خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

~Kimia Varesi~

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
251
امتیاز واکنش
3,759
امتیاز
118
محل سکونت
°` { α ωσяℓ∂ тнє ∂αяк } °`
زمان حضور
15 روز 3 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان: حربه‌ی احساس
نام نویسنده: کیمیا وارثی کاربر انجمن رمان98
ژانر: جنایی_مافیایی، عاشقانه، طنز
ناظر: The unborn
خلاصه:
این، داستان افرادی‌ست که وارد بازی بد و خطرناکی شده‌اند...
شاید ناخواسته، شاید با تصمیم غیرمنطقی؛ اما خطا کردند. وارد بازی اشتباهی شدند.
بازی‌ای که پایانی ندارد، مگر آنکه خود بازی‌کنان آن را به اتمام برسانند؛ با احساس خود...
گاهی باید با احساس تصمیم گرفت، چراکه احساس است که تمام بدی‌ها را نابود و خوبی‌ها را به قلب می‌بخشد.
احساسی که از جنس حربه است!
حربه...
احساس...
حربه‌ی احساس!


THE

WEAPON

OF


EMOTION


در حال تایپ رمان حربه‌ی احساس | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Saghar، ~HadeS~، Jãs.I و 19 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
251
امتیاز واکنش
3,759
امتیاز
118
محل سکونت
°` { α ωσяℓ∂ тнє ∂αяк } °`
زمان حضور
15 روز 3 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع

مقدمه:
یک انفجار را تصور کن، انفجار مهیبی که باعث ویرانی همه‌چیز می‌شود!
حال، انفجار را تشبیه یک احساس کن...
احساسی که مانند یک بمب، همه‌چیز را خراب کرد!
این، داستان چندین نفر است.
دختری که باید مأموریتی دشوار را به سرانجام برساند...
پسری که سعی در جلوه دادن سنگی بودن احساس خویش دارد...
زنی که درتلاش نابودی دشمن خود است...
مردی که به‌دنبال انتقام است...
و افرادی دیگر...
در این میان، در این ابهامات... در این نبرد حربه‌ای، احساسی صورت می‌گیرد.
احساسی از جنس فولاد، از جنس خشونت، از جنس یک جنگ‌افزار... از یک سلاح، از جنس یک حربه...
این یک "حربه‌ی احساس" است!


در حال تایپ رمان حربه‌ی احساس | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: Saghar، Meli_Rad، Jãs.I و 19 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
251
امتیاز واکنش
3,759
امتیاز
118
محل سکونت
°` { α ωσяℓ∂ тнє ∂αяк } °`
زمان حضور
15 روز 3 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت۱:

داد زدم:
-شلیک کن دیگه لعنتی...!
حامد مضطرب نگاهم کرد و بعد کلت رو بالا گرفت و روبه زارع‌زاده شلیک کرد.
اسلحه رو گرفتم جلوی صورتم تا ضامن رو بکشم که یهو تیری از فرد پشت‌سری‌م خلاص و بعد فشنگ با فشار وارد بازوم شد!
از درد، چشمامو بستم و لبامو به‌هم فشار دادم. چشمامو باز کردم و نگاهی به بازوی خونیم انداختم؛ لعنتی!
تفنگ رو بدون اینکه ضامن رو بکشم شوت کردم اونور و رولور رو از اونطرفم برداشتم. از پشت تپه‌خاکی که برای سنگرم ازش استفاده می‌کردم، بیرون اومدم و شلیک کردم سمت زارع‌زاده.
این‌بار خطا نرفت، درست و مستقیم وسط پیشونیش خلاص شد!
اسلحه‌اش از دست بزرگش افتاد و همونطور که خون مثل آبشار از پیشونی بلند و چروکش جاری بود و تو چشم‌های قهوه‌ای رنگش می‌رفت، با بهت بهم زل زد و بعد پخش زمین شد!
لـ*ـبم شکل پوزخند رو به خودش گرفت؛ بلند شدم و از پشت تپه اومدم بیرون و با لحنی که به‌خاطر پیروزی‌م مفتخر بود، روبه حامد و زکریا داد زدم:
-بیاید بیرون و یکی یدونه تو مخ اینا خالی کنین.
و به افراد زارع‌زاده که اسلحه‌هاشون رو پایین می‌نداختن و با وحشت نگامون می‌کردن، زل زدم.
حامد و زکریا از پشت تپه‌ها بیرون اومدن. حامد لگدی به جسد غرق در خون جلوی پاش زد، کنارش زد و اومد سمتم و پرسید:
-کامیون و چیکار کنیم؟
نگاهی به کامیون کنار جاده‌ی خاکی انداختم و گفتم:
-بسپار بچه‌ها بیارنش.
حامد گفت:
-باشه.
بعد نگاهی به بازوم انداخت و گفت:
-یه فکری به حال این کن.
دستکش چرم مشکی‌مو بالا کشیدم و گفتم:
-قبل از اینکه برم پیش صوف حلش می‌کنم.
حامد:
-الان می‌ری پیش صوف؟
-آره، وقتی رسید. باید محموله‌ها رو بهش تحویل بدم وگرنه خِرخِرمو می‌جوئه.
خندید و گفت:
-موفق و پیروز باشی.
-به محض رسیدن کامیون و بارها خبرم کن.
اینو گفتم و رفتم سمت TOYOTA که به خاک و گِل نشسته بود. سوارش شدم و بعد از روشن کردنش، راه افتادم.
باید زودتر به عمارت می‌رسیدم قبل از اینکه آنید باز بخواد خبرچینی‌مو کنه.
انقدر تند روندم که بالاخره بعد یک‌ساعت جلوی دروازه‌ی عمارت توقف کردم.
شیشه‌ی کثیف تویوتا رو دادم پایین و برای دربون دست تکون دادم، اونم دروازه رو باز کرد.
رفتم داخل باغ و همونجا جلوی دروازه خاموش کردم. عین فرفره پریدم پایین و سوئیچ رو پرت کردم سمت دربون که داشت از اتاقکش بیرون میومد و در همون حال گفتم:
-ماشینو خودت ببر تو گاراژ.
بدبخت هنگ کرده بود، خم شد و سوئیچی که افتاده بود روی زمین برداشت و رفت سمت ماشین.
محوطه‌ی بزرگ باغ رو طی کردم، از کنار باغبون که داشت درخت‌های بزرگ و پیر عمارت رو آب می‌داد گذشتم و دوئیدم سمت ساختمون عمارت. در شکلاتی رنگ ساختمون رو باز کردم و پریدم داخل سالن.
نگاهی به اطراف انداختم، کسی اطراف نبود و حتما مستخدما هم تو اتاق‌هاشون هستن.
خوبه...
قدم تند کردم سمت راه‌پله‌ی عریض سالن بزرگ عمارت. با قدم‌های تند اما آروم داشتم پله‌ها رو دوتا یکی می‌کردم که صدایی از پشت سرم اومد:
-چه عجب خانوم بدقول تشریف آوردن.
اول سیخ شدم، اما بعد وقتی فهمیدم کیه، به حالت عادی برگشتم و رو کردم پشت سرم.
-تو کار و خلاف نداری همش زیرآب منو می‌زنی؟
با یه نیشخند رو لـ*ـبش، ابرو هاشو بالا داد و گفت:
-چرا وقتی می‌تونم حرصت بدم برم سراغ یه کاره دیگه؟
-عوضی!
چیزی نگفت و فقط با یه نیشخند، ابرویی بالا انداخت. کلافه گفتم:
-آنید بهتره که لوم ندی، وگرنه...
وسط حرفم گفت:
-وگرنه چی؟ هان؟ تو قرار بود دیروز کار محموله‌ها و اون زارع‌زاده رو یکسره کنی، بعد می‌شه بهم بگی چرا موکولش کردی به امشب؟
-آنید، عصبیم نکن که هم خسته‌ام هم خونریزی دارم.
آنید:
-جواب منو بده.
کلافه‌تر از این نمی‌شدم و ازطرفی می‌دونستم این بشر تا جوابش رو نگیره منو ول نمی‌کنه. گفتم:
-چون کارا عقب افتاد. من کاملا آماده بودم، زکریا و حامدم قرار بود دیروز به محض رسیدن کامیونِ محموله‌ها جلوشو بگیرن؛ اما یهو خبر رسید که اونا تایم انتقال محموله‌ها رو تغییر دادن و امروز بعد از ظهر قراره حرکت کنه. خب چیکار می‌کردم؟
آنید چیزی نگفت و فقط نگام کرد. بعد از کمی سکوتش گفت:
-به هرحال صوف این مدتی که سفره منو مسئول کرده کارای تورو بهش گزارش کنم. من مأمورم و معذور.
-ارواح قیافت. الان منظورت خلافکاری و معذور؟
آنید:
-من مأمور کارای توام.
کلافه دستکش‌هامو درآوردم و گفتم:
-ببین آنید، برو هرکار دلت می‌خواد بکن، فقط انقد بهم گیر نده.
اینو کلافه گفتم و باقی پله‌ها رو طی کردم.
***


در حال تایپ رمان حربه‌ی احساس | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Saghar، Meli_Rad، ~HadeS~ و 22 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
251
امتیاز واکنش
3,759
امتیاز
118
محل سکونت
°` { α ωσяℓ∂ тнє ∂αяк } °`
زمان حضور
15 روز 3 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت۲:

قرار بود امشب، ساعت ۱ شب صوف برگرده ایران، و منم باید گزارش کارهامو براش مطرح می‌کردم و محموله‌ها رو بهش تحویل می‌دادم.
بازوم رو طبق‌معمول و عادت همیشه‌ام، خودم گلوله رو درآوردم و بخیه زدم.
دیگه عادت کرده بودم مدام تیر بخورم و زخمی بشم و بدون رفتن به مطب یا دکتر، خودم خودمو درمون کنم.
صوف نباید بفهمه زخمی شدم، چون باز غر می‌زنه که چرا احتیاط نکردی و اگه می‌خورد به اینجا و اونجات و اگه طوریت می‌شد و اگه میوفتادی می‌مردی چه غلطی می‌کردیم و... کلا از این چرتا و پرتا دیگه.
فقط امیدوارم آنید با لو دادنم گند نزنه بهم! اگه صوف بفهمه دستورش رو درست اجرا نکردم و امروز کامیون و محموله‌ها رو غارت کردیم حتما سلاخیم می‌کنه!
دوساعت بعد از اینکه برگشتم عمارت، حامد باهام تماس گرفت و گفت که کامیون محموله‌ها رو آوردن و داخل محوطه گذاشتن. منم سریع رفتم سراغش و یه بسته از کامیون برداشتم تا به عنوان مدرک به صوف نشون بدم.
داشتم بسته‌های کوکائین رو کنار آمفتامین‌ها جابه‌جا می‌کردم که صدای در اتاقم بلند شد.
-«رها؟ رها؟».
داد زدم:
-هان؟
صدای زکریا دوباره اومد:
-بیا صوف اومده.
با شنیدن جمله‌ی " صوف اومده "، دست از کار کشیدم و با استرسی که مخلوط صدام شده بود، داد زدم:
-اومدم، تو برو.
صداش نیومد.
وای خدا بدبخت شدم... استرس اینکه آنید منو لو بده داشت ذره‌ذره ذوبم می‌کرد.
سریع از جام بلند شدم و پلاستیک‌ها ر‌و کنار بسته‌ها گذاشتم، همه رو داخل کیف‌دستی جا دادم و زیپش رو بستم.
کیفو با دسته‌اش برداشتم و از اتاق زدم بیرون. سعی کردم خونسرد باشم و راه افتادم.
رفتم به طبقه‌ی سوم و جلوی دفتر کار صوف ایستادم، در زدم که صدای تیک باز شدنش اومد.
داخل شدم و درو بستم. برگشتم و صوف رو دیدم که کنترل در رو گذاشت روی میز کارش و بعد سرشو بلند کرد و با چشمای طلایی رنگش بهم زل زد.
نگاهم افتاد به آنید که روی صندلی نشسته بود و با پوزخند نگام می‌کرد.
این یعنی هنوز لوت ندادم اما منتظر باش...
نکبت!
دوباره به صوف نگاه کردم. موهای سفیدش رو کوتاه کرده بود و بدتر خشن نشونش می‌داد، سفیدی پوستش هم با موهاش یکسان شده بود.
همیشه جدی بود اما حالا شده بود یه زن ۵۴ساله‌ی بدجنس و بداخلاق.
-کوتاه کردی موهاتو؟
یه تای ابروش رو بالا انداخت.
-اِم... خب... خب بهت میاد... آره، خیلیم بهت میاد. مهربون‌تر به‌نظر می‌رسی.
عجب چاخانی!
صدای پوزخند بلند آنید رو مخم ماشین‌سواری کرد و من با ابرو های تو‌هم بهش زل زدم.
صدای صوف باعث شد نگاه از آنید بردارم و بدوزم بهش:
-رها...
-جان رها؟
تکیه داد به صندلیش، خودکارِ روی میزش رو برداشت و همونطور که نگاهش پیِ خودکاری بود که می‌کوبید به کاغذ روبه روش، گفت:
-شنیدم که مأموریتتو به سرانجام رسوندی.
-عه؟ کلاغ گزارش‌گَرِت برات قارقار کُنون خبر آورده؟
و نیم‌نگاهی به آنید انداختم.
صوف همونطور که داشت نوک خودکار رو می‌کوبید به کاغذ، بدون اینکه نگام کنه گفت:
-تو مأموریتتو تموم کردی رها...
و خط عریضی روی کاغذ کشید...:
-و امیدوارم موفقیت‌آمیز هم تموم شده باشه. چون اگه غیر این باشه...
خودکارو روی کاغذ_روی خطی که کشیده بود فشار داد و بعد کاغذ رو کاملا نصف و پاره کرد. بعد از جاش بلند شد و مستقیم تو چشمام نگاه کرد و با صدای بلندی گفت:
-اونوقت مثل همین کاغذ...
وسط حرفش گفتم:
-من مأموریتمو موفقیت‌آمیز تموم کردم، لازم نیست تهدیدم کنی.
لبخند محوی گوشه‌ی لـ*ـبش نشست، آروم روی صندلیش جا گرفت و گفت:
-عالیه رها، عالی. می‌دونستم از پسش برمیای.
-برا همین داشتی موقع پاره کردن اون کاغذ، منو جاش تصور می‌کردی؟
خندید و آنید هم دوباره پوزخند زد. من می‌دونم اینو چیکار کنم؛ این‌بار خودمو جای صوف، کاغذو جای آنید و دستامو جای خودکار می‌ذارم!
صوف با لبخند نگام کرد و گفت:
-خب ببینم محموله‌ها رو.
-بله رئیس.
و کیف‌دستی رو گذاشتم روی میزش. لبخندش عمق گرفت، صندلی چرخ‌دارش رو کشید سمت میز و کیفو گرفت و زیپش رو باز کرد.
بسته‌ی دی.ام.تی‌ها رو از داخلش بیرون آورد و نگاش کرد. اما بعد کم‌کم لبخند جاشو به اخم محوی داد که هرلحظه بیشتر می‌شد!
یهو بسته رو پرت کرد کناری، از جاش پرید و بعد منفجر شد...


در حال تایپ رمان حربه‌ی احساس | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Saghar، Meli_Rad، ~HadeS~ و 18 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
251
امتیاز واکنش
3,759
امتیاز
118
محل سکونت
°` { α ωσяℓ∂ тнє ∂αяк } °`
زمان حضور
15 روز 3 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت۳:

صوف:
-رها...! اینا چیه هان؟
چنان عربده زد که از جام پریدم و آنید روی صندلیش وولی خورد.
متعجب نگاش کردم:
-چیشده مگه؟!
یه بسته از کیف برداشت و سمتم گرفت:
-این چیه؟
به بسته و بعد به صوف نگاه کردم و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان حربه‌ی احساس | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: Saghar، Meli_Rad، ~HadeS~ و 19 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
251
امتیاز واکنش
3,759
امتیاز
118
محل سکونت
°` { α ωσяℓ∂ тнє ∂αяк } °`
زمان حضور
15 روز 3 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت۴:

رفتم سمت میزتوالت و در همون حین هم عینکمو درآوردم و پرت کردم روی میز. عصبی نشستم رو صندلیش و زل زدم به انعکاسم داخل آینه.
تو چرا انقدر گیجی؟ هان؟ چرا انقدر خنگی؟ چرا همیشه گند می‌زنی به همه چیز؟...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان حربه‌ی احساس | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: Saghar، Meli_Rad، ~HadeS~ و 19 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
251
امتیاز واکنش
3,759
امتیاز
118
محل سکونت
°` { α ωσяℓ∂ тнє ∂αяк } °`
زمان حضور
15 روز 3 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت۵:

دم در اتاق کارش ایستادم و در زدم، جواب نداد. دوباره در زدم و بازم بی‌جواب موند.
اَه...
خواستم دوباره در بزنم که صداش از پشت‌ سرم اومد:
- دستت شکست؛ اینجام.
برگشتم و دیدمش.
-اینجایی؟
صوف:
-نه اونجام...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان حربه‌ی احساس | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: Saghar، Meli_Rad، ~HadeS~ و 18 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
251
امتیاز واکنش
3,759
امتیاز
118
محل سکونت
°` { α ωσяℓ∂ тнє ∂αяк } °`
زمان حضور
15 روز 3 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت۶:

داخل سالن شدم که چشمم افتاد به آنید؛ مایو تنش و تو آب شناور بود. انـ*ـدام ردیفش تو اون مایو کاملا درمعرض دید بود.
-اومدی جکوزی ریلکس کنی؟
چشماشو باز و نگام کرد، گفت:
-اینجام آرامش ندارم از دستت؟
رفتم و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان حربه‌ی احساس | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • پوکر
Reactions: Saghar، Meli_Rad، ~HadeS~ و 18 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
251
امتیاز واکنش
3,759
امتیاز
118
محل سکونت
°` { α ωσяℓ∂ тнє ∂αяк } °`
زمان حضور
15 روز 3 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت۷:

اطلاعات کامل بود، فقط منتظر ارسال‌شون بودیم که امروز ارسال می‌کردن. صوف خبرشو داد بهم.
اشتیاق عجیبی داشتم، نمی‌دونم چرا؛ شاید چون کنجکاوم که بدونم صوف قراره بعد از کسب اطلاعات، چجور مأموریتی بهم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان حربه‌ی احساس | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
Reactions: Saghar، Meli_Rad، ~HadeS~ و 17 نفر دیگر

~Kimia Varesi~

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/10/20
ارسال ها
251
امتیاز واکنش
3,759
امتیاز
118
محل سکونت
°` { α ωσяℓ∂ тнє ∂αяк } °`
زمان حضور
15 روز 3 ساعت 7 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت۸:

صوف نامه رو گذاشت رو میزش، عکسا رو برداشت و بهشون نگاه کرد. خجالت نمی‌کشیدم عکس منو با اون وضعیت‌ها ببینه، شاید از پررویی‌م بود.
بهش زل زده بودم که یهو گفت:
-توام درکنار اون قیافه‌ی جاخالیت هیکل...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان حربه‌ی احساس | ~Kimia Varesi~ کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: Saghar، Meli_Rad، ~HadeS~ و 17 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا