خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

Arti

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/9/20
ارسال ها
77
امتیاز واکنش
1,571
امتیاز
158
سن
18
زمان حضور
14 روز 13 ساعت 47 دقیقه
نویسنده این موضوع
انجمن رمان نویسی | سایت دانلود رمان
(به نام خدا)
نام رمان: روجیار
نام نویسنده: پولاریس
نام ناظر: *RoRo*
ژانر: عاشقانه، تراژدی، اجتماعی
خلاصه:
چند سالی می‌گذرد و همچنان در خاطرم پررنگ
بلاخره رسیده بود!
با شوق به استقبالش می‌رفتم...
اما!
از من رو گرفته بود.
چرا؟
نمی‌گذاشت که چشمانش را ببینم!
جوابم را نمی‌داد!
گناهی مرتکب شده‌بودم که این‌گونه سرد شده نگاهم می‌کرد؟!
سرم را به زیر انداختم...
خون‌های زیر پایم را نگاه می‌کردم.
ناباور نگاهم را بالا کشاندم...
چشم‌هایش غزلی را زمزمه، می‌کردند!


در حال تایپ رمان روجیار | Arti کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: *ELNAZ*، Saghar، MaSuMeH_M و 34 نفر دیگر

Arti

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/9/20
ارسال ها
77
امتیاز واکنش
1,571
امتیاز
158
سن
18
زمان حضور
14 روز 13 ساعت 47 دقیقه
نویسنده این موضوع
مقدمه :
کاش همه آدمای شهر
حسمو میفهمیدن حالمو میپرسیدن
کاش تورو پیش خودم میدیدم
زل میزدم تو چشمات باز با تو میخندیدم
تورو با حسم روحم و عمرم و جونم
با رگ و قلبم و خونم
دوست دارم.......


در حال تایپ رمان روجیار | Arti کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: *ELNAZ*، Saghar، MaSuMeH_M و 33 نفر دیگر

Arti

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/9/20
ارسال ها
77
امتیاز واکنش
1,571
امتیاز
158
سن
18
زمان حضور
14 روز 13 ساعت 47 دقیقه
نویسنده این موضوع
سبد لباسارو بلند کردم و درحالی که لبه چادرم رو با دندون نگه داشته بودم به سمت حیاط قدم برداشتم.
سبد پر لباس رو روی زمین گذاشتم. دونه دونه لباسارو روی سیم کلفتی از این سر خونه تا اون سر خونه بسته بودن آویزون می‌کردم. اوایل مهر ماه بود و هوا تازه داشت خوب می‌شد ولی خورشید همچنان با تمام توانش روی زمین گرما پخش می‌کرد.
سبد خالی‌ رو توی حموم گذاشتم. با صدای مادرم دوباره به سمت حیاط رفتم.
_فاطمه... فاطمه!
چادرمو روی سرم درست کردم و گفتم:
_جانم مامان..کاری داری؟
مامان عرق پیشونیشو با پشت دستش پاک کرد و اشاره به ظرف سبزی ها کرد و گفت:
_فاطمه این سبزی هارو بشور مادر... امروز خانواده عموت ناهارشون پایینه... بابات دعوتشون کرد تا امروز دور هم غذا بخوریم.
سری تکون دادم و ظرف سبزی‌ها رو برداشتم تا بشورمشون.
خونه ما دوبلکس بودکه طبقه پایینش ما بودیم و طبقه بالا، خانواده عموم. خونه زیاد بزرگی نبود ولی در عوضش حیاط خوب و نسبتاً بزرگی داشت.مامانم هم که تو باغچه بزرگش انواع سبزی و گل کاشته بود، جوری که پدرم خيلي كم از بيرون سبزي مي‌خرید.
سبزی‌ها رو توی آبکش گذاشتم و مشغول درست کردن ناهار شدم.
با صدای پدرم، دستامو شستم و از آشپزخونه زدم بیرون.درحالی که دستامو با دامن لباسم خشک میکردم به طرفش رفتم.کتشو از دستش گرفتم و با لبخند بزرگی گفتم:
_سلام بابا جون... خسته نباشی.
پدرم لبخندی روی چهره خسته‌اش نشوند و گفت:
_سلامت باشی دخترم.
به سمت اولین مبل تو پذیرایی رفت و روش نشست.پس کله کچلشو خاروند و گفت:
-یه لیوان چایی برام میاری دخترم؟
سرمو تکون دادم وگفتم:
_چشم باباجون!
تا اومدن خانواده عمو، توی آشپزخونه مشغول کار بودم.
با روی باز به استقبالشون رفتم. عمو دوتا بچه بیشتر نداشت.
دختر بزرگشون که دوسال پیش ازدواج کرده بود و یه پسر.
بعد از ناهار همه دور هم نشستند و مشغول گفتگو شدن.
سینی که توش استکان های چایی بود رو برداشتم و به سمت پذیرایی رفتم.‌ بعد از تعارف،کنار مامان نشستم که زن عمو روبه من گفت:
_فاطمه جون...عمه دیگه بیست سالت شده، نمی‌خوای ازدواج کنی؟
همه ساکت، منتظر بقیه بحث من و زن‌عمو بودن. می‌دونستم زن‌عمو قبلاً با بزرگترا اتمام حجت کرده که هیچ کدوم چیزی نمیگن. لبخند زورکی زدم و گفتم:
_عمه جان به قول شما هنوز بیست سالمه. هنوز قصد ازدواج ندارم. بعدش هم، خاستگارا پشت در خونمون که برام صف نکشیدن که من هر وقت بخوام ازدواج کنم.
زن عمو با لحن دلخوری گفت:
_وا! فاطمه این چه حرفیه؟ پس فرزادِ من چی؟
با خجالت سرمو زیر انداختم. نفس عمیقی کشیدم و کمی سرمو بالا گرفتم و با صدای آرومی گفتم:
_عمه فرزاد دو سال از من کوچیک‌تره، هنوز داره درس می‌خونه.
زن عمو کوتاه نیومد و گفت:
_فرزاد امسال سال آخرشه؛ انشاالله هم بعدش میره سربازی.
اگه عقد کنید دیگه جای دور نمیره و همینجا سربازیشو می‌گذرونه و شما هم تو این مدت کاراتون رو انجام می‌دید و بعد از اتمام سربازیش، میرید سر خونه و زندگیتون. من با عموت هم قبلاً حرف زدم.کی بهتر از تو برای فرزاد؟


در حال تایپ رمان روجیار | Arti کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: *ELNAZ*، Saghar، MaSuMeH_M و 32 نفر دیگر

Arti

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/9/20
ارسال ها
77
امتیاز واکنش
1,571
امتیاز
158
سن
18
زمان حضور
14 روز 13 ساعت 47 دقیقه
نویسنده این موضوع
زن‌عمو همیشه همین حرفا رو میزد.البته دفعات قبل در حد جمع‌های زنونه و غیر رسمی بود!
چجور بهش بفهمونم که من فرزادو نمیخوام؟قبل از این که دهن باز کنم،زن عمو دوباره گفت:
_بهتره این دوتا بچه برن با هم حرف بزنن،البته با اجازه شما آقا حسین.
پدرم سرشو به معنی تأیید تکون داد و روبه من گفت:
_بابا جان برید با فرزاد تو اتاقت حرف بزنید.
ناچار بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم.فرزاد هم پشت سرم اومد.درو پشت سرش بست و روبه روی من،روی تشک،نشست.میدونستم خود فرزاد به این وصلت بی میل نیست،برای همین هیچ اعتراضی نمیکرد.بی مقدمه گفت:
_ببین فاطمه..من مشکلی با این ازدواج ندارم.من ازت خوشم میاد و اختلاف سنی‌مون برام مهم نیست.
کلافه گفتم:
_فرزاد تو هنوز بچه ای،بعدش هم ما این همه سال مثل خواهر و برادر زندگی کردیم حالا میخوای با من ازدواج کنی؟
فرزاد اخم کرد و با لحنی تند گفت:
_من بچه نیستم فاطمه..هیجده سالمه درست ولی مغزم خوب کار میکنه،میدونم دور و برم چی میگذره،احمق كه نيستم...ما هیچوقت خواهر برادر نبودیم که حالاباشیم...تو دختر عموی منی و ازدواج ما هیچ مشکلی در شرع و قانون ایجاد نمی کنه.
به چشمای سیاهش نگاه کردم،با جدیت و چشمای ریز شده گفتم:
_تو چرا میخوای با من ازدواج کنی دلیلت چیه؟
به چشمام زل زد و گفت:
_تو همه معیار های یه زن مناسبو داری.چه از نظر قیافه و چه از نظر......
بعد این حرفش نگاهشو روی هیکلم چرخوند و آخر،دوباره به چشمام نگاه کرد.
از نگاهش خوشم نیومد.خجالت زده چشمامو روی هم فشار دادم.فرزاد پسر چشم و گوش بسته ای نبود و تا حالا چند تا دوست دختر داشته اما تا حالا ندیدم منو اینجوری نگاه کنه.
معذب و با تردید،آروم گفتم:
_فرزاد....من..من نمی خوام ازدواج کنم..یعنی...با تو نمیخوام.
بعد این حرفم،سرمو پایین انداختم.میتونستم قیافه بهت زدشو تصور کنم.با حرص گفت:
_یعنی چی منو نمی‌خوای؟...مگه من چمه؟..چی کم دارم؟
می‌خواستم بهش بگم شعور و عقل کم داری اما خب،دست و پام بسته بود.این بچه دهن لقه میره میزاره کف دست مامان جونش که حاضره جونش بره ولی به فرزاد نگیم پخ.....
خجالت کافی بود این حرف حساب حالیش نیست.به دکمه دوم پیراهنش زل زدم و با جدیت گفتم:
_فرزاد اگه تو منو خواهرت خودت نمیدونی،برای من مثل یه برادری..نه کم تر و نه بیشتر....و من هیچ وقت حاضر نیستم باهات ازدواج کنم..تو اون فردی که میخوام نیستی.
انگار که بهش بر خورده بود،روی رون پاش مشت زد و یک دفعه بلند شد و از اتاق زد بیرون.هنوز تو دوره نوجوونی به سر میبرد و غرور خرکی داشت برای همین بهش جواب رد دادم به تریج قبای شازده برخورده.. پسره هیز.
بلند شدم و رو به روی آینه ایستادم.پوست گندمی، چشمای متوسط و کمی کشیده قهوه‌ای، فرم صورت قلبی، یه چهره خیلی عادی از من ساخته‌ بود.
فرزاد از چیه من خوشش اومده؟کوره یا چشاش چپه؟
اینقدر تو اتاق موندم تا اینکه پدرم صدام زد.
خجالت‌زده پیشش رفتم.هر چی باشه فرزاد برادر زادشه و عمو دوست داشت که من عروسش بشم.


در حال تایپ رمان روجیار | Arti کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: *ELNAZ*، Saghar، MaSuMeH_M و 31 نفر دیگر

Arti

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/9/20
ارسال ها
77
امتیاز واکنش
1,571
امتیاز
158
سن
18
زمان حضور
14 روز 13 ساعت 47 دقیقه
نویسنده این موضوع
صدای آروم و مهربونش به گوشم رسید:
_فاطمه؟...بابا جان چرا سرت پایینه؟....به من نگاه کن.
سرمو بلند کردم و نگاه اشکیمو به پدرم دوختم.
لبخند مهربونی زد و گفت:...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان روجیار | Arti کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: *ELNAZ*، Saghar، MaSuMeH_M و 31 نفر دیگر

Arti

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/9/20
ارسال ها
77
امتیاز واکنش
1,571
امتیاز
158
سن
18
زمان حضور
14 روز 13 ساعت 47 دقیقه
نویسنده این موضوع
مامان:
_نگو اینو...خدا کریمه حسین..ایشالله خدا رزق و روزیشو زیاد کنه.
بابا:
_ایشالله...میخواستم بگم که اگه مشکلی نیست فردا برای ناهار دعوتش کنم....

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان روجیار | Arti کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: *ELNAZ*، Saghar، MaSuMeH_M و 31 نفر دیگر

Arti

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/9/20
ارسال ها
77
امتیاز واکنش
1,571
امتیاز
158
سن
18
زمان حضور
14 روز 13 ساعت 47 دقیقه
نویسنده این موضوع
در حالی که چشماش بسته بود آروم گفت:
_نمیدونم بابا جان..یک دفعه حالم بد شد.
مامان اومد و حال بابا رو پرسید.مثل اینکه تب کرده بود.مادرم با نگرانی و سرزنش وار به پدرم گفت:
_حسین از دست تو...چرا اینقدر سر به هوایی مرد؟
چرا مراقب خودت نیستی؟...همین دیروز بعد حموم با سر و صورت خیس رفتی تو حیاط،بعد می‌خوای مریض...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان روجیار | Arti کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: *ELNAZ*، Saghar، MaSuMeH_M و 31 نفر دیگر

Arti

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/9/20
ارسال ها
77
امتیاز واکنش
1,571
امتیاز
158
سن
18
زمان حضور
14 روز 13 ساعت 47 دقیقه
نویسنده این موضوع
با تعجب سرشو برگردوند.با دیدنم اخمی کرد و سرشو پایین انداخت.با لحنی جدی گفت:
_سلام خانوم.
لبخند کجی که بیشتر شبیه لبخند معلولین ذهنی بود،زدم و گفتم:
_سلام.
با همون اخم گفت:
_شما؟
ظرف غذارو رو به روش گرفتم و گفتم:
_پدر امروز کسالت داشتن نتونستن بیان شرمنده.
برای اولین بار سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد اما زود نگاهشو...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان روجیار | Arti کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: *ELNAZ*، Saghar، MaSuMeH_M و 29 نفر دیگر

Arti

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/9/20
ارسال ها
77
امتیاز واکنش
1,571
امتیاز
158
سن
18
زمان حضور
14 روز 13 ساعت 47 دقیقه
نویسنده این موضوع
جوابی ندادم تا فکر کنه خوابم.روی سرم دست کشید و از اتاق زد بیرون........
روز بعد مادرم هم با یه نگاه عجیب هر لحظه بهم خیره میشد.با اومدن پدرم شدن دونفر...
آخرش طاقت نیاوردم و روبه هر دو با گلایه گفتم:
_اِی بابا...چتونه شماها؟...چرا این شکلی نگاه میکنید؟..
بگین چی شده دیگه؟
مادرم نگاه پرحرفشو به پدرم دوخت و پدرم هم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان روجیار | Arti کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: *ELNAZ*، Saghar، MaSuMeH_M و 29 نفر دیگر

Arti

همراه رمان ۹۸
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
6/9/20
ارسال ها
77
امتیاز واکنش
1,571
امتیاز
158
سن
18
زمان حضور
14 روز 13 ساعت 47 دقیقه
نویسنده این موضوع
با خالی کردن خودش، راهشو کشید و از اتاق رفت بیرون.
به ساعت نگاه کردم..وای خاک به سرم..ساعت۱ ظهر بود و من هنوز رو تـ*ـخت خواب بودم. از تـ*ـخت پایین اومدم.
وای اینو بگو امروز پنج شنبس یعنی بابای گرامی هم خونه تشریف داره..گریم گرفته بود بدجور.
سر و وضعمو درست کردم و با سری فرو رفته در یقه لباس به سمت پذیرایی رفتم.به پدرم...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان روجیار | Arti کاربر انجمن رمان ۹۸

 
  • تشکر
  • عالی
Reactions: *ELNAZ*، Saghar، MaSuMeH_M و 29 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا