خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

داستان فاطوش، مورد علاقتون هست؟

  • زیاد، و تنها دلیلش تفاوت موضوع و برقراری ارتباط با شخصیت‌هاست..

  • تا حدودی؛ اما امید دارم به بهتر شدنش.

  • خوب نیست!

  • عالیه... درست مثل همیشه و انتظاری که ازت میرفت.

  • بدک ‌نیست. زیاد خو نگرفتم با داستان.

  • ایده‌هاتو دوست دارم!


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Noushin_salmanvandi

نگارشگر رمان ۹۸
نگارشگر انجمن
  
عضویت
2/2/20
ارسال ها
467
امتیاز واکنش
7,242
امتیاز
238
زمان حضور
49 روز 5 ساعت 48 دقیقه
نویسنده این موضوع
نام رمان: فاطوش
ژانر: عاشقانه، اجتماعی، معمایی
نویسنده: نوشین سلمانوندی
ناظر: Asal_Zinati
خلاصه:
کسی چه می‌داند! شاید هم که من، آخرین بازمنده از سرخیِ آرزوهای خاموش شده‌ی زنِ نابینایی باشم... آخر، اگر که بینا بودم؛ لکه به دامان خوشحالی‌هایم نمی‌انداختم.


در حال تایپ رمان فاطوش | نوشین سلمانوندی کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: فاطمه قاسمی، ~Reihaneh Radfar~، Saghar و 34 نفر دیگر

Noushin_salmanvandi

نگارشگر رمان ۹۸
نگارشگر انجمن
  
عضویت
2/2/20
ارسال ها
467
امتیاز واکنش
7,242
امتیاز
238
زمان حضور
49 روز 5 ساعت 48 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه:

به شفافیت قطره‌ای آب و به تیرگی بازگشت شب به آشیانه، پر شده از دگرگونی‌ام.
باید که بشورمت از ناپاکی‌‌ها و غسلت بدهم تا به خاک سپرده شوی!
تو را من در پشت پلک‌هایم، سال‌ها پیش گم کرده‌ام. پرچم نگاهت، در سرازیریِ قلبم خاک می‌خورد.
اندرون من، در بی‌هوایی غوطه‌ور است...
تو باز نخواهی گشت و در عین حال، بازوان من، امن‌ترین تو، برای توست!
بر ضد تو است، این جان... گر نیایی.
بشناسم، تا قرارمان برقرار شود و از سر گرفتنمان آغاز.
و در آخر به تو خواهم گفت؛
ای دوست
ای یار
ای مشعوق و ای... ای ستمکار، تو را خواهم بخشید و هرگز نخواهم بخشید!


در حال تایپ رمان فاطوش | نوشین سلمانوندی کاربر انجمن رمان 98

 
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: فاطمه قاسمی، ~Reihaneh Radfar~، Saghar و 32 نفر دیگر

Noushin_salmanvandi

نگارشگر رمان ۹۸
نگارشگر انجمن
  
عضویت
2/2/20
ارسال ها
467
امتیاز واکنش
7,242
امتیاز
238
زمان حضور
49 روز 5 ساعت 48 دقیقه
نویسنده این موضوع
این مرد را می‌شناسم و چقدر که نگاهش برایم آشنا است!
ابتدای خیرگی‌اش روسری حریرم را هدف می‌گیرد و انتهایش می‌شود چادرم.
بوی عطر محمدی در کوچه‌ی تنگی که ازدحامش خفه کننده‌است می‌پیچد و باد با ملایمت، لبه‌ی کت خوش دوخت مشکی‌اش را به تکان در می‌آورد.
اگر از کارگرهای حاج صیفی باشد چه؟!
اما نه! به این مرد اصیل خوش وقار، با آن کت و شلوار براقی که به تن دارد هرگز نمی‌خورد که کارگر باشد!
دست می‌کشد و پارچه‌ی هم‌رنگ چادرم را با لبخند لمس می‌کند و با نیم‌نگاهی گذرا به چهره‌ی درهم ریخته‌ام، قیمت را از فروشنده می‌پرسد.
لبخندش کم‌رنگ می‌شود و انگشت شست و سبابه‌اش روی پارچه، به فشار در می‌آید!
مشتم را باز می‌کنم تا بلکه به کف دست غرق در عرقم هوا بخورد؛ اما فرخنده با خنده‌ تنه‌‌ای می‌زند و موذیانه زمزمه می‌کند:
-جای حاج صیفی بد خالیه.
از حرفش، ابروهایم درهم گره می‌خورند و بی‌تفاوت به کنایه‌ی کلامش از کنارش رد می‌شوم که دوباره می‌گوید:
-چیه خب؟! دختر جوونی، خوش برورویی، تو هم دل داری دی...
-کافیه فرخنده.
تحکم صدایم اجبار به سکوتش می‌کند؛ اما از لبخند‌های زیرکانه‌اش که بدتر از صد ناسزا است، چیزی کم نمی‌شود.
-مامان گلی گفت صابون هم بخریم؟
چادرش را جمع‌تر کرد و با تکان سر گفت:
-آره، اتفاقاً گفت بسته‌ای بخرید.
جسمم در این کوچه است و روحم، هنوز هم کنار آن مرد خوش چهره جای مانده است!
این چهره‌ی نه چندان آشنا، مرا سخت درگیر خودش کرده است.
به کارگر کم سن و سالی که عرق پیشانی‌اش را با لونگی که در دست داشت می‌گرفت و میوه‌های تر و تازه را زیر آلاچیق گسترده‌ی کوچه باد می‌زد، نگاهی انداختم و رو به آلوهای سرخ آب‌دار گفتم:
-چند؟
پشت لـ*ـب سبز شده‌اش را زبان زد و دست به کمر گفت:
-کیلویی ده.
به اطراف نگاهی انداختم تا نظر فرخنده را هم بپرسم؛ اما نبود!
-شیرینن و آب‌دار، هر کی برده راضی بوده آبجی.
آلوی درشت و سرخی را دست گرفتم و با تکان سر گفتم:
-اگه می‌گید خوبه پس سه کیلو بذارید.
با گردن کجی، لبخندی زد.
-به چشم.
عطر میوه‌ها دل می‌زد و برق تیز آفتاب برای چشمان خواب آلودم سوزنده بود.
لبه‌ی روسری‌ام را دست گرفتم و سرم را کمی به عقب چرخاندم تا دوباره ببینمش؛ اما نبود!
دمغ از نبودش، نایلون پر از آلو را دست گرفتم و با دادن اسکناس‌های ته کیفم، به سمت مغازه‌‌ای که روی شیشه‌هایش به درشتی نوشته شده بود، "فقط خشک‌بار" حرکت کردم.
***
《چهار هفته بعد》

همیشه هم که قرار نیست همه چیز خوب پیش برود و تو شادمان از خوشی‌های اطرافت، خوش شوی!
گاه سرد است، و گاه طوفانی‌تر. یک بار ابری و باری دگر، بارانی‌تر.
رها شو و تا به آنجایی برو که جزء تو، خودِ تو باشد و دگر هیچ.
می‌خواهم مستغرق بشوم در آنچه که هرگز وجود نخواهد داشت!
اگر نگاه، کشنده باشد؛ پس خود او برایم چه حکمی دارد؟!
می‌خواهم آشیانه‌ام را بر فراز بادبان‌هایی که به سمت شرق می‌‌تازند، بسازم.
چشم می‌بندم و دور از خیابان سرپوشیده از مه و غرق در سرما، به صدای برخورد باران به آسفالت گوش می‌سپارم. می‌دانی چه حسی دارد؟
یک اتفاق بی‌افتد، مسرور شوی و در خود برقصی و آواز بخوانی؛ اما یک حس ناخوانده‌ی بدفطرت، تو را در خود گم کند.
در کنار خوشحالی‌ات، اندوه آبستن شود و به هنگام خنده‌ات، نحوسیت زاییده!
می‌گویند؛ حال دلت گر خوب است را حتی به رفیق نگو که گر چشم خوری، زمین‌گیر شوی... دیدند و "هو" زدند. زمین‌گیر شدن که سن و سال نمی‌شناسد.
به هلندی‌های اکبر چشم دوختم و زمزمه‌‌وار لـ*ـب باز کردم:
-کمکم کنید.
کمک می‌کردند؛ بهتر از انسان‌ها و به مهربانی خالق‌شان، گوش می‌سپردند به حرف‌هایم.
لبخند زدم، نه یک بار و بلکه چندین بار.
او، اکنون اینجاست و سـ*ـینه‌ام از داغیِ زیاد، شاید شکافت بخورد و خانه را غرق در سراسیمگی کند.
از سر جایم بلند شدم و با بلعیدن هوای گرم آشپزخانه، پنجره را باز کردم تا کمی سرما به داخل بیاید و بشورد اضطراب درونی‌ام را.
خیابان خلوت است و خانه‌ها خیس از باران و برگ درختان، به رقص باد در آمد‌ه‌اند.
چادرم را جمع کردم که درِ چوبی آشپزخانه باز شد و صدای خنده‌‌ی پدر، به اضطرابم افزود!


در حال تایپ رمان فاطوش | نوشین سلمانوندی کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
  • جذاب
Reactions: فاطمه قاسمی، Melika Kakou، ~Reihaneh Radfar~ و 28 نفر دیگر

Noushin_salmanvandi

نگارشگر رمان ۹۸
نگارشگر انجمن
  
عضویت
2/2/20
ارسال ها
467
امتیاز واکنش
7,242
امتیاز
238
زمان حضور
49 روز 5 ساعت 48 دقیقه
نویسنده این موضوع
پنجره را با دستانی که مثل بید می‌لرزیدند، بستم و با "بسم‌الله" چادر سفید و گل‌ریزم را به سر کشیدم.
نگاهم را به آیینه‌ی کوچک گوشه‌ی یخچال دادم و رنگ رژم را کم‌تر کردم.
-چه می‌کنی فاطوش؟!
به سمت مامان گلی برگشتم و هراسیده گفتم:
-بخدا فقط رنگش رو کم می‌کردم!
گره‌ی روسری فیروزه‌ای رنگش را زیر چانه‌اش تنگ‌تر کرد و برایم چشم غره‌ای رفت.
-بذار ساده ببینه که فردا پس فردا نگن صورتش گچ‌کاری بود.
از حرفش، لرزش دلم بیشتر شد و انگشتم برای پاک کردن کامل رژم، لـ*ـبم را هدف گرفت.
-حاج صیفی انقدر از این پسر سوال دری وری می‌پرسه که الان جمع می‌کنه می‌ره.
سیلیِ آرامی به صورتم زدم و با ترس بازویش را به چنگ کشیدم.
-یا الله... اکبر کجا موند پس؟!
چای‌ها را با ملایمت در استکان‌ها می‌ریخت و مرتب‌شان می‌کرد.
-جزء بیمارستان کجا می‌تونه باشه؟
دستی به سرم کشیدم و با بدبختی روی صندلی کنار اپن نشستم.
آشوب درونی‌ام به هلالوش می‌انداخت تمام وجودم را. آخر این حاج بابا کار دست‌مان می‌دهد.
صدای حرصیِ فرخنده، مرتبه‌ای دیگر به اضطراب انداختم.
-امان از دست سوال‌های نکیر منکریِ حاج صیفی‌.
پشت بند حرفش خنده‌ای کرد و شیرینی‌ای از داخل ظرف برداشت.
رنگ قرمز رژش با سورمه‌ی غلیظ شده‌ی مشکی‌اش، چهره‌اش را زیباتر از هر بار دیگری کرده بود!
-تو به دل نگیر عروس. یه موقع زبون چرب حاجی به تو هم گیر نکنه.
از حرف کوبنده‌ی مامان گلی، لـ*ـب گزیدم تا خنده‌ام نگیرد.
شیرینی دیگری را هم برداشت و بی‌تفاوت گفت:
-والا حیفه! به خاطر فاطوش می‌گم؛ این پسر با اصل و نسبه. با خواستگارهای قبلی‌اش فرق می‌کنه. مخصوصاً با علیِ لات و لوت کوچه‌ها.
مامان گلی بی‌اهمیت به حرف‌های فرخنده، لـ*ـب‌های کوچک بی‌رنگش را به لبخند مهربانی برایم باز کرد و با محبت گفت:
-بیا مادر، سینی رو بگیر. ما رفتیم بیرون تو هم دو دقیقه بعدش بیا چای بده.
از سر جایم بلند شدم و بار دیگر هوای اطرافم را بلعیدم.
چادرم را مرتب کردم و روسری‌ام را کمی جلو کشیدم که فرخنده چانه‌ام را بالا کشید و متعجب گفت:
-عه! چرا زدی کم‌رنگش کردی دختر؟!
لـ*ـب‌هایم را بهم مالیدم که مامان گلی سقلمه‌ای به پهلویش زد و عصبی گفت:
-تو ولش کن... فاطوش مادر دستت نلرزه‌ها!
تند سر تکان دادم و به سمت سینی چای‌ها رفتم. از در آشپزخانه بیرون زدند که فرخنده چشمکی نثار چهره‌ی به تشویش افتاده‌ام کرد.
من مانده‌ام و این سینی پر از چای، من مانده ام با هلندی‌های زیبای‌ اکبر و شیرینی‌هایی که اگر اضطراب نداشتم، نوش جانشان می‌کردم.
-یا "رَبّ" به امید خودت.
با صلوات‌های پی‌در‌پی، سینی را بلند کردم.
زبان زدم لـ*ـب‌هایم را و طعم رژم را در دهانم مزه کردم.
در نیمه باز را با پای راستم تا آخر باز کردم و مستقیم، با گردنی صاف و چادری که تمام تنم را پوشانده بود، خارج شدم.
بوی عطرش... بوی عطرش درست مثل آن روز، در آن کوچه‌ی تنگی که عطر محمدی پیچیده شده بود و بوی میوه‌هایش دل می‌زد، می‌ماند.
از راهرو گذاشتم و عطرش غلیظ‌تر شد‌‌.
دستانم می‌لرزید و اما انگشت‌هایم، دور لبه‌های سینی از فشار زیاد رو به سفیدی می‌رفتند.
جوراب‌های سفید و تسبیحِ دانه درشت سبزی که شست مردی با دقت ردشان می‌کرد، مرکز چشمانم را هدف گرفت.
چادر مشکی حریری که نقش دارد و نمی‌دانم نقش رویش چیست، کنارش نشسته است!
بدون اینکه سر بلند کنم و در چشمان حاظران جمع نگاهی بیندازدم، به آهستگی لـ*ـب گشودم:
-سلام.
صدای صلوات و خنده‌های آرام، آمیخته درهم شد.
-سلام باباجان...
چشم بستم و ادامه‌ی حرفش در گوش‌‌هایم‌ گم شد. صدای ملیح و شکسته‌ای داشت.
-فاطوش مادر، از عمه خانم شروع کن.
نزدیک‌تر شدم و با تکان سر، لبخند زورکی به لـ*ـب نشاندم‌‌. عمه خانم کدام بود؟!
سر بلند کردم و معذب به اطراف نگاهی انداختم که خانم مسن و نحیف اندامی را که روی مبل تک نفره نشسته بود را شکار کردم.


در حال تایپ رمان فاطوش | نوشین سلمانوندی کاربر انجمن رمان 98

 
  • تشکر
Reactions: فاطمه قاسمی، Melika Kakou، ~Reihaneh Radfar~ و 26 نفر دیگر

Noushin_salmanvandi

نگارشگر رمان ۹۸
نگارشگر انجمن
  
عضویت
2/2/20
ارسال ها
467
امتیاز واکنش
7,242
امتیاز
238
زمان حضور
49 روز 5 ساعت 48 دقیقه
نویسنده این موضوع
شاید خودش باشد؛ شاید هم نه!
نزدیکش شدم و با صدایی که سعی داشتم نلرزد، سینی را جلویش گرفتم.
-بفرمایید.
از زیر عینک‌های مربعی‌ شکلش با دقت وارسی‌ام کرد و من گردنم بیشتر خم شد.
چهره‌ی سرد و انـ*ـدام تکیده‌اش و نگاهِ زیرعینکی‌اش، پر از مرموزیت بود!
دستش را بالا آورد و با برداشتن استکان چایش، مثل مامان گلی با مهربانی گفت:
-عاقبت بخیر بشی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان فاطوش | نوشین سلمانوندی کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: فاطمه قاسمی، ~Reihaneh Radfar~، Saghar و 25 نفر دیگر

Noushin_salmanvandi

نگارشگر رمان ۹۸
نگارشگر انجمن
  
عضویت
2/2/20
ارسال ها
467
امتیاز واکنش
7,242
امتیاز
238
زمان حضور
49 روز 5 ساعت 48 دقیقه
نویسنده این موضوع
لحن کلامش، پر بود از حسرت و شاید هم، خواستن. در این وضعیت باید می‌گفتم: جانم؟!
دستمال سفیدی از جیب کتش درآورد و به طرفم گرفت. تعجب نگاهم را که دید، لـ*ـب زد:
-رژت رو پاک کن.
حیرت زده از حرفش، با ابروهایی بالا پریده گفتم:
-جلوه‌ی درستی نداره الان که توی اتاقیم آقای کوهیانی!
چشمانش ریز شد و ابروانش، با لبخند درهم گره خوردند.
-کوهیانی نه...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان فاطوش | نوشین سلمانوندی کاربر انجمن رمان 98

 
  • تشکر
Reactions: فاطمه قاسمی، Melika Kakou، ~Reihaneh Radfar~ و 25 نفر دیگر

Noushin_salmanvandi

نگارشگر رمان ۹۸
نگارشگر انجمن
  
عضویت
2/2/20
ارسال ها
467
امتیاز واکنش
7,242
امتیاز
238
زمان حضور
49 روز 5 ساعت 48 دقیقه
نویسنده این موضوع
در آیینه‌ی کنسول، روسری سفید گل ریز زردم را جلو کشیدم و با مرتب کردن چادرم، از اتاق خارج شدم.
اما این دل لامذهب بی‌قرار، برای رفتن به هال و دوباره نشستن در کنارشان، به تب و تاب افتاده بود!
سر به زیر انداختم و خیره‌ی جوراب‌های تور سفیدم شدم که صدای "یالا" گفتن اکبر، مصادف شد با احوال پرسیِ حاضران جمع.
کف دستان عرق گرفته‌ام را به مانتوی...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان فاطوش | نوشین سلمانوندی کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
Reactions: فاطمه قاسمی، Melika Kakou، ~Reihaneh Radfar~ و 21 نفر دیگر

Noushin_salmanvandi

نگارشگر رمان ۹۸
نگارشگر انجمن
  
عضویت
2/2/20
ارسال ها
467
امتیاز واکنش
7,242
امتیاز
238
زمان حضور
49 روز 5 ساعت 48 دقیقه
نویسنده این موضوع
لیوان‌ها را از روی میز جمع کردم که دست اکبر دور مچم حلقه شد.
-حرف بزنیم؟
چشمان بی‌خواب و ریش های تازه نوک‌ زده‌اش.
-کمکشون کنم بعد… باشه؟
لـ*ـب‌هایش را بهم فشرد که فرخنده گفت:
-چند تا استکان که این حرفا رو نداره!
با چشمک اکبر، دستش را گرفتم و از آشپزخانه خارج شدیم.
می‌دانستم که می‌خواهد راجع به کوهیانی‌ها حرف بزند.
هر وقت که خواستگار...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان فاطوش | نوشین سلمانوندی کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: فاطمه قاسمی، Melika Kakou، ~Reihaneh Radfar~ و 17 نفر دیگر

Noushin_salmanvandi

نگارشگر رمان ۹۸
نگارشگر انجمن
  
عضویت
2/2/20
ارسال ها
467
امتیاز واکنش
7,242
امتیاز
238
زمان حضور
49 روز 5 ساعت 48 دقیقه
نویسنده این موضوع
شلوار پایش را تکاند و تند گفت:
-بدو خواهر، بدو بریم تا مامان خانم سر از گردن جدا نکرده!
خواستیم به داخل برویم که صدای فریادشان متوقفمان کرد.
خشونت مردی که نامردانه، ناسزا بار همسرش می‌کند و این کار وقیحانه، برای اولین بارش نیست!
خشونتی که تکرارش هر باره است.
اکبر غرید:
-باز چخبره؟
این بار صدای پدر از پنجره به هوا خاست:
-ول کن پسر؛...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان فاطوش | نوشین سلمانوندی کاربر انجمن رمان 98

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: فاطمه قاسمی، Melika Kakou، ~Reihaneh Radfar~ و 17 نفر دیگر

Noushin_salmanvandi

نگارشگر رمان ۹۸
نگارشگر انجمن
  
عضویت
2/2/20
ارسال ها
467
امتیاز واکنش
7,242
امتیاز
238
زمان حضور
49 روز 5 ساعت 48 دقیقه
نویسنده این موضوع
من!
این من بودن چقدر سخت است!
من بودن‌هایی که بعدها به "ما" تبدیل می‌شود و بعضی‌هایشان به تکه‌هایی از درد و مرگ.
این من، چه ناباورانه در همین ابتدای جوانی و در اولین بار از زندگانی‌ام عاشق شده است.
عشق؟!
دست روی‌ قلبم می‌گذارم و با بستن چشمانم، به تصورات خجولم اجازه‌ی وارسی‌ شکل و شمایلش را می‌دهم.
اولین دیدارها، همیشه به طرز تر و...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان فاطوش | نوشین سلمانوندی کاربر انجمن رمان 98

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: فاطمه قاسمی، Melika Kakou، ~Reihaneh Radfar~ و 16 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا