خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Aseman15

خطاط انجمن + پالایشگر آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/11/20
ارسال ها
332
امتیاز واکنش
5,420
امتیاز
238
سن
15
محل سکونت
سیاره‌یِ زَمین:)
زمان حضور
25 روز 19 ساعت 6 دقیقه
نویسنده این موضوع

نام رمان: انهزام از مرگ
نویسنده: آسمان (Aseman15)
ژانر: جنایی-مافیایی -- معمایی
نام ناظر: Mahla_Bagheri
خلاصه: و در آن شب نفرین شده همه چیز آشکار می‌شود. در همان شب هولناک دقیقا چیزی که فکر می‌کردی برعکس می‌شود.
درست مانند تعبیر وارونه یک رویا!
رویایی که تعبیر وارونه اش افتادن نقاب افرادیست دوست‌نما و پدیدار شدن چهره و هویت واقعی‌شان.
رویایی که برای به‌دست آوردن و رسیدن به آن تا مرز جنون و مرگ رفته ای.
چه حالی می‌شوی وقتی بهترین یاران زندگی‌ات قلبت را راحت زیر پا می‌گذارند!
حال و احوالت دیدنی است وقتی می‌فهمی تلاش‌هایت پچیزی نمی‌ارزید و تو میان چند گرگ گرفتار شده ای.
آری...رهایی از چنگال این گرگ‌ها پیروزی است.


✺اختصاصی رمان انهزام از مرگ | Aseman15 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ~Sara.h~، Zeynab Savary، Arti و 56 نفر دیگر

Aseman15

خطاط انجمن + پالایشگر آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/11/20
ارسال ها
332
امتیاز واکنش
5,420
امتیاز
238
سن
15
محل سکونت
سیاره‌یِ زَمین:)
زمان حضور
25 روز 19 ساعت 6 دقیقه
نویسنده این موضوع
81bf35c1b05ae4417cfbdf9a95f38f60.png


مقدمه:
هر قلبی که پاک باشد، بیشتر محبت می‌کند، بیشتر می‌بخشد، بیشترین آسیب را می‌بیند!
خدایا دیگر فهمیدم نه پای قسمت به میان بود و نه شانس و حکمتت. این‌بار، خودم با چشم‌های خودم دیده‌ام آدم‌هایت را، که هیچ بویی از احساس نبرده‌اند.
اعتمادی را از بین بردند که ساختنش سال‌ها طول می‌کشد، تخریبش چند ثانیه و ترمیمش تا ابد!


✺اختصاصی رمان انهزام از مرگ | Aseman15 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ~Sara.h~، Zeynab Savary، Arti و 57 نفر دیگر

Aseman15

خطاط انجمن + پالایشگر آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/11/20
ارسال ها
332
امتیاز واکنش
5,420
امتیاز
238
سن
15
محل سکونت
سیاره‌یِ زَمین:)
زمان حضور
25 روز 19 ساعت 6 دقیقه
نویسنده این موضوع
به هرجامی‌دویدم تا چشم کار می‌کرد بیابون بود!
سرم رو برگردوندم که چشمم به آب افتاد... با دیدن درخشش آب زیر نور خورشید خوشحالی توی قلبم رخنه کرد. باورم نمی‌شد آب می‌دیدم. دیگه نا نداشتم، انقدر راه رفته بودم که رمغ نداشتم یک قدم دیگه بردارم؛ اما وجود اون آب مثل یک محرک قوی‌ عمل کرد... این آب می‌تونست من رو نجات بده! از تشنگی داشتم می‌مردم. گلوم می‌سوخت و چشم‌هام منظره‌های رو به روم رو تار می‌دید.
امیدوار به نوشیدن آب زلال چشمه، دوان دوان به طرفش دویدم اما وسط‌های راه ناپدید شد. با چشم‌هایی از حدقه دراومده تو جام ایستادم؛ حیرت‌زده به اون قسمتی که آب بود، اما انگار در یک ثانیه توسط زمین بلعیده شد نگاه کردم. دیگه نمی‌تونستم از جام تکون بخورم.
از اون ثانیه که آیهان رو گم کردم چهارمین بار بود که سراب می‌دیدم؛ اما باورم نمی‌شد بازهم سراب دیدم.
پشیمونی و غصه، گلوم رو گرفته بودن و ول‌کن هم نبودن... ای کاش دست آیهان رو ول نمی‌کردم... چرا گمش کردم؟ چرا حواسم به خودم نبود؟
انقدر گریه کرده بودم که حتی یک قطره اشک هم از چشم‌هام نمی‌اومد.
آهنگ صدای آیهان توی سرم اکو می‌شد. با فکر کردن به این‌که هیچ‌جوره نمی‌تونم از این بیابون نجات پیدا کنم وحشت وصف‌ناشدنی‌ای کل وجودم و گرفت.
زانوهام شل شده بود... بی‌اراده روی زمین زانو زدم و چشم‌هام رو بستم.
روی زمین به حالت سجده دراومدم وازته دلم خدارو صدا زدم، از فرط فکر و خیال و هجوم افکار منفی داشتم دیوانه‌ می‌شدم... لـ*ـب‌هام رو از هم باز کردم و باصدایی که از ته چاه می‌اومد نالیدم:
- خدایا کمکم کن، توی این بیابون بی آب و علف تنها چکار کنم؟ چرا کسی نیست؟ چرا چیزی نیست؟ هر چقدر نگاه می‌کنم جز زمین خالی چیزی نمی‌بینم!
آب دهنم رو به‌سختی قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم که حس کردم ریه‌هام از داغی هوا آتیش گرفت!
حس می‌کردم تو یه سیاره‌ی دور افتاده گم شدم که هنوز کشف نشده.
سرم رو بالا آوردم و با چیزی که دیدم نزدیک بود ذوق مرگ شم. اون آیهان بود! داداشم بود! می‌دونستم تنهام نمی‌ذاره... می‌دونستم برمی‌گرده تا پیدام کنه! با خوشحالی‌ای غیر قابل توصیف زمزمه کردم:
- خدایا شکرت!
انگار با دیدن قامت بلندش که از دور به سمتم می‌اومد نیروی تازه‌ای گرفته بودم که با عجله بلند شدم و شروع کردم به دویدن، درحالی‌که دوان دوان می‌دویدم صدام رو بالا بردم:
ـ آیهان من این‌جام، آیهااان
اما برنگشت! صدام بهش نرسید... اون آهسته راه می‌رفت و من با سرعت می‌دویدم، اما چرا بهش نمی‌رسیدم؟ چرا هرچقدر فریاد می‌زدم صدام رو نمی‌شنید؟ انقدر دویده بودم که احساس می‌کردم الاناست پاهام کنده شن. بلند فریاد زدم:
ـ آیهان داداش صبر کن! آیهان نرو، برگرد نگاهم کن... آیهان
اما صبر نمی‌کرد. فاصله‌مون کم نشده بود هیچ، بیشتر هم شده بود. با سرعت می‌دویدم اما گویی سرجای خودم‌ ایستادم که فاصله‌مون حتی سانتی‌متری کم نمی‌شد! صحنه‌ای که می‌دیدم رو باورم نمی‌کردم. خدایا دارم خواب می‌بینم؟ خدایا کمکم کن جز تو امیدی ندارم. چشم از برادرم برنمی‌داشتم و با گریه می‌دویدم. ناگهان پام به چیزی گیر کرد و هم‌زمان با افتادنم جیغ بلندی کشیدم و تو جام نشستم.
با چشم‌هایی که نزدیک بود از حدقه بیرون بزنه اطرافم رو نگاه می‌کردم. گلوم خشک شده بود. نفس عمیقی کشیدم... نگاه ترسیده‌ام رو توی فضای تاریک دورم چرخوندم.
اون دکور و چیدمان وسایل نشونه‌ای بود برای‌ این‌که بفهمم توی اتاقم هستم. از ذوق اینکه تموم صحنه‌هایی ‌که دیده بودم خواب بودن گریه‌ام گرفت! سرم تیر می‌کشید، انگار با چوب محکم تو سرم می‌زدن. ملحفه رو از روم کنار انداختم... انگار از حموم بیرون اومدم که بدنم انقدر خیس بود. قدم‌های سستم رو به سمت پنجره‌ی اتاقم برمی‌داشتم. برای باز کردن پنجره و نفس کشیدنِ هوای خنک بیرون لحظه‌شماری می‌کردم. هنوز به پنجره نرسیده بودم که در با صدای بدی باز شد. سرم رو چرخوندم و سراسیمه به آیهان که تو چهارچوب در ایستاده بود و با نگرانی نگاهم می‌کرد، نگاه کردم. با دیدنش دلم ریخت... درحالی‌که به طرفم می‌اومد با لحن آرومی گفت:
ـ آیدا؟ چرا جیغ زدی قلبم اومد تو دهنم!
با ناراحتی نگاهش کردم. اگر یک ثانیه‌ی دیگه تو همون خواب می‌موندم الان جنازه‌ام روی تـ*ـخت بود! بهم نزدیک تر شد و محکم بـ*ـغلم کرد. سرم رو توی سـ*ـینه‌ی سفتش بردم و با بغض گفتم:
- سرم درد می‌کنه.
درحالی‌که با دستش موهام رو نوازش می‌کرد، سرش رو نزدیک‌تر آورد و در گوشم لـ*ـب زد:
ـ از روی تـ*ـخت افتادی؟
آب دهنم رو قورت دادم که گلوم سوخت..
ـ خواب خیلی بدی دیدم آیهان، می‌ترسم!
با یادآوری صحنه‌های مسخره‌ای که توی خوابم دیده بودم نتونستم خودم‌ رو نگه دارم و زدم زیر گریه. بـ*ـو*سه‌ای روی موهام زد و میون گریه‌ام، درحالی‌که سعی داشت ساکتم کنه گفت:
ـ گریه نکن، مگه تو نمی‌دونی گریه کنی من ناراحت می‌شم؟ بیا بریم یه آبی به صورتت بزن بهتر می‌شی...
دستی به چشم‌هام کشیدم و از بـ*ـغلش بیرون اومدم. با حالی خراب مسیر اتاق تا آشپزخونه رو طی کردم. دنبالش به سمت ورودی آشپزخونه راه افتادم. دستش رو روی کلید پریز فشار داد و برق رو روشن کرد که روشنایی لامپ چشمم رو زد.
چشم‌هام رو محکم بستم و سرم رو خم کردم... بدون این‌که چیزی بگه جلو رفت و در یخچال رو باز کرد و لیوانی رو که از آب توی پارچ پر کرده بود به طرفم دراز کرد. بدون این‌که نگاهش کنم لیوان رو ازش گرفتم و یک نفس سر کشیدم.
خنکیِ آب حالم رو کمی جا آورده بود؛ به چشم‌های مهربونش نگاه کردم و لبخند محوی زدم که گفت:
ـ بهتری؟


✺اختصاصی رمان انهزام از مرگ | Aseman15 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: ~Sara.h~، Zeynab Savary، Arti و 58 نفر دیگر

Aseman15

خطاط انجمن + پالایشگر آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/11/20
ارسال ها
332
امتیاز واکنش
5,420
امتیاز
238
سن
15
محل سکونت
سیاره‌یِ زَمین:)
زمان حضور
25 روز 19 ساعت 6 دقیقه
نویسنده این موضوع
سرم رو تکون دادم که لبخند محوی کنج لـ*ـبش نشست. درحالی‌که آبی به لیوانِ خالی می‌زد پرسید:
ـ چه خوابی دیدی؟ فکر کنم صدات تا هفت کوچه اون‌ور ترهم رفته باشه.
با چهره‌ای گرفته نگاهش کردم. دوست نداشتم جوابش رو بدم اما نمی‌تونستم بی‌جواب بذارمش. سرم رو انداختم و با صدای آرومی گفتم:
ـ خواب دیدم تو یه...
با بلند شدن صدای تلفنش کلامم رو قطع کردم و با تعجب نگاهش کردم. کی می‌تونست باشه این وقت شب؟! با تردید سمت موبایلش رفت و به صفحه‌اش نگاهی انداخت. منتظر نگاهش کردم که گفت:
ـ آهان این... یکی از دوستامه.
با شک نگاهش کردم. همون‌طور که سمت در ورودی خونه می‌رفت صداش رو بالا برد:
ـ الان میام.
نگاهم رو از در بسته گرفتم و به ساعت نگاهی انداختم، دو و بیست دقیقه‌ی شب بود. برادرم هیچ‌وقت اجازه نمی‌داد شب‌ها بیدار بمونم . شاید اولین بار تو عمرم باشه که این ساعت از شب رو دیدم! فکرم خیلی مشغول بود. دلیل دیدن اون خواب مسخره رو نمی‌دونستم؛ حتما اگر مامان این‌جا بود بهم می‌گفت از بس فیلم ترسناک نگاه کردی این‌طوری شدی!
صدای باز و بسته شدن در، رشته‌ی افکارم رو پاره کرد. نگاهم رو چرخوندم و به آیهان نگاه کردم. انتظار این‌که زود مکالمه‌اش رو تموم کنه نداشتم. انگار با جوابش قانع نشده بودم که دوباره پرسیدم:
ـ کی بود؟
نگاهش رو از روی موبایلش گرفت و همین‌طور که روی اپن می‌گذاشتش گفت:
ـ یکی از بچه‌های دانشگاه.
ا‌برویی بالا انداختم...
ـ من می‌شناسمش؟
نگاه تندی بهم انداخت:
ـ نه .
بدون این‌که بذاره حرفی بزنم گفت:
ـ منتظر چی هستی؟ برو بگیر بخواب دیگه!
نگاه گذرایی به ساعت‌دیواری انداخت و کلافه گفت:
ـ نصف شب از خواب بی‌خواب شدیم!
با ناراحتی نگاهش کردم و زیرلب گفتم:
ـ ببخشید، من...
از کنارم رد شد و به سمت پله‌ها رفت.
ـ نیازی به عذرخواهی نیست
بازدمم رو باصدای آرومی بیرون فرستادم و برق آشپزخونه رو خاموش کردم. همون‌طور که سمت پله‌ها می‌رفتم، صداش رو شنیدم:
ـ بیا اتاق من، اگه می‌ترسی پیش من بخواب.
نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم:
ـ حالم بهتره. راحت بخواب داداش، شب بخیر
هنوز به دقیقه نرسیده بود که صداش به گوشم خورد:
ـ ناراحت شدی؟
سرجام ایستادم و گفتم:
ـ نه، چرا باید ناراحت شم؟
ـ پس چرا نمیای پیشم بخوابی؟
لبخند کم‌رنگی روی لـ*ـبم نقش بست، چقدر مهربون و ساده بود که نرفتنم پیشش رو به حساب ناراحت بودنم گذاشت! نفسی گرفتم و گفتم:
ـ می‌خوام راحت باشی... من که می‌دونم جات تنگ باشه نمی‌تونی بخوابی!
ـ مگه حتما دوتامون باید رو تـ*ـخت باشیم؟ من رو زمین می‌خوابیدم اگه می‌اومدی.
داشت خنده‌ام می‌گرفت. عجب گیری بود! درحالی‌که طره‌ای از موهام رو دور انگشتم می‌پیچیدم گفتم:
ـ مرسی آیهان، اتاق خودم راحت‌ترم. شب بخیر
ـ همین رو بگو پس... اوکی خوب بخوابی.
نمی‌دونم چرا از این جمله دلم گرفت. به یاد خوابی که دیدم حس غریبی که ترکیبی از ناراحتی و ترس و نگرانی بود توی دلم نشست. با قدم‌هایی بلند به اتاقم رفتم و درروبستم.
پلک‌هام رو محکم روی هم فشار دادم و به در تکیه دادم.
فکرم بی‌اراده به اون خواب مزخرف کشیده می‌شد! انگار ذهنم موضوع دیگه‌ای برای فکر کردن نداشت. همزمان با نفس عمیقی که کشیدم به سمت تـ*ـخت دو نفره‌ رفتم و روی تـ*ـخت دراز کشیدم.
به سقف خیره شدم، سکوتی که توی اتاق بود باعث شده بود دوباره خوابم بگیره.
نمی‌خواستم بیخودی توی فکر و خیال برم و سعی کردم چند ثانیه به چیزی فکر نکنم...


✺اختصاصی رمان انهزام از مرگ | Aseman15 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: ~Sara.h~، Zeynab Savary، Lilia و 56 نفر دیگر

Aseman15

خطاط انجمن + پالایشگر آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/11/20
ارسال ها
332
امتیاز واکنش
5,420
امتیاز
238
سن
15
محل سکونت
سیاره‌یِ زَمین:)
زمان حضور
25 روز 19 ساعت 6 دقیقه
نویسنده این موضوع
^^^
آروم چشم‌هام رو باز کردم. به اطرافم نگاه گذرایی انداختم و خمیازه‌ای کشیدم.
درحالی‌که یک دستم رو به چشمم می‌مالیدم به پنجره نگاه کردم که متوجه شدم روزه!
اخم کم‌رنگی میون ابروهام نشست؛ پس چرا آیهان بیدارم نکرده بود؟
دستی به موهای پریشونم کشیدم و آروم روی تـ*ـخت نشستم. درحالی‌که روی تختم نشسته بودم چونه‌ام رو خاروندم و به پرده‌ی حریر و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان انهزام از مرگ | Aseman15 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: ~Sara.h~، Zeynab Savary، Lilia و 55 نفر دیگر

Aseman15

خطاط انجمن + پالایشگر آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/11/20
ارسال ها
332
امتیاز واکنش
5,420
امتیاز
238
سن
15
محل سکونت
سیاره‌یِ زَمین:)
زمان حضور
25 روز 19 ساعت 6 دقیقه
نویسنده این موضوع
با شنیدن صدای زنگ در، برق‌هارو خاموش کردم و وارد راه‌پله شدم.
مثل برق پله‌هارو دوتا یکی پایین اومدم و به حیاط رسیدم.
نگاهم رو توی حیاط چرخوندم، کلی برگ جلوی در حیاط ریخته شده بود؛ باید یه وقتی هم برای جمع کردن اون‌ها می‌گذاشتم...
دستم رو برای باز کردن در جلو بردم... قبل از این‌که در حیاط رو باز کنم شالم رو جلو کشیدم و بعد در رو باز...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان انهزام از مرگ | Aseman15 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: ~Sara.h~، Zeynab Savary، ⋆NaRgHeS و 51 نفر دیگر

Aseman15

خطاط انجمن + پالایشگر آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/11/20
ارسال ها
332
امتیاز واکنش
5,420
امتیاز
238
سن
15
محل سکونت
سیاره‌یِ زَمین:)
زمان حضور
25 روز 19 ساعت 6 دقیقه
نویسنده این موضوع
احساس خوبی نداشتم, حس می‌کردم همه‌ی نگاه‌ها روی منه! برای بار هزارم خودم رو برای اومدن به این‌جا لعنت کردم. آخه می‌نشستم تو خونه درس می‌خوندم. مهمونی اومدنم کجا بود؟
باشنیدن صدای محمد که من رو مخاطب قرار داده بود سرم رو بالا آوردم و نگاهش کردم:
_ درس‌هات چطور پیش می‌ره؟... تونستی جمع‌بندیشون کنی؟
لبخند محوی زدم و با صدای آرومی به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان انهزام از مرگ | Aseman15 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: ~Sara.h~، Zeynab Savary، ⋆NaRgHeS و 50 نفر دیگر

Aseman15

خطاط انجمن + پالایشگر آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/11/20
ارسال ها
332
امتیاز واکنش
5,420
امتیاز
238
سن
15
محل سکونت
سیاره‌یِ زَمین:)
زمان حضور
25 روز 19 ساعت 6 دقیقه
نویسنده این موضوع
^^^

نگاه غمگینم رو به صورتش دوختم و گفتم:
ـ دیره! نمی‌شه زودتر بیای؟
خندید و درحالی‌که موبایلش رو به شارژ می‌زد جواب داد:
ـ زودترین زمانی که می‌تونم بیام همین نصف‌شبه.
لـ*ـبم رو برگردوندم و باحالت بچه‌گانه‌ای گفتم:
ـ خب من تنها می‌ترسم!
ابرو بالا انداخت:
ـ لوس نشو! اگه مجبور نبودم که نمی‌رفتم دختر خوب، بعدشم... تو در رو قفل می‌کنی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان انهزام از مرگ | Aseman15 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: ~Sara.h~، Zeynab Savary، ⋆NaRgHeS و 51 نفر دیگر

Aseman15

خطاط انجمن + پالایشگر آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/11/20
ارسال ها
332
امتیاز واکنش
5,420
امتیاز
238
سن
15
محل سکونت
سیاره‌یِ زَمین:)
زمان حضور
25 روز 19 ساعت 6 دقیقه
نویسنده این موضوع
موبایلش رو توی جیب شلوارش گذاشت و در حالی که کلید و ریموت ماشینش رو برمی‌داشت چشمکی زد و گفت:
ـ زود برمی‌گردم، خداحافظ
اشکم رو با پشت دست پاک کردم و زیرلب گفتم:
ـ به سلامت.
تا جلوی در بدرقه‌اش کردم. بعد رفتنش دررو بستم، مثل رباتی که برنامه‌ریزی شده پشت پنجره ایستادم و منتظر شدم آیهان سمت ماشینش بره. دلم خیلی گرفته بود، اولین باری نبود...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان انهزام از مرگ | Aseman15 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: ~Sara.h~، Zeynab Savary، ⋆NaRgHeS و 50 نفر دیگر

Aseman15

خطاط انجمن + پالایشگر آزمایشی
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/11/20
ارسال ها
332
امتیاز واکنش
5,420
امتیاز
238
سن
15
محل سکونت
سیاره‌یِ زَمین:)
زمان حضور
25 روز 19 ساعت 6 دقیقه
نویسنده این موضوع
^^^

با سردرد شدیدی چشم‌هام رو باز کردم.
منظره‌ی روبه‌روم رو درست نمی‌دیدم.
بازور از جام بلند شدم و نگاهم رو توی هال چرخوندم. خونه نیمه‌تاریک بود و با نور چراغ آشپزخونه، هال‌هم کمی روشن شده بود.
سرم رو آروم چرخوندم... نگاهم به دریا افتاد که همین‌طور روی مبل نشسته، خوابش برده بود. انتظار نداشتم خواب ببینمش، درحالی‌که گوشه‌ی ابروم رو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان انهزام از مرگ | Aseman15 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: ~Sara.h~، Zeynab Savary، ⋆NaRgHeS و 49 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا