خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

در کل کیفیت رمان رو چطور ارزیابی می‌کنید؟


  • مجموع رای دهندگان
    11

Hannaneh

مدیر آزمایشی تالار تبلت + منتقد و گوینده آزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
9/11/19
ارسال ها
910
امتیاز واکنش
6,961
امتیاز
188
محل سکونت
دنیایی در ناکجا آباد...
زمان حضور
30 روز 12 دقیقه
نویسنده این موضوع
به نام خالق سبحان که جان جانان است،
رفیق و همدم و دلدار و یار انسان است.

نام رمان: راز آنتروپوئیدیس* (جلد سوم خاطرات نوجوانی)
نام نویسنده: Hannaneh کاربر انجمن رمان 98
ژانر: عاشقانه، معمایی، فانتزی، علمی-تخیلی
ناظر: LIDA_M
خلاصه:
سالیان پیش قوی‌ترین، بزرگ‌ترین و قدرتمند ترین الهه‌ی محافظ وارد مکانی ممنوعه شد، او روحش را از دست داد و قسم خود را شکست! حال پس از بیست و سه سال، آن زندانی از جهنم خود گریخته و به دنبال انتقام از کسانیست که ناخواسته انتخاب شدند تا مقابل او قرار گیرند!

*در زبان یونانی به معنای "انسان نماها"

تاپیک نقد رمان:

تاپیک عکس شخصیت‌ها:

تاپیک عکس نوشته‌ها:


✺اختصاصی رمان راز آنتروپوئیدیس | Hannaneh کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • تشویق
  • عالی
Reactions: Saghar، *ELNAZ*، MaSuMeH_M و 42 نفر دیگر

Hannaneh

مدیر آزمایشی تالار تبلت + منتقد و گوینده آزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
9/11/19
ارسال ها
910
امتیاز واکنش
6,961
امتیاز
188
محل سکونت
دنیایی در ناکجا آباد...
زمان حضور
30 روز 12 دقیقه
نویسنده این موضوع

"توی تاریخ بیشترین جرم‌ها و گنـ*ـاه‌ها به اسم عشق بوده."

مقدمه:
راز را وقتی فقط راز داران بدانند، دیگر چه ارزشیست؟
راز را ارزش آنست... که دلبر بداند...!
همانا که زندگی تمامش خطای دید است.
او تو را می‌بیند و تو او را نمی‌بینی؛
تو او را می‌بینی و او تو را نمی‌بیند؛
این یعنی یک خطای دید ساده‌ی بی‌انتها.


سخن نویسنده:
برای چندمین بار با تقدیر فراوان خدمت عوامل سایت محترم، همه خوانندگان این اثر و همه‌‌ی کسانی که من رو در نوشتن این رمان و این مجموعه یاری کردند سلام و تشکر عرض می‌کنم. خوشحالم که بار دیگر قلم بر دست گرفتم و شایسته نگاه شما عزیزان شدم. راز آنتروپوئیدیس، جلد سوم خاطرات نوجوانی بعد از هیجان. خطر. مرگ. هستش. موضوعش در ادامه قبلی‌‌ها ادامه پیدا می‌کنه اما داستانی مستقل و متفاوت داره. در کل این رمان چهارمین اثر من بعد از پیدایش پنهان، خاطرات نوجوانی و هیجان. خطر. مرگ هست.
امیدوارم این رمان بهتر از اثر های قبلم باشه و بتونه حس خوبی بهتون منتقل کنه. دوستتون دارم فراوان و بی‌انتها.

به نام زندگان که وجودشان؛ زندگی بخش و
به یاد مردگان؛ که یادشان امید بخش زندگیست.
تقدیم به همه از دست رفته‌ها و بر یاد مانده‌ها...

در حال ویرایش:smileb:


✺اختصاصی رمان راز آنتروپوئیدیس | Hannaneh کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
  • عالی
Reactions: Saghar، *ELNAZ*، MaSuMeH_M و 40 نفر دیگر

Hannaneh

مدیر آزمایشی تالار تبلت + منتقد و گوینده آزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
9/11/19
ارسال ها
910
امتیاز واکنش
6,961
امتیاز
188
محل سکونت
دنیایی در ناکجا آباد...
زمان حضور
30 روز 12 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت یکم

در روز هجدهم مهر ماه سال هزار و چهارصد و شصت، شادی و شور دور تا دور و سر تا سر سالن عروسی رو فرا گرفته بود. عروسی‌ای که بعد از اون همه درگیری،
پلیس بازی، مافیا بازی و سردرگرمی، مثل یک موهبت الهی بود، عروسی‌ای که عروسش ملیسا و دامادش دارا بود؛ عروسی‌ای که ساقدوشاش هدی و مراد، حوا و آن، هلیا و رادمان و، مبینا و دانیال بودند. این عروسی شروع زیبایی برای آغاز به دنیا آمدن انسان‌نماها بود.
***
وقتی آهنگ خوندن هیلا تموم شد، دمغ شده و با ناراحتی دل از آب کند. بیشتر از این وقت نداشت که توی حموم معطل کنه. به اندازه کافی دیر بیدار شده بود! با اینکه صدای خیلی خوبی نداشت و حتی صداش گاهی وقت‌ها به صدای خراش ناخن روی دیوار شباهت داشت ولی ترکیب همون صدا، همراه نوای قطره‌های آب، این قابلیت رو پیدا می‌کردن که از استرس و التهاب درونیش کم کنن. التهابی که دست کمی از التهاب آتشفشان نداشت. حس می‌کرد ضربان قلبش بالاعه و آب سرد برای خاموش کردن آتیش درونش کافی نیست. از حالت خمیده، به ایستاده تغییر حالت داد و با یه حرکت موهای بلندش و خیسش رو به حالت شلاقی پشت کمرش انداخت. نفس بلند کشید و شیر آب سرد رو آروم بست. وهله‌ای بعد حس خوب تماس قطرات آب با پوستش، قطع شد و گوشه لـ*ـب‌های کوچیکش که همیشه غیر عادی قرمز رنگ بودند؛ آروم، صاف شد. و اون، هنوز گرمش بود! طوری که گرمای بخار رو حس نمی‌کرد. پاهاش رو از دمپایی های سفیدش در اورد و روی کاشی های سفید سرد گذاشت. گرمایی بود، ولی تا این حد. نه این شکلی! به آرومی دست برد و حوله‌ی تنی قرمز رنگش رو پوشید. بعد هم حوله‌ی کوچیک‌تری که اونم قرمز بود رو دور موهاش پیچید و بلاخره با اکراه دستگیره در رو چرخوند و پا بیرون از اتاقک کوچک آبی و سفید رنگ حموم، گذاشت. بی‌صدا دمپایی های پشمی روفرشی همرنگ حوله‌‌اش رو پوشید و برای هزارمین بار خدارو شکر کرد که حموم توی اتاق بزرگ خونه قرار داره. هیلا به آرومی سر بلند کرد و با چیزی که دید چند لحظه نفس کشیدن یادش رفت. برای این‌که تعادلش رو از دست نده، دستش رو به دیوار گرفت و چند بار محکم و تند پلک زد. ناخودآگاه دستش گردنش رو لمس کرد و همراه با نبض گردنش، به وضوح نبض رو توی انگشت‌هاش هم حس کرد. چیزی که دیده بود، اگر خواب نبود، قطعا تمام باورهاش رو درباره بهترین دوستش عوض می‌کرد! نگاهش رو که ناخودآگاه روی تقویم روبرویش مونده بود و تاریخ سیزده فرودین هزار چهارصد و هشتاد و پنج رو نشون می‌داد گرفت و دوباره به ونیز خیره شد. حرکاتی که ونیز روی تـ*ـخت هیلا انجام می‌داد، قابل هضم نبود. اون واقعا داشت آب بازی می‌کرد؟! البته در واقع ونیز آب بازی، نمی‌کرد، بلکه با آب، بازی می‌کرد! مغز هیلا توانایی آنالیز صحنه روبروش رو نداشت! با دستش شقیقه‌هاش رو گرفت و قدمی جلو اومد. ونیز هنوز متوجه هیلا نشده بود. به پهلو و پشت به هیلا خوابیده بود و زیر لـ*ـب آهنگ می‌خوند.
-خسته ام از این همه دیوانگی... خسته از نادانی فرزانگی...
خسته از این دشمنان خانگی... خسته ام از این همه بیگانگی..
ونیز و این آهنگا؟ ونیز و ناله؟ چقدر اتفاقا افتاده بود و هیلا بی‌خبر بود. هیلا نگاهش رو به ونیز دوخت که از همون روی تـ*ـخت دستش رو به سمت پارچ نشونه گرفته بود و خیلی آروم آب های توی پارچ رو در می‌اورد. باهاشون موج و شکل های مختلف می‌ساخت و بعد یهو رهاشون می‌کرد! بعد چند ثانیه؛ در نهایت زبون هیلا به کار افتاد و با صدایی که توش تعجب موج می‌زد، زمزمه کرد:
-ونیز...
ونیز همزمان با شنیدن اسمش به سمت هیلا برگشت و با دیدن کسی که مثل خواهر نداشتش، دوستش داشت، هول شد و دست از آهنگ خوندن کشید. از هولش، آب رو روی تـ*ـخت رها کرد و دستش رو گذاشت روی همون تـ*ـخت خیس و ایستاد. لـ*ـب باز می‌کرد تا چیزی بگه اما حرفی از دهنش خارج نمی‌شد. درست مثل ماهی‌ای که آبی برای تنفس نداره. هول هولی در حالی که نگاهش به هیلا بود، دستش رو عقب برد و خواست پارچی که کج شده بود رو صاف کنه که دستش به دسته‌ی پهن پارچ سفالی گیر کرد و با صدای نسبتا کمی از روی عسلی کوتاه افتاد و شکست! اون برای اولین بار تو عمرش چیزی رو از هیلا پنهون کرده و بهش دروغ گفته بود! هینی کشید و تند تند چیزی مثل "ببخشید" زمزمه کرد و خم شد تا خورده هارو جمع کنه. برای هیلا شکستن ظرف، ریختن آب، یا صدای بلند بچه‌ها که از پایین می‌اومد مهم نبود. تنها چیزی که مهم بود، صحنه‌ای بود که چند لحظه پیش دیده بود! بافت موهای فندقی رنگ بلند ونیز همراه با شال روی گردنش توی هوا تاب می‌خوردند و اون هول زده خورده های پارچ رو جمع می‌کرد و تو خودش مچاله شده بود.
چشم های سبزش دیگه برق شوق رو نداشتن. هیلا نفسی تازه کرد و نزدیکش شد. دوباره به سختی لـ*ـب زد:
-و... ونیز...
هیلا روی تـ*ـخت توی اتاقش نشست و بهت زده به ونیز زل زد. هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد زبونش تا این حد بگیره. ونیز، بدون سر بلند کردن، با استرس رو به هیلا گفت:
-تو... تو کی اومدی؟ چ... چرا من نفهمیدم؟
ابروی های پر پشت هیلا خم شد و پوست سفیدش با اخم زینت گرفت.
بعد به جلو خیز برداشت و دست ونیز رو گرفت. نفس کوتاهی کشید و آروم آروم گفت:
-تو... حالت... خوبه؟
ونیز تند جواب داد:
-آره... آره.
ونیز درست مثل وقتایی که هول می‌شد دستاش رو به هم مالید و سکوت کرد. خورده ها رو کنار اتاق جمع کرد و بازم سرش رو بلند نکرد. سعی کرد سر بلند کنه و انکار کنه. ولی سکوت و اعتماد توی چشمای هیلا، آزارش می‌داد. با یه بی‌دقتی و سرسری گرفتن راز بزرگش، دردسر خیلی بزرگی درست کرده بود. هیلای بهت زده رو به جلو متمایل شد و دوباره مبهوت شده گفت:
-من... چی دیدم؟
سردرگرم بود اما حس ونیز رو هم تا حدی درک می‌کرد. آشفتگیش رو حس می‌کرد. سرش رو کج کرد و به دو گوی سبز رنگ روبروش که متعلق به ونیز بود، زل زد. نفسی کشید و انگشتای کشیده سفید رنگ ونیز رو توی دستاش گرفت و به آرومی صداش کرد. ونیز مثل همیشه، نمی‌تونست از زیر نگاه هیلا فرار کنه! نگاهش جذبه خیلی زیاد و خاصی داشت.
ناشیانه سر بلند کرد و آروم گفت:
-چیزه، یعنی چیز خاصی نبود!
هیلا دستش رو برد لای موهای حالت دارش و سکوت کرد. نمی‌خواست به ونیز فشار بیاره اما؛ خوب می‌دونست این یه بحث عادی نیست! چون چیزی که دیده بود عادی نبود. خنده دار بود ولی پرسید:
-ش... شعبده بازی می‌کردی؟
خودش هم خوب می‌دونست اون شعبده بازی نبوده ولی ته دلش دوست داشت این‌ رو باور کنه.
ونیز خجول و ترسیده سر بلند کرد و با چیزی که دید، یهو بی اراده کپ کرد و قدرت تکلمش رو از دست داد. برای یه لحظه چشماش سیاه شد و دنیا دور سرش
چرخید. هیلا تند دست دوستش رو گرفت و ترسیده‌تر از اون گفت:
-چی‌شد؟ چی ‌شد؟... حرف بدی زدم؟
ونیز سری به معنی نهی تکون داد و سعی کرد آروم باشه. شاید اشتباه دیده بود. بلند شد و کنار هیلا جای گرفت. با نیمچه امیدی چشماش رو باز کرد و با کمک هیلا دوباره گردنش رو دید زد. نگاه کرد ولی چیزی ندید. کور سوی امیدی ته دلش روشن شد و حرفای هیلا رو اصلا متوجه نشد. دستش رو با شجاعت بیشتری جلو برد و حوله رو کنار زد. اما تا حوله کنار رفت، نقشی هنرمندانه و خیره کننده از نقطه‌هایی، به رنگ سیاه نمایان شد. ونیز "نه"ای ناامیدانه زیر لـ*ـب گفت و با بغض در جواب سوالای بی‌جواب هیلا یک کلام گفت:
-گردنت...
هیلا بعد شنیدن حرف ونیز ساکت شد و از جاش بلند شد. تختش رو دور زد و اون سمت تـ*ـخت خودش و همتا، جلوی آینه بیضی شکل سفید ایستاد و بهت زده نگاهش رو دوخت به آینه میز توالت سفید رنگ اتاقش و سیل موهای بلندش رو کنار زد. ولی اون‌که پشت گردنش رو نمی‌دید. کلافه از سر جاش بلند شد و ناباورانه با حالت زاری گفت:
-چی‌شده؟...
ونیز با ترس بلند شد و دنبال هیلا رفت. با تموم قدرتش داشت مقابل سیل اشکاش مقاومت می‌کرد. هیلا جلوی آینه ایستاد که ونیز دستش رو گذاشت بالای گردن باریک هیلا و تا یکم پایین‌تر از شونه هاش خط دستش رو ادامه داد. هیلا که این‌بار چیزی نمی‌دید با کلافگی و عصبانیت باز تکرار کرد:
-چی دیدی ونیز؟
ونیز نمی‌تونست باور کنه! هیلا هویت جدیدی پیدا کرده بود! اما چه جوری؟ با سردرگرمی آستین رنگی رنگی همیشه بلندش رو بالا زد و خال‌کوبی روی ساق دستش رو به هیلا نشون داد. تنها کاری که تونست بکنه همین بود. نقطه هایی مشکی و گیرا که به ترتیب خاصی، پشت هم ردیف شده بودن. هیلا دیگه نفسی برای تازه کردن نداشت، خوب می‌دونست ونیز اهل خال‌کوبی و این حرف‌ها نیست! اما پس اینا چی بودن؟!
ونیز وقتی نگاه متعجب و پر سوال درمونده هیلا رو دید نگاهش رو برگردوند به سمت اجزای پوست سفید صورت هیلا و چشمان اون رو، راهی آینه کرد. موهاش رو از پشت گردنش کنار زد و هیلا تازه دلیل بهت ونیز رو فهمید! پشت گردن اون هم یه خال کوبی بود! یه چیزی درست شکل همون نقطه‌های مشکی. هر لحظه شُک چیزای غیر باور بیشتری بهش تزریق می‌شد. هنوز قبلی‌ رو درک نکرده بود که، اتفاق دیگه‌ای افتاد. هر چند خبر نداشت این تازه شروع ماجراهای غیر قابل باوره.
با بهت و تته پته گفت:
-ی... یعنی... چی؟
ونیز با ناراحتی سرش رو انداخت پایین و دم موهای بافته شدش رو دور انگشت سبابش حلقه کرد. شرمگین گفت:
-به‌خدا... به خدا قسم می‌خورم نمی‌دونم معنیاشون چیه، فقط... فقط می‌دونم من و دنیز از وقتی به دنیا اومدیم این‌هارو داشتیم.
هیلا با ترس بیشتری به میز چنگ زد و گفت:
-ونیز چی می‌گی؟ من چنین چیزی نداشتم!
هر دوشون به شدت گیج بودن! ونیز نمی‌تونست درک کنه که حالا هیلا هم افتاده وسط این بازی! برادرش کم بود و حالا هیلا هم اضافه شده بود. از اون ور هیلا هم گیج بود. می‌دونست یه چیزی هست که ونیز بهش نگفته و باید می‌فهمید چون؛ پای ونیز، دنیز و حالا خودش در میون بود!
هیلا به‌خاطر استرس از روی عادت قولنچ انگشتاش رو شکوند و ونیز هم برعکس همیشه، هیچ اعتراضی نکرد.
انقدر ذهنش درگیر بود که متوجهش نشد.
هیلا آروم‌تر گفت:
-ونیز یه چیزی هست که باید به من بگی...مگه نه؟
و بعد اضافه کرد:
-این موضوع و خال‌کوبی‌ها ربطی به اون کارات داره؟
ونیز سردرگم سرش رو از حصار دستاش خارج کرد و یهو گفت:
-من من... یه...
مکثی کرد و سرش رو پایین انداخت. با صدایی ضعیف گفت:
-یه انسان‌نمام..
ونیز اجازه نداشت رازش رو افشا کنه اما حالا طرفش یکی از خودشون به نام هیلا بود! اسم پرنده‌ای از نوع بازها. همون‌طور که خود هیلا هم نوعی پرنده بود. همون‌قدر رها و همون‌قدر شجاع. هیلا توقع حرف هایی سنگین و عجیب رو داشت، اما این براش زیاده روی بود! مِن مِن کنان گفت:
-چی؟... یعنی چی؟
می‌خواست بگه "شوخی می‌کنی"، اما صورت ونیز خالی از هر نوع حالت شوخی یا خنده‌ای بود. ونیز واقعا جدی بود اما هیلا نمی‌تونست قبول کنه. ونیز وقتی نگاه مبهوت مشکی رنگ هیلا رو دید، دستش رو گرفت و مجدد همون آب توی پارچ رو در اورد و رو بهش گفت:
-آب...
ته دلش دعا کرد که کاش اون‌، مثل ویروسی نباشه قراره همه رو درگیر کنه. شرمگین با یه اشاره تنها پنجره بلند حاوی قاب سفید اتاقش رو هم باز کرد که هوهوی باد کل اتاق رو در بر گرفت. اون به هیلا یه توضیح بدهکار بود و ذهن هیلا بازم داشت پیش چشماش کم می‌اورد! ونیز قاطعانه همراه با بغض سرکوب شدش ادامه داد:
-باد...
خاک توی گلدون مورد علاقه هیلا رو که شمعدونی هایی صورتی بود رو هم دراورد و اضافه کرد:
-خاک...
و بعد مقابل نگاه بهت زده هیلا توی دستش شعله آتیش کوچکی ایجاد کرد و سر بلند کرد. با لحنی که سعی می‌کرد آرام بخش باشه، بهش گفت:
-و آتش. چهار عنصر اصلی طبیعی حاکم بر طبیعت.


✺اختصاصی رمان راز آنتروپوئیدیس | Hannaneh کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • جذاب
  • تشویق
Reactions: Saghar، *ELNAZ*، MaSuMeH_M و 39 نفر دیگر

Hannaneh

مدیر آزمایشی تالار تبلت + منتقد و گوینده آزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
9/11/19
ارسال ها
910
امتیاز واکنش
6,961
امتیاز
188
محل سکونت
دنیایی در ناکجا آباد...
زمان حضور
30 روز 12 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت دوم

هیلا همزمان با قورت دادن آب گلوش، به سیبک گلوش تکون محکمی داد. سر کج کرد و با لـ*ـب‌های لرزونش لـ*ـب زد:
-خ... ب... اینا یعنی... چی؟
ونیز سر به زیر افکند و آروم گفت:
-این... رازم بود. راز بزرگ من، من و دنیز! ولی انگار...
نفس هاش همراهی نمی‌کردن و کلمات بد قلقی می‌کردن!
به هزار زحمت ادامه داد:
-انگار حالا دیگه نیست!
هیلا با وحشت از هجم این همه حرفای نامفهوم، فقط یک کلام از دهنش خارج شد:
-من؟
ونیز دوباره نگاهش رو اول به دست خودش و بعد به گردن هیلا داد. نگاهش یک‌سره تو این بین در حال گردش بود و داشت نقطه های هیلا رو با نقطه های خودش مقایسه می‌کرد. بلاخره بعد از بیست و سه سال انسان نما شدن، یه چیزایی حالیش می‌شد. هر چند که باهم فرق زیادی نداشتن اما اگر دقت می‌کرد، می‌فهمید بعضیاشون ریزترن و بعضیاشون هم زیرشون خط‌های کوچیکی وجود داره. هیلا هول زده بی‌خبر از ذهن آشفته ونیز گفت:
-چی‌شده ونیز؟ توروخدا یه حرفی بزن.
وقتی ونیز سکوت کرد و همچنان به سعیش برای پیدا کردن ارتباطی بین ‌خال‌کوبی‌ها که یک جور نشون بودن ادامه داد، هیلا به هودی سفید و بلند ونیز که همخونی زیبایی با شلوار لی آبی آسمانیش داشت خیره شد و
محکم‌تر گفت:
-ونیز!
و بعد بلاخره ونیز یهو گفت:
-تو...
نگاهی دوباره به چشماش که سعی داشتن شجاع باشن، انداخت و تیکه تیکه ادامه داد:
-تو... الهه آتشی هیلا. حرف (ت) توی خال کوبی آواتار من، توی خال کوبی تو هم هست.
هیلا سکندری خورد و چشماش رو یه دور باز و بسته کرد. هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد داستانی های کودکانه‌اش تبدیل به واقعیت زندگیش بشه.
ونیز خواست کمکی بهش بکنه که هیلا با دستش مانع شد و زمزمه کرد:
-تو... یه آواتاری...
ونیز دوباره دستاش رو بهم مالید و کلافه موهاش رو زیر شال آبی سه‌متریش مرتب کرد. خوب می‌دونست هیلا چه حالی داره.
باورش ساده نبود. با سر تکون دادن ونیز‌، هیلا یهو حالتش تغییر کرد و با تک خندی گفت:
-من...
و بعد یک‌هو زد زیر خنده. نه این دیگه واقعا براش قابل هضم نبود! ناباورانه گفت:
-آتیش؟
عین دیوونه‌ها زد زیر خنده و به ونیز نگاه کرد. ونیزی که می‌ترسید نکنه روزی این قدرت ناشناخته هیلا رو به جنون برسونه. چون خطر این قدرت رو دیده بود، خوب می‌فهمید دلیل انکار هیلا چیه. هیلا دختر شجاعی بود. هم شجاع و هم سرکش اما از تنها چیزی که می‌ترسید آتیش بود! امکان نداشت هیلا بتونه درکش کنه، هرگز نمی‌شد! نه اون می‌تونست آتیش رو درک کنه و نه آتیش می‌تونست باهاش سازگاری پیدا کنه. ونیز نفسش رو بیرون داد و جلو رفت. باید ریسک می‌کرد. هیلا با حرف آروم نمی‌شد چیز بیشتری برای قبولش می‌خواست. جلوتر رفت و توی یه حرکت، دو تا دستاش رو گذاشت توی دست هیلا و محکم زمزمه کرد:
-چیزی حس کردی؟
ونیز می‌خواست این باور رو به هیلا بده که آتیش نه تنها صدمه‌ای بهش نمی‌زنه بلکه مطیع اونه! هیلا در حالی که حواسش به حرف ونیز نبود و همچنان داشت هیستریک می‌خندید، سرش رو تند تند به منعی نهی تکون داد. اما؛ ونیز لبخند محوی زد و یهو دستش رو برداشت. با این عمل، همون شعله کوچیک اما قویِ آتیش توی دست هیلا موند. ونیز تبسمی کرد و گفت:
-تنها یه الهه آتش می‌تونه این شعله رو زنده نگه داره...
هیلا با دیدن این صحنه، جیغ خفه‌ای کشید و دستش رو تند تکون داد. ونیز بعد بیست و سه سال تونسته بود این باور رو تبدیل به قانون خودش کنه اما هیلا بار اولش بود. ونیز نوازش وار دستش رو روی موهای خیس هیلا کشید و سعی کرد از هزارتو افکارش نجاتش بده. خوب می‌دونست چه حالی داره. لـ*ـب زد:
-آروم دختر، آروم باش!
هیلا کم مونده بود بزنه زیر گریه. فقط خدا می‌دونست هیلا چجوری از آتش می‌ترسه. اون رنگ قرمز، اون شعله های سوزان، اون گرمای تاقت فرسا، همشون براش معنای جهنم بودن. جهنمی که سالها کابوسش رو توی خواب‌هاش دیده بود. ونیز با لبخند نگاهش رو از چشمای مشکی، کشیده و درشت هیلا که درست مثل مادرش بود، گرفت و دستاش رو بین دستای خودش گرفت و با لحنی آروم گفت:
-باید به دنیز خبر بدم.
ناخودآگاه هیلا دستش رو کشید و محکم و آمرانه گفت:
-هیچی نمی‌گی! حق نداری من محکوم کنی به...
لـ*ـبش رو گزید و حرفش رو خورد. نمی‌تونست بگه منو به ترس‌ام محکوم کنی. نمی‌تونست بگه منو دیوونه کنی. بهترین دوستش سالها همین‌جوری بوده و اون نمی‌تونست اینو نادیده بگیره. ونیز می‌دونست هیلا به سادگی کنار نمیاد. اما از عکس‌العمل سریع و صریحش جا خورد.
دستپاچه با لبخندی جهت جلب اعتماد هیلا، آروم گفت:
-آخه... آخه خوب گفتم که... دنیز هم عین منه. حتی منم نگم، خودش می‌فهمه.
هیلا عقب رفت و با تکون دادن سرش، حوله‌ی روی سرش روی تـ*ـخت سفید همتا افتاد. مکثی کرد و دستش رو از دست کف دستش رو صاف و کشیده جلو اورد و محکم گفت:
-ونیز! ازم نخواه برم بین عالم و آدم چیزی رو جار بزنم که خودمم نمیفهممش.
ونیز‌، بهش حق می‌داد. اون و دنیز اصلا باهم راحت نبودن. در واقع دو نفری که توی این جمع با هم سازگاری نداشتن، این دو تا بودن. ونیز "باشه"ای زیر لـ*ـب گفت و با لبخندی تصنعی تند موهای هیلا رو ریخت پشت گردنش و دلسوزانه گفت:
-من رو ببخش که بهت دروغ گفتم و دارم مجبورت می‌کنم دروغ بگی.
هیلا تازه یکم داشت به خودش می‌اومد. تند رفته بود. شرمنده سر پایین انداخت و با لحنی پر از حس‌ های مختلف از ترس، شرمندگی و اضطراب گفت:
-ک... ی... کی می‌دونه؟
ونیز داشت نابود می‌شد. داشت زیر بار دروغ هایی که ساخته بود عذاب می‌کشید. خیلی چیزارو باید توضیح می‌داد.
سر کج کرد و گفت:
-من... دنیز... مامانم، بابام و تو...
هیلا بهت‌ زده‌تر از قبل، دستش رو گذاشت جلوی دهنش و مِن مِن گفت:
-وای باورم نمی‌شه... خاله حوا...
و حالا داشت فکر‌ می‌کرد چطور ونیز بیست و سه سال این راز رو حفظ کرده. باز داشت دیوونه می‌شد. باز داشت زیر فشار سردرد کم اورد. بین سکوت ونیز‌‌، ادامه داد:
-ولی... ولی تو... بیست و سه سال...
ترس ونیز به سرش اومد! شرمگین روی تـ*ـخت هیلا نشست و با بغض ادامه داد:
-هیلا به‌ خدا باورت نمی‌شه اما؛ ما خیلی سر این ماجرا اذیت شدیم. خیلی زیاد!
هیلا تاقت دیدن ناراحتی ونیزی رو که هیچ‌وقت به هیچ‌قیمتی گریه نمی‌کرد رو نداشت. بنابراین بازم سکوت کرد و از جلوی تـ*ـخت مرتب همتا رد شد و روی تـ*ـخت بهم ریخته خودش کنار ونیز نشست و موهای فندقی رنگ ونیز رو نوازش کرد. هیلا حالا حتی بیشتر از قبل دلش برای دلِ پر ونیز سوخت. این همه سال دردش رو فقط خودش می‌دونست. قصد نداشت بیشتر از این عذابش بده. خوب می‌فهمید احساس گنـ*ـاه داره. اما؛ هیچ‌کدوم نمی‌دونستن این تازه اولِ شروع حس‌های گنـ*ـاه بر روی دوش بی‌گنـ*ـاه‌ هاست.
همچنان نوازشش کرد که همون‌موقع در باز شد و قامت همتا توی در نمایان شد. دختری استخون ریزتر از هیلا با قدی چند سانت کوتاه‌تر از اون. همتایی که همیشه حس می‌کرد ونیز و هیلا یه چیزی بیشتر از یه دوست هستن. اما هیچ‌وقت اعتراضی نداشت. شاید به ظاهر حسودی می‌کرد اما؛ اونم عاشق این دوستی خانوادگی بود. پس مثل همیشه دست به کمر زد و طلبکارانه گفت:
-خاله هلیا هی می‌گه زود باشید، زود باشید اون وقت نیست که ببینه شما دو تا باز وقت گیر اوردید دارید حرف می‌زنید.
پشت سر همتا، هلیدا و هانیه، دخترای هلیا هم رسیدن.
این پنج تا خانواده و بچه‌هاشون خیلی بهم وابسته بودن. هیلدا با خنده سرش رو از کنار در داخل اورد و چشمک زنان گفت:
-ای وای، بجنبین دیگه.
امروز سیزده بدر بود و خونه هدی و مراد بازم مثل هر سال و همیشه پر از این پنج خانواده شده بود. ونیز مِن مِنی کرد که از پشت در، صدای هیراد، برادر هیلدا و هانیه هم اومد:
-دخترا... من‌که با خاله اینا رفتم بساط منقل رو راه بندازم. کی میاد؟
هانیه برادرش رو هل داد و همون دستش رو با حالت انزجار عقب کشید و با انداختن چینی به صورتش گفت:
-ایش، خو برو دیگه دو تا پله با ما فاصله داری!
هیراد خندش گرفت. خواست چیزی بگه که همون موقع رادا هم از پایین داد زد:
-هیراد! بیا می‌خوایم شرط بندی کنیم، بازی شروع شد.
ونیز زیر لـ*ـب زمزمه کرد:
-ای شرت کم هیراد!
هیلا از قبل بهتر بود. خوشحال از این‌که بحث عوض شده، تک خنده‌ای کرد و با سوء استفاده از موقعیت، رو به دخترا گفت:
-بچه‌ها سر شرط بندی قبلی، ونیز هنوز با هیراد قهره.
هانیه با خنده، موهای قهوه‌ای روشن چتریش رو از زیر شال مشکی رنگش کنار زد و با دستش لایکی نشون داد و صداش رو نازک کرد و گفت:
-قهر باش عزیزم، قهر باش... من که کلا تو این موارد تسلیمم!
هیلدا هم دلبرانه زد زیر خنده و در حالی که لاکاش رو فوت می‌کرد، با خنده گفت:
-ماشالا عشق خواهر برادری موج می‌زنه...


✺اختصاصی رمان راز آنتروپوئیدیس | Hannaneh کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: *~SARA~*، Saghar، *ELNAZ* و 36 نفر دیگر

Hannaneh

مدیر آزمایشی تالار تبلت + منتقد و گوینده آزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
9/11/19
ارسال ها
910
امتیاز واکنش
6,961
امتیاز
188
محل سکونت
دنیایی در ناکجا آباد...
زمان حضور
30 روز 12 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت سوم

این وسط همتا خواهر کوچیکه هیلا، با اون تونیک و شلوار لی آبی نفتیش و چشم هایی عسلی که به سبزی می‌زد بقیه رو هل داد و خودش رو از وسط وارد کرد و با خنده گفت:
-اصلا دخترا از دست اون سونامی اومده، بی‌خیالش بشین فعلا عشق خواهری داره موج می‌زنه، همگی کیش کیش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان راز آنتروپوئیدیس | Hannaneh کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: *~SARA~*، Saghar، *ELNAZ* و 37 نفر دیگر

Hannaneh

مدیر آزمایشی تالار تبلت + منتقد و گوینده آزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
9/11/19
ارسال ها
910
امتیاز واکنش
6,961
امتیاز
188
محل سکونت
دنیایی در ناکجا آباد...
زمان حضور
30 روز 12 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت چهارم

مسیح حالا که بازم مثل همیشه به هیلا باخته بود، خندش رو خورد و داد زد:
-مگه دستم بهت نرسه هیلا...
هیلا هم پشت ملیسا پناه گرفت و همراه با انداختن چینی به صورتش، با لحنی بچگونه گفت:
-خاله... پسرت داره اذیتم می‌کنه.
ملیسا که هنوز هم پایه شیطنت های بچه‌ها بود، با...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان راز آنتروپوئیدیس | Hannaneh کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
  • جذاب
Reactions: *~SARA~*، Saghar، *ELNAZ* و 40 نفر دیگر

Hannaneh

مدیر آزمایشی تالار تبلت + منتقد و گوینده آزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
9/11/19
ارسال ها
910
امتیاز واکنش
6,961
امتیاز
188
محل سکونت
دنیایی در ناکجا آباد...
زمان حضور
30 روز 12 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت پنجم

در واقع در خفا آتش بس اعلام کرد. باید می‌فهمید هیلا چه دردی داره. پشت سر دنیز، مسیح هم بی‌خبر از همه‌ چی چشمکی حواله‌ دنیز کرد و کف دستش زد. هیلا واقعا دلش می‌خواست یه بلایی سرشون بیاره! یه وقتایی فکر می‌کرد این دو تا باهم برادرن و بقیه خبر ندارن. بین بحثای بچه‌ها،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان راز آنتروپوئیدیس | Hannaneh کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
  • عالی
Reactions: *~SARA~*، Saghar، *ELNAZ* و 35 نفر دیگر

Hannaneh

مدیر آزمایشی تالار تبلت + منتقد و گوینده آزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
9/11/19
ارسال ها
910
امتیاز واکنش
6,961
امتیاز
188
محل سکونت
دنیایی در ناکجا آباد...
زمان حضور
30 روز 12 دقیقه
نویسنده این موضوع
من رو ببخش که بهت دروغ گفتم و دارم مجبورت می‌کنم دروغ بگی!

پارت شیشم

تو همین حین امید در حالی که با یه دستش چوبای مرطوب و خنک سقف اتاق زیر شیروونی رو گرفته بود و با دست دیگش دستای لطیف هانیه رو گرفته بود، با تک خنده‌ای جواب داد...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان راز آنتروپوئیدیس | Hannaneh کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: *~SARA~*، Saghar، *ELNAZ* و 32 نفر دیگر

Hannaneh

مدیر آزمایشی تالار تبلت + منتقد و گوینده آزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
9/11/19
ارسال ها
910
امتیاز واکنش
6,961
امتیاز
188
محل سکونت
دنیایی در ناکجا آباد...
زمان حضور
30 روز 12 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هفتم

مسیح عرق سرد روی پیشونیش رو سریع با آستینش پاک کرد و نگاهی به دنیز کرد و جدی گفت:
-نه بابا، کی گفته می‌گم نه، قول دادم خیر سرم.
هیلا هم پیروزمندانه چشم و ابرویی به مسیح رفت و با شوق گفت:
-بفرما، دیدین گفتم بچم لوس نیست؟
دنیز که هیچ‌وقت دلیل حمایت های هیلا از مسیح...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان راز آنتروپوئیدیس | Hannaneh کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: *~SARA~*، Saghar، *ELNAZ* و 29 نفر دیگر

Hannaneh

مدیر آزمایشی تالار تبلت + منتقد و گوینده آزمایشی
مدیر آزمایشی
  
عضویت
9/11/19
ارسال ها
910
امتیاز واکنش
6,961
امتیاز
188
محل سکونت
دنیایی در ناکجا آباد...
زمان حضور
30 روز 12 دقیقه
نویسنده این موضوع
پارت هشتم

بعد هیلا که ذوق کرده بود ونیز اولین نفر از بهت خارج شدن و شروع کردن دست و جیغ زدن و بعد کم کم همه از بهت در اومدن و بلند بلند دست زدن. ولی همتا هنوز تو بهت بود!
مسیح اعتراف کرده بود اما باورش برای همتا سخت بود. همون موقع مسیح بازم با لحنی حتی گرم از تر شعر خوندنش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



✺اختصاصی رمان راز آنتروپوئیدیس | Hannaneh کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: *~SARA~*، Saghar، *ELNAZ* و 29 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا