خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

*~SARA~*

ناظر انجمن رمان ۹۸
ناظر کتاب
مدیر آزمایشی
گوینده انجمن
  
عضویت
31/7/20
ارسال ها
489
امتیاز واکنش
3,400
امتیاز
133
زمان حضور
67 روز 7 ساعت 32 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان: او را پیدا کن.
نویسنده: *~SARA~* کاربر انجمن رمان 98
ناظر: Ryhwn
ژانر: ترسناک، معمایی


خلاصه: نامه‌ای به دستش رسید که مُهر بی قاعده نحسی را به زندگی‌اش می‌زد. همه چیز پوشیده از اسرار نهفته بود و گویا دست به دست هم داده بودند مرگ را سکانس بازی جلوه دهند. هر سو را رویت می‌کرد، بوی مرگ می‌آمد و ناگزیر بود جهانش را تقدیم تاریکی کند. یکی پس از دیگری از بازی پر می‌کشیدند و تنها او می‌توانست فرد پنهان معما را آشکار سازد.


در حال تایپ رمان او را پیدا کن | *~SARA~* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: عروس شب، Jãs.I، MaSuMeH_M و 32 نفر دیگر

*~SARA~*

ناظر انجمن رمان ۹۸
ناظر کتاب
مدیر آزمایشی
گوینده انجمن
  
عضویت
31/7/20
ارسال ها
489
امتیاز واکنش
3,400
امتیاز
133
زمان حضور
67 روز 7 ساعت 32 دقیقه
نویسنده این موضوع
"مقدمه"
نمی‌دانست رمز پیروزی‌اش در آن نبرد چه بود. مبهوت‌تر از آنی بود که بتواند سرنخی پیدا کند. باید در انتظارش می‌ماند؛ در نگرش آن کلید نیمه‌ساز!
وقتش رسیده بود از جا برخیزد و او را پیدا کند.

باید او را پیدا می‌کرد!

"سخن نویسنده"
این رمان دارای حوادث دلخراش می‌باشد و برای تمام سنین توصیه نمی‌شود.


در حال تایپ رمان او را پیدا کن | *~SARA~* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: عروس شب، Jãs.I، MaSuMeH_M و 33 نفر دیگر

*~SARA~*

ناظر انجمن رمان ۹۸
ناظر کتاب
مدیر آزمایشی
گوینده انجمن
  
عضویت
31/7/20
ارسال ها
489
امتیاز واکنش
3,400
امتیاز
133
زمان حضور
67 روز 7 ساعت 32 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام یزدان گیتی
پارت یک

"در سال ۱۹۸۲میلادی، آلبرت جاسمین، رئیس نمایشگاه اتوموبیل در شهر منچستر، به طرز فجیعی به قتل رسید. پلیس‌ها و کارآگاه‌های جنایی، هیچ گونه سرنخ یا شواهدی بدست نیاوردند و پرونده مقتول ناچار، مختوم شد."

-داری چی می‌خونی هارلی؟
چشمانش را به سوی منشأ صدا سوق داد. خانم اولیویا، سرپرست بخش مسافران دهکده بود که همیشه جامه سیاه رنگی بر‌تن داشت و گویا چشمانش، درپی دریافت سرنخی از حال درون اطرافیان بود. با کمی درنگ، روزنامه کهنه‌ای که در دستانش مچاله‌وار شده بود را بر روی میز چوبی گذاشت.
-انگار‌ این‌جا چیزای قدیمی زیاد پیدا می‌شن!
اولیویا با شنیدن سخنش، لبخند محوی بر چهره‌اش نشست.
-همین‌ طوره!
باران نرم‌نرمک بارشش را آغاز کرده‌ بود و اگر ساعت‌ها در زیر باران می‌ماند، باید هزیان‌ و تب‌های جان‌ فرسایش را تحمل می‌کرد. اولیویا نیم نگاهی به هارلی انداخت و گفت:
-بهتره که زود داخل بریم؛‌ ظاهر نشون می‌ده طوفان سختی در پیش داریم.
نیم نگاهی به روزنامه باران خورده روی میز کرد و همراه اولیویا به سوی اقامتگاه روانه شد. در طی مسیر، اولیویا چشمانش را به سوی هارلی چرخاند و با لحن آرامی گفت:
-انگار به این‌جا عادت کردی!
با منگی نگاهی به زمین گل آلود زیر پاهایش کرد و زمزمه‌وار گفت:
-همین‌ طوره!
-‌کی می‌ری دیدن والدینت؟
با تعجب سرش را بالا آورد و به اولیویا خیره شد؛ اما تا خواست حرفی بزند، صدای مردی در نزدیکی آن دو، هارلی را از جا پراند.
-ببخشید؟
نمی‌دانست آن صدا متعلق به چه کسی است؛ زیرا پشتش به آن مرد ناشناس بود. اولیویا چشمانش را در حدقه‌ چرخاند و با درنگ گفت:
-بفرمایید، دنبال کسی می‌گردید؟
با کنجکاوی نگاهش را سمت آن مرد ناشناس گرداند. نخستین چیزی که توجهش را جلب کرد، ظاهر عجیبش بود.
چشمانش، همچون باتلاقی بی انتها بود که هیچ راه نجاتی برایشان وجود نداشت و موهایی که در اثر باران و وزش باد ژولیده شده بودند، نیمی از چهره اش را پوشانده بود.
پوتین‌های گل‌آلودش، کف چوبی بیرونی اقامتگاه را لچر کرده بود و باقیمانده قطرات باران از روی لباس فرمش می‌چکید.
-دنبال کسی به اسم هارلی اَندرسون می‌گردم؛ باید نامه‌ای به دستشون برسونم.
نگاهش رنگ تعجب را به خود دید. همان طور که خیره آن مرد بود گفت:
-هارلی اَندرسون منم!
گویا مرد، از شنیدن سخنش خوشحال شده بود؛‌ چرا که با شتاب پاکت نامه سیاه رنگی را از میان پاکت‌های دیگر با انواع و اقسام متفاوت برداشت و آن را به سویش دراز کرد. رنگ سیاه پاکت نامه، عجیب‌ترین چیزی بود که می‌توانست در طول عمرش دیده باشد. با لبخند محوی پاکت را گرفت و آن را به آرامی فشرد.
-روز خوبی داشته باشید.
پس از رفتن آن مرد پستچی، پاکت را درون جیب شلوارش جای داد و همراه با اولیویا به درون اقامتگاه روانه شد.
-چرا بازش نمی‌کنی؟

با حواس پرتی سری تکان داد و اولیویا با نیشخند مرموزانه‌ای از او دور شد. ذهنش به طور رازآلودی خرفت شده بود و نمی‌دانست چه کار کند یا بدتر از آن، در پاسخ به سخنان دیگران چه بگوید. با یاد رؤیت نامه، دستش را درون جیبش برد و پس از کمی سختی، آن را جلوی چشمانش قرار داد. هیچ گونه نام و نشانی روی پاکت درج نشده بود و به همان سبب، هزاران افکار منحوس در ذهنش جولان می‌دادند. نفس حبس شده‌اش را بیرون داد و به آرامی نامه را از پاکت در آورد.


در حال تایپ رمان او را پیدا کن | *~SARA~* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: Jãs.I، عروس شب، MaSuMeH_M و 32 نفر دیگر

*~SARA~*

ناظر انجمن رمان ۹۸
ناظر کتاب
مدیر آزمایشی
گوینده انجمن
  
عضویت
31/7/20
ارسال ها
489
امتیاز واکنش
3,400
امتیاز
133
زمان حضور
67 روز 7 ساعت 32 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دو
نخستین چیزی که چشمانش دید، جمله‌ای با هزاران معنای دلهره‌آور بود. کمی وحشت کرده بود؛‌ نمی‌دانست باید چکار کند. اولیویا که در تاریک‌ترین نقطه راهرو در تماشای هارلی ایستاده بود، با مشاهده حال پریشانش به سویش رفت. با منگی از جا برخاست که با شنیدن صدای اولیویا از جا پرید.

-هارلی چیزی شده؟
نفس حبس شده‌اش را از میان چنگال درونش آزاد کرد و با ظاهری خونسرد درست در چشمان اولیویا خیره شد.
-چیزی نشده! چطور مگه؟
اولیویا با یاد آن پاکت نامه رازآلود گفت:
-مربوط به اون نامه‌ای هست که خوندی؟
هارلی با مات‌زدگی دستی به شومیز سیاه رنگش‌ کشید و با صدایی لرزان گفت:
-هم آره، هم نه!
اولیویا با جدیت دستش را به سوی هارلی دراز کرد و گفت:
-می‌تونم ببینم؟
با لبخندی ساختگی، نامه را به سویش دراز کرد. اولیویا با ابروی بالا رفته نظاره‌گر شمایل نامه‌ بود که ناگهان با دیدن قسمتی از نامه که بنظر می‌آمد باید جدا می‌شد با دودلی دستش را دراز کرد. پس از آنکه شکش به یقین تبدیل شد، با آشفتگی نامه را به دست هارلی داد. قطعا چیز خوبی در آن قسمت پوشیده شده نمی‌توانست باشد.
-خدای من!
شاید داشت کابوس می‌دید؛‌ شاید کابوسی در واقعیت. نمی‌توانست خوددار باشد؛ چرا که باز آن تیک بی موقع سر رسیده بود بود. یک، دو، سه، چهار...
اطرافش داشت زیر نگاهش همانند گهواره به این و آن طرف پر می‌کشید که ناگهان اولیویا با چشمانی بدون احساس، مردد گفت:
-هارلی حالت خوبه؟
به خودش آمد؛ وقتش محدود بود و از طرفی احساس خطر داشت دیووانه‌اش می‌کرد.
-من باید همین الان برم!
اولیویا با حیرانی گفت:
-هوا داره تاریک می‌شه و از طرفی شدت بارون داره زیادتر می‌شه!
کمی دیر گفته بود؛ چرا که هارلی با نگاه خشمگینانه‌ای بدون آنکه جوابی بدهد، سراسیمه از نظرش محو شد.
پس از اندکی زمان، سرش را کمی به دو طرفش کج کرد و با نگاه مرموزانه‌ای مستقیم به نامه‌ای که در دستش مچاله شده بود خیره شد.
***
"او را پیدا کن، او را پیدا کن، او را پیدا کن..."
‏چشمانش همچو‌ن کاسه‌ای خون شده بود. از درون، بی‌دفاع مانده بود و هر چقدر که فکر می‌کرد، به حداقل نتیجه‌ای می‌رسید. هوا گرگ و ‌میش و سیاهی، همه چیز را در خود بلعیده و روشنایی هم ناتوان مانده بود. با یاد سخنان والدین قبل از رفتنش، حسابی وحشت کرده بود. یک ساعتی رفتنش می‌گذشت و با دیدن تاریکی اطرافش می‌کوشید نترسد. مانده بود تا برسد و هر چقدر که سرعتش را می‌افزود، گویا هیچ حرکتی نکرده بود.
‏-هارلی؟ هارلی؟ هارلی؟!
‏باری دیگر، رعب هرآنچه بود را بلعید. دهانش خشک شده بود و حتم داشت توهم می‌زند.
‏-هارلی؟ هارلی؟
‏گوش‌هایش سوت می‌کشید. ناتوان شده و ناچار بود کمی توقف کند. همراه با سوت کشیدن گوش‌هایش، سرش هم تیر می‌کشید. آخی گفت و با چهره درهم رفته، اتوموبیلی که از اولیویا قرض گرفته بود را خاموش کرد.
هرثانیه که می‌گذشت، بی‌حال‌تر می‌شد و درد، امانش را بریده بود. چشمانش ساز خواب را زده بودند و گویا همه‌‌ چیز دست به دست هم داده بودند به مقصدش نرسد.


در حال تایپ رمان او را پیدا کن | *~SARA~* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: Jãs.I، عروس شب، MaSuMeH_M و 31 نفر دیگر

*~SARA~*

ناظر انجمن رمان ۹۸
ناظر کتاب
مدیر آزمایشی
گوینده انجمن
  
عضویت
31/7/20
ارسال ها
489
امتیاز واکنش
3,400
امتیاز
133
زمان حضور
67 روز 7 ساعت 32 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت سه
دیگر نمی‌توانست بیدار بماند؛ اما باید می‌ماند. عرق‌هایی که مدت زیادی از شقیقه‌هایش جاری شده بود را با دستش تمیز و با دستانی لرزان، اتوموبیل را روشن‌ کرد. دیدش به مقابل گنگ بود و گویا همه چیز داشتند زیر نگاهش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان او را پیدا کن | *~SARA~* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Jãs.I، عروس شب، MaSuMeH_M و 28 نفر دیگر

*~SARA~*

ناظر انجمن رمان ۹۸
ناظر کتاب
مدیر آزمایشی
گوینده انجمن
  
عضویت
31/7/20
ارسال ها
489
امتیاز واکنش
3,400
امتیاز
133
زمان حضور
67 روز 7 ساعت 32 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت چهار
-هِنری؟ مگه نمی‌شنوی؟! نکنه گوش‌هات نیاز به سمعک پیدا کردن؟

-‏گریس؟ تو که از من...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان او را پیدا کن | *~SARA~* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: عروس شب، MaSuMeH_M، ~Reihaneh Radfar~ و 25 نفر دیگر

*~SARA~*

ناظر انجمن رمان ۹۸
ناظر کتاب
مدیر آزمایشی
گوینده انجمن
  
عضویت
31/7/20
ارسال ها
489
امتیاز واکنش
3,400
امتیاز
133
زمان حضور
67 روز 7 ساعت 32 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت پنج
سرش را که بالا آورد، نگاهش رنگ...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان او را پیدا کن | *~SARA~* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: عروس شب، MaSuMeH_M، ~Reihaneh Radfar~ و 24 نفر دیگر

*~SARA~*

ناظر انجمن رمان ۹۸
ناظر کتاب
مدیر آزمایشی
گوینده انجمن
  
عضویت
31/7/20
ارسال ها
489
امتیاز واکنش
3,400
امتیاز
133
زمان حضور
67 روز 7 ساعت 32 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت شش
پس از تلاش طاقت‌فرسایش، عاقبت الامر به جایی رسید که برایش گمراه‌کننده و بیگانه بود. در آن نقطه، نمی‌دانست چه عکس‌العملی باید نشان دهد یا چه بر زبان بیاورد؛ تنها آگاه بود که...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان او را پیدا کن | *~SARA~* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: MaSuMeH_M، ~Reihaneh Radfar~، *ELNAZ* و 22 نفر دیگر

*~SARA~*

ناظر انجمن رمان ۹۸
ناظر کتاب
مدیر آزمایشی
گوینده انجمن
  
عضویت
31/7/20
ارسال ها
489
امتیاز واکنش
3,400
امتیاز
133
زمان حضور
67 روز 7 ساعت 32 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هفت
گریس با تبسم خود را به گوشه‌ی مبل رساند و با صدای بلند گفت:
-اِستیون؟ جاشوا؟ بیاید اینجا بشینید!
آن دو با شنیدن...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان او را پیدا کن | *~SARA~* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: عروس شب، MaSuMeH_M، neshat83 و 21 نفر دیگر

*~SARA~*

ناظر انجمن رمان ۹۸
ناظر کتاب
مدیر آزمایشی
گوینده انجمن
  
عضویت
31/7/20
ارسال ها
489
امتیاز واکنش
3,400
امتیاز
133
زمان حضور
67 روز 7 ساعت 32 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هشت
با یاری گریس، هر دو بر روی مبل نشستند. رخسار همگی، نشان از در فکر فرو رفتن‌شان می‌داد. گویا نیروی محرک مغزش به جریان افتاده بود؛ چرا که آن لحظه توانسته بود افکارش را سرو‌سامان دهد. با نگاه خنثی پایش را بر روی آن یکی پا...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان او را پیدا کن | *~SARA~* کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: عروس شب، MaSuMeH_M، neshat83 و 20 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا