خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

عروس شب

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/1/21
ارسال ها
63
امتیاز واکنش
2,214
امتیاز
133
محل سکونت
دیار معشوق
زمان حضور
9 روز 1 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خاطره ساز لحظه‌ها
نام رمان: خاطرات ناب
نویسنده: عروس شب کاربر انجمن رمان۹۸
ناظر: *~SARA~*
ژانر: عاشقانه
خلاصه: گاهی گلبرگ‌های جام هستی، کاری می کنند که از بکرترین لحظات زندگی، چیزی جز مشتی عکس و خاطرات به جا نماند. هیچ فردی نمی داند به چه جرمی محبوس شده است و در میان زندان سرد خاطره‌ها، چه می کند. هیچ کدام، باخت را قبول ندارند و حصار را در هم می‌شکنند. سد محکم خاطرات ناخوشایند را درهم ویران می‌کنند و با قلبی سرشار از گنجینه‌های یادگار، خواستار لحظه‌های نابی هستند که برایشان حکم خوشبختی را دَربست امضاء می‌کرد.


در حال تایپ رمان خاطرات ناب‌‌ | عروس شب کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: Baran-M، Leila_r، Saghar و 21 نفر دیگر

عروس شب

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/1/21
ارسال ها
63
امتیاز واکنش
2,214
امتیاز
133
محل سکونت
دیار معشوق
زمان حضور
9 روز 1 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
اشک‌ها و لبخندهایمان، خاطره شد. حسرت‌ها و دلتنگی هایمان، خاطره شد. حتی چند وقتی است که دیگر خاطرت هم خاطره شده است. از تو برایم تنها ریسمان پوسیده‌ای از خاطرات به جا مانده است؛ ولی من از این ریسمان پوسیده، پلی می‌سازم برای رسیدن دوباره به عطر وجودت!
این‌بار، می‌خواهم خاطره‌‌ات بشوم؛ واقعی‌ترین خاطره!


در حال تایپ رمان خاطرات ناب‌‌ | عروس شب کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: Baran-M، Leila_r، Saghar و 21 نفر دیگر

عروس شب

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/1/21
ارسال ها
63
امتیاز واکنش
2,214
امتیاز
133
محل سکونت
دیار معشوق
زمان حضور
9 روز 1 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت یک:
هندزفری سفید رنگم توی جیب کنار کولم جا دادم،چمدون قرمز رنگم از ریل مخصوص چمدون هابرداشتم.در کشویی فرودگاه باز شد و نور آفتاب مستقیم چشمام هدف گرفته بود.عینک آفتابی روی سرم رو سر دادم روی چشمام و صفحه‌ای شکلاتی رنگ از پشت عینک جلوم نقش بست.با دیدن ردیف تاکسی های زرد رنگ به سمتشون رفتم. یکی که رانندش مرد نسبتا مسنی بود انتخاب کردم. چمدونم داخل صندوق قرار داد و با تاخیر چند ثانیه‌ای روی صندلیش جا گرفت.پشت در ایستاده بودم، انگشتم شاسی زنگ فشرد.بعد از چند ثانیه صدای زن عمو که می پرسید:
- کیه؟
توی آیفون پیچید. با گفتن:
_خاطرم
در با صدای تقی باز شد. کولم روی دوشم مرتب کردم چمدون به دست وارد شدم،نگاهم از حیاط نقلی گرفتم وبه زحمت از چهار پله جلوی ورودی بالا رفتم؛ کفشای اسپرت طوسیم توی جا کفشی کنار در گذاشتم درو به جلو هل دادم.با دیدن زن عمو اسپند به دست لبخند روی لـ*ـبم جا خشک کرد.اسپند دور سرم چرخوند و بوش زد زیر بینیم. گفت:
_ماشاالله ماشاالله، خاطره جان دلم برات یه ذره شده بود.
قدمی برداشتم در آ*غو*ش کشیدمش، بوی مادرم می داد.به سمت اتاق هدایتم کردو گفت:
_برو لباسات عوض کن.
دستگیره رو پایین دادم در با صدای قیژی باز شد.دکوراسیون اتاق دست نخورده باقی مانده بود. اتاق مشترک، من و سها، با ترکیب رنگ لیمویی- سفید. شال از سرم کندم و پنجمو داخل موهام فرو کردم و شروع کردم به خاروندن. جورابامم گلوله کردم کنار میز تحریر شوت کردم.با همون مانتو شلوار بیرونی روی تـ*ـخت جا گرفتم.چقدر خوابیدن روی تختی که ده سال از عمرت رو باهاش سپری کردی شیرینه! چشمام بستم نفهمیدم کی به خلسه شیرینی فرو رفتم.با احساس گرمای شدیدی ، چشمام باز کردم.لبه تـ*ـخت نشستم ،دستی به پیشونیم کشیدم با دست دیگم یقه مانتو رو تکون دادم تا کمی خنک بشم،فایده نداشت .وارد سرویس شدم چند مشت آب سرد به صورتم پاشیدم کمی از اون حس پختگی کم شد.لباسام با یه تیشرت شلوار فسفری عوض کردم رفتم داخل نشیمن.زن عمو تو آشپزخونه مشغول بود،سلامی دادم.حینی که از پارچ توی لیوان پایه بلند بلوریش شربت زعفرانی خوشرنگ و هـ*ـوس انگیز می ریخت ،پاسخم داد.لیوان روبه‌روم روی کانتر قرار داد:نوش جان. تشکر کردم و لیوان به دست کانتر دور زدم ،صندلی کرم رنگ میز ناهار خوری عقب کشیدم نشستم.یه قلپ از نوشیدنی محبوب نوشیدم، از خنکاش جیگرم حال اومد.باسینی حاوی لوبیا قرمز روبه روم نشست مشغول پاک کردن لوبیا شد.
_ ببخشید نفهمیدم کی خوابم برد.
نخودی خندید:
_عیب نداره گلم ،ناهار که نخوردی میخوام شام برات قورمه سبزی بپزم،لااقل یه میوه پوست بگیر ته دلت و بگیره.
نگاهی به ساعت قارچی شکل انداختم ،شش عصر بود.از ظرف میوه روی میز یه موز و پرتقال برداشتم تو پیش دستی چینی گل قرمزم گذاشتم. حین حلقه حلقه کردن موز پرسیدم:
_ عمو کجاست؟
_هنوز شرکته، بهش نگفتم اومدی میخوام وقتی ببینت، ذوق زده بشه.


در حال تایپ رمان خاطرات ناب‌‌ | عروس شب کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: mobina .hf، Baran-M، Leila_r و 20 نفر دیگر

عروس شب

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/1/21
ارسال ها
63
امتیاز واکنش
2,214
امتیاز
133
محل سکونت
دیار معشوق
زمان حضور
9 روز 1 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
سری تکون دادم. پرسید:
_از سها چه خبر، چرا نیومد؟ با خودم گفتم: چون اصلا خبر نداره.لبخند خبیثی روی لـ*ـبم شکل گرفت:
_کلاساش فشرده بود،انشالله دفعه دیگه با هم میایم.
میوه هارو خوردم وپیش دستی رو آب کشیدم.با تشکر کوتاهی از آشپزخونه خارج شدم.نگاهم دور سالن چرخید، تمیزی و سادگی زن عمو بدجوری تو چشم بود. عاشق همین سادگی بی ریاش بودم. شصتم روی صفحه گوشی فشردم با صدای تیکی باز شد. با دیدن پنجاه تماس بی پاسخ وانبوهی از پیام هاکه همشون مال سها بود، مخم سوت کشید. فوری شمارشُ گرفتم. بوق اول به دومی نرسیده جواب دادو داد کشید:
_کدوم گوری هستی احمق؟ از صدای دادش کمی گوشی رو از گوشم فاصله دادم و لـ*ـب زدم:
_خونتون!صدایی نیومد ولی یه دفعه فریاد کشید:
_تو کی رفتی شیراز؟ بمیری که همیشه همینطوری سر خودی،می مردی یه خبر بدی؟ چشمام بستم:
_امروز صبح یه دفعه‌ای به سرم زد برای انجام پروژه ام بیام شیراز، بعدشم از خستگی خوابم برد، یادم رفت؛ تازشم می خواستم غافلگیر بشی.
_واقعا غافلگیر شدم مرسی! از صبح مُردم و زنده شدم دختره کله پوک.مگه تهران نمی شد اون پروژه کوفتی تو انجام بدی؟
-سها جان حالا که چیزی نشده آروم باش تا پس فردا برمی گردم. با کلی ببخشید وغلط کردم،بالاخره قطع کرد.چشمم به قاب عکس داخل قفسه کتابخونه کوچیکمون خورد. جلو رفتم، دستم لبخندای واقعیمون رو لمس کرد. پایین عکس نوشته بود:«دوقلوهای افسانه‌ای ،سیزده بدر سال هزاروسیصد....»
توی عکس شش سالم بود.مامان موهای منو سها رو خرگوشی بسته بود،با لباسای پرنسسی شبیه هممون و دندونای افتادمون.بابا گفته بود:«بخندین» و عکس گرفته بود.قطره درشت اشکی روی قاب افتاد با دستم پاکش کردمُ زیر لـ*ـب با خودم نجوا کردم:
کجایی پناه زندگیم که لمس دستای مردونت، داره به جنونم می کشه.مامان جونم، نیستی ببینی دختر کوچولوت خانمی شده برای خودش ولی،دلش پَر میزنه برای عطر دستات، صورت مهربونت،آ*غو*ش پر مهرت، دلش حتی برای خاطراتت هم.
با صدای عمو دستی به زیر پلکای نمدارم کشیدمُ از اتاق بیرون رفتم.با دیدنم آسمون چشماش ستاره بارون شد.میون حصار محکم دستاش اسیر شدم.با جونُ دل تن به این اسارت دادمُ پر شدم از حس امنیت.سر بلند کردم خیره چشماش گفتم:
_خیلی دلم تنگتون بود.
_منم همینطور عزیز بابا.
از شنیدن واژه بابا، دلم لرزید و نسیم خنکی وجودمُ در بر گرفت.با جمله شام حاضره،من به سمت آشپزخونه و عمو راهی اتاق خواب شد.فضای آشپزخونه لبریز بود از بوی خوش قورمه‌سبزی.شکوفه لبخند رولبم جوانه زد:
_دستتون درد نکنه چه کردین.
_کاری نکردم عزیزم.
روی صندلی جا گرفتم.کاسه سالاد شیرازی جلوم چشمک می زد.عاشق قورمه‌سبزی با سالاد شیرازی بودم . با اومدن عمو همگی مشغول شدیم.باخوردن اولین قاشق تو خلسه شیرینی فرو رفتم.مزش بی نظیر بود یه چیزی فرای تصور،از ته دیگ های برشته هم که دیگه نگم.انقدر خورده بودم احساس می کردم چشمام سبز شده. از گونش مـ*ـاچ محکمی گرفتم:
_عاشقتم زن عمو مثل همیشه عالی. _خوشحالم که دوست داشتی خاطره جان. عمو و زن عمو روبه زور از آشپزخونه بیرون کردمُ مشغول شستن ظرف‌ها شدم. عاشق این این کار بودم برام حکم یه تفریحُ داشت.اخرین بشقاب که آبکشی کردم روی آبچکان قراردادم؛ دستکش‌های زرد رنگ و پیش بند گل گلی و درآوردمُ مسیر نشیمن و در پیش گرفتم.سینی چایی رو،.روی میز عسلی گذاشتم.کنارشون روی کاناپه قرار گرفتم.عمو پرسید:
_میخوای چکار کنی عزیز عمو؟
فکرمُ براش بیان کردم و با استقبالش مواجه شدم.چاییمُ سر کشیدم و با گفتن شب بخیر نشیمن ترک کردم.به پهلو چرخیدمُ ملافه نازک لیمویی رو تا زیر گردنم بالا کشیدم.گوشی به دست سخت تو فضای مجازی مشغول بودم.به آرش پیام دادم که کجامُ حالم خوبه ، هرچند حتما سها بهش خبر داده.هشدار گوشی رو تنظیم کردمُ زیر مُتَکام قرار دادم.پلکام بستم، صفحه سیاهی پیش چشمام نقش بست.کم کم به خواب عمیقی فرو رفتم.با صدای رو اعصاب آلارم گوشی با دستم دنبالش گشتم و با چشمای نیمه باز خَفَش کردم.بزرگترین مشکلم بیدار شدن از خواب اونم صبح ها بود.با کلافگی رفتم سرویس.جلوی صندلی گرد میز آرایش نشستم؛ با برس قرمز رنگم مشغول شونه کشیدن موهای شب رنگم شدم.با کش پاپیونی بالای سرم دم اسبی بستمشون.اینجوری چشمامُ کشیده تر دیده می شد.به زدن برق لبی بسنده کردم. مانتوی آبی کاربنی با شال و شلوار مشکی تن زدم.کوله مشکیمُ با عشق زندگیم دوربین عکاسیم برداشتم.موقع خارج شدن گوشی و عینک آفتابیمُ از روی کنسول برداشتمُ رو به آیینه اتاق لـ*ـب زدم:
تو موفق می شی.
عمو و زن عمو مشغول خوردن صبحانه بودند.با گفتن :
سلام صبح بخیری ،چایی شیرین آماده شده توسط زن عمو رو سر کشیدمُ ساندویچ به دست راهی شدم.شاید مسخره به نظر بیاد ولی با این سنم هنوز صبحانه باید ساندویچ شده باشه! کتونی های آبیمُ پا زدم.با صدای عمو از پشت سرم که می گفت:
_خاطره بابا وایسا برسونمت.
لُقممُ قورت دادم:
_مرسی می‌خوام تا حافظیه قدم بزنم. خداحافظی زمزمه کردمُ خارج شدم.لقمه آخر ساندویچ پنیر و گردو رو به نیش کشیدمُ نایلونش توی سطل زباله انداختم.روی سنگفرش‌های خیابون قدم بر می داشتم. اردیبهشت ماه بود و هوا بهشتی. فکرم حول خودم می چرخیدمن خاطره دشتی، تک فرزند مامان ماهی و بابا عباسم،با بیست و دو سال سن ، دانشجو رشته عکاسی، که شاید تو زندگیم منتظر یه رخداد جدیدم، چیزی شبیه به سوژه تازه،یه انگیزه قوی ویا شایدم حتی ذره‌ای عشق...
ذهنم چرخید روی پروژه دانشگام، پروژه‌ای که یهویی و با یه بلیط، یه دفعه‌ای راهی شیرازم کرد. تصمیمُ گرفته بودم برای انجام این پروژه هیچ جایی بهتر از حافظیه وجود نداشت. فضای حافظیه تلفیقی از عشق و عرفان بود و مرز باریک بین هر دو به خوبی حفظ شده بود. همون جا کنار خیابون دستم بلند کردم، بعد از چند دقیقه تاکسی قدیمی زرد رنگ جلوی پام ترمز زد. روی صندلی عقب جا گرفتمُ راهی عبادتگاه عشق و عرفان شدم. با صدای راننده که اعلام کرد رسیدیم پیاده شدم.سرخوش از بوی گل‌ها و هوای دلپذیرش بودم که با قرار گرفتن دستی جلوم ترسیدم و قدمی به عقب برداشتم. پسر بچه فال فروش با جعبه فال هاش که اصرار شدیدی برای خریدن داشت، حوصله مو سر برده بود. از توی جیب مانتوم یه اسکناس بهش دادمُ فالی برداشتم. کاغذ صورتی رنگ و باز کردمُ شروع به خوندنش کردم.
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار، هجران بلبل بایدش
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون بدام افتد تحمل بایدش
تو قسمت معنی فال نوشته بود:«ای صاحب فال اگر واقعاً می خواهی به مراد دلت برسی و آرزوهایت برآورده شود در برابر مشکلات و مسائل سختی که سر راهت قرار می گیرد،مردانه مقاومت کن و آنها را از میان بردار.هر شیرینی، پس از تلخی بیشتر خود را نمایان می‌کند» با خواندن فال حس خوبی بهم دست داد. کاغذ توی جیب مانتوم گذاشتم. همچنان مشغول رصد کردن بودم که با دیدن یه شاهکار هنری درجا میخکوب شدم. انگار یه نقاشی بود اما از مدل زندش!
روی سکوی مقبره نشسته بود، دستاش ستون بدنش و سرش کمی به عقب متمایل شده بود. چشمم خزید روی صورتش، تلألو نور خورشید بر گیسوان شبق رنگش، پلک‌های بستش، سرخی بی حد و حصر لـ*ـباش صحنه خارق‌العاده ای رو خلق کرده بود.به خودم اومدم تا من هم سهمی از این شاهکار خلقتُ اسیر دوربینم کنم. با سریعترین سرعتی که از خودم سراغ داشتم مشغول ثبت اثر روبه روم شدم.تازه بعد از آخرین عکس متوجه شدم، نفسمُ حبس کردمُ دارم خفه می شم. بازدممُ با فشار بیرون دادمُ ریه های بیچارمُ نجات!


در حال تایپ رمان خاطرات ناب‌‌ | عروس شب کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: mobina .hf، Baran-M، Saghar و 16 نفر دیگر

عروس شب

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/1/21
ارسال ها
63
امتیاز واکنش
2,214
امتیاز
133
محل سکونت
دیار معشوق
زمان حضور
9 روز 1 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت۳:
درگیر زیپ کولم بودم که بازی درآورده بود به هر فلاکتی بود از سرش خلاص شدم. با چرخاندن سرم و دیدن دو گوی مشکی وحشی زل زده بهم، هین بلندی گفتمُ تکونی خوردم. شاهکار هنری چشماش باز بود و خیره! مسخ شده بودم می‌دیدم ولی انگار نمی‌دیدم، می‌شنیدم اما درکی نداشتم. زمان برای من ایستاده و همه چی از تکاپو افتاده بود. به خودم اومدم اما هنوزم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان خاطرات ناب‌‌ | عروس شب کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: Baran-M، Saghar، زهرا ادهمی و 15 نفر دیگر

عروس شب

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/1/21
ارسال ها
63
امتیاز واکنش
2,214
امتیاز
133
محل سکونت
دیار معشوق
زمان حضور
9 روز 1 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت چهارم:
سها خوب بود ولی، بعضی از عاداتش بدجوری روی مخم رژه می‌رفت؛ که سحرخیزی بیش از حدش یکی از همین موارد بود. چرخیدم سمتشُ با بدعنقی مخصوص سرصبحی خودم بهش گفتم:
- جان من دست از این اخلاق گندت بردار، حالا چه پنج دقیقه چه ده دقیقه دیرتر، مگه چی میشه؟
با نیش بازش بهم گفت:
- خاطره جان الان چند ساله هر روز صبح بلند میشی و همین جمله...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان خاطرات ناب‌‌ | عروس شب کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
Reactions: Baran-M، Saghar، زهرا ادهمی و 13 نفر دیگر

عروس شب

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
24/1/21
ارسال ها
63
امتیاز واکنش
2,214
امتیاز
133
محل سکونت
دیار معشوق
زمان حضور
9 روز 1 ساعت 49 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت ۵:
کلاس بعدی لغو شده بود اما سها همچنان کلاس داشت. میل به قدم زدن و تنهایی تو وجودم بیداد می‌کرد، پس طبق میلم راهی شدم. از بس راه رفته بودم دیگه پاهامُ حس نمی‌کردم. بوی ساندویچ از توی پلاستیک دلمُ مالش می‌داد. پس دست جنبوندمُ کلید انداختم. با فشار پاهایم به هم دیگه کفشام درآوردم که قلب دومم یه نفس راحت کشید. با همون لباس‌ها به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان خاطرات ناب‌‌ | عروس شب کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: دونه انار، Baran-M، Saghar و 10 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا