خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

هدیه

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/6/20
ارسال ها
52
امتیاز واکنش
980
امتیاز
158
زمان حضور
11 روز 15 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
انجمن رمان 98 * منبع دانلود رمان
سلام به خدایم که هر چه هست از اوست
رمان: گردباد جنایت و حقایق(جلددوم رمان درخشش ماه در سایه انتقام)
نویسنده: هدیه صفائی کاربر انجمن رمان ۹۸
ناظر: Ryhwn
ژانر: عاشقانه، معمایی، جنایی-پلیسی
خلاصه: گاهی اوقات زندگی حس طنز تلخ بی رحمانه‌ای دارد.
آن چیزی که همیشه دنبالش بوده‌ای را در بدترین زمان ممکن به تو می‌دهد.
زندگی غرق از رازهایی است که سر به مهر گذاشته‌اند؛ ولی منتظر موعد مقرر هستند تا برای همه آشکار شوند، تو هرگز باور نخواهی کرد، نزدیک‌ترین فرد زندگی‌ات می‌تواند، قاتل عزیزترین‌ات باشد، دشمن‌هایی که نقاب دوستی به چهره دارند؛ ولی برای انتقام کمین کرده‌اند.
دشوارترین حالت پنهان‌کاری، پنهان کردن دوست‌ داشتن است؛ چون عشق زمانی کامل می‌شود که به زبان آورده شود؛ اما گاهی ترس پس‌زده شدن آن چنان قوی‌ست که مانع از بازگویی حرف دل می شود.


در حال تایپ رمان گردباد جنایت و حقایق | هدیه صفائی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Saghar، MaSuMeH_M، *ELNAZ* و 38 نفر دیگر

هدیه

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/6/20
ارسال ها
52
امتیاز واکنش
980
امتیاز
158
زمان حضور
11 روز 15 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
انجمن رمان 98*منبع دانلود رمان
مقدمه:
عاشقانه‌هایی از جنس پنهان‌کاری، اتفاق‌هایی که گره می‌زند، قلب‌هایی را که جنس احساس و نجابت هستند، سفری اعجاب انگیز و پر از اتفاقات پیش بینی نشده، راز‌هایی که سر از مهر جدا می‌کنند و آشکار می‌شوند. دختری که ناجوانمردانه به بند عطش گرفتار می‌شود و از منطقه‌ی زندگی خود ربوده می‌شود.
دو قطب ناهمنام، دختری از جنس اختیار و پسری از جنس تعهد و مافیا!

سخن نویسنده: سلام به همه ی شما خواننده های عزیزم که لطف میکنید و رمانم رو مطالعه میکنید،اگه به دنبال یه عاشقانه ی آرام و زرتی عاشق شدن هستید،این رمان راسته ی کار شما نیست،اما،اما،اگر دنبال یه عاشقانه با اسانس جنایت و معما هستید،این رمان شدیدا برای نگاه شما نوشته شده.
این رمان دومین رمان من هست و البته رمان های دیگه ای هم از من در حال تایپ هستن، اگر مشکلی در رمانم وجود داره دیگه به بزرگی خودتون ببخشید و من همیشه به نقد ایمان دارم و همیشه ازش حمایت شدید میکنم، من تمام این موفقیت هام رو مدیون پدر و مادر عزیزم و البته عمه لیلای گلم هستم.

فقط یه حرف دیگه از من داشته باش:
باران را نفس بکش و باد را احساس کن
زندگی ات را زندگی کن و برای رویاهایت مبارزه کن


در حال تایپ رمان گردباد جنایت و حقایق | هدیه صفائی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
  • جذاب
  • عالی
Reactions: Saghar، MaSuMeH_M، *ELNAZ* و 38 نفر دیگر

هدیه

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/6/20
ارسال ها
52
امتیاز واکنش
980
امتیاز
158
زمان حضور
11 روز 15 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
انجمن رمان98*منبع دانلود رمان
***
نگاهم خیره به حیاط سنتی و زیبای بی‌بی بود، اما خیالم در گذشته و امروز می‌چرخید. ساعت‌ها از زمانی که پرتویِ ملایم خورشید نوید صبح دیگری رو بهم داده بود، گذشته بود اما این صبح هم مثل سایر صبح‌ها برام هیچ اشتیاقی ایجاد نمی‌کرد.
از گوشه ی چشم میدیدم که بی‌بی یک لنگه پا در درگاه در ایستاده و خیره به صورتم نگاه میکنه؛ اما من اونقدر تو افکار خودم پرسه می‌زدم که متوجه‌ ی اومدن بی‌بی نشده بودم.
مثل اینکه طاقت بی‌بی سر اومد و تقه‌ای به در زد.
تظاهر کردم که از جا پریدم و برگشتم. به محض دیدن بی‌بی خندیدم و گفتم:
-بی‌بی‌جان ترسیدم، از چه موقع اونجایی؟
بی‌بی سکوت کرده بود و با چشم‌های نگران بهم نگاه می‌کرد. می‌دونست که این حال من حال دیروز و امروز نیست، اما می‌دونستم که برای بی‌بی عادت نشده بود و هر بار که صبح می‌شد، نگران از جا می‌پرید و به سمت اتاقم می‌اومد. اما هر بار متوجه ی اومدنش نمیشدم و همیشه منو غرق در فکر و خیره به حیاط می‌دید. از فکر بیرون اومدم و به صورت بی‌بی نگاه کردم که غرق در فکر و نگران بود، نگرانیش من رو هم نگران کرد:
-بی‌بی‌جان چیزی شده؟
بی‌بی از جا پرید و سراسیمه گفت:
-نه مادر چیزی نشده جانانم، بیا مادر برات صبحانه گذاشتم، بیا قربونت برم، بیا بخور با شکم گرسنه زل زدی به حیاط که چی بشه؟
خیره به بی‌بی نگاه کردم.
هر صبح همین منوال رو طی می‌کردم و جواب بی‌بی همیشه به من همین جمله بود، از جا بلند شدم و چند قدم فاصله ی بینمون رو پر کردم، چشمام رو به چشمهای نگران بی بی انداختم و اون رو محکم در بر گرفتم و غرغرهاش رو به جون خریدم.
-دختر این‌قدر، فشارم نده. دلم هوری می‌ریزه!
از لحن شیرینش به قهقهه افتادم و همینطور که بلند میخندیدم و همراه بی‌بی راه می‌رفتم، گفتم:
-ای‌قربون دلت برم که می‌ریزه!
بی بی:
-خدا نکنه مادر، زودباش برو دست و روت رو بشور و بیا!
یه چشم بلند و غرا گفتم و به سمت حیاط رفتم. متوجه بودم که بی‌بی از پشت سر به نوه ی خوش قد و بالاش نگاه می‌کنه و آیت الکرسی زمزمه می‌کنه و قربان صدقه‌ی من که بدجوری براش عزیز بودم می‌رفت.
دست‌های کشیده و سفیدم رو زیر آب بردم و آروم به صورتم زدم ، سرم رو بلند کردم و به درون آیینه به چشمای سبز گیرا و پر شیطنتم نگاه کردم و لبخندی به بازتاب چهره‌ام زدم.
یک‌آن فکری تو ذهنم جرقه زد که باعث شد مثل تیری که از کمان رها شده، با سرعت به داخل پذیرایی هجوم ببرم و با صدا جیغ مانندی بگم:
-بی‌بی چرا نگفتی دیرم شده، خاک بر سرم کنن که این‌قدر سر به هوام!
بی‌بی اخم شیرینی کرد و گفت:
-وا مادر من دیدم هیچی نگفتی، گفتم شاید امروز نمی‌ری، بعدشم آخرین باری باشه که به خودت توهین می‌کنی‌ها!
خدایی دلم از این همه محبت ضعف رفت ولی دوباره یاد زمانی که هر لحظه داشت بیشتر از می‌گذشت، افتادم و سریع به سمت اتاقم دویدم و شروع به پوشیدن لباس‌هام کردم.
مانتو و شال فیروزه‌ای و شلوار سفید بدجوری تو تنم نشسته بود و خیلی قشنگ نشونم میداد.
کیف مشکیم رو برداشتم و سریع به سمت جا کفشی رفتم و کفش عروسکی سفیدم رو برداشتم و پوشیدم، تا خواستم برم، صدای سرزنش‌گونه بی‌بی باعث شد در جا میخ‌کوب شم:
-مادر تندتند کجا می‌ری، بدون خوردن صبحونت؟!
با چهره‌ی درمونده برگشتم و گفتم:
-بی‌بی بگو یا خدا دیرم شده. وقت ندارم؛ باشه برای نهار!
بی بی-بیا مادر، خودم برات لقمه درست کردم.
و لقمه‌ی کره عسل رو به دستم داد، لبخندی به چهره ی مهربونش زدم و گفتم:
-ای من به فدای تو بشم، مهربونم!
بی بی-وای مادر خدا نکنه، تا بیشتر دیرت نشده برو قشنگم!
سریع و با دو از حیاط گذشتم و از خونه بیرون زدم.
بی‌بی:
با چشمان نگران، رفتن نوه‌ی قشنگم رو تماشا کردم و برای سلامتی و ایمنی‌اش صلوات فرستادم.
با این که سه سال می‌گذشت اما نمی‌تونستم نگرانیم رو رها کنم.
جانانم زیبا بود و نگران گرگ‌هایی بودم که برای این زیبایی دندون تیز کرده بودند.


در حال تایپ رمان گردباد جنایت و حقایق | هدیه صفائی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تشکر
  • عالی
Reactions: Saghar، MaSuMeH_M، *ELNAZ* و 34 نفر دیگر

هدیه

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/6/20
ارسال ها
52
امتیاز واکنش
980
امتیاز
158
زمان حضور
11 روز 15 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
انجمن رمان98*منبع دانلود رمان
جانان:
با سر پایین راه میرفتم و هر از گاهی تکه ی کوچکی از لقمه ی توی دستم رو به د*ه*ان می بردم و از طعم مورد علاقه ام حظ فراوانی میبردم، به اطرافم و تیکه هایی که بهم مینداختند، تقریبا بی توجه بودم ولی صداشون رو میشنیدم که میگفتند:
-جوون بابا عروسک چه قشنگ لقمه میخوری
یا اونیکی که گفت:
-داداش جورش کن فکرشو بکن چه پزی میتونیم با این دختر بین رفیقامون بدیم
با تمام سعیی که برای بی حواسی می کردم،بازهم میشنیدم و هر لحظه از این وجود بی وجودشون منزجرتر میشدم. آخرین گازم که به منزله ی تمام شدن لقمه ی در دستم بود رو زدم و دستم رو به هم مالیدم و گرد آرد نان که در دستم مونده بود رو زدودم.
دستم رودر جیب مانتوی تقریبا کوتاهم فرو بردم و سرم رو بلند کردم. ذهنم مدام نگاه نگران بی بی رو دوره میکرد و به فرضیه های زیادی که ممکن بود منجر به نگرانی اون شن فکر میکردم.
راه زیادی نمونده بود و بعد از چند دقیقه نگاهم شرکتی که درش کار میکردم رو شکار کرد. از کنار نگهبانی با سلامی که دادم و شنیدم و لبخندی که نگبان پیر مهربون بهم زد، با خیال راحت گذشتم. در شیشه ایِ شرکت رو باز کردم و وارد شرکت شدم،دستم رو از جیبم بیرون آوردم و سرم رو صاف کردم، نگاهم سرد و یخ زده شد و از کنار دوتن از همکارام گذشتم و سلام دادم، و جواب شنیدم،هنوز از متلک ها وتیکه پرانی های بیرون شرکت راحت نشده بودم که حرف های زیرزیرکی و حسادت خانم های شرکت شروع شد، تقریبا از آنها دور شده بودم که صدای اونا رو شنیدم که میگفتند:
-واه واه راست میگن مثل مرده ی متحرکه
- ولی لعنتی خوشگلیش زیاده
و بعد سکوت کردن. میدونستم که تو دلشون شدید بهم حسودی می کنن و هر روز دعا میکردن که از شرکت اخراج شم.
با لبخند کجی که گـوشه ی ل*بم نشسته بود، آرام اون صفت رو تکرار کردم:
- مرده ی متحرک
و با خودم فکر کردم:
- چرا اونا رویِ من صفت مرده ی متحرک رو گذاشتن؟ مگه نه که کسی که تمام احساساتش، عواطفش مرده رو مرده ی متحرک میگن؟، کسی که نفس میکشه تا زنده باشه ولی هرشب آرزوی مرگ میکنه، کسی که صبح به محض اینکه چشماش رو باز میکنه و میبینه که هنوز زندس به خودش امیدواری میده که امشب حتما میمیرم و این روال تا سالها ادامه داره تا اینکه کسی یا چیزی به زندگیش امید ببخشه و این ویژگی ها اصلا به من شباهت ندارن.
شونه هام رو به نشانه ی بیخیالی تکون دادم و وارد آسانسور شرکت شدم، دکمه ی طبقه ی سوم رو فشار دادم و بعد از بسته شدن در به صدای آهنگ زجر آور آسانسور گوش دادم و همزمان جد و آباد نوازنده رو مورد لطف و مرحمتم قرار دادم.
با باز شدن در آسانسور بیرون اومدم و به سمت اتاقم رفتم، هنوز رویِ صندلیم ننشسته بودم که صدای زنگ تلفن باعث در هم رفتن اخمهام و شروع غرغر کردنم شد:
- دِ لامصب بزار بشینم بعد حضور و غیاب رو شروع کن، ای خدا کی حوصله داره دوساعت به حرفای بیخودش گوش کنه
بدون جواب دادن تلفن وبا اعصاب خورد و اخم هایِ درهم از پشت میزم بیرون اومدم و از اتاقم بیرون زدم، از کنار چند اتاق رد شدم تا به اتاق مدیریت رسیدم، دوتقه به در زدم و در رو باز کردم، سرم رو پایین انداختم و وارد اتاق شدم. آرام سلام دادم و منتظر شنیدن نصایح بی فایده ی آقای مهرنیاز رئیس جوانم موندم.

میدونستم که مهرنیاز به من که با سر پایین روبه روش ایستاده بودم؛ زل زده، از وقتی که پا تویِ شرکتش گذاشته بودم، پیِ فرصتی بود که من رو ازآن خودش کنه ولی در این سه سال نتونسته بود کاری از پیش ببره.


در حال تایپ رمان گردباد جنایت و حقایق | هدیه صفائی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: Saghar، MaSuMeH_M، *ELNAZ* و 35 نفر دیگر

هدیه

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/6/20
ارسال ها
52
امتیاز واکنش
980
امتیاز
158
زمان حضور
11 روز 15 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
انجمن رمان98*منبع دانلود رمان
و در این مدت به هیچ عنوان راه به راهش نمیدادم و سرسخت تر از اونی بودم که دم به...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان گردباد جنایت و حقایق | هدیه صفائی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: Saghar، MaSuMeH_M، *ELNAZ* و 32 نفر دیگر

هدیه

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/6/20
ارسال ها
52
امتیاز واکنش
980
امتیاز
158
زمان حضور
11 روز 15 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
انجمن رمان98*منبع دانلود رمان
دلم ضعف رفت و دستم رو دور...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان گردباد جنایت و حقایق | هدیه صفائی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: Saghar، MaSuMeH_M، *ELNAZ* و 32 نفر دیگر

هدیه

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/6/20
ارسال ها
52
امتیاز واکنش
980
امتیاز
158
زمان حضور
11 روز 15 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان گردباد جنایت و حقایق | هدیه صفائی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: Saghar، MaSuMeH_M، *ELNAZ* و 31 نفر دیگر

هدیه

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/6/20
ارسال ها
52
امتیاز واکنش
980
امتیاز
158
زمان حضور
11 روز 15 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
منبع دانلود رمان*انجمن رمان۹۸
به محض تمام کردن کارم و اتمام گذاشتن وسایل شام روی سفره، چهار زانو کنار سفره نشستم. نفس...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان گردباد جنایت و حقایق | هدیه صفائی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: Saghar، MaSuMeH_M، *ELNAZ* و 30 نفر دیگر

هدیه

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/6/20
ارسال ها
52
امتیاز واکنش
980
امتیاز
158
زمان حضور
11 روز 15 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
نسیم خنکی که می‌وزید، موهای بلند و لَخت که کنار صورتم ریخته بود رو همراه با خودش، بالا می‌برد.
سالها بود که هرشب، کنار سرسبزی‌هایِ حیاط می‌ایستادم و به گذشته‌ی آکنده از غمم فکر می‌کردم. حتی سوز و سرمای زمستان هم نمی‌تونست،...

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان گردباد جنایت و حقایق | هدیه صفائی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: Saghar، MaSuMeH_M، *ELNAZ* و 29 نفر دیگر

هدیه

عضو تازه وارد انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
14/6/20
ارسال ها
52
امتیاز واکنش
980
امتیاز
158
زمان حضور
11 روز 15 ساعت 17 دقیقه
نویسنده این موضوع
از جام بلند شدم و با کسلی به سمت حیاط راه افتادم. خمیازه‌ی عمیقی کشیدم و با انگشت شروع به مالیدن چشمم کردم. روتین یک‌نواخت روزانه بیش‌تر باعث کسل شدنم میشد.
و هرگز فکرش رو هم نمی‌کردم که یک روزی برسه که حسرت همین یک‌نواختی و آرومی رو بکشم....

برای خواندن متن کامل و مشاهده محتوا
باید ثبت نام کنید و یا وارد اکانت خود شوید.



در حال تایپ رمان گردباد جنایت و حقایق | هدیه صفائی کاربر انجمن رمان ۹۸

 
آخرین ویرایش:
  • تشکر
Reactions: Saghar، MaSuMeH_M، *ELNAZ* و 30 نفر دیگر
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا