خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

نظر خوانندگان گرامی درباره رمان چیست؟

  • تکراری و حوصله سر بر

    رای: 0 0.0%
  • متوسط و قابل قبول

    رای: 0 0.0%
  • نیاز به رفع اشکالات بیشتری دارد

    رای: 0 0.0%
  • کمتر از حد انتظار است

    رای: 0 0.0%
  • موضوع بسیار بد و جذابیت چندانی ندارد

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    6
  • نظرسنجی بسته .

TATA

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/6/20
ارسال ها
173
امتیاز واکنش
2,390
امتیاز
138
سن
20
زمان حضور
6 روز 16 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع

نام رمان: بازگشت تاریکی، جلد دوم دامگستران
نویسنده: TATA NJ اِن جِی تاتا کاربر انجمن رمان ۹۸
ناظر: Ryhwn
ژانر: فانتزی، تراژدی، عاشقانه
خلاصه رمان:
حیله، خیـ*ـانت، رسوایی و دردسرهایی عظیم دامن‌گیر خانواده کلارکسون و اطرافیان آن‌ها خواهد شد و کلارا بار دیگر خود را در میان زندگی فرو پاشیده‌اش خواهد دید. چهره‌های نو و خطر آفرین بر شهر سیاتل سایه خواهد افکند و در این میان پرده از راز‌ها و پنهانکاری‌های بزرگ‌تری برداشته خواهد شد...


#دامگستران‌بازگشت‌تاریکی


در حال تایپ رمان بازگشت تاریکی ( جلد دوم دامگستران) | TATA کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~حنانه حافظی~، ~XFateMeHX~، نازپری احمدی و 31 نفر دیگر

TATA

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/6/20
ارسال ها
173
امتیاز واکنش
2,390
امتیاز
138
سن
20
زمان حضور
6 روز 16 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:

سرشت انسان شریر نیست هرگز نباید از سرشت انسان نا امید شد.
مهاتما گاندی
تاریکی عمق وجودم را در بر گرفته است و تنها به امید روشنایی صبحی دل انگیر از آن هستم؛ این امید هرگز از بین نخواهد رفت، زیرا می‌توانم کورسویی از نور را در این شرارت عمیقی که قلبم را اسیر خود کرده، ببینم. اما اطرافیانم در گودالی از گرفتاری فرو رفته‌اند و من باید ناجی آنها باشم؛ ‌در حالی که سایه مخوف اهریمن به دنبالم است.


#دامگستران‌بازگشت‌تاریکی


در حال تایپ رمان بازگشت تاریکی ( جلد دوم دامگستران) | TATA کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ~XFateMeHX~، نازپری احمدی، ɢнαzαʟ و 24 نفر دیگر

TATA

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/6/20
ارسال ها
173
امتیاز واکنش
2,390
امتیاز
138
سن
20
زمان حضور
6 روز 16 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
هیاهو، صدای ماشین هایی که در خیابان شلوغ و گمراه کننده با سرعت در حال عبور بودند. مردم لندن که در خیابان ها ریخته و ترس و هراس غیر قابل کنترلی در جای جای خیابان ها زبانه می‌کشید گویی روز رستاخیز فرا رسیده باشد، عده ای که نام خود را شجاع نهاده بودند سعی بر اعتراض و به هم ریختن اوضاع را داشتند؛ آتش از ساختمان ها زبانه می‌کشید. فریاد های غیر قابل تحمل و هر ج و مرجی که گویی هرگز پایان نخواهد یافت.
تمام این وقایع با چشم های قهوه‌ای شرور و هیجان زده نظاره می شدند. او مقابل آفتابگیر شیشه‌ای عظیم که کل دیوار را پوشانده، ایستاده بود.
صدایی که همراه با ل*ذت آشکاری در سالن مجلل و بزرگ ساختمان پنجاه طبقه، طنین انداز شد.
- زیبا نیست؟
با بی تفاوتی نگاهم را به زمین دوختم تا چشمانم شرارت و بدی بی نهایت را نظاره نکند.
- از نظر تو تمام این هرج و مرج زیباست؟
با لبخند نفرت انگیز همیشگی‌اش که شادی فراوانی در آن نهفته بود برگشت، چشمان قهوه‌ای تغییر یافته‌اش را به صورتم متمرکز کرده بود. نگاهی نو، ماهیتی نو و شرارت درونی‌اش که اکنون هزار برابر شده بود.!
روی صندلی پشت میز نشست، می‌توانستم بلند پروازی اش را حس کنم. مکانی پر از شکوه و جلال برای خودش دست و پا کرده بود گویی مالک کل جهان شده است، البته با این اتفاقات اخیر کمتر از این هم نمی‌توان بیان کرد.!
- آه کلارا تو خیلی کسل کننده ای.
لبخند دندان نمای نفرت‌انگیزی در چهره خوفناک و در عین حال زیبایش نقش بست، در حالی که روی صندلی با ابهت اش لم داده بود گفت:
- من سرشار از زندگی ام، در حالی که تو یه مرده متحرکی، برای همین انتخاب شدم، امم.. از طرف...
مدت طولانی تامل کرد گویی به دنبال کلمه یا جمله‌ای در شان خودش بود که به یکباره با صدای بلند و رسایی که در جای جای سالن پیچید گفت:
- الطاف الهی..
او با سرخوشی فراوانی شروع به خندیدن کرد و همانند فنر از جایش پرید و به تحقیر کردنم پرسه زنان ادامه داد:
- حتی بچه ها هم رویا هایی برای خودشون دارن، اما تو..
دوشادوش من ایستاد و ناخن های درازش را در شانه‌ام فرو برده و گوشم را نزدیک لبانش کرد و با صدای خش دار و خبیثانه‌ای زمزمه کرد:
- تو حتی بلد نیستی رویا پردازی کنی.
با حالتی از د*ر*د راست ایستادم و با بی حالی خیره به او که در یک لحظه خود را به آفتابگیر رسانده و پشت به من ایستاده بود شدم که گفت:
- با این حال نمی‌تونم از تو بگذرم..
پس از مکث کوتاه، صدایی که آمیخته با افسوس در آن موج می زد زمزمه کنان ادامه داد.
- تو آخرین عضو خانواده منی.
با حرکت چرخشی برگشت و حالت خرسندی به خود گرفت، م*حکم و استوار گویی که با برده‌اش صحبت می‌کند گفت:
- اون شیشه خونی که مقابلت روی میز هست رو کوفت کن و اگرنه می‌میری، مطمئن باش اگه این کار رو نکنی هیچ افسوسی در آینده نخواهم داشت، چونکه به تو فرصت انتخاب دادم، بهتره عاقلانه تصمیم بگیری سی سی.
روی صندلی با ابهت همچون پر رها شد و با چشم های درخشان خ*ون آشامی اش به جسم ناتوانم چشم دوخت.
دیگر همه چیز برایم تمام شده بود، نه دوستی داشتم و نه خانواده‌ای کاترین غرق در خوشی، ثروت و بی نیازی بود؛ با این حال سعی داشت مرا نزد خود نگه دارد.
می‌دانستم هنوز هم نمی‌تواند از من دل بکند، نمی‌دانستم این اصرار علاقه‌ای است که نسبت به من دارد یا برای چیزی که هرگز نمی‌توانستم درک کنم شاید هم نمی‌توانست تنهایی را تحمل کند. چه کار هایی که برای جدایی من از دوستانم نکرد، واقعا که نمی‌توانم او را درک کنم، شاید دیگر هرگز نتوانم.
با این حال اگر راهی که او مقابلم گذاشته است را انتخاب کنم دیگر هرگز نمی‌توانم به آرامش روحی دست یابم، دنیایم بار دیگر دگرگون خواهد شد همانند این که بار دیگر در چاه عمیق و تاریک سر بیاندازم.
****
ایتالیا، رم
سال هزار و هفتصد و چهل و سه
چشمان قهوه‌ای براق که همچون الماس می‌درخشیدند گشوده شد. سقف چوبی با ارتفاع بسیار زیادی از زمین که خوش تراش ساخته شده اما گویی قدیمی و مخروبه به نظر می‌رسید دیدگانش را پر کرد. احساسی وصف نشدنی و نو در وجودش جوانه زده و افکارش آزاد از هر چیزی بود گویی تازه متولد شده است؛ با این حال همه چیز گنگ و بی اهمیت جلوه می‌کرد.

خش خش عجیبی را در زیر پیکرش احساس می‌کرد که با کمی تامل بلند شد. او توجهش به علف ها و کاه های خشک در اسطبل بزرگ و درندشت جلب شد؛ دستانش را از روی کاه ها برداشت و به کفشان با دقت خیره گشت، چیزی در این میان تغییر کرده بود احساساتش، افکارش، تمایلاتش و حتی جسم و روحش.
می‌توانست صدای یکنواخت و آرام قلبش را بشنود، صدای جیر جیرک ها که در بیرون از محوطه در تلاطم و سکوت شب را درهم شکسته بودند، می‌توانست تمام فعالیت های درونی بدنش را آشکارا حس کند، خونی که در تمام رگ های بدنش جاریست و زندگی را به او بخشیده، غیر قابل باور است.! نفس هایی که می‌کشید به تندی می‌گرائید؛ اما احساس عجیبی درون دختر جوان پدید آمده بود که غیر قابل توصیف بود، در این میان گلو و زبانش به شدت خشک و در عین حال احساس تشنگی دیوانه کننده‌ای را به دختر گنگ بخشیده بود.
با شنیدن صدایی آشنا که در آن نزدیکی به گوش می‌رسید سرش را سمت آن چرخاند و چهره زیبا روی اشراف‌زاده با کت و شلوار قهوه‌ای روشن اما چروکیده که گویی چند روز است آن را به تن دارد رو به رو شد
او روی یک جعبه چوبی کوچک نشسته و با نگاه عجیب سبزش در زیر نور های کم توان شمع هایی که دور تا دور اسطبل گرد شده بودند، دیدگان خود را تسلیم دختر زیبای مقابلش کرده بود.
صدای گوش‌نواز اشراف‌زاده سکوت مرگبار را در هم شکست.
- تشنته؟
کاترین با حالت نشسته به پهلو خودش را ثابت نگه داشت و به آرامی در حالی که محو تماشای اشراف‌زاده زیبا رو بود سرش را به معنای تایید تکان داد، جولیو هنوز با نگاه خیره و اسرار‌آمیز به او چشم دوخته بود که کاترین با صدای خش داری گفت:
-من کجام؟ چه اتفاقی برای من افتاد؟
بدون اینکه سخنی به میان آید ذهنش به سرعت و با قدرت فوق‌العاده‌ای شروع به بازیابی کرد، تمام وقایع به روشنی در افکارش پدیدار گشت و این بار آرامش چند لحظه قبل از بین رفته و احساست دگرگونی همچون خورشید تابان از میان ابرها نمایان شد.
چهره کاترین به تدریج در حال تغییر بود، اندوه، غم و در نهایت خشم در چشم ها و حالت چهره‌اش نمایان گشت.
او به آرامی سرش را سمت جولیو که آماده برای هر اتفاقی به نظر می‌رسید چرخاند و تهدید وار و با نفرت گفت:
-تو با من چی کار کردی؟
جولیو از روی جعبه به آرامی بلند شد و با حالت مضطربی سعی بر آرام کردن کاترین که هر لحظه چهره‌اش بر افروخته تر به نظر می‌رسید داشت.
چشمان به خ*ون نشسته و تغییر یافته کاترین که حال به یک چهره شیطانی تبدیل شده بود جولیو را به ترس از او وا داشته و دیگر قادر به هیچ عکس‌العملی نبود.
چشمان خونین و زرد رنگ کاترین به دسته شکسته چوبی که همچون خنجر مرگبار در اصطبل جلوه می‌کرد را کاوید و با سرعت خون آشامی‌اش آن را به چنگ گرفت، همه چیز در یک لحظه و در یک چشم به هم زدن اتفاق افتاد، جولیو فرصت مقابله با خون آشام خشمگین را در اختیار نداشت. کاترین با حرکات وحشیانه و غریزی با چنگال های مرگبارش اشراف‌زاده مبهوت را نقش بر زمین کرد، جولیو با بهت و حیرت به خ*ون آشام خیره گشته بود که با لکنت و صدای لرزانش که از ترس غیر قابل شنیدن بود زمزمه کرد:

-نه کاترین، این کار رو نکن، این کار رو نکن...
خون‌آشام بدون توجه به التماس های اشراف‌زاده همچون جلاد بی رحم مقابل جولیو که وحشت زده زیر پاهایش افتاده و ملتمسانه به چهره شیطانی کاترین که همچون هیولای وحشتناک چشم به او دوخته بود خیره شد، جولیو در چشم های ترسناک کاترین مرگ را همچون کابوس سیاه نظاره کرد و آخرین چیزی که دیدگانش را فرا گرفت خنجر چوبی بود که در سـ*ـینه‌اش همچون ستون فرو رفته بود.
چهره خون آشامی‌اش به آرامی در حال تغییر بود، جسم اشراف‌زاده همچون اسکلت پوسیده و چند ساله دیدگان کاترین را که بهت زده مقابلش ایستاده بود پر کرد.



#دامگستران‌بازگشت‌تاریکی


در حال تایپ رمان بازگشت تاریکی ( جلد دوم دامگستران) | TATA کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~حنانه حافظی~، ~XFateMeHX~، نازپری احمدی و 25 نفر دیگر

TATA

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/6/20
ارسال ها
173
امتیاز واکنش
2,390
امتیاز
138
سن
20
زمان حضور
6 روز 16 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
جوزف با ناراحتی و چهره‌ای آشفته در اتاق کلارا را بار دیگر با سستی کوبید و صدای لرزانش در راهرو اتاق های عمارت مجلل و تاریک طنین‌انداز شد.
-کلارا، بیا بیرون، لطفا دخترم، لطفا.
دختر جوان با چشمان پف کرده بدون هیچ کورسویی از نور در اتاق بزرگ، سرد و تاریک با جسمی کاملا ساکن و خیره در نقطه ای نا معلوم با لباس خونین عروسی اش روی زمین سرد و سنگی کنار پنجره همچون جسمی بی جان روی زمین نقش بسته بود. نور ماهی که از شیشه های قفسه مانند عظیم و تمام قد اتاق پنجره بر پیکرش می تابید، روشنایی اندکی را که در هنگام رعد و برق، آسمان بارانی شب را نور می بخشید به زندگی تاریک و سیاهش هدیه داده بود.
- سه روزه خودش رو زندانی کرده، دیگه نمی‌دونم باید چی کار کنم.
مت و مونیکا با نگرانی و حال آشفته‌ای همچون جوزف به پدر رنج دیده مقابلشان خیره شده بودند که مت با بی حالی دستش را روی شانه برادرش گذاشت و گفت:
- باید در رو بشکنیم، اگه کلارا حتی یه لحظه دیگه تو اون حالت بمونه.. ممکنه اونم از دست بدیم.
صدای جیغ بلند و وحشت زدٔه خدمتکاران از پایین عمارت در اطراف بمبی از وحشت را در دل خانواده اندوهگین کلارکسون ها انداخت. آنها هراسان به همدیگر خیره شدند و پس از مدتی مکث شتابان به سمت پله ها هجوم بردند.
کاترین با جسمی خیس که خ*ون خشکیده‌اش روی لباس روشنش همچون اثر هنری نقش بسته بود با چشمانی که دور تا دورش را ک*بودی و سیاهی فرا گرفته،
چهره‌ای کاملا رنگ پریده و لبان خشکیده که به ک*بودی می زد، از او دوشیزه‌ای مرده ساخته بود، او مقابل در عمارت ایستاده و سعی بر آرام کردن خدمتکاران داشت.
با اضطراب و دستانی لرزان در حالی که سعی داشت نزدیک شود می گفت:
- لطفا جیغ نزنین...
زن و مردها با وحشت وصف نشدنی در حال فرار به طبقۀ بالا بودند و فریاد کنان کلمۀ روح را بر زبان می‌آوردند. جوزف شتابان از پله ها پایین آمد، همراه او مونیکا و مت نیز با کمی تاخیر پشت سرش ظاهر شدند و روی پله ها با چشمان گشاد شده و هراسان خشکشان زد.
جوزف حالت عجیبی در چهره‌اش نمایان گشت، گویی به چیزی پی برده باشد که وحشت زده و با چشمان گشاد شده قهوه‌ای سوخته‌اش که ترس را در آن گوی تاریک جای داده بود به او خیره شد و صدای لرزانش در سالن سرد و نیمه تاریک سنگی طنین انداز شد.
-امکان نداره زنده باشی.
کاترین در حالی که به آرامی و با زانوهای لرزان نزدیک می‌شد و از دیدار خانواده اش احساس امنیت و خرسندی داشت گفت:
- پدر، پدر من زنده ام...
جوزف اسلحۀ شکاری‌اش را از روی جایگاه بالای شومینه به سرعت به چ*ن*گ گرفت، آن را با هراسی آشکار بالا آورد و سمت دخترش نشانه گرفت و با صدایی که وحشت از آن سر چشمه می‌گرفت گفت:
- تو نمی‌تونی زنده باشی، مگر اینکه...
کاترین که عصبانی به نظر می‌رسید با صدایی که تهدید و امر در آن زبانه می‌کشید گفت:
- بیارش پایین پدر.
رگه های طلایی از چشمان قهوه‌ای خ*ون آشام اندوهگین در حال رشد بود و برق چشمانش در عمارت تاریک به همچون الماسی که می‌درخشید به چشم می خورد، دندان های نیش سفید و درازش از لبان باریکش بیرون زده بودند و چهره خوفناکش خانواده کلارکسون را در جای خود ثابت نگه داشته و وحشت را دل آنها جای داده بود.
مونیکا با ترس و لرز دیگر نتوانست چهره خوفناک کاترین را بیش از این نظاره کند، او صورتش را پنهان کرد و مت او را محکم در حصار دستانش کشید، در حالی که خود نیز با چشمان آبی درخشان بهت زده و هراسانش خیره به چهره شیطانی کاترین بود.
جوزف با صدای بلند و اندوهناکش فریاد کشید:
- برو عقب.
او بدون معطلی شلیک کرد و صدای گلوله همچون آذرخش مهیب در عمارت طنین‌انداز شد، کاترین همچون مه در میان سایه ها ناپدید گشت و جوزف در حالی که قلاف اسلحه را کشیده بود با حالت آماده باش به اطراف نگاهی سریع و محتاط می انداخت.
رعد و برق هر از گاهی نور را در دل عمارت تاریک جای می داد و صدای وحشیانه باران و طوفان شدید شاخ و برگ درختان را به شیشه ها و نمای عمارت می‌سایید و در این حین خوف بیشتری را در دل حاضرین خانه هدیه می‌بخشید.
کاترین همچون کابوس سیاه از میان تاریکی ظاهر و از پشت جوزف را در برگرفت، آنها با یکدیگر گلاویز شدند و مت به سرعت سمت آنها شتافت، او سعی بر جدا ساختن کاترین از جوزف داشت که خون آشام با ضربۀ محکمی به سـ*ـینه مت او را به عقب راند و سرش به ستون سنگی برخورد کرد.
مونیکا با فریاد نام همسرش را صدا زد و مت با سری خونین روی زمین نقش بست، مونیکا به سرعت سمت همسرش دوید و صدای بلند شلیک او را بر جای خود میخکوب کرد، با خونی که از شکم او جاری می‌شد روی زمین افتاد و شلیک سوم همه چیز را متوقف ساخت.
کاترین با ترس و لرز به جوزف که خون از دهانش جاری می شد خیره ماند، او با بهت به جسم پدرش که به آرامی از دستان سست شده‌اش می‌لغزید و روی زمین نقش می‌بست خیره گشته بود که همراه پدرش روی زمین سرد و سنگی سالن افتاد و با ترس و لرز در حالی که اشک همچون سیل از چشمان درخشانش روی جسم بی روح پدرش می‌ریخت به چشمان عمیق و خالی از نور جوزف خیره گشت.
خون آشام غمگین چند لحظه‌ای در سکوت مرگبار عمارت در بهت و حیرت به سر می‌برد که با شنیدن صدایی به سرعت به عقب برگشت. کاترین با دیدن جسم روح مانند کلارا که با لباس عروسی خونی و کثیفش روی پله ها ایستاده و با چشمان گشاد شده‌اش که حیرتی آشکار در آن موج می‌زد خیره به او با چشمانی اشک آلود گفت:
- همش تقصیر توئه.. به خاطر تو اینجوری شد.. تو مقصری...
او با خشم سمت کلارا هجوم برد و دخترک بهت زده با تمام قدرت سعی داشت او را از خودش دور کند که کاترین او را گرفت و در حالی که چهره اش به آرامی به شیطانی خونخوار تغییر می‌یافت با صدایی مخوف و طنین انداز گفت:
- تو هم مثل من میشی.
او به شکلی غریزی خود را تسلیم هیولای خونخوار درونش ساخت و گ*ردن کلارا را با دندان های تیز نیشش شکافت و فریاد دردمند خواهرش عمارت عظیم را به لرزه در آورد.
پس از مدتی خ*ون آشام بی رحم جسم بی حرکت خواهرش را روی پله ها رها کرد و به چشمان باز و بدون حرکت او خیره گشت.
پس از مدتی طولانی احساس آزردگی قلبش را درهم فشرد و به سرعت از روی کلارا بلند شد، به اجساد خانواده عزیزش که روی زمین افتاده بود خیره گشت، گریه کنان سرش را گرفت و درحالی که به موهایش چنگ می‌زد و غم و اندوه فراوانی او را احاطه کرده بود با خود زمزمه کرد:
- من چی کار کردم؟ من چی کار کردم؟
خون آشام به غریزه‌اش گوش سپرد و فورا جسم های بی حرکت سالن را از جاهای مختلف به دندان گرفت و سمی که همراه با بزاق دهانش ترشح می‌شد را درون رگهای خونی آنها تزریق کرد.
همه چیز بی حرکت و ساکن شده بود، سکوت مرگبار در عمارت نقش بسته و تنها احساسی عمیق و سیاه در قلب منجمد خ*ون آشام سایه افکنده بود، با این احساسی که او را در بر داشت سمت در بزرگ و بی روح عمارت روانه شد و در هوای سرد و مه‌آلود ناپدید گشت.


#دامگستران‌بازگشت‌تاریکی


در حال تایپ رمان بازگشت تاریکی ( جلد دوم دامگستران) | TATA کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~حنانه حافظی~، ~XFateMeHX~، نازپری احمدی و 23 نفر دیگر

TATA

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/6/20
ارسال ها
173
امتیاز واکنش
2,390
امتیاز
138
سن
20
زمان حضور
6 روز 16 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
***

عمارت واتسون زمان حال

کاترین با نگرانی و وحشت به کلارا خیره شده بود و نینا و لیلی با حالتی همچون کاترین به وضیعیت پیش رو چشم دوخته بودند، خشم و غضب نگاه‌های کلارا به جولیو را در نظر می‌گذراندند که جولی با تعجب پرسید:
- شما همدیگه رو می‌شناسید؟
کاترین با نفرت به جولیو خیره شده بود که اشراف‌زاده متمدن بلند شد، او با آرامش قدمی به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان بازگشت تاریکی ( جلد دوم دامگستران) | TATA کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~حنانه حافظی~، ~XFateMeHX~، نازپری احمدی و 24 نفر دیگر

TATA

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/6/20
ارسال ها
173
امتیاز واکنش
2,390
امتیاز
138
سن
20
زمان حضور
6 روز 16 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
کاترین به جولیو با نفرت نگاه کرد و گویی که جواب سوالش را حدس زده باشد پرسید:
- ایشون هم میان؟
جولی رو به جولیو که با نگاهی دلنشین به گفتگوی آنها خیره شده بود کرد و لبخند زنان گفت:
- بله، آقای جولیو آلبا هم میان.
کاترین فکش را منقبض کرد و با نفرت و عصبانیت بیشتری به او خیره شد، جولیو با آرامش لبخندی زد، سمت جولی رفت و با چشمان سبز...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان بازگشت تاریکی ( جلد دوم دامگستران) | TATA کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~حنانه حافظی~، ~XFateMeHX~، نازپری احمدی و 24 نفر دیگر

TATA

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/6/20
ارسال ها
173
امتیاز واکنش
2,390
امتیاز
138
سن
20
زمان حضور
6 روز 16 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
کلارا وارد اتاق شد و با خشم و عصبانیت روی تـ*ـخت لیلی نشست، نینا و لیلی با نگرانی وارد اتاق شدند و لیلی نفس‌زنان با حالت عصبی گفت:
- میشه منم بدونم اینجا چه خبره؟
کلارا رو به او کرد و با نگاه معناداری به نینا خیره شد.
نینا رو به لیلی کرد و گفت:
- لیلی لطفا برای کلارا آب بیار تا یکمی آروم بشه.
لیلی با بی میلی به آنها خیره شد و سپس با کمی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان بازگشت تاریکی ( جلد دوم دامگستران) | TATA کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~حنانه حافظی~، ~XFateMeHX~، نازپری احمدی و 24 نفر دیگر

TATA

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/6/20
ارسال ها
173
امتیاز واکنش
2,390
امتیاز
138
سن
20
زمان حضور
6 روز 16 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
اعضای مجلس واتسونز دور میز گرد و مجلل در رستوران مترو پولیتین گریل جمع بودند، موسیقی آرام و دلنوازی از موتزارت در حال پخش بود خانواده‌ها و مشتری‌های کمی در آنجا حضور داشتند محیط بسیار آرام و دلنشین به نظر می‌آمد.
اعضای اصلی انجمن دور میزی گرد جمع شده و کاترین با نگاه ریز بینانه‌ای چشم به آنها دوخته و افکار پلیدی را در سر می‌پروراند...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان بازگشت تاریکی ( جلد دوم دامگستران) | TATA کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: ~حنانه حافظی~، ~XFateMeHX~، نازپری احمدی و 23 نفر دیگر

TATA

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/6/20
ارسال ها
173
امتیاز واکنش
2,390
امتیاز
138
سن
20
زمان حضور
6 روز 16 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
بیل با نگاه نافذی رو به کاترین گفت:
- می‌شناسیش؟
کاترین با ناباوری و بهت زده به صندلی‌اش تکیه سپرد و گفت:
- اون همکار پدرم بود.
جولی با تعجب و ابروان بالا پریده‌ای گفت:
- پدر تو و کلارا یه پژوهشگر بوده؟
کاترین با کمی مکث طولانی و نگرانی به جولیو نگاه کوتاهی کرد و گفت:
- بله البته مدت‌ها قبل مرگش اون دیگه عضو گروه پژوهشگری نبود.
کاترین...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان بازگشت تاریکی ( جلد دوم دامگستران) | TATA کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: ~حنانه حافظی~، ~XFateMeHX~، نازپری احمدی و 24 نفر دیگر

TATA

دوستدار انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
18/6/20
ارسال ها
173
امتیاز واکنش
2,390
امتیاز
138
سن
20
زمان حضور
6 روز 16 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
پس از مدتی لیلی به حالت ترسناک او خیره شد با دیدن چشمان متمرکز خون‌آشام که در تاریکی شب همانند ساعقه می‌درخشید و به آرامی همچون حیوان وحشی نزدیک می‌شد با لکنت و لرزشی که در صدایش پیچید گفت:
-کلارا؟ اگه می‌خوای من رو بترسونی اصلا روش خوبی نیست.
خون‌آشام تشنه همچنان خیره بر زخم کوچک روی زانوی او بود و با آرامشی خاص سمتش می‌آمد گویی که...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان بازگشت تاریکی ( جلد دوم دامگستران) | TATA کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: ~حنانه حافظی~، ~XFateMeHX~، نازپری احمدی و 23 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا