خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Aseman15

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/11/20
ارسال ها
57
امتیاز واکنش
662
امتیاز
108
سن
14
محل سکونت
خیابان زمستان، کوچه‌ی اسفند... پلاک9
زمان حضور
8 روز 23 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان: انهزام از مرگ
نویسنده: آسمان (Aseman15)
ژانر: عاشقانه-جنایی-معمایی
نام ناظر: Mahla_Bagheri
خلاصه: و در آن شب نفرین شده همه چیز آشکار می‌شود. در همان شب هولناک دقیقا چیزی که فکر می‌کردی برعکس می‌شود.
درست مانند تعبیر وارونه یک رویا!
رویایی که تعبیر وارونه اش افتادن نقاب افرادیست دوست‌نما و پدیدار شدن چهره و هویت واقعی‌شان.
رویایی که برای به‌دست آوردن و رسیدن به آن تا مرز جنون و مرگ رفته ای.
چه حالی می‌شوی وقتی بهترین یاران زندگی‌ات قلبت را راحت زیر پا می‌گذارند!
حال و احوالت دیدنی است وقتی می‌فهمی تلاش‌هایت پچیزی نمی‌ارزید و تو میان چند گرگ گرفتار شده ای.
آری...رهایی از چنگال این گرگ‌ها پیروزی است.


در حال تایپ رمان انهزام از مرگ | Aseman15 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: Zahraa، زهرا.م، ~XFateMeHX~ و 20 نفر دیگر

Aseman15

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/11/20
ارسال ها
57
امتیاز واکنش
662
امتیاز
108
سن
14
محل سکونت
خیابان زمستان، کوچه‌ی اسفند... پلاک9
زمان حضور
8 روز 23 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:
هر قلبی که پاک باشد، بیشتر محبت می‌کند، بیشتر می‌بخشد، بیشترین آسیب را می‌بیند!
خدایا دیگر فهمیدم نه پای قسمت به میان بود و نه شانس و حکمتت. این‌بار، خودم با چشم‌های خودم دیده‌ام آدم‌هایت را، که هیچ بویی از احساس نبرده‌اند.
اعتمادی را از بین بردند که ساختنش سال‌ها طول می‌کشد، تخریبش چند ثانیه و ترمیمش تا ابد!


در حال تایپ رمان انهزام از مرگ | Aseman15 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: Zahraa، زهرا.م، ~XFateMeHX~ و 19 نفر دیگر

Aseman15

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/11/20
ارسال ها
57
امتیاز واکنش
662
امتیاز
108
سن
14
محل سکونت
خیابان زمستان، کوچه‌ی اسفند... پلاک9
زمان حضور
8 روز 23 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت 1

به هرجامی‌دویدم تا چشم کار می‌کرد بیابون بود!
سرم رو برگردوندم و چشمم به آب افتاد... باورم نمی‌شد آب می‌دیدم. دیگه نا نداشتم، انقدر راه رفته بودم رمغ نداشتم یک قدم بردارم. اما این آب می‌تونست من رو نجات بده! از تشنگی داشتم می‌مردم. گلوم می‌سوخت و چشم‌هام منظره‌های رو به روم رو تار می‌دید.
دوان دوان طرف چشمه دویدم اما وسطای راه ناپدید شد. با حیرت نگاه کردم دیگه نمی‌تونستم از جام تکون بخورم. باورم نمی‌شد بازهم سراب دیدم. ای کاش دست آیهان رو ول نمی‌کردم... چرا گمش کردم؟ چرا حواسم به خودم نبود؟ انقدر گریه کرده بودم که حتی اشک هم از چشم‌هام نمی‌اومد.
روی زمین به حالت سجده دراومدم وازته دلم خدارو صدا زدم . خدایا کمکم کن، تو این بیابون بی آب و علف تنها چکار کنم؟ چرا کسی نیست؟ چرا چیزی نیست؟ هر چقدر نگاه می‌کنم جز زمین خالی چیزی نمی‌بینم! حس می‌کنم تو یه سیاره‌ی دور افتاده گم شدم که هنوز کشف نشده.
سرم رو بالا آوردم و با چیزی که دیدم نزدیک بود ذوق مرگ شم. اون... اون آیهان بود! داداشم بود! می‌دونستم تنهام نمی‌ذاره... می‌دونستم برمی‌گرده تا پیدام کنه! خدایا شکرت. انگار نیروی تازه‌ای گرفته بودم که با عجله بلند شدم و شروع کردم به دویدن:
ـ آیهان من این‌جام، آیهااان
اما برنگشت! صدام بهش نرسید... اون آهسته راه می‌رفت و من با سرعت می‌دویدم، اما چرا بهش نمی‌رسیدم؟ چرا هرچقدر فریاد می‌زدم صدام رو نمی‌شنید؟ انقدر دویده بودم که احساس می‌کردم الاناست پاهام کنده شن. بلند فریاد زدم:
ـ آیهان داداش صبر کن! آیهان نرو برگرد نگاهم کن... آیهان
اما صبر نمی‌کرد. فاصله‌مون کم نشده بود هیچ، بیشتر هم شده بود. باورم نمی‌شد. خدایا دارم خواب می‌بینم؟ خدایا کمکم کن جز تو امیدی ندارم. چشم از برادرم برنمی‌داشتم و با گریه می‌دویدم. ناگهان پام به چیزی گیر کرد و هم‌زمان با افتادنم جیغ بلندی کشیدم و تو جام نشستم.
با چشم‌هایی که نزدیک بود از حدقه بیرون بزنه اطرافم رو نگاه می‌کردم. گلوم خشک شده بود. نفس عمیقی کشیدم... تو اتاقم بودم؟ خواب دیده بودم؟ از ذوق گریه‌ام گرفت! سرم تیر می‌کشید، انگار با چوب محکم تو سرم می‌زدن. ملحفه رو از روم کنار کشیدم... انگار از حموم بیرون اومدم که بدنم انقدر خیس بود. همین‌طور سمت پنجره می‌رفتم، در با صدای بدی باز شد. سراسیمه به آیهان که تو چهارچوب در ایستاده بود و با نگرانی نگاهم می‌کرد، نگاه کردم. با دیدنش دلم ریخت... درحالی‌که طرفم می‌اومد با لحن آرومی گفت:
ـ آیدا؟ چرا جیغ زدی قلبم اومد تو دهنم!
با ناراحتی نگاهش کردم. بهم نزدیک تر شد و محکم بـ*ـغلم کرد. سرم رو توی سـ*ـینه‌ی سفتش بردم و با بغض گفتم:
- سرم درد می‌کنه.
سرش رو نزدیک‌تر آورد و در گوشم لـ*ـب زد:
ـ از روی تـ*ـخت افتادی؟
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
ـ خواب خیلی بدی دیدم، می‌ترسم!
با یادآوری صحنه‌های مسخره‌ای که توی خوابم دیده بودم نتونستم خودم‌ رو نگه دارم و زدم زیر گریه. بـ*ـو*سه‌ای روی موهام زد و میون گریه‌ام گفت:
ـ گریه نکن، تو نمی‌دونی گریه کنی من ناراحت می‌شم؟ بیا بریم آب بخور
دستی به چشم‌هام کشیدم و از بـ*ـغلش بیرون اومدم. دنبالش به سمت آشپزخونه راه افتادم. برق رو روشن کرد که روشنایی لامپ چشمم رو زد. در یخچال رو باز کرد و لیوانی رو که از آب توی پارچ پر کرده بود بهم داد . لیوان رو گرفتم و یک نفس سر کشیدم. به چشم‌های مهربونش نگاه کردم و لبخند محوی زدم که گفت:
ـ بهتری؟


در حال تایپ رمان انهزام از مرگ | Aseman15 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • تشویق
Reactions: Zahraa، زهرا.م، ~XFateMeHX~ و 21 نفر دیگر

Aseman15

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/11/20
ارسال ها
57
امتیاز واکنش
662
امتیاز
108
سن
14
محل سکونت
خیابان زمستان، کوچه‌ی اسفند... پلاک9
زمان حضور
8 روز 23 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
سرم رو تکون دادم که لبخند کجی زد و درحالی‌که آبی به لیوان می‌زد پرسید:
ـ چه خوابی دیدی؟ فکر کنم صدات تا هفت کوچه اون‌ور ترهم رفته باشه.
گرفته نگاهش کردم.
ـ خواب دیدم تو یه...
با صدای تلفنش کلامم رو قطع کردم و با تعجب نگاهش کردم. کی می‌تونست باشه این وقت شب؟! با تردید سمت موبایلش رفت و به صفحه‌اش نگاهی انداخت. منتظر نگاهش کردم که گفت:
ـ آهان این... یکی از دوستامه.
با شک نگاهش کردم. همون‌طور که سمت در خونه می‌رفت گفت:
ـ الان میام.
به ساعت نگاهی انداختم، دو و بیست دقیقه‌ی شب بود. برادرم هیچ‌وقت اجازه نمی‌داد شب‌ها بیدار بمونم . شاید اولین بار تو عمرم باشه که این ساعت از شب رو دیدم! فکرم خیلی مشغول بود. دلیل دیدن اون خواب مسخره رو نمی‌دونستم. با صدای باز و بسته شدن در، از فکرخارج شدم و به آیهان نگاه کردم. این کی تلفنش تموم شد؟ انگار با جوابش قانع نشده بودم که دوباره پرسیدم:
ـ کی بود؟
نگاهش رو از روی موبایلش گرفت و همین‌طور که روی اپن می‌گذاشتش گفت:
ـ یکی از بچه‌های دانشگاه.
ـ من می‌شناسمش؟
نگاه تندی بهم انداخت:
ـ نه .
بدون این‌که بذاره حرفی بزنم گفت:
ـ منتظر چی هستی؟ برو بگیر بخواب دیگه!
نگاهی به ساعت‌دیواری انداخت و کلافه گفت:
ـ نصف شب از خواب بی‌خواب شدیم!
با ناراحتی نگاهش کردم و زیرلب گفتم:
ـ ببخشید، من...
ـ نیازی به عذرخواهی نیست
از روی کاناپه بلند شد و سمت اتاق خوابش رفت. برق ٱشپزخونه رو خاموش کردم و همون‌طور که سمت پله‌ها می‌رفتم صداش رو شنیدم:
ـ بیا اتاق من، اگه می‌ترسی پیش من بخواب.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
ـ حالم بهتره. راحت بخواب داداش، شب بخیر
چند لحظه بعد صداش به گوشم خورد:
ـ ناراحت شدی؟
سرجام ایستادم و گفتم:
ـ نه، چرا باید ناراحت شم؟
ـ پس چرا نمیای پیشم بخوابی؟
لبخند کم‌رنگی روی لـ*ـبم نقش بست، چقدر مهربون و ساده بود که نرفتنم پیشش رو به حساب ناراحت بودنم گذاشت! نفسی گرفتم و گفتم:
ـ می‌خوام راحت باشی... من که می‌دونم جات تنگ باشه نمی‌تونی بخوابی!
ـ مگه حتما دوتامون باید رو تـ*ـخت باشیم؟ من رو زمین می‌خوابیدم اگه می‌اومدی.
داشت خنده‌ام می‌گرفت. عجب گیری بود! درحالی‌که طره‌ای از موهام رو دور انگشتم می‌پیچیدم گفتم:
ـ مرسی آیهان، اتاق خودم راحت‌ترم. شب بخیر
ـ همین رو بگو پس... اوکی خوب بخوابی.
نمی‌دونم چرا دلم گرفت. به یاد خوابی که دیدم دلم ریخت. قلبم داشت می‌ترکید... به اتاقم رفتم و درروبستم. روی تـ*ـخت دراز کشیدم و انقدر فکر کردم که حدود یک ساعت بعد خوابم برد.


در حال تایپ رمان انهزام از مرگ | Aseman15 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • تشویق
Reactions: Zahraa، زهرا.م، ~XFateMeHX~ و 20 نفر دیگر

Aseman15

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/11/20
ارسال ها
57
امتیاز واکنش
662
امتیاز
108
سن
14
محل سکونت
خیابان زمستان، کوچه‌ی اسفند... پلاک9
زمان حضور
8 روز 23 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
آروم چشم‌هام رو باز کردم. به اطرافم نگاه گذرایی انداختم و خمیازه‌ای کشیدم. پس چرا آیهان بیدارم نکرده بود؟
درحالی‌که روی تختم نشسته بودم، به پرده‌ی حریر و قشنگ اتاقم زل زدم. بلندشدم، پرده رو کنار زدم و مثل همیشه نگاهی به کوچه‌ی خلوتمون انداختم. موبایلم رو از روی میز کنار تختم برداشتم و به ساعتش نگاه کردم... با دیدن ساعت یازده و چهل...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان انهزام از مرگ | Aseman15 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: Zahraa، زهرا.م، ~XFateMeHX~ و 20 نفر دیگر

Aseman15

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/11/20
ارسال ها
57
امتیاز واکنش
662
امتیاز
108
سن
14
محل سکونت
خیابان زمستان، کوچه‌ی اسفند... پلاک9
زمان حضور
8 روز 23 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
با شنیدن صدای زنگ در، برق‌هارو خاموش کردم و از خونه بیرون اومدم. قبل از این‌که در حیاط رو باز کنم شالم رو جلو کشیدم و بعد در رو باز کردم که آیهان جلوم سبز شد. لبخند کم‌رنگی زدم و سلام کردم، بعد از این‌که جواب سلامم رو داد اشاره کرد تا بشینم تو ماشین. آیهان هم نشست و در رو بست.
ـ چی‌شد آقا بعد قرنی مارو آورده بیرون؟
استارت زد و در...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان انهزام از مرگ | Aseman15 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • تشویق
Reactions: Zahraa، زهرا.م، ~XFateMeHX~ و 19 نفر دیگر

Aseman15

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/11/20
ارسال ها
57
امتیاز واکنش
662
امتیاز
108
سن
14
محل سکونت
خیابان زمستان، کوچه‌ی اسفند... پلاک9
زمان حضور
8 روز 23 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
احساس خوبی نداشتم, حس می‌کردم همه‌ی نگاه‌ها روی منه! برای بار هزارم خودم رو برای اومدن به این‌جا لعنت کردم. آخه می‌نشستم تو خونه درس می‌خوندم. مهمونی اومدنم کجا بود؟ باشنیدن صدای محمد که من رو مخاطب قرار داده بود سرم رو بالا آوردم و نگاهش کردم:
_ درس‌هات چطور پیش می‌ره؟... تونستی جمع‌بندیشون کنی؟
لبخند محوی زدم و با صدای آرومی به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان انهزام از مرگ | Aseman15 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: Zahraa، زهرا.م، ~XFateMeHX~ و 19 نفر دیگر

Aseman15

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/11/20
ارسال ها
57
امتیاز واکنش
662
امتیاز
108
سن
14
محل سکونت
خیابان زمستان، کوچه‌ی اسفند... پلاک9
زمان حضور
8 روز 23 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
^^^ نگاه غمگینم رو بهش دوختم و گفتم:
ـ دیره! نمی‌شه زودتر بیای؟
خندید و درحالی‌که موبایلش رو به شارژ می‌زد گفت:
ـ زودترین زمانی که می‌تونم بیام همین نصف‌شبه
لـ*ـبم رو برگردوندم و باحالت بچه‌گانه‌ای گفتم:
ـ خب من تنها می‌ترسم!
ابرو بالا انداخت:
ـ لوس نشو! اگه مجبور نبودم که نمی‌رفتم دختر خوب، بعدشم... تو در رو قفل می‌کنی می‌خوابی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان انهزام از مرگ | Aseman15 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: Zahraa، زهرا.م، ~XFateMeHX~ و 19 نفر دیگر

Aseman15

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/11/20
ارسال ها
57
امتیاز واکنش
662
امتیاز
108
سن
14
محل سکونت
خیابان زمستان، کوچه‌ی اسفند... پلاک9
زمان حضور
8 روز 23 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
موبایلش رو توی جیب شلوارش گذاشت و در حالی که کلید و ریموت ماشینش رو برمی‌داشت چشمکی زد و گفت
:ـ زود برمی‌گردم، خداحافظ
اشکم رو با پشت دست پاک کردم و زیرلب گفتم:
ـ به سلامت.
بعد رفتنش دررو بستم . دلم خیلی گرفته بود. نگاهی به خونه انداختم... باید تا قبل اومدن دریا همه‌جارو مرتب می‌کردم. تو خونه انگار بمب ترکیده بود! با امروز، سه ماه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان انهزام از مرگ | Aseman15 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: Zahraa، زهرا.م، ~XFateMeHX~ و 19 نفر دیگر

Aseman15

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
10/11/20
ارسال ها
57
امتیاز واکنش
662
امتیاز
108
سن
14
محل سکونت
خیابان زمستان، کوچه‌ی اسفند... پلاک9
زمان حضور
8 روز 23 ساعت 33 دقیقه
نویسنده این موضوع
^^^

با سردرد شدیدی چشم‌هام رو باز کردم. بازور از جام بلند شدم و نگاهم رو توی هال چرخوندم. خونه نیمه‌تاریک بود و با نور چراغ آشپزخونه، هال‌هم کمی روشن شده بود. نگاهم به دریا افتاد که همین‌طور روی مبل نشسته خوابش برده بود. از اتاق لحافی براش آوردم و روش کشیدم. ای کاش بیدارش می‌کردم... این‌مدلی خوابیده حتما بدن‌درد می‌گیره مخصوصا گردنش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان انهزام از مرگ | Aseman15 کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: Zahraa، زهرا.م، ~XFateMeHX~ و 19 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا