خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

در حال تایپ رمان محبوب دل آرام | Ladykin کاربر انجمن رمان ۹۸

Ladykin

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/7/20
ارسال ها
3
امتیاز واکنش
35
امتیاز
13
سن
19
زمان حضور
1 روز 1 ساعت 16 دقیقه
بهترین انجمن رمان نویسی | سایت رمان۹۸
به نام ایزد منان
نام رمان: محبوب دل آرام
نام نویسنده: Ladykin
نام ناظر: Fatemeh zare
ژانر: عاشقانه، طنز
خلاصه رمان:

دل دخترک قصه ی ما ربوده شده
از همان روز که برای اولین بار او را دید
از فکرش بیرون نیامد که نیامد!
تقدیر به اجبار یک بار دیگر آن ها را سر راه هم می گذارد.
و حال، نوبت نیلوفر است که دل پسرک را از آنه خود کند.اما او بی خبر که این دیدار مجدد، از پیش تعیین شده است..
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ladykin

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/7/20
ارسال ها
3
امتیاز واکنش
35
امتیاز
13
سن
19
زمان حضور
1 روز 1 ساعت 16 دقیقه
آخرین ویرایش:

Ladykin

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/7/20
ارسال ها
3
امتیاز واکنش
35
امتیاز
13
سن
19
زمان حضور
1 روز 1 ساعت 16 دقیقه
پارت_یک
کاغذ مچاله های بی گنـ*ـاه، تقاص خشم مرا پس می‌دادند. می دانستم اگر روزی زبان باز می کردند، هر چه نصیحت، شاید هم ناسزا بلد بودند، بی وقفه به من می گفتند. با قیافه ای حق به جانب به طرح سیاه قلم مقابلم چشم دوختم. من که اشتباهی نکرده بودم. مقصر، قلم سرکش است که به جای رنگ و لعاب بخشیدن به صورت رنگ پریده ی کاغذ، در انتها چهره ی مرد غریبه ای را طراحی می کند. قلم و کاغذ، این روزها تلاش هایشان را دوچندان کرده بودند؛ تا آن چهره را در خاطرم زنده نگه دارند. گویی آن ها هم مثل من دل باخته ی او شده اند. غرق تماشای چهره ی روی کاغذ بودم که ناگهان در اتاق باز شد. از ترس زهله ام ترکید. با دیدن قیافه ی چموش برادرم کاغذ را در مشتم فشردم و سعی در پنهان کردنش داشتم. ابروهایم در هم کشیده شد وخشمم را در صدایم نمایان کرد. -چته؟! چی می خوای؟
با پررویی نگاهم کرد. از طرز نگاهش مشخص است که با من کاری ندارد و محض بیکاری مزاحم اوقات شریفم شده
-به جای بیکار نشستن، یکم اتاقتو مرتب کن!
چشم غره ای نثارش کردم
-تو به این کارا چیکار داری؟
دست به سـ*ـینه به چهارچوب در تکیه داد. موشکافانه با چشم هایش اتاق را زیر و رو می کرد تا اینکه نگاهش روی کاغذ مچاله های بی زبان قفل شد.
-این برگه ها چیه این وسط ریختی؟
نیت‌اش را خواندم؛ می خواست مو را از ماست بیرون بکشد! با دست پاچگی از سرجایم بلند شدم تا کنجکاویش کار دستم نداده بود، باید از شرش خلاص می شدم. همان طور که به سمت در هدایتش می کردم گفتم:
-دارم برای دانشگاه تحقیق می نویسم تو چرا تو کارای من دخالت میکنی؟!
-خیلی شلخته ای دختر!
پدر که انگار صدای ما را شنیده بود، مرا از این محاکمه نجات داد.
-سهیل دوباره داری خواهرتو اذیت میکنی؟ سن و سالی ازت گذشته خجالت بکش!
لبخند پیروزمندانه روی صورتم، جاخوش کرد. با چشم و ابرو بهش فهماندم که پدر حقت را کف دستت گذاشت و پس از بیرون کردنش بی اختیار در اتاق را بهم کوبیدم. صدای اعتراض مادر خانه بلند شد
-دختر مگه در دستگیره نداره؟ چرا اینطوری در و میبندی؟!
این حرف ها را از بس شنیده بودم دیگر برایم عادی شده بود. ولی چه کنم که ترک عادت موجب مرض است! بعد از بیرون کردن خروس بی محل نفس راحتی کشیدم و با خیال آسوده کاغذ مچاله ها را یکی پس از دیگری به سمت سطل زباله پرتاب کردم. وقتی آخرین برگه را با موفقیت پرت کردم، حس قهرمانان پرتاب وزنه را داشتم که از بین رقبان سرسخت، با زحمت مدال طلا را کسب کرده اند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Ladykin

عضو جدید انجمن
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/7/20
ارسال ها
3
امتیاز واکنش
35
امتیاز
13
سن
19
زمان حضور
1 روز 1 ساعت 16 دقیقه
بهترین انجمن رمان نویسی |

پارت_دوم
به پنجره اتاق نزدیک شدم. روشنایی لامپ های کوچه و خیابان در عمق تاریکی شب همانند مرواریدی در دل صدف می درخشید. شهر به دور از آن همه هیاهو، شلوغی، فراز ونشیب هایش.
نگاهم را به سمت خودش می دزدید؛ همه چیز از دور زیباست. در این زندگی یکنواخت گه گدار دلم کمی اتفاقات جذاب و متنوع می خواست که به زندگیم جانی دوباره ببخشد. نگاه خریدارم را از آن چشم انداز دلربا گرفتم. آسوده روی تـ*ـخت دراز کشیدم سرجایم غلتی زدم تا خودم را به موبایلم برسانم. ای بابا! نه زنگی نه پیامی نه کوفتی! بی حوصله صفحه ی گوشی را خاموش کردم به سقف اتاق خیره شدم. به خوبی می دانستم که اینترنت باعث ایجاد فاصله ی چند صدهزار کیلو متری ما آدم ها از یکدیگر شده بود با این حال خودم هم به شدت به فضای مجازی اعتیاد داشتم. شانس آوردم که در دوران کودکی ام خبری از اینترنت و گوشی های لمسی نبود و اسیر این قاب جادویی نشدم. با این حجم از بدشانسی که من داشتم باید اعتراف کنم که در این زمینه بخت با من یار بود. به خوبی خاطرات دوران کودکیم را به یاد داشتم که در ایوان بزرگ و سرسبز خانه مادربزرگ خدا بیامرزم همراه دخترهای فامیل بازی می کردیم؛ با یادآوری آن روزهای شیرین لـ*ـب هایم مثل گل های سرخ خانه مادربزرگ شکفت‌. روشن شدن صفحه ی گوشیم مرا از مرور خاطرات باز داشت با دیدن اسم الهه نیشم تا بنا گوشم باز شد
-الو سلام ابجی خوبی؟
-مرسی تو خوبی چه خبرا؟
-مرسی منم خوبم. اینترنتت چرا خاموشه؟
-همین الان خاموشش کردم چطور؟
-فردا امتحان میانترم اندیشه هست گفتم شاید ندونی واسه همین بهت پیام دادم.
حق با او بود و من چیزی نمی دانستم چشم هایم از تعجب گرد شد.
-اندیشه؟مگه هفته دیگه نبود؟
-نه بابا فرداست خودمم تازه فهمیدم. -حالا میریم سرجلسه خدا بزرگه‌
-بله با اقتدار ترم بعد همین واحدو باید پاس کنیم.
خنده را چاشنیه صدایش کرد وگفت:
-بد به دلت راه نده خب فعلا من برم کاری نداری؟
-نه قربونت برم فعلا
-فردا دیر برسی کشتمت خداحافظ.
ماتم زده به ساعت دیواری اتاق چشم دوختم. ساعت ۱۱شب را نشان می داد. من در حالت عادی از درس خواندن فراری بودم چه برسد به این وقت شب! می دانستم این استاد از آن دسته از استادانیست که محال است اجازه ی تقلب بدهد از همه بدتر اینکه ساعت شش صبح باید راهی دانشگاه می شدم. به سمت قفسه کتاب رفتم و کتاب مورد نظرم را از بین مابقی کتاب ها پیدا کردم. باید به کتاب نگاهی می انداختم که دست کم بدانم چند درس دارد باز کردن کتاب همانا و متعجب شدنم همان. هر چه کتاب را زیر و رو می کردم خبری از صفحه ی اول نبود جست و جو برای صفحات اولیه ی کتاب مانند گشتن سوزن در انبار کاه بی فایده بود. دستم را زیر چانه ام زدم و با دهانی باز به اولین صفحه ی کتاب رو به رویم خیره شدم؛ صفحه ی شصت و یک. چهره ی شیاد دانشجویی که کتابش را به من فروخته بود در ذهنم تداعی شد. دلم می خواست الان کنارم بود تا با مشت بر عینک دودی روی چشمش بکوبم و بعد کتاب ناقصش را در حلقش فرو کنم تا دیگر هـ*ـوس نکند سر من کلاه بگذارد. کلافه از وضعیت پیش آمده با حرص بالشتم را درآغوش کشیدم و زیرلب نالیدم: -ای خدا!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا