خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

ایده داستان و قلم چطوره؟

  • عالیه

  • عجیبه


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Afsa

منتقد آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/6/20
ارسال ها
473
امتیاز واکنش
6,377
امتیاز
218
سن
19
محل سکونت
شیخ سیتی
زمان حضور
15 روز 2 ساعت 18 دقیقه
بسم الله الرحمن الرحیم
نام رمان: بدون شاهزاده
نویسنده: Afsa
ناظر: *~SARA~*
ژانر: اجتماعی
خلاصه:
سیاهی، سیاهی و سیاهی، اطرافش را پوشانده بود. هیچ‌کس او را دوست نداشت و خوب می‌دانست او هم انتظاری از آنان ندارد. هدف‌هایش، عظیم‌تر از چیزی بود که در عمق وجودش می‌اندیشید و آگاه بود یک روز شاهزاده سوار بر اسب سفیدش، به دنبالش می‌آید و رویایش را در واقعیت می‌سازد؛
اما رفته‌رفته، قاب خیال از ذهنش پر کشید و آنگاه بود که فهمید خودش باید قدم بردارد.




✺اختصاصی رمان بدون شاهزاده | Afsa کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: نوازش، فاطمه دینی، Zemzemeh و 43 نفر دیگر

Afsa

منتقد آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/6/20
ارسال ها
473
امتیاز واکنش
6,377
امتیاز
218
سن
19
محل سکونت
شیخ سیتی
زمان حضور
15 روز 2 ساعت 18 دقیقه
مقدمه: بیشتر تلاش کردم و بیشتر دویدم؛ اما سرنوشت اجازه نداد من از خط پایان گذر کنم!
شرایط سخت‌تر و فشار شدیدتر شد.
آیا نتیجه تمام تلاش‌هایم این بود که مشکلات بزرگ‌تری مقابلم قد علم کنند؟
بالاخره تا کجا باید می‌دویدم و چقدر باید امید می‌بستم به شاهزاده‌ای که نخواهد آمد.

به آرزوهایی که دست‌نیافتنی می‌ماندند و عشقی که به دست نمی‌آمد. شاید از دم مسیر را اشتباه می‌رفتم؛ همانطور که گفته‌اند:
«چیزی که آفریده نشده را طلب نکن»
و همیشه دنبال راهی برای فرار بودم
از جنس عشق!
راهی برای فرار وجود نداشت.
پس دل
به دریا زدم؛ بدون عشق، بدون شاهزاده.


✺اختصاصی رمان بدون شاهزاده | Afsa کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • تشویق
Reactions: نوازش، فاطمه دینی، Zemzemeh و 40 نفر دیگر

Afsa

منتقد آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/6/20
ارسال ها
473
امتیاز واکنش
6,377
امتیاز
218
سن
19
محل سکونت
شیخ سیتی
زمان حضور
15 روز 2 ساعت 18 دقیقه
بسم الله.

پارت 1
عشق؛ خیلی چیز قشنگیه! وقتی که باشه انگار آدم دیگه درد نمی‌کشه و هیچ غمی توی دنیا نمی‌تونه از پا درش بیاره.
بچه که بودم توی کتاب‌ها و کارتون‌ها، عاشق بخش‌های عاشقونه‌ی داستان بودم و لحظه شماری می‌کردم برای شنیدن جمله «و اون‌ها به خوبی و خوشی تا آخر عمر باهم زندگی کردند»
اما درباره خودم زیاد مطمئن نبودم! با اینکه نهایت آرزوم این بود که یک روزی عاشق بشم، ولی کم‌کم این آرزو برام کمرنگ‌تر شد.
لیلا با فاصله یک متری بلند داد زد و تشر زد:
-باز که رفتی تو هپروت دختره‌ی چشم سفید! کارت رو انجام بده!
با اینکه از یهویی داد زدنش هول شده بودم، اهمیتی به لحنش ندادم و به تمیزکاری ادامه دادم.
شاید حق با لیلا بود؛ وقتی که تو بحر فکر و خیال فرو می‌رفتم، واقعاً از این دنیا خارج می‌شدم!
محکم دستمال نمدارم رو به شیشه پنجره حیاط می‌کشیدم و حواسم بود که کاملاً لکه‌ها رو از بین ببرم.
اون روز قرار بود خواهرِ لیلا از تهران بیاد اینجا و لیلا از چند روز قبل من رو مجبور کرده بود کل خونه رو بتکونم و گردگیری کنم.
پنجره سوم رو هم تموم کردم و رفتم سراغ پنجره بعدی.
خیلی واضح لاله و هاله رو می‌دیدم که توی حیاط بزرگمون مشغول مسخره بازی بودن و با لباس‌ها و آرایش جدیدشون عکس می‌گرفتن تا بذارن توی اینستاگرام.
-سریع‌تر اون پنجره‌های کوفتی رو تموم کن! زیاد وقت نداری باید شام رو هم حاضر کنی!
با لحن خسته‌ای نالیدم.
-باشه خانوم.
ولی خب اون که تا ابد نمی‌تونست از من مثل کلفت کار بکشه! می‌تونست؟
با همین فکر لـبخندی زدم و محکم‌تر دستمال کشیدم؛ دیگه هم به ادا و اصول‌های اون دوتا احمق نگاه نکردم.
پنجره‌ها بلند بود برای همین باید از چهارپایه استفاده می‌کردم و این یکم کارم رو سخت می‌کرد.
بعد از تموم شدن پنجره چهارم، از چهارپایه پایین اومدم و اون رو به سمت پنجره آخر کشوندم؛ این دیگه آخری بود!
از بالای پنجره شروع به دستمال کشیدن کردم و حسابی محکم کشیدم تا همه لکه‌هاش از بین بره؛ اگرچه اون سمت پنجره رو که دیروز با بدبختی تمیز کرده بودم، باز بهش لکه افتاده بود.
امیدوار بودم لیلا نخواد دوباره چک کنه!
پنجره آخر رو هم تموم کردم و با گفتن «آخیش! راحت شدم!» اومدم پایین.
چهارپایه رو کنار کشیدم و پرده رو که موقع تمیزکاری جمعش کرده بودم دوباره باز کردم و اون پرده حریر زیبا تمام پنجره‌ها رو دربر گرفت!
با رضایت به کارم نگاه کردم؛ همیشه عاشق این مرحله آخر بودم! اتمام تمیزکاری و دیدن نتیجه مطلوب.
چهارپایه رو بردم کنار در خروجی گذاشتم تا سر وقت ببرمش بذارم توی انباری.
بعد رفتم وسط پذیرایی ایستادم و به پرده‌های قشنگمون نگاه کردم!
خونمون دوبلکس بود و دو راه‌پله خیلی زیبا از دوطرف به سمت بالا می‌رفتن؛ یک آشپزخونه شیک و اتاق و سرویس هم پایین بود.
که من حق استفاده از اون‌ها رو نداشتم.
مبلمان و دکوراسیون پذیرایی و هال هم خیلی قشنگ بود؛ مثل سبک‌های اروپای کلاسیک!
همیشه دلم می‌خواست توی اون سالن خوشگل یک لباس پف‌پفی بلند بپوشم و برای خودم قدم بزنم و بچرخم!
-فرشته! باز که داری گیج می‌زنی؟
با ترس برگشتم به سمت لیلا که وسط راه پله سمت راست ایستاده بود و با اخم نگاهم می‌کرد.
آب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم خونسردانه بگم.
-پنجره‌ها تموم شد خانوم.
لباس خونگی تنش بود اما موهاش اتوشده و روی صورتش ماسک بود؛ برای همین زیاد نمی‌تونست اخم کنه ولی باز اوقات تلخیش رو نشون می‌داد.
-خودم دارم می‌بینم که پنجره‌ها تموم شد! برو شام رو آماده کن الان شب میشه!
-چشم خانوم.
پوفی کرد و حین غرغر از پله‌ها برگشت بالا.
من هم بی‌خیال رویای قشنگم مقابل اون پرده‌های زیبا شدم؛ رفتم به آشپزخونه.
اول از همه باید میوه‌هایی که خریده بودم رو می‌شستم و بعدش پلو رو آماده می‌کردم؛ خورشت‌ها رو هم از ظهر گذاشته بودم که کاملا جا بیفته!
دست پخت من حرف نداشت!
مشغول سرخ کردن سیب زمینی‌ها بودم که سروکله هاله پیدا شد؛ اومد توی آشپزخونه و همونطور که به ظرف سیب زمینی‌ها نزدیک می‌شد با صدای بلند گفت:
-وای فرشته! چقدر سیب زمینی!
و یک مشت برداشت!
با مهربونی گفتم:
-اون‌ها برای غذاست؛ میشه نخوری؟ قول میدم بعداً برات درست کنم.
با اون خط چشمش پشت چشمی برام نازک کرد و خندید.
-بی‌خیال تو که همش تو آشپزخونه‌ای بازم درست کن دیگه! بعدشم کار دیگه که نداری.
پوفی کشیدم و جوابش رو ندادم؛ خیلی از این بابت ناراحت بودم.


✺اختصاصی رمان بدون شاهزاده | Afsa کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
  • جذاب
Reactions: نوازش، فاطمه دینی، Zemzemeh و 44 نفر دیگر

Afsa

منتقد آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/6/20
ارسال ها
473
امتیاز واکنش
6,377
امتیاز
218
سن
19
محل سکونت
شیخ سیتی
زمان حضور
15 روز 2 ساعت 18 دقیقه
پارت 2
بعد از اینکه هاله کلی سیب زمینی خورد و برای لاله هم برداشت، یکم بغض کردم.
به خاطر کارهای زیادی که به من می‌دادن تا انجام بدم، نتونستم درست حسابی درس بخونم. به زورِ خواهش و التماس دیپلمم رو گرفتم اما بعد از قبول نشدن توی کنکور دیگه حق درس خوندن و کار دیگه نداشتم.
حسابی بوی پیازداغ و سرخ کردنی گرفته بودم و دلم می‌خواست دوش بگیرم ولی فرصت نبود.
بالاخره سیب زمینی‌ها رو سرخ کردم و یک جا قایم کردم تا دوباره هاله و لاله نیان دستبرد بزنن.
ظاهرشون نشون نمی‌داد اما مثل لیلا بدخواه بودن و از کلفتی کردن من لذ‌ت می‌بردن!
مشغول خرد کردن کاهوها و کلم‌ها بودم و پشت میز نشسته بودم؛ که لاله توی درگاه آشپزخونه ایستاد و صدام کرد:
-فرشته؟
سرم رو بلند کردم.
-بله؟
به دوتا لباس که توی دستش بود اشاره کرد و پرسید:
-به نظرت کدومش رو بپوشم بهتره؟
دوتا بلوز مجلسی خیلی شیک توی دستش بود؛ یکی ارغوانی و یکی آبی آسمونی.
بعد به لاله نگاه کردم؛ لاله و هاله خیلی شبیه هم بودن. فقط لاله یکم تپل‌تر بود؛ وگرنه جفتشون هیکل‌های درشت و پوست سفید صافی داشتن و چهره‌هاشون خیلی شبیه بود.
به لباس ارغوانی اشاره کردم و گفتم:
-این خوبه؛ هم بهت میاد هم لاغرتر نشونت میده!
یکم چشم‌هاش رو ریز کرد؛ انگار از اینکه غیرمستقیم به اضافه وزنش اشاره کرده بودم بدجور حرصی شده بود!
برای همین بادی به غبغب انداخت و با تمسخر گفت:
-وای خیلی ممنون که گفتی! حالا که دیگه می‌دونم که باید آبیه رو بپوشم چون سلیقه‌ی دهاتی و بی‌کلاسِ تو این بنفشه رو می‌پسنده! تازه آبی به رنگ چشم‌هام هم میاد!
پوفی کشیدم؛ از دست این دوتا دخترِ پرافاده داشتم روانی می‌شدم.
حرفی نزدم و سرم رو پایین انداختم و به کارم ادامه دادم؛ لاله هم با همون ادا و اطوار همیشگیش ازم دور شد.
من نسبت به لاله و هاله هیکل ریزتری داشتم و چهره گندمیِ من ظریف‌تر بود؛ با اینکه اون دوتا خواهر به خاطر چشم‌های رنگیشون خیلی به خودشون می‌نازیدن، اما هرکسی با یک نگاه می‌گفت که من با وجود چشم‌های قهوه‌ای از اون‌ها قشنگ‌ترم!
با حرص بیشتری سالادها رو خورد کردم و بعد مشغول شستنشون شدم.
انقدر درگیر کار بودم که نفهمیدم کی ساعت گذشت و لیلا رو دیدم که کاملاً آمده شده بود و به سمتم می‌اومد؛ با صدای رو مخش تشر زد:
-فرشته الانه که خواهرم بیاد! بدو برو لباس مخصوصت رو بپوش با این آشغال نیای جلوی اون‌ها! آشپزخونه رو هم تمیز کن.
پوفی کشیدم و «چشم» گفتم.
بعد از جمع و جور کردن آشپزخونه؛ دست‌هام رو شستم و خشک کردم.
بعد رفتم بیرون و چراغ‌های پذیرایی و هال رو روشن کردم؛ حتی لوسترها رو هم روشن کردم و خونه حسابی قشنگ شد!
دیگه نایستادم تا باز توی رویاهام غرق بشم؛ سریع از پله‌ها بالا رفتم و به سالن اصلی رسیدم.
صدای غرغر لاله و هاله که برای بار هزارم داشتن لباس عوض می‌کردن رو از اتاق‌هاشون می‌شنیدم.
سری به نشونه تأسف تکون دادم ورفتم به سمت اتاق آخری که ته سالن بود؛ نه پنجره داشت و نه جای درست و حسابی.
و دقیقا مقابل انباری کوچیک و ترسناکی بود که همیشه موش داشت و درش بسته بود.
در اتاقم رو باز کردم و رفتم داخل؛ با بستن در، نفس عمیقی کشیدم و به در تکیه زدم. سر خوردم و نشستم روی زمین و از ته دل گفتم:
-آخیش! بالاخره می‌تونم یکم بشینم!
چشم‌هام رو بسته بودم و داشتم یکم استراحت می‌کردم که جیغ لیلا توی خونه پیچید.
-اومدن!
مثل برق گرفته‌ها پریدم هوا! این زن یه چیزیش می‌شد!
به اتاق کوچیکم که به زور پونزده متر می‌شد نگاه کردم؛ فقط یک کمد کهنه لباس با کشو داشتم و یک قفسه فلزی قدیمی.
با یک تشک و بالش و پتو که گوشه اتاق جمع شده بود و کف اتاق هم یک گلیم ساده بود؛ به در و دیوارش هم چیزی نداشتم که بزنم حتی یک جاکلیدی کوچیک!
یک دفعه باز یادم اومد الانه که لیلا بیاد از گیسام آویزونم کنه!
به سمت کمدم رفتم و لباس مخصوصم رو بیرون آوردم؛ می‌شد بهش گفت لباس خدمتکاری یا کلفتی!
هرچی که بود وقتی مهمون داشتیم می‌پوشیدمش که شیک باشه مثلاً.
یک پیراهن کاملاً ساده و مشکی با یک سارافن سفید روش که مثل پیشبند بود و حالت خدمتکار بودن به آدم می‌داد.
یک روسری سفید رو هم به سرم می‌بستم و پشت گردنم گره می‌زدم.
جوراب شلواری مشکی هم پوشیدم که خیلی دوستش داشتم؛ از بچگی عاشق جوراب شلواری بودم چون همیشه با دامن می‌پوشیدمش و فکر کنم از معدود دخترهایی بودم که دیوونه‌وار عاشق دامن هستن.
در اتاق رو باز کردم و خارج شدم؛ ته سالن یک آینه قدی داشتیم و توش یکم خودم رو ورانداز کردم.
زیر لـب گفتم:
-برو که رفتیم!
و با کرشمه خاص خودم سالن رو طی کردم!
سالن منتهی به نرده‌های طبقه دوم می‌شد که از چپ و راست حالت ایوون مانندش ادامه پیدا می‌کرد و به پله‌ها می‌رسید.
و من عاشق نرده‌های چوبیش بودم!
از ایوون طبقه بالا عبور کردم و از پله‌ها رفتم پایین؛ با اینکه دوست داشتم مهمون‌ها نگاهم کنن، ولی حواس هیچکس به من نبود.
زیباخانوم و بچه‌ها و شوهرش توی پذیرایی نشسته بودن و لیلا و دخترهاش داشتن مهمونداری می‌کردن.
البته مهمون‌داریشون بیشتر پاچه‌خواری و حرافی بود تا شاید یکی از دخترهای لیلا بتونه دل پسر زیباخانوم رو به دست بیاره!


✺اختصاصی رمان بدون شاهزاده | Afsa کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: نوازش، فاطمه دینی، Zemzemeh و 41 نفر دیگر

Afsa

منتقد آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/6/20
ارسال ها
473
امتیاز واکنش
6,377
امتیاز
218
سن
19
محل سکونت
شیخ سیتی
زمان حضور
15 روز 2 ساعت 18 دقیقه
پارت 3
یعنی اون پسر جذابی که اونجا دقیقاً روی مبل آخری نشسته بود!
وای خدا من که از دیدنش سیر نمی‌شدم خیلی پسر خوب و مهربون و خوشگلی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان بدون شاهزاده | Afsa کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • ناراحت
Reactions: نوازش، فاطمه دینی، Zemzemeh و 41 نفر دیگر

Afsa

منتقد آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/6/20
ارسال ها
473
امتیاز واکنش
6,377
امتیاز
218
سن
19
محل سکونت
شیخ سیتی
زمان حضور
15 روز 2 ساعت 18 دقیقه
پارت 4
مامان همیشه بهم می‌گفت:
«یادت باشه فرشته؛ مشکلات دو جور هستن؛ یک سری مشکلات هستن که تو می‌تونی برطرفشون کنی و باید باهاشون بجنگی! اما یک سری شرایط هستن که در مقابل اون‌ها فقط باید صبر کنی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان بدون شاهزاده | Afsa کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: نوازش، Mehrnaz007، فاطمه دینی و 39 نفر دیگر

Afsa

منتقد آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/6/20
ارسال ها
473
امتیاز واکنش
6,377
امتیاز
218
سن
19
محل سکونت
شیخ سیتی
زمان حضور
15 روز 2 ساعت 18 دقیقه
پارت 5
چند تقه به در اتاق کوچیکم خورد و مجبور شدم چشم‌هام رو باز کنم.
خواب‌آلود و با همون لباس‌های دیشب به سمت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان بدون شاهزاده | Afsa کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: fatim808، نوازش، Mehrnaz007 و 36 نفر دیگر

Afsa

منتقد آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/6/20
ارسال ها
473
امتیاز واکنش
6,377
امتیاز
218
سن
19
محل سکونت
شیخ سیتی
زمان حضور
15 روز 2 ساعت 18 دقیقه
پارت 6
مشغول بار گذاشتن خورشت‌ها و خیسوندن برنج شدم؛ خودم رو غرق کار کردم تا دیگه به ثامن و مهمونی فرداشب فکر نکنم.
اصلاً چرا باید برام مهم می‌بود؟ مگه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان بدون شاهزاده | Afsa کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: fatim808، نوازش، Mehrnaz007 و 34 نفر دیگر

Afsa

منتقد آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/6/20
ارسال ها
473
امتیاز واکنش
6,377
امتیاز
218
سن
19
محل سکونت
شیخ سیتی
زمان حضور
15 روز 2 ساعت 18 دقیقه
پارت 7
شهر ما یک شهر کوهستانی بود و فصل بهار هوای خیلی خوبی داشت؛ برای همین معمولاً توی ایام عید شهرمون شلوغ‌تر می‌شد.
هرکدوم از ساکنین شهر، توی شهرهای بزرگ فک و فامیلی داشتن که توی تعطیلات به اینجا...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان بدون شاهزاده | Afsa کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
Reactions: fatim808، نوازش، فاطمه دینی و 31 نفر دیگر

Afsa

منتقد آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/6/20
ارسال ها
473
امتیاز واکنش
6,377
امتیاز
218
سن
19
محل سکونت
شیخ سیتی
زمان حضور
15 روز 2 ساعت 18 دقیقه
پارت 8
سر راه از کنار کتابخونه عمومی گذشتیم؛ زیر لـب گفتم:
-یادم باشه کتاب‌هام رو شنبه پس بدم؛ و اگرنه باید کلی برای جریمه سبک بشم....

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان بدون شاهزاده | Afsa کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: fatim808، نوازش، فاطمه دینی و 33 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا