خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Mahsa._.M

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
16/2/20
ارسال ها
208
امتیاز واکنش
2,026
امتیاز
203
محل سکونت
Ekipw Vampire
زمان حضور
28 روز 23 ساعت 0 دقیقه
نویسنده این موضوع

نام رمان :رمان داعیه یک واله
نام نویسنده: مهسا اسلامی
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظر: ~ROYA~
خلاصه:
اجبار، واسطه‌ای می‌شود برای بر آورده شدن یک معجزه! اتفاقی کوچک، سبب رقم زدن زندگی او شد. مدتی اوضاع خوب و روی منوال بود، اما یک تلنگر، یک آشنایی او را به سختی‌های زندگی رساند که طاقتش را طاق کرد؛ ولیکن او چاره‌ای ندارد. باید به راهش ادامه بدهد و بجنگد تا بتواند به دل‌دارش برسد.


در حال تایپ رمان داعیه یک واله | مهسا اسلامی کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: MaSuMeH_M، دونه انار، نوازش و 27 نفر دیگر

Mahsa._.M

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
16/2/20
ارسال ها
208
امتیاز واکنش
2,026
امتیاز
203
محل سکونت
Ekipw Vampire
زمان حضور
28 روز 23 ساعت 0 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
گاهی اوقات، رویِ بدِ زندگی همچون گل پیچک پاپیچِ روزمرگی‌هایت می‌شود وقلب کوچکت را در زندانِ تاریک خود به بند می‌کشد.
زندانی که دیوارهایش لحظه به لحظه کوتاه‌تر و نزدیک‌تر می‌شوند تا آن که در دخمه‌ای تاریک، جان از بطنِ وجودت بیرون بکشد؛ آنچنان که حتی روحت هم آرام نمی‌گیرد.
گاهی اوقات باید ثابت کنیم که عاشق هم هستیم!
نه به دیگران!
بلکه به خودمان.
تا به دلدادگیمان ایمان بیاوریم!
دقایقی که خودمان نیستیم و به دنبال دریچه‌ای برای فورانِ آتش درونمان می‌گردیم؛ آتشی که از میان لبانمان زبانه می‌کشد و می‌شود شمشیر دو تیغه‌ای که به آنی تمام رشته خاطرات چندین ساله‌مان را از بین می‌برد.
در بدترین لحظات به یکدیگر پشت کردیم و تا سقوط یک قدم فاصله داشتیم.
تارِ نوای وصالمان به مویی بند بود چیزی نمانده بود تا موسیقی دلنواز زندگیمان به پایان برسد، اما سازِ دنیا همیشه بر میل ما نمی‌نوازد؛ این بار دو فرشته‌ی نجات به دادمان رسیدند:
یک دیوانه و یک پیرزن با قلبی سرشار از درد و عصا!
عاشق بودن کار سختی نیست.
تنها باید عاشق باشی و باید عاشق بمانی!
نه مانند عشق‌های امروزی که نه عاشق هستند و نه عاشق می‌مانند.
عاشق مثل لیلی و مجنون،
عاشق مثل شیرین و فرهاد،
عاشق مانند ما
آری، ما... .


در حال تایپ رمان داعیه یک واله | مهسا اسلامی کاربر انجمن رمان ٩٨

 
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: MaSuMeH_M، دونه انار، Afsa و 27 نفر دیگر

Mahsa._.M

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
16/2/20
ارسال ها
208
امتیاز واکنش
2,026
امتیاز
203
محل سکونت
Ekipw Vampire
زمان حضور
28 روز 23 ساعت 0 دقیقه
نویسنده این موضوع
کنار پنجره ی اتاق ایستادم و بی‌تفاوت به بیرون نگاه می‌کردم، لیوان بزرگ شیشه ای و بدقواره در دستم سنگینی میکرد و چایی که حالا به نصف لیوان رسیده بود و سرد شده بود.
طی یک تصمیم آنی پنجره را باز کردم و تمام چایی را روی آسفالت که فاصله اش تا پنجره دو طبقه بود، بیرون ریخته و از صدای برخوردش با آسفالت، لبخندی بر ل**ب آوردم! هم‌چون سقوط باران بر خاک بود و اما حیف که عطری از پس آن، کوچه‌ها را در بر نمی‌گرفت! نگاهی به ظرف شیشه‌ای بدقواره در دستم کردم. با بیخیالی شانه‌ای بالا انداخته و لیوان را‌ هم از همان پنجره کوچک با پرده‌هایی که داد می‌زد سال‌هاست شسته نشده است بیرون انداختم.
راه کج کرده و به سوی گاز پیک‌نیکی کوچیکی که کنج اتاق کوچک و نمورم را پر کرده بود، قدم برداشتم. شعله‌ی زیر کتری را کم کردم و این بار شیشه‌ای دیگر که شباهت زیادی به آن شیشه‌ی بدقواره داشت برداشتم؛ تنها فرقش پوسته‌ رویش بود که هنوز آن را از رویش برنداشته بودم. چای خوش‌ رنگ و خوش‌ طعمی که دیگر چیزی از آن نمانده بود را در داخل لیوان که نه، همان شیشه‌ی شیرکاکائو ریختم.
این بود زندگی من! اخم در هم کرده و نگاه فلک‌زده‌ام را میان اتاق چرخاندم. کنج‌ به‌ کنج و گوشه‌ به‌ گوشه و تک به تک خاطرات جلوی چشمانم نقش بست.
نفس‌های داغم، بغض قدیمی میان گلویم که راه را برای تردد هوا سد کرده بود، این دیوار‌های کهنه که می‌بایست خرد شده و خاک را در آغو*ش می‌گرفتند نه این‌که تکیه‌گاهی برای من شوند تماماً بدبختی مرا بیش از پیش به یاد چشمان نم‌زده و مشکی‌ام، می‌آوردند.
نگاهم را جمع کرده و به لیوان در دستم دوختم؛ آخر تاب بیشتر فکر کردن و به یاد آوردن را نداشتم!
نفس عمیقی که می‌آمدم تا میان سی*نه فرو برم، با صدای گوش‌خراشی هم‌چون آژیر، بر باد هوا رفت !
انگار دیگر هوا برای نفس کشیدن نبود؛ تنها ترس بود که میان چشمانم بیداد می‌کرد اما من جان سخت‌تر از آن بودم که از این بادها بترسم!
صدای زنگ خانه که به صدا درآمد، گویی صدای ناقوسی بود در سرم، که تمام بدنم را به رعشه در می‌آورد!
زنگ خر*اب شده بود و صدا می‌داد و باید پایین می‌رفتم و در را برای همان‌ها که نمی‌دانستم کیستند، باز می‌کردم.
هوای سرد اتاق را که از هوای پاییزی تهران نشئت می‌گرفت، میان سی*نه بردم و دستی میان موهای وز شده و مشکی‌ام کشیدم. نگاهی به لباس‌های کهنه‌ام انداختم؛ پیراهنی به رنگ آبی روشن که آنقدر از زمان خریدن آن می‌گذشت که به رنگ سفید می‌زد و شلواری قهوه ای، مناسب بودند.
با چشم بر هم زدنی، مقابل در آهنی و زنگ‌زده‌ی خانه بودم. آن دری را که هر عابری می‌توانست با نیم‌ نگاهی بفهمد چند سالی‌ست رنگ نشده، با قلق مخصوص خودش، محکم به سمت خودم کشاندم تا باز شود. مردی جوان، با ته‌ ریش نصفه‌ نیمه و موهای وزی مقابل در ایستاده بود. لباس‌هایش لو می‌داد که این مرد جوان مأموری‌ست که می‌خواهد جان من را بگیرد. به محض باز شدن در، جلو آمد و ل*ب از ل*ب باز کرد:
- جناب شهابی؟
از میان چهارچوب گذشتم و به او نزدیک شدم. نامحسوس نگاه لرزانم را میان کوچه گرداندم تا اوضاع را بررسی کنم. خبری نبود؛ تنها طبق معمول، ماشین پلیس بود و راننده و پلیسی که کنارش نشسته بود، بسی حجیم بود و فربه! مأموری هم دستبند به دست، کنار مجرم روی صندلی‌های عقب جا خوش کرده بودند انگار قبل از من کسی دیگر را هم گرفته بودند.
مأمور جوان اما نه! همان عزرائیل هم مقابلم بود و منتظر جوابی از سمت من.
با لحن بی‌خبری ل**ب زدم:
- خودمم...چی شده؟
اشاره‌ای به راننده کرد تا ماشین را روشن کند سپس دستنبندی که به کمربند او وصل برد، بیرون کشاند و گفت:
- از شما به جرم دزدی شکایت شده؛ باید با ما بیاید کلانتری.


در حال تایپ رمان داعیه یک واله | مهسا اسلامی کاربر انجمن رمان ٩٨

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: MaSuMeH_M، Afsa، دونه انار و 28 نفر دیگر

Mahsa._.M

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
16/2/20
ارسال ها
208
امتیاز واکنش
2,026
امتیاز
203
محل سکونت
Ekipw Vampire
زمان حضور
28 روز 23 ساعت 0 دقیقه
نویسنده این موضوع
نفس حبس شده‌ام را پوف‌ مانند از میان سی*نه‌ام خالی کردم. بار اول نبود که در چنین مخمصه‌ای گیر می‌افتادم پس می‌دانستم توضیح و یا هر حرف اضافه‌ی دیگری، تنها وقت گران‌بهایم را هدر می‌داد؛ پس بی‌محابا، مشت سنگینم را بر صورت او فرود آوردم و با هل دادنش مقابل ماشین پلیس، از حرکت ماشین هم جلوگیری کردم. آنقدر هول‌ زده بودم که حتی درِ خانه‌ام را نبستم.
صدای مهیب افتادنش روی کاپوت ماشین، نفسم را در سی*نه حبس کرد. رعب‌آور بود و لحظه‌ای ترسیدم که نکند تمام کرده باشد! نگاهم را به سمتش چرخاندم اما با صدای داد بلندش، نفس راحتی کشیدم. پلیسی که بر صندلی جلو جای خوش کرده بود، با عجله‌ خودش را از ماشین به سمت بیرون پرت کرده و به سمتم آمد تا شاید بتواند مرا دست‌گیر کند اما من دم به تله نمی‌دادم. آنقدر از سر بدبختی تجربه کسب کرده بودم که فرز شده و آناً واکنش نشان می‌دادم! به طرف مخالف ماشین، تا انتهای کوچه دویدم. لعنت به هر که شکایت کرده بود؛ هر که دزدی می‌کرد که صرفاً آدم بدی نبود. پیدا می‌شد آدم‌هایی به مانند من که از سر بدبختی، جیبِ گردن‌کلفت‌های تهرانی را خالی می‌کردند. همان پلیس چاق که از موهای خاکستری‌اش آشکار بود سن و سال بالایی دارد، پابه‌پای من دنبالم می‌دوید تا شاید بتواند مرا دست‌گیر کند. دیگر نفسی برایم نمانده بود. به انتهای کوچه که رسیدم، لحظه‌ای ایستادم و با فرو بردن نفس عمیقی میان سی*نه‌ام، به سمت عقب برگشتم تا اوضاع را بررسی کرده باشم. لعنتی هنوز دنبالم بود! نگاهم را که شکار کرد، فریاد کشید:
- ایست!
برای حرفش، تره هم خرد نکردم و به دویدنم ادامه دادم؛ نمی‌توانستم خطر کنم.
هنوز جانم را دوست داشتم؛ آزادی‌ام را! مگر این‌که دیوانه باشم تا اجازه دهم مرا گیر بیندازند!
انتهای کوچه، ساختمان بلندی بود که پشت‌ بامش به ساختمان‌های دیگر راه داشت. اگر می‌توانستم از دیوارش بالا بروم، قطعاً می‌توانستم جان سالم به در ببرم و گیر نمی‌افتادم!
دیوارش آجری بود. با چشم به جست‌ و‌ جوی آجرهای کنده شده و یا شل شده، پرداختم... . نفس‌های تنگ آمده‌ام امانم را بریده بود. عرقی هم از پیشانی‌ام شره می‌کرد و با راه یافتن‌شان بر روی چشمانم، دیدگانم را تار ساخته بود. با نفس عمیقی، به سمت دیوار پرواز کردم! سعی کردم با کمک دست و پا و جای خالی آجرها، از آن بالا روم. صدای خسته‌ی مأمور پلیس، خسته و به دلیل نفس‌نفس‌زدن‌هایش، تکه‌تکه به گوشم رسید:
- ایست...وگر...وگرنه...شلیک می...شلیک می‌کنم!
این تنها راه فرار بود. نمی‌توانستم خطر کنم! نه من باید فرار کنم؛ به تهدیدهایش اهمیتی ندادم؛ من نباید گیر می‌افتادم!
اما مثل این‌که او خسته‌تر از آن بود که دنبالم بیاید و خون راه نیندازد!
نمی‌دانم به یک‌باره چه شد اما؛ تنها صدای مهیبی در گوش‌هایم شلیک شد! صدای مهیب و ترسناکی چون بنگ!
درد فراوانی که در کمرم پیچید، نفسم را حبس کرد؛ به یک‌باره بدنم از کار افتاد. تنم را گرما و دردی در آغو*ش گرفت! تعادلم را از دست دادم و تنم رو به پایین سقوط کرد،
سقوطی شیرین به روی تشک نرم تختم!


در حال تایپ رمان داعیه یک واله | مهسا اسلامی کاربر انجمن رمان ٩٨

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: MaSuMeH_M، عروس شب، دونه انار و 27 نفر دیگر

Mahsa._.M

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
16/2/20
ارسال ها
208
امتیاز واکنش
2,026
امتیاز
203
محل سکونت
Ekipw Vampire
زمان حضور
28 روز 23 ساعت 0 دقیقه
نویسنده این موضوع
با صدایی که بی‌شک می‌توانستم بگویم بهترین خروس بی‌محل است، از خواب بیدار شدم.
تمام روتختی و بدنم خیس از عرق بود. این اولین کابوسیست که تا این سن از زندگی‌ام تجربه‌اش می‌کنم.
از جایم بلند شدم و دست‌هایم را به بالا کشیدم و به ساعت روی دیوار خیره شدم؛ یک!
دقیقا همان موقع خاطره‌ای مانند فیلم با همان ژانر تراژدی معروف زندگی‌ام...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان داعیه یک واله | مهسا اسلامی کاربر انجمن رمان ٩٨

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: دونه انار، نوازش، *~SARA~* و 25 نفر دیگر

Mahsa._.M

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
16/2/20
ارسال ها
208
امتیاز واکنش
2,026
امتیاز
203
محل سکونت
Ekipw Vampire
زمان حضور
28 روز 23 ساعت 0 دقیقه
نویسنده این موضوع
سوار موتور شدم و کلاه ایمنی را بر سرم گذاشتم تا شاید کمی به حرف‌هایی که ننه گفته بود، گوش کرده باشم؛ اما همین که خواستم پایم را بر روی هندل بگذارم موسیقی قطع شد. با تعجب گوشی را از جیب شلوارم بیرون آوردم، بله طبق معمول خروسی بی‌محل! نه آن خروس خوش‌شانس صبحی این‌دفعه خروسی بدشانس مانند این روزهایم. تماس را وصل کردم:
- الو؟...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان داعیه یک واله | مهسا اسلامی کاربر انجمن رمان ٩٨

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: MaSuMeH_M، Afsa، دونه انار و 27 نفر دیگر

Mahsa._.M

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
16/2/20
ارسال ها
208
امتیاز واکنش
2,026
امتیاز
203
محل سکونت
Ekipw Vampire
زمان حضور
28 روز 23 ساعت 0 دقیقه
نویسنده این موضوع
از ورودی داخل پارک شدم. پارکی که درختانش شاخه هم‌دیگر را در آ*غو*ش گرفته بودند. شاخه‌ها بر روی نیمکت‌های خیس پارک، سایه کرده بودند. چشمانم را کمی گرداندم، دیدمش. بلای جانم را دیدم؛ همان پسرکی که باعث و بانی گلوی پر از بغض من است. همان پسرک بی‌پروایی که چند دقیقه قبل کلی مرا تخریب کرد، مرا کشت! همان پسرکی که باعث شد من...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان داعیه یک واله | مهسا اسلامی کاربر انجمن رمان ٩٨

 
  • تشکر
Reactions: MaSuMeH_M، دونه انار، نوازش و 22 نفر دیگر

Mahsa._.M

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
16/2/20
ارسال ها
208
امتیاز واکنش
2,026
امتیاز
203
محل سکونت
Ekipw Vampire
زمان حضور
28 روز 23 ساعت 0 دقیقه
نویسنده این موضوع

با خوشحالی نفسی عمیق کشیدم و در دلم به خدای چشم خیس گفتم:
- خدایا فقط یک مشت، همین!
بدون اینکه فرصتی به او برای بیشتر حرف زدن بدهم مشتم را محکم بر روی چشمانش زدم و سریعاً از آن محل دور شدم، این مشت مانند همان مشتی بود که در کابوس صبحی بر صورت آن سرباز زدم. صدای دشنام ها و داد و فریادش تا اینجا هم می‌آمد.
بلند خندیدم، قهقهه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان داعیه یک واله | مهسا اسلامی کاربر انجمن رمان ٩٨

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: MaSuMeH_M، دونه انار، نوازش و 21 نفر دیگر

Mahsa._.M

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
16/2/20
ارسال ها
208
امتیاز واکنش
2,026
امتیاز
203
محل سکونت
Ekipw Vampire
زمان حضور
28 روز 23 ساعت 0 دقیقه
نویسنده این موضوع
به دو راهی که رسیدم موتور را نگه داشتم، بین دوراهی سختی مانده بودم. قلبم می‌گفت بروم به راست و مغزم می‌گفت به چپ بروم.
راه چپ وصل می‌شد به خانه یا همان ویلایی که قرار بود بعد از سه ماه بی‌خوابی و سختی کشیدن از آنجا دزدی کنم و اما راست.
راه راست وصل می‌شد به مزار بهارکم، بهاري که خزان شد.
در کل...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان داعیه یک واله | مهسا اسلامی کاربر انجمن رمان ٩٨

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: MaSuMeH_M، Afsa، دونه انار و 23 نفر دیگر

Mahsa._.M

حامی انجمن رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
16/2/20
ارسال ها
208
امتیاز واکنش
2,026
امتیاز
203
محل سکونت
Ekipw Vampire
زمان حضور
28 روز 23 ساعت 0 دقیقه
نویسنده این موضوع

با برخورد قطره های باران بر روی صورتم چشمانم را باز کردم، نگاهی به دور و ور کردم و با یادآوری امشب چشم‌هایم تا حد ممکن گرد شدند، از جایم بلند شدم اما وقتی که درد کل وجودم را گرفت فهمیدم سرما خورده‌ام. نگاهی به سنگ قبر بهارم کردم و باز زانو زدم کنارش؛ دستمالی پارچه‌ای از جیب شلوار جینم بیرون آوردم و آرام آرام بر روی سنگ...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان داعیه یک واله | مهسا اسلامی کاربر انجمن رمان ٩٨

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: MaSuMeH_M، Afsa، دونه انار و 22 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا