. چشمام رو بستم آرزو کردم یک اتفاق خاص تو زندگیم بیوفته راستش یه زندگی پر هیجان می‌خوام از این زندگی یک نواخت دیگه خسته شده بودم. با این فکر چشمام رو باز کردم و شمع رو فوت کردم.
صدای دست و جیغ خانواده بلند شد ولی من هنوز به شمع و دودی که از نخ سوخته اش خارج می‌شد نگاه می‌کردم. حس خفگی عجیبی تو گلوم بود نمی‌دونم چه طور توصیفش کنم. اون لحظه بر خلاف همیشه نسبت به تشویق خانواده‌ام هیچ واکنش نتونستم نشون بدم درونم انگار بعد اون فوت کوتاه خالی شده بود.
دستی روی شونه‌ام نشست و باعث شد از حالت خمیده‌ای که برای فوت کردن شمع گرفته بودم بیرون بیام و به صاحب اون دست نگاه کنم. یسنا بود کسی که خیلی دوسش داشتم بهترین دوست و هم بازی بچگیم ولی الان هیچ حسی بهش نداشتم.
- آنا جون خوبی؟ چرا به شمع خیره موندی؟
هیچی نتونستم بگم هیچی دیگه از این دختر مقابلم خوشم نمیومد. دستش رو پس زدم و روی مبل رو به روی کیک نشستم به این خانواده سر خوش خیره شدم. دیگه این خانواده رو دوست نداشتم. نه متنفر بودم ازشون و نه عاشقشون بودم؛ یک حس تو خالی که الان نسبت به همه چیز داشتم.
یسنا شروع کرده بود به صدا کردم که همه رو هم متوجه خودش و من کرد.
بی توجه به چهره های نگران و متعجب شون به سمت اتاقم رفتم و با بی حالی فقط تونستم یک کلمه زمزمه کنم: خسته‌ام!
وارد اتاقم شدم و با همون لـ*ـباش های مجلسی و آرایش روی صورتم روی تـ*ـخت دراز کشیدم.
***
با حس سنگینی شونم چشم‌هام رو باز کردم و با چهره‌ی دختری که سن کمی داشت روبه‌رو شدم. اخمی رو پیشونی جا خوش کرد. سرش رو از شونم برداشتم و به طرف مقابل هل دادم که از خواب بیدار شد.
- کو؟ کجاست؟ چی شده؟
و سرش رو به سمت چپ و راست عین احمقا تکون می‌داد کسایی که نزدیکی ما نشسته بودن به رفتار این دختر می‌خندیدن. اونم که متوجه این خنگ بازیش شده بود خجالت زده سرش رو پایین انداخت و با شالش شروع کرد به ور رفتن.
- جات خوب بود.
- ها؟
چرا باید این احمق کنار من بشینه اخه؟ حوصله جرو بحث باهاش رو نداشتم پس بیخیالش شدم. کمی از جام بلند شدم تا بتونم پدر مادرم رو ببینم ولی به خاطر قد بلند مرد رو‌به‌روییم موفق نبودم. خوابم هم که پرید. باید چی کار کنم الان؟
- میگم...چیزه...ام ببخشید!
به بقل دستیم نگاه کردم. از اینکه برای یک عذرخواهی ساده به لکنت افتاده بود پوزخندی رو لـ*ـبم نشست. روم رو ازش گرفتم و به آسمون نگاه کردم به نظر می‌رسید نزدیک ساعت شش باشه چون هوا داشت روشن می‌شد. دوباره سرم رو روی پنجره گذاشتم و به بیرون خیره شدم.


در حال تایپ رمان سرنوشت سپید | N.N کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Mahla_Bagheri، زهرا.م، سيده کوثر موسوی و 32 نفر دیگر

N.N

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/1/21
ارسال ها
58
امتیاز واکنش
956
امتیاز
158
زمان حضور
3 روز 6 ساعت 10 دقیقه
نویسنده این موضوع
- آناهیتا جان پاشو هواپیما نشست.
-هوم؟
- بلند شو دختر جون تو که همیشه خوابی!
با غرغر از جام بلند شدم. کمرم خشک شده بود ولی وسط اون همه آدم که داشتن بیرون می‌رفتن نمی‌تونستم کمر رو تکونی بدم تا قلنجش بشکنه.
- بیا اینجا دختر خوب تا شالت رو برات درست کنم.
- نه نیاز نیست خودم می‌کنم.
- اِم...باشه.
سری تکون دادم و شالم رو در حالی که بیرون...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان سرنوشت سپید | N.N کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Mahla_Bagheri، زهرا.م، سيده کوثر موسوی و 32 نفر دیگر

N.N

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/1/21
ارسال ها
58
امتیاز واکنش
956
امتیاز
158
زمان حضور
3 روز 6 ساعت 10 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نزدیکیه ویلامون رسیده بودیم. تاکسی کناری ایستاد ما هم چمدونامون رو برداشتیم و به سمت نگهبانی حرکت کردیم. می‌تونم اینطور بگم که چندین ویلا کنار هم که همشون شکل هم بود به چشم می‌خورد و که بیشترشون اجاره می‌شد؛ البته خر پول‌ها با قیمت زیادی بعضی از اون‌ها رو می‌خریدند. هر کسی که صاحب یکی از اون ویلا ها بود کارتی داشت که برای ورود به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان سرنوشت سپید | N.N کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: irana، Mahla_Bagheri، زهرا.م و 32 نفر دیگر

N.N

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/1/21
ارسال ها
58
امتیاز واکنش
956
امتیاز
158
زمان حضور
3 روز 6 ساعت 10 دقیقه
نویسنده این موضوع
نمی‌دونم چند دقیقه گذشت که محو تصویر زیبای روبه‌روم بودم. خورشید داشت طلوع می‌کرد و بیشتر مردم در حال عکس و سلفی گرفتن از خودشون بودن. انگار آسمون با رنگ‌های گرم نقاشی شده بود و حرارتی طاقت فرسا رو بهم وارد می‌کرد. حالم بخاطر این حجم از گرما اصلا خوب نبود؛ برای همین از جام بلند شدم تا به ویلا...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان سرنوشت سپید | N.N کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: irana، Mahla_Bagheri، زهرا.م و 31 نفر دیگر

N.N

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/1/21
ارسال ها
58
امتیاز واکنش
956
امتیاز
158
زمان حضور
3 روز 6 ساعت 10 دقیقه
نویسنده این موضوع
می‌دونم خیلی مسخره‌اس که تو یک روز اونم تنها فقط در چند ساعت انقدر اتفاق برام میوفته اما زندگی من همینه. باید تظاهر کنم که هنوز احساساتی درونم باقیست، باید تحمل کنم خانواده‌ای رو که دیگه دوسش ندارم و باید مراقب باشم که کسی از وجودم خبردار نشه. زندگی من همش تو این بایدها خلاصه می‌شه و نمی‌تونم تغییرش بدم.
***
همینطور بی‌هدف راه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان سرنوشت سپید | N.N کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: irana، Mahla_Bagheri، زهرا.م و 31 نفر دیگر

N.N

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/1/21
ارسال ها
58
امتیاز واکنش
956
امتیاز
158
زمان حضور
3 روز 6 ساعت 10 دقیقه
نویسنده این موضوع
***
- مامان نمی‌خوای انتخاب کنی؟
- عه صبر کن بچه تو چقدر عجولی.
- اَه...خسته شدم دیگه سه ساعت داری ما رو تو بازار می‌گردونی یه نگاه به بابا بنداز!
با هم به سمت بابام برگشتیم و بهش خیره شدیم. کاملا خستگی از سر و روش می‌بارید. وقتی دید داریم خیره خیره نگاهش می‌کنیم یکم هول شد و بعد کمی مکث گفت:
- ها؟ چی؟...اها! نه باباجون من اصلا خسته...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان سرنوشت سپید | N.N کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: irana، Mahla_Bagheri، زهرا.م و 32 نفر دیگر

N.N

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/1/21
ارسال ها
58
امتیاز واکنش
956
امتیاز
158
زمان حضور
3 روز 6 ساعت 10 دقیقه
نویسنده این موضوع
شب شده بود. من رو مبل نشسته بودم و کانال‌های تلویزیون رو بالا پایین می‌کردم تا اینکه مامان و بابا از راه رسیدن و مثل اینکه شام رو بیرون خورده بودند و یک جعبه پیتزا به همراه نوشابه هم برای من آورده بودند. تعجب می‌کنم چرا تا این موقع شب گشنه‌ام نشده بود.
- آه مهم نیست.
پایین مبل نشستم و شروع به خوردن پیتزام کردم. که باز مثل همیشه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان سرنوشت سپید | N.N کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: irana، Mahla_Bagheri، زهرا.م و 32 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا