خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
  
عضویت
25/7/18
ارسال ها
298
امتیاز واکنش
4,560
امتیاز
228
سن
22
محل سکونت
ساری
زمان حضور
3 روز 22 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام: روح کوهستان
نام نویسنده: Zahra bagheri کاربر انجمن رمان98
ژانر: فانتزی
ناظر: Narin_F
خلاصه داستان:
داستان پسری که در کوهستانی دورافتاده بزرگ شده و حال قصد دشمنی با پدرش را دارد. پسری که شیئی را می‌دزدد که رازی را در خود دارد و با این کار، دشمنی و کینه‌ای را عمیق‌تر از پیش می‌کند.


در حال تایپ رمان روح کوهستان | Zahra bagheri کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~Reihaneh Radfar~، Fatemeh83، MaSuMeH_M و 20 نفر دیگر

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
  
عضویت
25/7/18
ارسال ها
298
امتیاز واکنش
4,560
امتیاز
228
سن
22
محل سکونت
ساری
زمان حضور
3 روز 22 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه : در تاریکی سوسوی چراغی را می‌بینم...

هوهوی بادی را می‌شنوم...

و به ترس از نبودن سپیدی می‌اندیشم...

به آنکه در نهایت روشنایی وجودم برای از بین بردن آن همه تاریکی کافی باشد...


در حال تایپ رمان روح کوهستان | Zahra bagheri کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: pegah84، ~Reihaneh Radfar~، Fatemeh83 و 20 نفر دیگر

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
  
عضویت
25/7/18
ارسال ها
298
امتیاز واکنش
4,560
امتیاز
228
سن
22
محل سکونت
ساری
زمان حضور
3 روز 22 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
در بیست و چهارمین روز از یازدهمین ماه، کوهستان دانجِر در برابر طلوع خورشید به درخشش بی‌سابقه‌ای رسید.
و برخلاف همیشه چنان روشن و واضح شد که حتی چشم فرد ناشناسی که صدها مایل دورتر از او ایستاده را نیز خیره می‌کرد.
در صبح آن روز، سرانجام تپه‌ی پوشیده از برفی که برای مدت طولانی استخوان پای پسر نوجوانی را به درد می‌آورد به حالت عادی خود بازگشته و چمن های نامرتبش با چنان شکوهی سربرآوردند که قلب او به تپش افتاد.
سَم، نوجوان چکمه پوشی که همواره می‌لرزید و مجبورا به طرف جلو پیش می‌رفت، کلاه زُمختش را روی پیشانی‌اش کشید و درحالی که چشم‌هایش از زیبایی نشانه‌های نزدیک شدن فصل بهار می‌درخشید، سطل خالی‌اش را به درون چاه عمیقی در بالاترین نقطه‌ی تپه انداخته و منتظر ماند؛ سپس به آرامی آن را به طرف بالا کشید و با کمی مشقت به لبه‌ی چاه سنگی رساند.
باید خیلی زود به خانه بازمی گشت، هرچند که زیبایی منظره‌ی اطراف مانع شده و او را وسوسه می‌کرد که برای ساعت‌ها به تماشا بایستد؛ اما در انتها با همه‌ی زورش سطل آب را در آ*غو*ش گرفته و برگشت تا از تپه پایین رفته و به خانه بازگردد که این‌بار چیز دیگری مانع حرکتش شد، صدای خنده‌های دلنشینی که با سروصدای زیادی همراه بود.
سم با شور و اشتیاقی بی‌اندازه به عقب برگشت و چند قطره از آب درون سطل روی لباسش ریخت.
در نزدیکی چاه دیگری که در آن طرف تپه‌ی دوم بود، چند دختر دور یکدیگر جمع شده و همان‌طور که به نوبت سطل‌هایشان را درون آب می‌انداختند، بلند‌بلند خندیده و زیبایی وصف ناشدنی‌شان را نثار اطراف می‌کردند.
سم چشم چرخاند و میان آن دخترهای رنگارنگ که هر کدام در زیبایی حرفی برای گفتن داشتند، دختری کوتاه قامت با موهای بلند طلایی را پیدا کرد که در نظرش زیباتر از او در جهان هستی وجود نداشت...
الیزابت، دختر دوازده ساله‌ای که به تازگی عضو جدیدی نیز به خانه‌شان اضافه شده بود در برابر چشم‌های مشتاق سم خودنمایی می‌کرد و بی آنکه بداند چه آشوبی در دل او ایجاد می‌کند مدام رشته‌ای از موهایش را از مقابل چشم‌هایش کنار می‌ زد.
سم که اکنون کمتر از قبل برای نگه‌داشتن سطل آب تلاش می‌کرد، با دهان باز به آن سوی تپه چشم دوخته و احساس کرد چیزی در وجودش تکان تکان می‌خورد. تک‌تک حرکات دخترک برای او چنان مسحور کننده بود که مانند کسانی که دچار طلسم و نفرین شده باشند، قادر به تکان خوردن نبود.
-دخترای زیبایی هستن!
شوک ضربه‌ای که به شانه اش خورد، در مقابل شنیدن آن صدای بم و خشک هیچ نبود.
سم جوری به عقب برگشت که این بار نصف آب درون سطل را روی خودش خالی کرده و از سوز و سرما بر خود لرزید. وقتی بالاخره توانست بر خورد مسلط شود، سطل آب را محکم‌تر نگه داشته و به چشم های سبز و آبی پدرش نگاه کرد.
-همشون زیبان؛ اما این ارزشی بهشون نمی‌ده!
سم این را گفت و با رنگی پریده منتظر جواب پدرش ماند. در این میان دعا می‌کرد که توجه پدرش را به شخص مورد نظرش جلب نکرده باشد.
-درسته؛ اما به نظرم ارزش دو تا سکه رو دارن!
کینگ پس از این جمله لبخند چندش‌آوری زد و سم نیز در مقابل لبخند شیطنت آمیزی بر لـ*ـب نشاند.
کینگ با خشونت گردن او را گرفت و به طرف خود کشید، سپس پیشانی ‌اش را به او چسباند و پس از مکث کوتاهی سم را رها کرد.
او گفت:
-برو خونه و به ماری بگو که امشب دیر میام، می‌خوام دو تا از سکه‌هامو به هدر بدم، عوضش برای یک ساعت آرامش دارم!
کینگ پس از این جمله لحظه ای با خستگی چشم هایش را برهم فشرد، سپس بی توجه به وضع اسف‌بار پسرش با قدم های محکمی از او دور شد.
سم با دست و پای لرزان به پدرش نگاه کرد که با آن قد بلند و هیکل ورزیده مانند اَبر قدرتی از تپه پایین می‌رفت و آنگاه با احتیاط بار دیگر به آن طرف تپه چشم دوخت.
-لعنتی!
الیزابت و دوستانش مدتی پیش از آن‌جا رفته بودند.
سم رویش را برگرداند و با دیدن یک جفت چشم که رنگ هرکدام از آن ها با یکدیگر تفاوت داشت، قلبش از تپش باز ایستاد.
کینگ در جایی که با زمین صاف منتهی به اردوگاه یکی بود ایستاده و به او نگاه می‌کرد.
سم آب دهانش را فرو داده و با لبخند تصنعی برای پدرش دست تکان داد؛ اما کینگ بی آنکه لبخندی بزند به برداشتن قدم‌های محکمش ادامه داده و از نظر ناپدید شد.
در آسمان بزرگ کوهستان دانجر، اگرچه آفتاب کمابیش طلوع کرده و مردم مصیبت زده اش را از گرمای لـ*ـذت بخشش بهره‌مند می‌ساخت؛ اما در نظر بزرگترین پسر خانواده ی بِنِت همان یک روز در ماه به اندازه ‌ی سال‌ها بازی با ویکی او را سرحال می‌کرد.
هنگامی که با روحیه‌ی بهتری از تپه پایین می‌دوید و با تصور یکی شدن با دختر زیبایی همچون الیزابت روحش به پرواز در می‌آمد، به این می‌اندیشید که شاید زندگی آنقدرها هم که فکر می‌کرد سخت و دشوار نبود.
البته این افکار نیز تا زمانی پایدار بودند که تصویر واضحی از اردوگاه در مقابل چشمانش پدیدار نشده و پیرمرد فرتوتی در مقابل پایش تف نینداخته بود.
سم که نفس نفس زنان، با صورتی سرخ و گل انداخته سطل آب را با خود حمل می‌کرد توجهی نشان نداد. از نظر او همین که پدرش در این اطراف نبود که انعکاس اعمالش را در رفتار مردم با خانواده اش ببیند، جای خوشحالی داشت.
بالاخره پس از ده دقیقه تحمل نگاه سنگین اطرافیان، به چادری رسید که با شکوه تمام بر پا شده و عظمت و بزرگی اش نشان از زورگویی ها و ظلم‌هایی بود که کینگ در مقابل مردم کوهستان دانجر مرتکب می‌شد.
در واقع کینگ تنها کسی نبود که به واسطه‌ی خانواده‌‌ی قدرتمندش بر مردم حکمرانی کرده و آن ها را با خشونت های بسیاری وادار به اطاعت می‌کرد. سم از دهان خیلی از مردم شنیده بود که در سرزمین‌های اطراف نیز همان خشونت علیه ضعفا و زورگویی و ستم وجود دارد؛ اما نمی‌دانست که چرا احساسی مدام به او می‌گوید که هیچ‌کس به اندازه‌ی پدرش موجب ترس و وحشت نزدیکانش نیست!
سم پرده‌ی چادر را که تنها خانه و پناهگاه امنش محسوب می‌شد کنار زد و به سرعت آن را در برابر چشم‌های دختر‌بچه‌ی مبهوتی که با دهان باز به فضای گرم و راحت داخل چادر نگاه می‌کرد بست؛ سپس برگشت و به زن بسیار زیبایی که با شکم برآمده ‌اش ایستاده و به او نگاه می‌کرد گفت:
-صبح بخیر مامان!
سطل آب را روی میز گذاشت و نفس عمیقی کشید.
تیارا، همسر کینگ و مادر دو تن از فرزندان او با لبخند وسیعی به پسر ارشدش گفت:
-صبح بخیر، نمی‌دونستم کجا رفتی، ویکی هم دوبار سراغت رو گرفت.
تیارا بـ*ـو*سه‌ی محکمی به سر پسرش زد و سم گفت:
-الان می‌رم و بهش سر می‌زنم، درضمن اون امشب نمیاد خونه.
برخلاف تصور حالت چهره‌ی تیارا بی‌حالت ماند و گفت:
-اون این روزا خیلی خستست، داره با عموت روی مسئله‌ی مهمی کار می‌کنه.
-مسئله‌ی مهم؟
-می‌دونی که هیچ‌وقت چیزی به من نمیگه.
تیارا شانه‌ای بالا انداخت و سم با صدای بچگانه ‌ای که از تلاش برای به زبان آوردن کلمه ‌ی مادر خسته و عصبی شده بود، به طرف تـ*ـخت بزرگ و پرده داری که در آن سوی چادر بود برگشت و با لبخند به او نزدیک شد.
برادر کوچکش، به پشت روی تـ*ـخت افتاده و دست های کوچکش را در دهانش گذاشته بود و خیره به سقف طلایی چادر، تکرار می‌کرد:
-مام...ماما...مام...
با دیدن او سم دچار ضعف و سستی شده و با همه‌ی عشق و علاقه ‌اش دست نوازشی به سر بی مویش کشید و به او خیره ماند.
یکی دو دقیقه بیشتر نگذشته بود که تیارا بار دیگر وارد چادر شده و در حالی که بینی اش از سرمای بیرون قرمز شده بود، مشتی لباس را روی زمین ریخته و با آزردگی گفت:
-سم، ازت ممنون می‌شم اگه ویکی رو آروم کنی، داره همه‌ی لباس ‌هامونو از بین می‌بره!
تیارا پیراهنی را متعلق به سم بوده و اکنون چیز زیادی از آن باقی نمانده بود را بالا آورد و سم که روحش حتی شادتر از پیش شده بود، بـ*ـو*سه‌ی محکمی به سر برادرش زد و از جا پرید و به طرف مادرش رفت. لباس پاره اش را از او گرفت و می‌خواست دوان دوان از چادر بیرون برود که ناگهان متوقف شده و با صدای آرامی گفت:
-آخرین باری که با جاش تنها موند اتفاقات خوبی نیوفتاد، امیدوارم بازم نخواد اون کارها رو تکرار کنه.
-سم! هیچ می‌فهمی چی داری میگی؟
سم به صورت برافروخته‌ی مادرش نگاه کرد و بی رودربایستی ادامه داد:
-نفرت می‌تونه به آدم قدرت زیادی بده، واقعا نمی‌خوام که مردم دانجر بیشتر از این ازش متنفر بشن...
-سم!
اما بیش از آنکه دست تیارا بخواهد روی صورت سم فرود بیاید، او با سرعت از چادر خارج شده و با دومین اتفاق ناخوشایند آن روز مواجه شد.


در حال تایپ رمان روح کوهستان | Zahra bagheri کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: pegah84، ~Reihaneh Radfar~، Fatemeh83 و 18 نفر دیگر

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
  
عضویت
25/7/18
ارسال ها
298
امتیاز واکنش
4,560
امتیاز
228
سن
22
محل سکونت
ساری
زمان حضور
3 روز 22 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
در بیرون چادر، چوب کوتاهی را در زمین فرو کرده و لاشخور مرده‌ای را از آن آویزان کرده بودند.
در یک آن تصویر دختربچه‌‌ای در ذهن سم نقش بسته و آنگاه با قلبی آکنده از ترس و اضطراب، در حالی که یک چشمش به مردم کنجکاوی بود که با تعجب و پوزخند او را نگاه می‌کردند، با یک دست پرنده‌ی تلف شده و با دست دیگرش چوب را از زمین بیرون کشیده و دوان دوان و نفس نفس زنان به طرف اسطبل اسب ها رفت که در فاصله‌ی نسبتا دوری از اردوگاه قرار داشت.
سم که هنوز نگران و ترسیده بود هر چند ثانیه به عقب برمی‌گشت تا مطمئن شود پدرش در آن اطراف نبوده که ناگهان به جسم سنگینی برخورد کرده و با ناله‌ی بلندی به پشت روی زمین افتاد و لاشخور نیز گویی به یکباره زنده شده باشد چرخ زنان در هوا به پرواز درآمده و با فاصله‌ی دوری از او روی زمین افتاد.
-آخ! لعنتی! آخه این چی... ویکی!
چشم سم تازه به موجود پشمالویی افتاد که دهانش را باز کرده و فریاد زنان و جست و خیز کنان به سویش می‌آمد.
روباه تیزرویی که سم در هفت سالگی از عمویش گرفته و آن را مانند فرزندش بزرگ کرده بود، خودش را به او چسبانده و بی توجه به وضع اسفبار صاحبش سرش را روی پای او گذاشت.
سم با وجود گیجی‌اش از این برخورد ناگهانی سر ویکی را نوازش کرد و برگشت تا جسد لاشخور را پیش از پیدا شدن مزاحمی به ویکی بخوراند که با قرار گرفتن یک جفت کفش بزرگ در مقابلش قلبش از حرکت باز ایستاد.
-عمو!
جاش، با دو متر قد و هیکلی چهارشانه و ورزیده مانند برادرش درست بالای سر سم قد علم کرده بود و با لبخند نه چندان خوشایندی به او نگاه می‌کرد.
-دنبال چیزی می‌گشتی؟
جاش دست‌هایش را بالا آورد و به همراه آن جسم بزرگی را تکان تکان داد.
سم از دیدن آن صحنه به شدت یکه خورده و با نگرانی به عمویش نگاه کرد.
جاش نیز با ابروهای بالا رفته به او نگاه می‌کرد و در این میان ویکی سرش را به پای سم مالیده و شلوارش را با آب دهانش خیس می‌کرد.
سم به خوبی می‌دانست که رنگ پریده و حالت نگاهش همه چیز را برملا کرده است. و از آنجا که در کوهستان دانجر آویختن یک لاشخور مرده به معنای ابراز نفرت و خشم است، او به هیچ طریقی نمی‌توانست بر این مسئله سرپوش بگذارد. با این حال جاش، پدرش نبود که گنـ*ـاه دختربچه ای را با گنـ*ـاه یک انسان بالغ یکی کند به همین خاطر سم به نرمی ویکی را کنار زد و از جا برخاست و بی‌مقدمه گفت:
-من بهشون حق می‌دم؛ اما پدرم نه. می‌شه این بار از گناهشون گذشت؟
سم تلاش کرد التماس آمیز ترین چهره‌‌ی ممکن را به خود بگیرد و به نظر رسید که تا حدودی در این کار موفق بوده است، چراکه جاش لاشخور را پایین آورده و لحظه ای به سم خیره ماند؛ آنگاه در یک حرکت غافلگیرانه لاشخور را به طرف ویکی پرتاب کرده و او نیز همچون پلنگی فرز و چابک لاشخور را در هوا قاپیده و شروع به خوردن کرد.
سم که هم متعجب شده بود، هم خوشحال رویش را به طرف عمویش برگرداند تا از او تشکر کند؛ اما در کمال تعجب جاش را دید که بلافاصله از او دور شده و کمی بعد در پشت اردوگاه ناپدید شد.
سم برای مدت کوتاهی در همان حال ماند. سپس در حالی که احساس ناخوشایندی مانند یک افعی غول پیکر در شکمش پیچ و تاب می‌خورد به طرف ویکی برگشت که دیگر ناهارش را خورده و با دهان آغشته به خون به او نگاه می‌کرد.
سم به چشم‌های معصوم ویکی نگاه کرد و بی‌اراده لبخند بی‌رمقی روی لـ*ـب هایش نشست‌.
-با یک مسابقه چطوری؟
چشم‌های درشت ویکی گرد شد و گردنش را کمی کج کرد؛ آنگاه سم شروع به دویدن کرد و با صدای بلندی گفت:
-بدو پسر! بیا! وقت غذا دادن به اسب‌هاست... ببینیم کی زودتر به اسطبل می‌رسه!
سم با تمام توان شروع به دویدن کرد و باد سوزناک زمستانی صورت و گردنش را سوزاند؛ اما اهمیتی نداشت، چراکه دویدن تنها زمانی بود که خود را آزاد و رها احساس می‌کرد.
صدای گام‌های نرم ویکی بر روی زمین سخت کوهستان هیجان زیادی را به او القا می‌کرد، درست مثل آن بود که در یک مسابقه‌ی واقعی قرار گرفته باشد و در انتها مدال بزرگی را به دستش بدهند.
به نفس نفس افتاده بود و صدای تنفس تند و کوتاه ویکی و جیغ‌های بلندش نیز او را به خنده می‌انداخت، تا اینکه کاملا از فضای اردوگاه دور شده و به پرچین های چوبی رسیدند که دو تا دور اسطبل بزرگ اسب‌ها کشیده شده و سرانجام هر دو از حرکت باز ایستادند.


در حال تایپ رمان روح کوهستان | Zahra bagheri کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: ~Reihaneh Radfar~، Fatemeh83، MaSuMeH_M و 16 نفر دیگر

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
  
عضویت
25/7/18
ارسال ها
298
امتیاز واکنش
4,560
امتیاز
228
سن
22
محل سکونت
ساری
زمان حضور
3 روز 22 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
وقتی ویکی با یک جهش بلند زودتر از سم خود را به در چوبی پرچین‌ها زده و شروع به چرخیدن و جیغ زدن کرد، سم خنده کنان گفت:
-خیله خب، خیله خب! بازم تو بردی؛ اما یادت نره...
سم روی زمین زانو زد و ویکی را به سختی وادار به آرامش کرد. آنگاه سر پشمالو و گردش را ثابت نگه داشت، با جدیت به چشم‌های شگفت انگیزش زل زده و گفت:
-تاروزی که بالاخره ازت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان روح کوهستان | Zahra bagheri کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: ~Reihaneh Radfar~، Saghar، Fatemeh83 و 15 نفر دیگر

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
  
عضویت
25/7/18
ارسال ها
298
امتیاز واکنش
4,560
امتیاز
228
سن
22
محل سکونت
ساری
زمان حضور
3 روز 22 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
-چرا اون بلا رو سرش آوردی؟
-چون خلاف قوانین عمل کرد!
-اما اون یک دختربچه بود...
-بازم خلاف قوانین عمل کرد!
شب از نیمه فراتر رفته و تیارا و جان در خواب عمیقی به سر می‌بردند؛ اما سم و پدرش روی دو صندلی در مقابل هم نشسته و سم با چشم‌های سرخ و خسته با حالتی عاجز و درمانده به کینگ نگاه می‌کرد.
-من باعثش شدم!
نگاه چشم‌های عجیب و ترسناک کینگ...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان روح کوهستان | Zahra bagheri کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~Reihaneh Radfar~، Saghar، Fatemeh83 و 13 نفر دیگر

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
  
عضویت
25/7/18
ارسال ها
298
امتیاز واکنش
4,560
امتیاز
228
سن
22
محل سکونت
ساری
زمان حضور
3 روز 22 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
-از کاری که می‌خوای انجام بدی مطمئنی؟
جوابی به گوش نرسید.
-این کار مثل جنگیدن با یافا ‌ها آسون نیست، اگر نتونیم جون سالم به در ببریم...
سم گوشش را تیز تر کرد؛ اما همچنان جوابی از گارن به گوش نرسید و سکوت درون چادر همچون ساعت زنگ‌داری گوش جاش و سم را آزار داد.
این سکوت چیزی حدود پنج دقیقه طول کشید و چیزی نمانده بود سکوت گارن که استرس...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان روح کوهستان | Zahra bagheri کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: دونه انار، ~Reihaneh Radfar~، Fatemeh83 و 12 نفر دیگر

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
  
عضویت
25/7/18
ارسال ها
298
امتیاز واکنش
4,560
امتیاز
228
سن
22
محل سکونت
ساری
زمان حضور
3 روز 22 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
از نیمه‌شب گذشته بود که سم با دست‌های دردناک و بدنی خسته و کوفته به طرف چادرشان حرکت کرده و پس‌از بیست دقیقه پیاده‌روی که گویی ساعت‌ها به طول انجامید خود را به مرکز اردوگاه رساند.
آسمان آن شب کوهستان دانجر ابری و هیچ ستاره‌ای در آن قابل‌مشاهده نبود. هوا نیز بسیار سرد و باد سوزناک و گزنده‌ای می‌وزید.
سم درحال مالیدن بند انگشت‌هایش،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان روح کوهستان | Zahra bagheri کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: fatim808، دونه انار، maryamstarfire و 13 نفر دیگر

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
  
عضویت
25/7/18
ارسال ها
298
امتیاز واکنش
4,560
امتیاز
228
سن
22
محل سکونت
ساری
زمان حضور
3 روز 22 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
-خودم دیدم که کِلارِس با سنگ افتاده بود به جون تیرک ‌های چادر!
-انگار عقلش و از دست داده.
-باید وادارش کنن زانو بزنه و طلب بخشش کنه.
-طلب بخشش؟ وقتی رفتم پیشش بهم گفت قصدش گرفتن جون تیارا و بچه‌هاش بوده و از این کارش اصلا پشیمون نیست. گفت اگه بازم فرصتی پیدا کنه این کارو تکرار می‌کنه!
-پناه بر خدا! کاملا دیوونه شده!
سکوتی برقرار شد و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان روح کوهستان | Zahra bagheri کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: fatim808، دونه انار، Saghar و 10 نفر دیگر

Zahra Bagheri

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
  
عضویت
25/7/18
ارسال ها
298
امتیاز واکنش
4,560
امتیاز
228
سن
22
محل سکونت
ساری
زمان حضور
3 روز 22 ساعت 57 دقیقه
نویسنده این موضوع
هنگام بازگشت هوا حتی از قبل نیز سردتر شده بود.
سم که از سرما می‌لرزید متوجه که در تمام مدت پرستار جان زیرچشمی به او زل زده است.
با آزردگی سری برای مادرش تکان داد و با لحن معناداری گفت:
-اگه میشه جان و بدین به من، از اینجا به بعد خودم می‌برمش.
سم دستش را دراز کرد تا جان را بگیرد و تیارا نیز متوقف شد؛ اما پرستار سالخورده بی‌حرکت ماند و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان روح کوهستان | Zahra bagheri کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: The unborn، Ryhwn، fatim808 و 6 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا