خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Mahla_Bagheri

مدیر تالار آموزش نویسندگی + ناظر کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر کتاب
  
  
عضویت
29/4/20
ارسال ها
480
امتیاز واکنش
13,249
امتیاز
328
زمان حضور
68 روز 23 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان: بوژنه *
نام نویسنده: مهلا باقری
نام ناظر: Asal_Zinati
سطح: برگزیده
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه: زخم می‌زنی و نمی‌دانی ثبات جهانت لبخند کودکانه‌ی من است. به بندم می‌کشی و خودت از نفس کشیدن می‌ایستی. وجودت را از چشمان عصیانگرم دریغ می‌کنی؛ اما نمی‌دانی، این تو بودی که از آغاز دیدارمان آتش به مخمل این جان لطیف زدی!
نگاهت را دریغ، خنده‌هایت را پنهان، دوری‌ات را مجاز و من عاجز؛ از ترس تو، و اطرافیانم!
همان اطرافیانی که پیوند یک خانواده را گسستند! من مادرم نیستم، من افرام، من موهایم رد جادو دارد.....
خامت می‌کنم، خواهی دید!
* بوژنه به معنای غنچه است.
نکته: مونولگ‌ها جملاتی ادبی است و دیالوگ‌ها محاوره است.
این رمان اختصاصی انجمن رمان 98 تایپ شده و هرگونه کپی برداری، پیگرد جدی به همراه دارد!

#مهلا_باقری


بـــــــرگزیده رمان بوژنه | مهلا باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: سيده کوثر موسوی، ~Kimia Varesi~، نازپری احمدی و 72 نفر دیگر

Mahla_Bagheri

مدیر تالار آموزش نویسندگی + ناظر کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر کتاب
  
  
عضویت
29/4/20
ارسال ها
480
امتیاز واکنش
13,249
امتیاز
328
زمان حضور
68 روز 23 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع

مقدمه:
ریشه‌هایم را از خاک آ*غو*شت بیرون می‌کشند
برگ‌هایم را از دور گردن احساساتت می‌کنند
وجوم را سرابی در خیال چشمانت تصور می‌کنند
اما تو؛ مدهوش بوی وجودم
از تک قطر‌ه‌های خونت آبم می‌دهی
دست‌هایت سنگری دورم و
از باتلاق حقایق زهرآگین حفظم می‌کنی
صبر کن!
بگذار غرامت دینت را با خود بپردازم
صدایم را صدقه‌ی قد و بالای رعنایت کرده
از موهایم رخت خوشی برایت بافته
و با لبخندم...
یادم رفته بود؛ خنده‌ام زندگی‌ات را ساخته!
#مهلا_باقری


بـــــــرگزیده رمان بوژنه | مهلا باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: سيده کوثر موسوی، ~Kimia Varesi~، نازپری احمدی و 74 نفر دیگر

Mahla_Bagheri

مدیر تالار آموزش نویسندگی + ناظر کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر کتاب
  
  
عضویت
29/4/20
ارسال ها
480
امتیاز واکنش
13,249
امتیاز
328
زمان حضور
68 روز 23 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
آخ دیگری گفت. پاهایش را بالا آورده و روی تـ*ـخت گذاشتم. هن هن کنان گفت:
-مادر جان، یه لیوان آب بده.
لبخندی به عمق جان فرستاده و موهایم را به پشت گوش زدم. آب را در لیوان ریختم.
-باید بیشتر مراقب خودت باشی؛ شنیدی که، مهره‌های کمرت ساییده شده!
قرصش را از کشو بیرون کشیدم. روسری چارقد را دور سر پیچانده و روی پیشانی گره زده بود.
-یه دکتر خوب معرفی کرد؛ همین تهران.
چشم‌های میشی‌اش را ریز کرد. قرص را کنج لبـش گذاشتم و آرام آب را سر کشید.
-بچه، لپ کلامت رو بگو!
نگاه دلیری کردم. آه کوچکی کشیده و روی صندلی راک نشستم.
خودم را عقب جلو کردم و از پشت انعکاس نور پنجره، درخت‌های گیلاس را زیر نظر گرفتم.
-این قرص‌ها و درمونگاه این جا کفافت رو نمی‌ده! باید بریم شهر.
یقه پیراهن نخی‌اش را تکاند. از دور مثل دختربچه‌ای کوچک به چشم می‌خورد.
سرتقانه و از رو لجبازی متعصب گفت:
-چه عیبی داره مادرجان، می‌ریم شهر و بر می‌گردیم.
لبخند آرامش بخشی زدم. دستم را به چانه زده و اغواگرانه زمزمه کردم:
-فدای اون جنگل موهات؛ با این کمر می‌تونی نصف روز تو راه باشی نصف روز برگردی؟ لج نکن مهتاج بانو.
صورت ترش کرد. نازبالشت را کنار دستش گذاشت و کمی خم شد.
-چی کار می‌کنی؟
از جا پریدم و هوای مرطوب را به ریه‌هایم رساندم.
با اندکی درد لـ*ـب‌های باریک خشکیده‌اش را به هم دوخت. پیراهنش را چنگ زد و گفت:
-اون سجاده رو بده به من.
اندوه‌بار نگاهش کردم و سرزنش گرانه گفتم:
-سر پا وایستادن برات خوب نیست مادر من؛ خدا عاقش نمیاد!
ملحفه مهره دوزی‌اش را کنار زد. پشت دستم زد.
-این قدر تو کارم دخالت نکن. سجاده رو بده نشسته می‌خونم.
اوفی گفته و سگرمه در هم کشیدم. گونه‌های گلگونش را لمس کرده و صورتش را تر کردم.
-چرا لج می‌کنی؟ برای خودت می‌گم باید بریم شهر.
دست‌های چروکش را ناز کردم. از موضعش پس نکشید.
-من و با این ریه‌های خراب می‌خوای ببری شهر که چی بشه؟ دکتر صفیری که الکی دکتر نشده؛ همه‌ی مردم این آبادی رو مداوا کرده.
محکم بر زانو زدم. نخیر، کوتاه بیا نبود. لـ*ـب‌هایم را به زنجیر دندان کشانده و گفتم:
-نه مادر من، مرغت یک پا داره!
سجاده‌اش را از تاقچه برداشتم. آرام بو کشیدمش و عطر امامزاده را برایش زدم.
-اذیتم کن مهتاج بانو، قدرم رو نمی‌دونی!
لبخندش را حس کردم. انگشت پا به نرمی فرش کشیدم.
-خب، اینم سوپ مریض ما.
به احترامش بلند شدم. چادر به دورش پیچیده و سینی به دست کنار مادرم نشست.
#مهلا_باقری


بـــــــرگزیده رمان بوژنه | مهلا باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: سيده کوثر موسوی، ~Kimia Varesi~، Somayeh_soheili و 75 نفر دیگر

Mahla_Bagheri

مدیر تالار آموزش نویسندگی + ناظر کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر کتاب
  
  
عضویت
29/4/20
ارسال ها
480
امتیاز واکنش
13,249
امتیاز
328
زمان حضور
68 روز 23 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
-تو رو خدا ببخشید کوکب خانم، به شما هم زحمت دادیم.
چنگی به صورتش زد و چشم‌های بادامی‌اش را بست. با شماتت گفت:
-خاک به سرم، تو در و همسایگی که این حرف‌ها رو نمی‌زنن دختر جون.
قاشق قاشق از صمیم دل غذا به مادر لاغر شده‌ام خوراند. زیر لـ*ـب چیزی گفتند و اَبرو بالا پایین کردند.
صندل‌هایم را پوشیده و با اجازه‌ای گفتم.
بافت کشمیری را به خود پوشاندم. هوای مطبوع حالم را عوض می‌کرد.
قد خم کردم و از درچه چوبی رد شدم. کمی دورتر از اهالی روستا بودیم. وسط باغ‌ها خانه آباد کرده و زندگی می‌کنیم.
پاهای همیشه سردم خاکی شده و راهم را به انبوه درختان پربار گیلاس کج کردم.
محصول خودمان است. این قدر به این درخت‌ها رسید که از روی جوانش، پوستی چروک ماند.
به قول خودش آن مهتاج آفتاب مهتاب ندیده کجا و این مهتاج فرز و چابک و حال درمانده کجا.
با انگشت‌های کشیده‌ام مشتی گیلاس کندم و رو کنده‌ی سوخته نشستم.
چشم‌های خمارم را بستم و گوش به طبیعت سپردم؛ مادرم حق دارد از این جا دل نکند.
-دردونه، شنیدم راهی سفری.
آسوده خاطر تکان نخوردم. با خنده گفتم:
-چه سفری محمد، راضی بشو نیست. دل نمی‌کنه!
کنده از وزنش تکانی خورد.
-آدم‌ها در جایی زندگی می‌کنند که فکر می‌کنند متعلق به اون جا هستند. بار سفر بستن براش سخته.
مژگانم را از هم باز کردم و دانه‌ای گیلاس به دهان چپاندم.
-همیشه این طور نیست محمد، دکتر گفته عمل نکنه تو جا می‌مونه؛ از پا افتاده می‌شه.
اک و مک رویش را زیر سایه درخت قایم کرد.
-این‌ها که نشسته است دردونه!
گوفی گفتم و ضربه‌ای به شکم بزرگش زدم.
-امان از تو و نازگل، لنگه‌ی هم هستین؛ حرف به گو‌ش‌تون نمی‌ره!
هسته‌اش را هوایی به بیرون پرتاب کردم. گیلاسی دیگر چیدم.
-بخدا تو کار مادر موندم محمد، تو بگو چه کنم؟
دست‌های تپلش را زیر هم زد.
-وقتی مهتاج بانو به این جا اومد و تو رو به دنیا آورد؛ آقا جانم می‌گوید خان بابایش تو رو اَفرا نامید، قدرتمند و تنومند. می‌گفت تو همانند دختر سر هفت پسر عزیز بودی و خان بابایش می‌گفته مرد خانه می‌شوی.
خدابیامرزی زیر لـ*ـب گفتیم و با آب و تاب ادامه داد.
-می‌گفت خان بابا به مادرت مهتاج بانو دینی داشته که با خودش زیر خاک برده.
دست‌هایم را تکیه گاه کرده و به پشت خم شدم.
-چه دینی محمد؟ بیشتر از این که باغ به اسم‌مون زده و خونه بینش برامون آباد کرد؟! خدابیامرز چراغ اون دنیاش روشن باشه مادرم خیلی ازش راضیه.
مکثی کرده و با شوق گفتم:
-چه خبر از تازه عروس؟ با دومادش خوشه؟
خنده‌ی بلندی سر داد و از جا بلند شد. خاک شلوار محلی‌‌اش را تکاند و گفت:
-صابر پسر خوبیه، این نازگل رو تحمل می‌کنه بسه. راستی...
#مهلا_باقری


بـــــــرگزیده رمان بوژنه | مهلا باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: سيده کوثر موسوی، ~Kimia Varesi~، نازپری احمدی و 67 نفر دیگر

Mahla_Bagheri

مدیر تالار آموزش نویسندگی + ناظر کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر کتاب
  
  
عضویت
29/4/20
ارسال ها
480
امتیاز واکنش
13,249
امتیاز
328
زمان حضور
68 روز 23 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
همزمان بلند شده و موهای بیرون ریخته‌ام را زیر شال دستباف فرستادم.
-چی شده محمد؟
عینک گردش را بالای تیغه‌ی بینی کشاند و با جدیت و مهربانی گفت:
-کارتون راه افتاد، رو تخم مرغ چشم من جا دارید دردونه؛ می‌برم‌تون شهر!
دوست دوران بچگی‌ام، همان که سر بیرون آوردن خروس لنگ از غالش جنگ می‌کردیم؛ بزرگ شده و برادرانه غیرت خرجم می‌کند.
به چشم‌هایش...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



بـــــــرگزیده رمان بوژنه | مهلا باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: سيده کوثر موسوی، ~Kimia Varesi~، نازپری احمدی و 67 نفر دیگر

Mahla_Bagheri

مدیر تالار آموزش نویسندگی + ناظر کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر کتاب
  
  
عضویت
29/4/20
ارسال ها
480
امتیاز واکنش
13,249
امتیاز
328
زمان حضور
68 روز 23 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
-دختر جون کجایی؟!
نم اشکم را با انگشت گرفتم. یا علی گفته و قد راست کردم.
-اومدم کوکب خانم.
چند نفس عمیق کشیدم تا گرمای بدنم آشوب وجودم را رسوا نکند.
بازوی مادر در دست کوکب خانوم بود. کم و بیش از اهالی جلوی در صف کشیده بودند. دیگر باغ‌ها از صدای بغضی لـ*ـذت‌بخش نبود.
خاتون زن مش غلام کاسه‌ی آب را پر از برگ گل بنفشه کرده بود و با قرآن...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



بـــــــرگزیده رمان بوژنه | مهلا باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: سيده کوثر موسوی، ~Kimia Varesi~، نازپری احمدی و 61 نفر دیگر

Mahla_Bagheri

مدیر تالار آموزش نویسندگی + ناظر کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر کتاب
  
  
عضویت
29/4/20
ارسال ها
480
امتیاز واکنش
13,249
امتیاز
328
زمان حضور
68 روز 23 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
شهر، هوای دیگری دارد. انسان‌هایی متفاوت با افکارهای درهم تنیده. برج‌ها و آپارتمان‌های قد بلندی که روی زندگی انسان‌ها سایه می‌اندازد. حس می‌کنم هزارتوی زندگی‌ام به پیچ بزرگی رسیده.
به در تکیه داده بودم. موهای زیتونی‌اش با آشفتگی کنار شقیقه‌هایش طرح انداخته است.
ابروانی کمانی و چشم‌های کشیده با صورت گردش تناسب کاملی داشت.
همیشه حسرت...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



بـــــــرگزیده رمان بوژنه | مهلا باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: سيده کوثر موسوی، ~Kimia Varesi~، نازپری احمدی و 62 نفر دیگر

Mahla_Bagheri

مدیر تالار آموزش نویسندگی + ناظر کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر کتاب
  
  
عضویت
29/4/20
ارسال ها
480
امتیاز واکنش
13,249
امتیاز
328
زمان حضور
68 روز 23 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
لبخند فرو خوردم و زیر چشمی به مادر نگاه کردم. همیشه که سر بحث باز می‌شد دمغ سر به زیر می‌انداخت. دستپاچه حرفش را عوض کرد.
-خب، خب خسته‌اید بریم تو نفسی چاق کنید.
چادرش را بالا داد. دست زیر بازوی مادر گرفت و در را باز کرده و تو رفتند.
لـ*ـبم را گاز زده و پیچ مویم را دوباره پنهان کردم. ساک‌ها را برداشتم. بوی عطر گل‌هایش سرخوشم کرد.
درختی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



بـــــــرگزیده رمان بوژنه | مهلا باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • تشویق
  • عالی
Reactions: سيده کوثر موسوی، ~MoBiNa~، ~Kimia Varesi~ و 59 نفر دیگر

Mahla_Bagheri

مدیر تالار آموزش نویسندگی + ناظر کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر کتاب
  
  
عضویت
29/4/20
ارسال ها
480
امتیاز واکنش
13,249
امتیاز
328
زمان حضور
68 روز 23 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
-خانم سپهبد، بفرمایید داخل.
مثل فنر از جا رها شدم. یقه‌ام را با شال پوشانده و گفتم:
-قربونت برم؛ دستت رو بهم بده.
چانه‌ای مقنعه را به زیر کشاند و با دستش، وزنش را رویم انداخت. کمرش گرفته بود و تکه تکه راه می‌رفت.
-لطفا بدون همراه!
با خشم به منشی محسن دکتر نگاهی انداختم. پاهایم را به زمین میخ کرده و خیره نگاه منشی کردم.
-برو مادر بشین،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



بـــــــرگزیده رمان بوژنه | مهلا باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: سيده کوثر موسوی، ~MoBiNa~، ~Kimia Varesi~ و 57 نفر دیگر

Mahla_Bagheri

مدیر تالار آموزش نویسندگی + ناظر کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار انجمن
ناظر کتاب
  
  
عضویت
29/4/20
ارسال ها
480
امتیاز واکنش
13,249
امتیاز
328
زمان حضور
68 روز 23 ساعت 29 دقیقه
نویسنده این موضوع
کمی جا خورد. من دخترکی بی‌ سر و زبانی نیستم؛ بلکه بیست و سه سال سن دارم.
آرنج‌هایش را روی میز کشاند. تکه‌ای از موهای سفیدش بر پیشانی ریخت.
توأم با حیرانِیَت گفت‌:
-شما دخترشون هستید؟!
نه، خانه از پای بست ویران است. دست بر زانو زده و از جا بلند شدم.
با اخم و تَخم لیوان را...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



بـــــــرگزیده رمان بوژنه | مهلا باقری کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • تشویق
Reactions: سيده کوثر موسوی، ~MoBiNa~، ~Kimia Varesi~ و 57 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا