خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

آیا از‌خواندن این رمان لـ*ـذت می‌برید؟:)

  • بله:)

    رای: 15 100.0%
  • خیر:(

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    15

Baran-M

مدیر آزمایشی تالار ورزش + مترجم آزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
17/11/20
ارسال ها
863
امتیاز واکنش
13,520
امتیاز
193
محل سکونت
شهر عشق♡
زمان حضور
41 روز 3 ساعت 31 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خدا

نام رمان: شکارچی جهنم
نام نویسندگان:
Baran-M الهه آذری مقدم
ژانر: فانتزی، عاشقانه
نام ناظر:
Narin_F
خلاصه:
شیطان با کشتن زنی که تمام زندگی اوست رسما جنگ را آغاز کرد؛ جنگ یک سرش باخت و دیگری برد است که فقط یک سر آن حق بردن همه چیز را دارد.
جنگجویان با فهمیدن حقیقت از سوی او، از نوکری شیطان کناره گیری کرده و به کمک او می‌روند همه آنها مانند گله گرگی به رهبری یک گرگ زخم خورده آماده نبردی سخت می‌شوند.


در حال تایپ رمان شکارچی جهنم| الهه آذری مقدم و Baran-M کاربران رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: MaSuMeH_M، فاطمه عطایی، . MaHta . و 33 نفر دیگر

Baran-M

مدیر آزمایشی تالار ورزش + مترجم آزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
17/11/20
ارسال ها
863
امتیاز واکنش
13,520
امتیاز
193
محل سکونت
شهر عشق♡
زمان حضور
41 روز 3 ساعت 31 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
در این سرزمین عجیب جایی که جز تاریکی، روشنایی نیست.
دستانم‌ را می‌گیری و قلب تاریک مرا، با عشق خود روشن می‌کنی...
آری، درست است عشق میان ما
جایی ندارد.
اما سرنوشت اینگونه خواست؛که دختری از بهشت با بال‌های خود پرواز کند و قلب مغرور و سرد مرا
همانند آتش جهنم گرم کند.
و این شیطان است که میان عشق پاک ما جایی ندارد!


در حال تایپ رمان شکارچی جهنم| الهه آذری مقدم و Baran-M کاربران رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: elaheh.1991، MaSuMeH_M، فاطمه عطایی و 33 نفر دیگر

الهه آذری مقدم

مدیر آزمایشی تالار فرهنگ+گوینده آزمایشی+مدرس هنر
مدیر آزمایشی
  
عضویت
25/10/20
ارسال ها
591
امتیاز واکنش
6,388
امتیاز
153
محل سکونت
丂卄|尺卂乙
زمان حضور
31 روز 4 ساعت 16 دقیقه
#پارت_اول_به_قلم_باران

سرد و بی‌روح به صورت ترسیده و رنگ پریده‌ی پر از کک و مکش خیره شدم و با داد گفتم:
-بهتره خفه شی ماریا و صبر من رو امتحان نکنی.
با چشم‌های درشت و قرمز زشتش با نفرت بهم زل زد، آخر صبرش تموم شد و جیغ زد:
-چی از جونم میخوای؟ چرا منو گرفتی؟ اصلا تو کی هستی؟
پوزخندی روی لـ*ـبم نمایان شد.
کم کم پوزخندم تبدیل به قهقهه‌های شیطانی شد، جوری میخندیدم که چهار ستون مغازه‌ی کوچیک که دیوار‌های آبی رنگ و رو رفته و قدیمی ماریا شروع به لرزیدن کردند.
موهای فرِ زبر و سفیدش رو با نفرت توی دستام گرفتم و باکشیدن موهای چندشش سرش رو به سمت عقب دادم و داد زدم:
-می‌خوای بدونی من کی هستم؟
باشه بهت میگم...
اما بعدش، زنده نمیمونی قبول‌؟!
با ترس و لرز و چشم‌هایی که به خاطر درد اشک توش حلقه زده بود بهم زل زد و شروع به تقلا کرد.
همون‌طور که سعی داشت موهاش رو از زندون دست‌هام رها کنه یه تای ابروم رو بالا دادم و گفتم:
-من شکارچی ‌جهنم هستم و یه خبر بد هم دارم برات، متاسفانه آخرین صورتی هستم که قبل از مرگت می‌بینی.
با مهارت شمشیر تیز و برنده نقره فامم رو از غلاف فلزی و نفره‌ایش که طرح شیر روش حکاکی شده بود بیرون کشیدم و با یک حرکت ناگهانی همون‌طور که موهاش رو آزاد کردم سرش رو از تن پلیدش جدا کردم.
جسم بی‌جونش غرق خون روی سرامیک‌های آبی رنگ مغازه افتاد، از این صحنه‌های لـ*ـذت‌بخش زیاد دیده بودم و تنها واکنشم پوزخندی بود که خود به خود روی صورتم نمایان می‌شد.
خب کارم اینجا تموم شد، حالا وقتش بود که اون مار افعی رو‌پیدا میکردم.
سرخوش شروع کردم به سوت زدن و با قدم های بلند از مغازه خارج شدم.

مسافتی رو طی کردم و وارد سرزمین توهم شدم کل سرزمین غرق سکوت بود و این سکوت اونم توی این ساعت از روز خیلی عجیب و مرموز بود.
هنوز چند قدم بیشتر جلو نرفته بودم که با شنیدن صدای آشنایی با تعجب به پشت سرم خیره شدم.
از شوک حتی قدرت حرف زدن هم نداشتم! فقط یه چیزی ذهنم رو درگیر کرده بود.
اینکه چطور زنده است به چهره‌ی زیبا و موهای طلاییش نگاه کردم که توی باد همراه با شاخه‌های درخت‌های کاج سرسبز تکون می‌خورد، با بغض و بهت زمزمه کردم:
-مامان‌.
لبخند مهربونی زد و از روی چمن‌های سبز بلند شد آروم زمزمه کرد:
-آدریان پسرم بیا جلوتر، نمیتونم بیام پیشت.
از این حرفش تعجب کردم و موشکافانه نگاهی بهش کردم، یهو جرقه‌ای توی ذهنم خورد و داد زدم:
-لعنتی، توهم.
با تموم شدن حرفم چهره زیبا و انـ*ـدام نحیف مادرم به دیوی سیاه رنگ و زشت با صورتی کریح تبدیل شد، با عصبانیت غرش میکرد و سعی میکرد با دست‌های تنومندش به طرفم حمله کنه.
اما زنجیر فولادی‌ای که به پاهاش بسته شده بود مانع میشد که بیشتر از این بهم نزدیک بشه.
بی‌حوصله پشت بهش کرم و به راهم ادامه دادم.
دستی به صورتم کشیدم، عالی بود! فقط همین کم مونده بود، گول این دیو احمق رو بخورم، بعدشم ناهار امروزش بشم.

#شکارچی_جهنم
#الهه_آذری_مقدم


در حال تایپ رمان شکارچی جهنم| الهه آذری مقدم و Baran-M کاربران رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: elaheh.1991، MaSuMeH_M، فاطمه عطایی و 31 نفر دیگر

الهه آذری مقدم

مدیر آزمایشی تالار فرهنگ+گوینده آزمایشی+مدرس هنر
مدیر آزمایشی
  
عضویت
25/10/20
ارسال ها
591
امتیاز واکنش
6,388
امتیاز
153
محل سکونت
丂卄|尺卂乙
زمان حضور
31 روز 4 ساعت 16 دقیقه
#پارت_دوم_به_قلم_باران_الهه
سنگ دایره‌ای شکل سیاه رنگی رو از روی زمین شوت کردم که به تنه قهوه‌ای رنگ درختی برخورد کرد.
الان باید چجوری وارد قصر اون مار افعی بشم!؟
با افکاری درهم کنار درخت سیب رفتم و دست دراز کردم و از یه شاخه‌ی پر از برگ‌های سبز یه سیب بزرگ سرخ و خوش رنگ رو چیدم.
بی‌حوصله زیر سایه درخت دراز کشیدم و گازی به سیب آب دار و شیرین توی دستم زدم.
همینطور که مشغول‌ جویدن محتویات توی دهنم بودم، فکری به ذهنم رسید لبخندی زدم و بلند شدم سریع وسایلم رو جمع کردم و به طرف پله های قصر راه افتادم.
مطمئنم بهترین راه همین بود!
بعد از اینکه پام رو روی پله صدم که طلایی_مشکی رنگ بود گذاشتم، با خستگی دست‌هام رو روی زانوهام گذاشتم وشروع به نفس نفس زدن کردم.
وقتی که نفس کشیدنم منظم تر شد سرم رو بلند کردم و به قصر زیبای طلایی رنگ و بزرگ روبروم که پنجره‌های مستطیل شکل مشگی رنگ داشت خیره شدم.
محو تماشای قصر زیبا که زیر نور خورشید می‌درخشید بودم که با صدای دو تا سرباز رو‌ به‌ روم چشم از قصر گرفتم.
یکی از اون دوسرباز لاغر انـ*ـدام که یونی‌فرم مشکی رنگ که با فولاد به صورت حلقه حلقه پوشیده شده بود، پوشیده بود و کلاه‌ فولادی به سر داشت و نیزه‌ای فولادی به دست گرفته بود با اخم و صدایی بم گفت:
-هی چی میخوای اینجا؟
با نگاهی سرد به چشم‌های قرمزش خیره شدم و پوزخندی زدم و گفتم :
- با اون مارافعی کار دارم.
با پشیمونی دستی به پیشونیم کشیدم، بدبخت شدم الان به جرم توهین به پادشاهشون باهام درگیر میشن.
هر دو سرباز با تعجب اول نگاهی به یکدیگر و سپس نگاهی به من انداختند و در طلایی رنگ رو برام باز کردند.
متحیر شونه‌ای بالا انداختم و وارد قصر شدم.
همونطور که حدس می‌زدم همه‌ی وسایل داخل قصر از طلا ساخته شده بود.
از فنجون روی میز گرفته تا ستون های بلندی که زینت بخش قصر بودند. سکوت توی قصر بدجور‌ توی ذوق می‌زد تحملم تموم شد و همون طور که کنار تابلوی گل قِرِزی* ایستاده بودم داد زدم:
-آهای کسی تو این خراب شده نیست؟
صدایی از پشت سرم زمزمه وار و با طمع گفت:
-خوش اومدی آدریان.
بی تفاوت با کشیدن پوفی چشمام رو بستم، می‌دونستم که اگه بهش خیره بشم به یه مجسمه خوشگل برای یادگاری توی قصرش تبدیل میشم!
گلوم‌ رو با صدا صاف کردم و گفتم:
-نیومدم برای خوش و بش کردن. زیاد وقت ندارم! فقط اومدم که منو ببری به جهنم.
حتی با چشم های بسته هم تعجب و وحشت اون افعی رو کاملا حس کردم.
یهو خنده‌ی بلند و شیطانی کرد و داد زد:
-تو دیوونه‌ای پسر! رفتن به جهنم، برگشتی نداره. اینو میدونی دیگه نه؟
با عصبانیت دستام رو مشت کردم، طاقتم طاق شد و چشم‌‌هام رو باز کردم ولی به چشم‌هاش نگاه نکردم و با عصبانیت غریدم:
-تو فقط کارتو بکن و منو به اون جهنم خراب شده ببر.
با بدن خوش خط و خالش دورم خزید و صورتش رو مقابل گوشم برد و گفت:
-و رو چه حساب فکر کردی بهت کمک می‌کنم؟
پوزخند صدا داری زدم و پیروزمندانه گفتم:
-فکر‌کنم خبر مرگ ماریا به تو هم رسیده باشه. دوست نداری که بری پیش اون؟
چون پشت سرم بود ندیدم داره چیکار میکنه ولی پیدا بود ترسیده چون با صدایی که از ترس می‌لرزید گفت:
-کمکت میکنم بری جهنم. ولی بقیش به من مربوط نیست.
دستم رو توی جیبم گذاشتم و سری به معنی باشه تکون دادم.



*گل قرزی: نوعی گل افسانه‌ای برای ورود به جهنم، ساخته ذهن الهه آذری مقدم.:shyb:

#شکارچی_جهنم
#الهه_آذری_مقدم


در حال تایپ رمان شکارچی جهنم| الهه آذری مقدم و Baran-M کاربران رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: elaheh.1991، MaSuMeH_M، فاطمه عطایی و 26 نفر دیگر

الهه آذری مقدم

مدیر آزمایشی تالار فرهنگ+گوینده آزمایشی+مدرس هنر
مدیر آزمایشی
  
عضویت
25/10/20
ارسال ها
591
امتیاز واکنش
6,388
امتیاز
153
محل سکونت
丂卄|尺卂乙
زمان حضور
31 روز 4 ساعت 16 دقیقه
#پارت_سوم_به_قلم_الهه
بدن سبز رنگ و خال‌های مشکی بدنش روش روبروم ظاهر شد و صورت نحسش مقابلم قرار گرفت و با دست‌های نازک و درازش سرش رو خاروند و گفت:
-باید یه دروازه به جهنم باز کنم ولی به یه چیزایی نیاز دارم.
با بی‌حوصلگی از لای دندونای کلید شده‌ام گفتم.
-چی؟
خصمانه به سمت تابلوی گل قرزی رفت و گفت:
-گل قرزی و بزاق...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان شکارچی جهنم| الهه آذری مقدم و Baran-M کاربران رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: elaheh.1991، MaSuMeH_M، فاطمه عطایی و 27 نفر دیگر

Baran-M

مدیر آزمایشی تالار ورزش + مترجم آزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
17/11/20
ارسال ها
863
امتیاز واکنش
13,520
امتیاز
193
محل سکونت
شهر عشق♡
زمان حضور
41 روز 3 ساعت 31 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت_چهارم_به_قلم_باران
مریدان از روی صندلی بلند شد و به طرف شومینه کوچیک کنار میز رفت.
در قابلمه رو بلند کرد و بعد از برسی محتویات توی قابلمه اون رو از روی آتیش شومینه برداشت و روی زمین گذاشت.
سپس به سمت کمد سبز رنگ چوبی رفت و دو کاسه سفالی رو از کمد بیرون آورد، هر دو کاسه رو از محتویات توی قابلمه پر کرد و روی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان شکارچی جهنم| الهه آذری مقدم و Baran-M کاربران رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: elaheh.1991، MaSuMeH_M، فاطمه عطایی و 25 نفر دیگر

Baran-M

مدیر آزمایشی تالار ورزش + مترجم آزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
17/11/20
ارسال ها
863
امتیاز واکنش
13,520
امتیاز
193
محل سکونت
شهر عشق♡
زمان حضور
41 روز 3 ساعت 31 دقیقه
نویسنده این موضوع
#پارت_پنجم_به_قلم_باران_الهه

با عصبانیت از روی زمین بلند شدم و کلافه شروع به قدم زدن توی کلبه کوچیک کردم به چشم های مریدان که بخاطر گریه سرخ شده بود زل زدم و گفتم:
-زود باش، راه بی‌اوفت! تو به من قول دادی که کمکم می‌کنی برم به جهنم. منم به تو قول می‌دم که مایک رو برات پیدا کنم و از هر دوتون در برابر شیطان و محافظت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان شکارچی جهنم| الهه آذری مقدم و Baran-M کاربران رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Saghar، elaheh.1991، MaSuMeH_M و 24 نفر دیگر

الهه آذری مقدم

مدیر آزمایشی تالار فرهنگ+گوینده آزمایشی+مدرس هنر
مدیر آزمایشی
  
عضویت
25/10/20
ارسال ها
591
امتیاز واکنش
6,388
امتیاز
153
محل سکونت
丂卄|尺卂乙
زمان حضور
31 روز 4 ساعت 16 دقیقه
#پارت_ششم_به_قلم_الهه
با حرص دستی توی موهام کشیدم و از جام بلند شدم، نقشه رو توی دست گرفتم و رو به مریدان گفتم:
- باید بریم به روستای کالیا، دنبالم بیا.
بدون حرف دنبالم اومد.
بعد از حدود چهار ساعت پیاده روی و با فاکتور گرفتن غرغر های مریدان به روستای کالیا رسیدیم، هوا رو به تاریکی می‌رفت.
کلبه‌های کوچیک روستایی با...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان شکارچی جهنم| الهه آذری مقدم و Baran-M کاربران رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Saghar، elaheh.1991، MaSuMeH_M و 23 نفر دیگر

الهه آذری مقدم

مدیر آزمایشی تالار فرهنگ+گوینده آزمایشی+مدرس هنر
مدیر آزمایشی
  
عضویت
25/10/20
ارسال ها
591
امتیاز واکنش
6,388
امتیاز
153
محل سکونت
丂卄|尺卂乙
زمان حضور
31 روز 4 ساعت 16 دقیقه
#پارت_هفتم_به_قلم_الهه
به طرف پله های چوبی حرکت کردیم و از روی پله ها به سمت اتاق پنجاه و دو رفتیم.
با تک کلید نقره‌ایِ توی دستم در اتاق رو باز کردم، یه اتاق کوچیک با دیوارای سفید و دو تخـ*ـت آهنی!
داخل رفتم و مِریدان هم پشت سرم اومد، به طرف تشک سمت راست که پتویی قرمز روش داشت رفتم و روی اون نشستم.
مریدان با قدم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان شکارچی جهنم| الهه آذری مقدم و Baran-M کاربران رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: دونه انار، Saghar، *ELNAZ* و 12 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا