خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

اشعار مهدی سهیلی

Saghar

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
444
امتیاز واکنش
3,364
امتیاز
168
زمان حضور
9 روز 6 ساعت 26 دقیقه
به نام خدا
مهدی سهیلی (زاده ۷ تیر ۱۳۰۳ - درگذشت ۱۸ مرداد ۱۳۶۶) شاعر و نویسنده ایرانی بود. او سال‌ها در رادیو ایران برنامه اجرا کرد. او در زمینه نمایش نامه‌نویسی نیز فعالیت داشته‌است.

 

Saghar

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
444
امتیاز واکنش
3,364
امتیاز
168
زمان حضور
9 روز 6 ساعت 26 دقیقه
کجايي تو ، اي گرمي جان من ؟
که شد زندگي بي تو زندان من
کجايي تو اي تک چراغ شبم ؟
به هر جا گلي ديده ، بو کردم
ز گلها تو را جستجو کرده ام
شب آمد ، سياهي جهان را گرفت
غم تو ، گريبانِ جان را گرفت
بيا اي درخشنده مهتاب من
که عشق تو برد از سرم خواب من
رهايم مکن در غمِ بي کسی
کنم ناله ، شايد به دادم رسی
خطاکارم ، اما ز من گوش کن
بيا رفته ها را فراموش کن

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Saghar

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
444
امتیاز واکنش
3,364
امتیاز
168
زمان حضور
9 روز 6 ساعت 26 دقیقه
ای آنکه شب از سپیده نشناخته ای
وز کثرت جهل خود به حق تاخته ای
گر منکر آفریدگاری بر گوی:
از پیکر خود چه چیز را ساخته ای؟
 

Saghar

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
444
امتیاز واکنش
3,364
امتیاز
168
زمان حضور
9 روز 6 ساعت 26 دقیقه
تو ای دزد بغدادی گرگ خوی
گروهی زن خسته جان را مکش
به ایلام ما پاره آتش مریز
چو دد مردم اصفهان را مکش
به دزفول ویرانه موشک مزن
دل افسرده ی ناتوان را مکش
به خمپاره ها دختران را مسوز
بسی مادر مهربان را مکش
یتیمان ما پریشان مخواه
غریبان بی آشیان را مکش
به پیران درمانده خصمی مکن
به یک شعله صد نوجوان را مکش
اگر می زنی مادران را مزن
وگر می کشی کودکان را مکش

 

Saghar

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
444
امتیاز واکنش
3,364
امتیاز
168
زمان حضور
9 روز 6 ساعت 26 دقیقه
مسیح صبح به عطر نفس ز راه رسید
به مژده گفت که مرگ شب سیاه رسید
صفیر مرغ برآمد ملک ندا در داد
که لحظه لحظه ی آمرزش گنـ*ـاه رسید
***
پیام عشق را آغاز کردی
نیازم را چو دیدی ناز کردی
تو بودی کفتر خوشبختی من
ولی زود از برم پرواز کردی

***
مرا هرگز نباشد بیمی از مشت
برادر جان مرا نامردمی کشت
فتوت پیشه خنددروی در روی
زند نامرد ناکس خنجر از پشت
***
ای خواجه که روز وشب پی سیم و زری
دنیا طلبانه هر طرف در به دری
گنجت به پسر رسد غذابش بر تو
بالله که ز دیوانه تو دیوانه تری

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Saghar

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
444
امتیاز واکنش
3,364
امتیاز
168
زمان حضور
9 روز 6 ساعت 26 دقیقه
دم به دم نور امیدی ز نگاهت گیرم
**** زندگی از چشم سیاهت گیرم
هر نگاهت به تنم آتش تب میریزد
***** ای ده که بدین شعله گواهت گیرم
گل *** را به نسیم سخنی رنجه مدار
که هزاران خبر از طرز نگاهت گیرم
***
گر راحت گیتی طلبی عدل در این ست
کز مال جهان از دگران بیش نباشی
در کار معیشت به خرد کوش و چنان باش
کز وسوسه ی فقر به تشویش نباشی
خوش زیستنت بسته به آنست که مردم
گنجور ندانندت و درویش نباشی
***
هزار شکر که گر غایبی ز دیده ی ما
غم فراق تو با اشک من همآغوشست

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Saghar

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
444
امتیاز واکنش
3,364
امتیاز
168
زمان حضور
9 روز 6 ساعت 26 دقیقه
تورا شمع و مرا پروانه کردند
به جرم عاشقی دیوانه کردند
ز من در عشق شیرین کارتر نیست
چرا فرهاد را افسانه کردند؟

***
شبی در عالم تنهایی خویش
در دل را به غم ها باز کردم
در آن خلوتسرای بی کسیها
خدا را دم به دم آواز کردم
به یاد مادرم اشکی فشاندم
غم دیرینه را آغاز کردم
شنیدم مادرم با ناله میگفت
تورا با گریه ها دمساز کردم
چو قدرم را ندانستی ز دستت
به سوی آسمان پرواز کردم
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Saghar

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
444
امتیاز واکنش
3,364
امتیاز
168
زمان حضور
9 روز 6 ساعت 26 دقیقه
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سيـ*ـنـ*ـه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يك تن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بي فردائيست .
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست .
زير لـ*ـب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوی
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لـ*ـب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نيز، مگو
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني .
درد اگر سـ*ـیـ*ـنه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو .
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه ای صد رنگ است
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش:
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
« خويش » در راه نفاق ـ
« دوست » در كار فريب ـ
« آشنا » بيگانه
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست
؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Saghar

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
444
امتیاز واکنش
3,364
امتیاز
168
زمان حضور
9 روز 6 ساعت 26 دقیقه
تورا مانند گل گفتم، ز داغ شرم میسوزم
ز چشم آینه دیدم، که تو بر خویش مانندی
تورا با اشک پروردم ندانستم و باکی نیست
نداند تلخیِ رنجِ پدر را هیچ فرزندی
***
ای مرا آزرده از خود، گر پشیمانی بیا
نغمه های ناموافق گر نمی خوانی بیا
تا که سر پیچیدی از راه وفا گفتم برو
جز وفا اکنون اگر راهی نمی دانی بیا
یک نفس با من نبودی مهربان ای سنگدل
زان همه نامهربانی گر پشیمانی بیا
تاب رنجوری ندارم در پی رنجم مباش
گر نمی خواهی که جانم را برنجانی بیا
خود، تو دانی دردها بر جان من بگذاشتی
تا نفس دارم اگر در فکر درمانی بیا
دشمن جانم تو بودی درد پنهانم ز تست
با همه این شکوه ها گرراحت جانی بیا

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Saghar

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
444
امتیاز واکنش
3,364
امتیاز
168
زمان حضور
9 روز 6 ساعت 26 دقیقه
نیمه شب همدم من دیده ی گریان منست
ناله ی مرغ شب از حال پریشان منست
در همه عمر دمی خاطر من شاد نبود
گریه انگیز تر از مهر من آبان منست
خنده ها بر لـ*ـب من بود و کس آگاه نشد
زین همه درد خموشانه که بر جان منست
به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر
که به مویم اثر از برف زمستان منست
غافل از حق شدم و قافله ی عمر گذشت
ناله ام زمزمه ی روح پشیمان منست
گر به سرچشمه ی توحید رسم جاویدم
ورنه هر لحظه ی من نقطه ی پایان منست
در بر عشق بسی دم زدم از رتبت عقل
گفت خاموش که او طفل دبستان منست
 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا