خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

رمان چطوره؟(امتیاز شما به رمان)

  • خوب

    رای: 6 12.5%
  • خیلی خوب

    رای: 5 10.4%
  • عالی

    رای: 37 77.1%

  • مجموع رای دهندگان
    48

الهه آذری مقدم

مدیرآزمایشی تالارفرهنگ+گوینده آزمایشی+منتقدآزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
25/10/20
ارسال ها
912
امتیاز واکنش
12,231
امتیاز
258
محل سکونت
丂卄|尺卂乙
زمان حضور
42 روز 23 دقیقه
نویسنده این موضوع

به نام خالق عشق
نام رمان: دختر توازن
نام نویسنده: الهه آذری مقدم
نام ناظر:^ ناریــــــــن ^
ژانر:فانتزی، عاشقانه
جلداول مجموعه Göttin
خلاصه: فرزند شب است، غرق در دنیای تاریک! فردی خطرناک و بی رحم! او هم روزی مثل ما بود؛ ولی حال توازن را در دست دارد؛ اما هیچکس نمی‌داند جز او! او را به موجودی تبدیل کرده که خونخوار و بی رحم است.
او می‌داند که عشقش دشمنش است ولی هنوز هم عاشق اوست؛ اگر عشقش اشتباه است پس چطور درخت عشاق این کار را کرد؟
کسی چه می‌داند دلیل این پیوند چیست؟ آرشام!
آری... او تنها کسی است که دلیلش رامی‌داند.



این رمان اختصاصی انجمن رمان98میباشد.هرگونه کپی برداری از آن پیگرد قانونی دارد.


در حال تایپ رمان دختر توازن (جلد اول) | الهه آذری مقدم کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Reyhan.t، Lida eftkhar، محدثه موحدی و 82 نفر دیگر

الهه آذری مقدم

مدیرآزمایشی تالارفرهنگ+گوینده آزمایشی+منتقدآزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
25/10/20
ارسال ها
912
امتیاز واکنش
12,231
امتیاز
258
محل سکونت
丂卄|尺卂乙
زمان حضور
42 روز 23 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه: من؟ برای چه؟ چرا من باید آن کار را انجام دهم؟ مگر کسی به غیر از من در این دنیای لعنتی نیست؟ چطور انجامش دهم؟ چگونه من دو نیمه هستم که یکی دشمن نیمه‌ دیگری‌است؟
...نمی‌دانم!
"چه کسی می‌داند؟"
سخن نویسنده: سلام دوستان لطفا درخواندن این رمان بسیار صبور باشید.
و خیلی ممنونم که وقت میزارید، دوستان اولین تجربه نویسندگیم هست ساده ازش نگذرید:sighb:


در حال تایپ رمان دختر توازن (جلد اول) | الهه آذری مقدم کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Reyhan.t، Lida eftkhar، yasi1385 و 79 نفر دیگر

الهه آذری مقدم

مدیرآزمایشی تالارفرهنگ+گوینده آزمایشی+منتقدآزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
25/10/20
ارسال ها
912
امتیاز واکنش
12,231
امتیاز
258
محل سکونت
丂卄|尺卂乙
زمان حضور
42 روز 23 دقیقه
نویسنده این موضوع
*پارت اول*
روی صندلی سلطنتی مشکی رنگ‌اش جا به جا می‌شود و با حالتی آشفته به چشمان آبی دخترک روبرویش که با مژه‌های مشکی رنگ قاب گرفته شده بود خیره شده‌ است و با صدایی که سعی در کنترلش دارد می‌گوید:
-چی میگی میکا؟
با یادآوری حرف دخترک خشم و تعجب سرتاسر وجودش را پر می‌کند و این بار ادامه حرفش را تقریبا داد می‌زند:
-دختر توازن از کجا پیداش شد؟
میکا با نگرانی و ترسی آشکارا که می‌شد آن را از چشمان و حرکاتش که مداوم به در و دیوار مشکی فام نگاه می‌کرد فهمید، با صدایی لرزان که با ترس مخلوط شده بود می‌گوید:
-من مطمئنم لرد، مطمئنم که دختر توازن بود!
دهان دخترک خشک و نفس کشیدن برایش سخت شده، با دستانی لرزان به قامت رشیدِ برادرش میلاد که با فاصله از آنها به دیوار مشکی_طلایی تکیه داده بود اشاره می‌کند و می‌گوید:
-میلاد هم شاهدمه.
پدر، نگاهی به چهره میلاد می‌اندازد که پوزخندی روی چهره‌اش خودنمایی می‌کرد.
دسته‌ی صندلی‌اش را که با جمجمه دشمنانش درست کرده بود و در بالاترین نقطه‌ی عمارت قرار داشت، در دستان سردش می‌فشارد و با داد به میکا می‌توپد:
-اگر دیدیش چرا نکشتیش؟ چرا اون عوضی رو نیاوردی اینجا دختره‌ی خیره سر؟
میکا سرش را بالا می‌آورد و طرقه‌ای ازموهای بلوندش را که روی صورتش با لجوجی قرار گرفته بودند و مانع دیدگانش بود را کنار می‌زند، با چشمان اشکی که سراسرش را خشم در بر گرفته بود زمزمه می‌کند:
-لرد، نتونستم.
لرد از جایش بلند می‌شود و ردای مشکی‌اش که با خطوط طلایی مزین شده بود را کمی مرتب می‌کند، آرام و با اقتدار روی سطح سرامیکی و سرد عمارت قدم می‌زند و از پله‌های چوبی پایین می‌رود، کمی به میکا چشم می‌دوزد که روی سنگ مجازات ایستاده و همانند بید از ترس می‌لرزد.
لرد سرش را به سمت چپ متمایل می‌کند و با نگاهی شیطانی با سرعت پشت سر دخترش قرار می‌گیرد، دست‌های سردش را رو روی شانه‌های دخترش می‌گذارد.
دست راستش را بالا گرفته و ناخن‌های تیزش را روی گردن عروسکش به حرکت در می‌آورد و آرام در گوشش زمزمه می‌کند:
-پیش کدوم یکی بودی که نتونستی اونو برام بیاری، دخترم؟!
دخترک با شنیدن کلمه دخترم از زبان پدرش نه تنها خوشحال نمی‌شود بلکه بدنش به شدت سرد می‌شود، لرد دورش قدمی می‌زند و روبرویش قرار می‌گیرد.
دخترک در حالی که هق هق می‌کرد رو به پدرش می گوید:
-پدر شما بخاطر یه الف بچه سرمن داد می‌زنی؟
لحن دختر رنگ و بوی امید گرفت و نگاهی به برادرش انداخت و ادامه داد:
-من و داداش پیداش می‌کنیم.
خون مرد پیر به جوش می‌آید، سیلی محکمی روی صورت استخوانی دخترش می‌نشاند و با دادی که می‌زند رنگ از رخ هر دو فرزندش می‌پرد:
-اگه سرت داد می‌زنم بخاطر اینه که اون دشمنمه و تو نمی‌خوای بفهمی که زنده بودن اون، مرگ همه ماست.
میکا با نفرت به پدرش چشم می‌دوزد که پدرش تکه چوبی را که مخصوص کشتن اصیل بود را از آستین ردای بلندش بیرون می‌کشد و با گفتن:
-هیچوقت به من با نفرت نگاه نکن.
همچون سوزن نخ کردن به درون قلب دخترش فرو می‌کند، میلاد با سرعت فرا طبیعی‌اش نزد خواهر می‌آید و هیکل ظریف میکا را روی دستانش می‌اندازد و از آن عمارت مخوف بیرون می‌رود.
لرد دستی به ریش مشکی رنگش می‌کشد و فریاد می‌زند:
-به دستت میارم دختر توازن!
***
«الهه»
بعد از پوشیدن مانتوی کرم_قهوه‌ای خوش دوختم که پارچه‌ای نسبتا ضخیم داشت و بلندی آن تا زیر زانویم بود و پایینش دوختی دندان موشی داشت؛ مقنعه مشکی رنگم را روی موهای خرمایی روشنم که بالا بسته بودمشان انداختم و بعداز درست کردن آن روی سرم، شال پف پفی کرمی رنگم را روی مقنعه انداختم و دور گردنم پیچیدمش، کرم برنز کننده را دوباره روی صورتم کشیدم تا از سفیدی بیش از حد صورتم بکاهم و رژ قرمز ملایمی هم زدم.
بعد از آماده شدنم از میز آرایش چوبی که کنار پنجره بزرگ قدی رو به پارک بود و تخــ*ـتـــم که با فاصله چند متری از پنجره بود گذشتم و کفش اسپرت کرم_قوه‌ایم را پوشیدم و از روی فرش قرمز کف اتاق رد شدم، از در چوبی اتاق مستطیل شکلم بیرون رفتم و دستگیره‌ طلایی رنگش را در دست گرفتم و در اتاق را بستم.
بعد از سلام و صبح بخیر گفتن به یاسمن و لیلا از هال که با یک دست مبلL زرشکی و یک فرش زرشکی_مشکی وسطش بود گذشتیم.
سوار دویصت و هفت یاسی که در پارکینگ پارک شده بود شدیم و از پارکنیگ ساختمان بیرون رفتیم.
بدون هیچ حرفی به دانشگاه رسیدیم، یاسمن ماشین را در پارکنیگ گذاشت و به سمت کلاس‌ها حرکت کردیم.
به سمت استاد میرزایی که پیرمردی شصست و خورده‌ای ساله بود رفتیم و پایان نامه‌های عزیزمان را یکی پس از دیگری تحویل دادیم!
بعد از رفتن به حیاط سرسبز که پربود از دانشجوهایی که دسته دسته یا روی نیمکت ها نشسته بودند و یا روی چمن ها یا کنار درخت‌های کاج ایستاده بودند، به سمت نیمکت فلزی نارنجی رنگی رفتیم و سه تایی روی آن نشستیم.
حدود پنج دقیقه گذشت که کامیار به همراه پسری خوش پوش و قد بلند وارد دانشگاه شد.
از دور ما را دید و دستی تکان داد و به سمت ما روانه شد، کامیار موهای مشکی صافش را بالای سرش حالت داده بود و بشاش تر از همیشه بود.
وقتی پسرک ناشناس نزدیک ما شد بویی خاص مشامم را نوازش کرد.
بویی درست مثل همان چیزی که قرن هاست برای رسیدن به هدفم منتظرش هستم وحالا روز موعود است!
با لبخند خبیثانه‌ای به پسرک روبرویم نگاهی کردم و سلامی آرام زیر لـ*ـب زمزمه کردم.
کامیار دستی به ته ریش مشکی‌اش کشید و پر انرژی گفت:
-معرفی میکنم (دستش را روی شانه چپ پسر زد و ادامه داد) رفیق عزیزم که بعداز چند سال برگشته تهران، جناب نیوان.
نیوان!؟ امکان نداره! پس حدسم درست از آب در اومد.


#دختر_توازن


#الهه_آذری_مقدم



ویرایش شد.

"این رمان اختصاصی انجمن رمان98 میباشد"


در حال تایپ رمان دختر توازن (جلد اول) | الهه آذری مقدم کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Lida eftkhar، yasi1385، محدثه موحدی و 80 نفر دیگر

الهه آذری مقدم

مدیرآزمایشی تالارفرهنگ+گوینده آزمایشی+منتقدآزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
25/10/20
ارسال ها
912
امتیاز واکنش
12,231
امتیاز
258
محل سکونت
丂卄|尺卂乙
زمان حضور
42 روز 23 دقیقه
نویسنده این موضوع
*پارت دوم*

با لبخند رو به پسرک مقابل گفتم:
-الهه هستم مُلقب به عزرائیل.
لبخند معنا داری زد و با صدایی رسا گفت:
-خوشوقتم.
یاسمن و لیلا هم خودشان را معرفی کردند و کامیار با گفتن ببخشیدی از جمع خارج شد و نزد استاد رفت.
در طول بازه‌ی زمانی پنج دقیقه که کامیار رفت و برگردد متوجه نگاه های نیوان به خودم بودم.
بعداز برگشتن کامیار از روی نیمکت بلد شدیم و به سمت خروجی دانشگاه حرکت کردیم اما یاسی رفت تا از پارکینگ ماشین عزیزش را بیاورد.
کامیار با ذوق و شوقی خاص ایستاد و رو به ما گفت:
-بچه‌ها چهار روز دیگه تولدمه و میخوام توی شمال تولدم رو جشن بگیرم و ازتون میخوام که شماهم بیاید.
لیلا در حالی که شال نقره‌ایش را روی سرش مرتب میکرد و طرقه‌ای از موهای فِرَش را به زیر پناهگاهشان هُل می‌داد گفت:
-بعداز اجازه گرفتن از مقام های بالا بهت خبر میدیم.
بعداز اتمام جمله لیلا، ماشین یاسی کنارم از حرکت ایستاد.
یاسی درحالی که داشت صدای سیستم ماشین را که به اجبار من خریده بودیم را کم میکرد گفت:
-پسرا سوارشید برسونمتون.
نیوان درحالی که دستش را در جیب شلوار جین سورمه‌ای رنگش میکرد گفت:
-منو کامی جایی کار داریم، مرسی از لطفتون، خداحافظ شما.
و با کامیار از ماشین دور شدند.
بیخیال نگاه کردن به آن دو سوار ماشین شدم و صدای سیستم را زیاد کردم.
***
بعد از رسیدن به پناهگاهم و عوض کردن لباس‌هایم با یک تیشرت مشکی که چند سایز بزرگ تر بود و شلوارک مشکی که ساق پای سفیدم را به نمایش میگذاشت به سمت میز کامپیوترم که کمی با تخـ*ــــت فاصله داشت رفتم.
موزیک مورد علاقم که Cradlesنام داشت را پلی کردم و صدایش را تا حد امکان زیاد کردم.
تا شب مشغول آهنگ گوش کردن بودم و تابلوی نقاشیم را کامل کردم!
شب بعداز خوردن شام به اتاقم برگشتم و روی تشک نرم فرود امدم و خیره به سقف شدم.
همین‌طور به سقف سفید رنگ خیره بودم، که متوجه حرکت چیزی زیر تخـ*ــــت چوبی قهوه‌ای رنگم شدم!
یک لحظه تاریکیِ اتاق با نوری قرمز رنگ مخلوط شد و کم کم فضای اتاقم کاملا قرمز شد.
با قرمز شدن اتاق سوزش عجیبی در پشت کمرم از ناحیه ستون فقراتم به سمت دو کتفم احساس کردم که باعث شد، از درد به خودم بپیچم و در جایم بنشینم و دستانم را به حالت عمود روی زانو هایم بگزارم و به سمت پایین متمایل بشوم!
هم‌زمان با قطع شدن نور و رفتنش زیر تخـ*ــــت درد کمرم هم بند آمد.
بلند شدم و ان زیر را نگاه کردم.
یک تیله‌ی کوچک قرمز رنگ زیر تخـــ*ــت کنار جزوه‌های درهم و برهمِ آنجا بود، دستم را بردم سمتش و آن را از بین کاغذ‌های رنگ و رو رفته لـ*ـمس کردم؛ با کوچیک ترین برخورد انگشت اشاره‌ی باریک و کشیده‌ام یکباره سرمایی عجیب وارد بدنـ*ــم شد.
گوی را از بین خرت و پرت‌ها برداشتم و درون دست‌های سفید رنگم مقابل صورتم گرفتم، یک گوی گرد سرخ با پایه مستطیل شکل سفید که رگه‌ها و دانه‌های طلایی بینش حرکت می‌کرد!
چقدر عجیب! اصلا این از کجا پیدایش شد؟
همینطور که با دقت به گوی نگاه می‌کردم کم کم تصویر محوی درون گوی عجیب پدیدار شد و رفته رفته تصویر ها واضح شدند و افرادی را درون گوی به نمایش گذاشت!


#دختر_توازن



#الهه_آذری_مقدم



ویرایش شد.

این رمان اختصاصی انجمن رمان98میباشد.هرگونه کپی برداری از آن پیگرد قانونی دارد.


در حال تایپ رمان دختر توازن (جلد اول) | الهه آذری مقدم کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Lida eftkhar، yasi1385، محدثه موحدی و 73 نفر دیگر

الهه آذری مقدم

مدیرآزمایشی تالارفرهنگ+گوینده آزمایشی+منتقدآزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
25/10/20
ارسال ها
912
امتیاز واکنش
12,231
امتیاز
258
محل سکونت
丂卄|尺卂乙
زمان حضور
42 روز 23 دقیقه
نویسنده این موضوع
*پارت سوم*
پسری با موهای سفید و قدی بلند که...!
اه خدای من، چه میبینم؟
اصیل!
اصیل، دخترکی که خنجر چوبی‌ای درون قلبش فرو رفته بود و موهای بلوندی داشت را روی دستانش حمل می‌کرد و از...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دختر توازن (جلد اول) | الهه آذری مقدم کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Lida eftkhar، yasi1385، محدثه موحدی و 73 نفر دیگر

الهه آذری مقدم

مدیرآزمایشی تالارفرهنگ+گوینده آزمایشی+منتقدآزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
25/10/20
ارسال ها
912
امتیاز واکنش
12,231
امتیاز
258
محل سکونت
丂卄|尺卂乙
زمان حضور
42 روز 23 دقیقه
نویسنده این موضوع
*پارت چهارم*

لیلا صورت گرد و گندمی روشنش را در هم کرد و ادایی در آورد و گفت:
-تو حیونی، مرض داری اول صبحی.
یاسمن کاسه‌ی شیشه‌ای عسل را روی میز گذاشت و مثل مادری که بچه‌هایش را تنبیه میکرد گفت:
-دعوا کنید از شام و ناهار خبری نیست!
خیره در دو گوی کهرباییش شدم و دست راستم را تکیه گاه سرم کردم و با شیطنت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دختر توازن (جلد اول) | الهه آذری مقدم کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: Lida eftkhar، yasi1385، محدثه موحدی و 73 نفر دیگر

الهه آذری مقدم

مدیرآزمایشی تالارفرهنگ+گوینده آزمایشی+منتقدآزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
25/10/20
ارسال ها
912
امتیاز واکنش
12,231
امتیاز
258
محل سکونت
丂卄|尺卂乙
زمان حضور
42 روز 23 دقیقه
نویسنده این موضوع
*پارت پنجم*

دو روز از ماجرای گوی میگذرد و من هر بار که شیئی تیز می‌دیدم لحظه کشتن کسی توسط خودم جلوی دیدگانم تداعی میشد و این حسی بود که بعداز قرن ها آن را تجربه می‌کنم و این حس مرا سردرگم کرده است.
*دانای کل*
دختر توازن متوجه نیروهایی که به او منتقل می‌شود شده است و پسران محافظ پس از درمیان گذاشتن موضوع...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دختر توازن (جلد اول) | الهه آذری مقدم کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: yasi1385، محدثه موحدی، فاطمه قاسمی و 70 نفر دیگر

الهه آذری مقدم

مدیرآزمایشی تالارفرهنگ+گوینده آزمایشی+منتقدآزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
25/10/20
ارسال ها
912
امتیاز واکنش
12,231
امتیاز
258
محل سکونت
丂卄|尺卂乙
زمان حضور
42 روز 23 دقیقه
نویسنده این موضوع
*پارت ششم*
*الهه*
شب بود و سکوتی عجیب همه جا را فرا گرفت، در حمام کوچک درون اتاقم را باز کردم و کیسه خونی را از داخل یخچال کوچکی که در حمام نقش نگهدارنده شامپو هارا داشت برداشتم، خداراشکر که این یکی آخرینش است!...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دختر توازن (جلد اول) | الهه آذری مقدم کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: yasi1385، محدثه موحدی، فاطمه قاسمی و 68 نفر دیگر

الهه آذری مقدم

مدیرآزمایشی تالارفرهنگ+گوینده آزمایشی+منتقدآزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
25/10/20
ارسال ها
912
امتیاز واکنش
12,231
امتیاز
258
محل سکونت
丂卄|尺卂乙
زمان حضور
42 روز 23 دقیقه
نویسنده این موضوع
*پارت هفتم*
*دانای کل*
محافظان خودشان را در جای جای اتاق جای داده بودند(کیف کردی واج آراییو؟)

و همه آنها با دیدگان خود دختر توازن را دیدند که چگونه مشتاقانه خون را می‌نوشید.

راستین با کلافگی گفت:

-شماها برید سراغ اون دو نفر.

خوب بود که آنها قدرت نامرئی شدن را دارند وگرنه معلوم نبود که الهه چه بلایی بر سرشان آورده بود.

شروین با...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دختر توازن (جلد اول) | الهه آذری مقدم کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: yasi1385، محدثه موحدی، فاطمه قاسمی و 68 نفر دیگر

الهه آذری مقدم

مدیرآزمایشی تالارفرهنگ+گوینده آزمایشی+منتقدآزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
25/10/20
ارسال ها
912
امتیاز واکنش
12,231
امتیاز
258
محل سکونت
丂卄|尺卂乙
زمان حضور
42 روز 23 دقیقه
نویسنده این موضوع
*پارت هشتم*
صبح شده بود و دختران بیدار!
کامیار با نوشتن پیامی به دختران فهمانده بود که باید وسایل‌هایشان را جمع کنند و آماده باشند.
الهه از این‌همه عجله کامیار در عجب بود او میدانست کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌ است!
ولی بر خلاف میل باطنی‌اش که میگفت بیخیال سفر بشود، وسایلش را جمع کرد و آماده در چمدان قرمز رنگش گذاشت.
کارهایش به دقیقه نکشید...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان دختر توازن (جلد اول) | الهه آذری مقدم کاربر انجمن رمان ٩٨

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: yasi1385، محدثه موحدی، فاطمه قاسمی و 66 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا