خوش آمدید به رمان ۹۸ | بهترین انجمن رمان نویسی

رمان ۹۸ با هدف ترویج فرهنگ کتاب خوانی و تقویت قلم عزیزان ایجاد شده است.
هدف ما همواره ایجاد محیطی گرم و صمیمی و دوستانه بوده
برای مطالعه کامل رمان‌ها و استفاده از امکانات انجمن
به ما بپیوندید و یا وارد انجمن شوید.

اشعار پیمان آزاد

Saghar

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
444
امتیاز واکنش
3,364
امتیاز
168
زمان حضور
9 روز 6 ساعت 26 دقیقه
به نام بی‌نیاز عالم آرا

دکتر پیمان آزاد در سال 1326 در تهران متولد شده.
دکتر پیمان آزاد آثار گوناگونی درزمینه روان شناسی، معرفت شناسی، عرفان مولوی و شعر و رمان دارد
که حدود سی جلد از آن‌ها منتشر شده
 
آخرین ویرایش:

Saghar

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
444
امتیاز واکنش
3,364
امتیاز
168
زمان حضور
9 روز 6 ساعت 26 دقیقه
كوچ باد

با صدای ناله اش از دور
با دو چشم کور
باد می آید
سنگها را سخت می ساید
تن بهر خاکی می آلاید
می زند بر هر دری انگشت
برگهای زنده را هر آن
می گرداند اندر دست و
می چرخاند اندر مشت
خشم تو از کیست
اینهمه غوغا برای چیست ؟
از چه می بالی به خود یا از چه می نالی ؟
لانه ی موری به هم خورده است
بچه ی پروانه ای در راه تو مرده است
دشمنیهایت برای چیست ؟
بی قراریها برای کیست ؟
باد بازیگوش خاموش است
چون یادیست کز خاطر فراموش است
به خود می خواند از هر گوشه
با رازی اسیری را
و اندر پیش می گیرد
هراسان هر مسیری را
چه ناآرام می کوبی ؟
چرا اینسان می آشوبی ؟
پیامی هست در نجوای امروزت
نجوای بد آموزت ؟
نمی بینید چشمم را
که هم بیدار و هم باز است ؟
نمی بینی افق در پیش من گسترده ، دلباز است ؟
نمی بینی مرا هر لحظه آغاز است ؟
برای من به خود بالیدن از هستی
و یا رنج تهی دستی چه ناساز است ؟
دل باد از هوا خالی است
برای باد دشمن بودن و دلبستگی
سهل است ، پوشالی است
من از زیبایی و زشتی چه می دانم
نه در خشکی نه در دریا ، نمی مانم
مرا با خشم یا نفرین
مرا با روزگار تلخ یا شیرین
مرا با سفره ی بیرنگ یا رنگین
نه کاری هست
نه بر دوشم
ز اوقات و ز اوصاف گذشته
رنج هستی
خواب و سر****
نه آثاری نه باری هست
و بهر بودنم ، آسودنم هر دم شعاری هست
فضای ذهن من پاک است از امروز و از فردا و از دیروز
و از هر روز
برای من هدف پوچ است
حیات باد در کوچ است
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Saghar

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
444
امتیاز واکنش
3,364
امتیاز
168
زمان حضور
9 روز 6 ساعت 26 دقیقه
اکسیر زندگی

اکسیر زندگی است شعر
تابندگی است شعر
با شعر می توان
از غم گسست و رست
به اندوه دل نبست
با شعر می توان
عشقی دوگانه داشت
در دل امید
کاشت
در سر نوای هزاران ترانه داشت
با شعر می توان
سرسبز بود
آواز کرد
ز بیهودگی گذشت
پرواز کرد
با شعر می توان
در فصل سرد بود
سرشار درد بود
اما بهار را
گرمی خورشید را شناخت
دل را قوی نمود
به افسردگی
نباخت
با شعر می توان
معشوق را ندید
از یاد او برفت
از عشق او برید
با شعر می توان
عمر دوباره کرد
پژمردگی گذاشت
در فصل برف و سوز
شب را
غرق ستاره کرد
با شعر می توان
خوشبخت بود و شاد
از هر چه نفرت است
دل
را تهی نمود
آن را به عشق داد
 
آخرین ویرایش:

Saghar

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
444
امتیاز واکنش
3,364
امتیاز
168
زمان حضور
9 روز 6 ساعت 26 دقیقه
پرده دود آگند

نگاهت پرنده معصومی است
در جستجوی دانه
و قلبت در آرزوی آشیانه ای پر می کشد
افق پرده ایست دود آگند
و جهان ظلمتی است
که تو را در
حسرت فرداها می گذارد
نمی گویم از رفتن بازمان
نمی خواهم سکونی را به تو بیاموزم
که خود از یاد برده ام
زندگی آموختنی نیست
زندگی تصویر پرنده ایست
که در هوای مه آلود پرواز می کند
و در آرزوی نوشیدن جرعه ایست
که طبیعت
پس از قرنها از او
دریغ کرده است
 
آخرین ویرایش:

Saghar

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
444
امتیاز واکنش
3,364
امتیاز
168
زمان حضور
9 روز 6 ساعت 26 دقیقه
زبان طبیعت

در سکوت و خلوت سحر
پنجره ای به روی پرنده باز می شود
و افق از بدایت تا نهایت
پرنده را به پرواز می خواند
آسمان و درخت بر او آ***غو**ش می گشایند
و باد
در گوشش
عاشقانه آهنگ رهایی زمزمه می کند
پرنده در حسرت پرواز
و پرواز در حسرت پرنده
ای کاش
پرنده در زندان عادت
زبان طبیعت را از یاد نبرده باشد
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Saghar

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
444
امتیاز واکنش
3,364
امتیاز
168
زمان حضور
9 روز 6 ساعت 26 دقیقه
فرشته یا شیطان

هیأت تو به گونه ایست
که نمی دانم
فرشته ای یا شیطان ؟
به مواخذه در من می نگری
که چرا به گونه ی دیگری ؟
فریاد خوان
محک همه پلیدیهایی
از دوزخ می آیی
تو را با زیبایی چه کار !
به مرگت ناخرسندم
به روشنیت دلبسته ام
که روزی زندان خودباختگی را واگذاری
و عاشقانه
دل به انسان سپاری
 
آخرین ویرایش:

Saghar

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
444
امتیاز واکنش
3,364
امتیاز
168
زمان حضور
9 روز 6 ساعت 26 دقیقه
شدن

شدن تندیس جهان است
و بودن واژه ایست بسنده برای زیستن
شدن آغاز گرانسریست
مرزی میان خاک و دوزخ
به شدن بر می خیزیم
پیش از آنکه خواب را به انتها برده باشیم
تا کورسوی چراغی
از نو ما را به سرایی دیگر بفریبد
یک نگاه ، در *** می مانیم
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Saghar

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
444
امتیاز واکنش
3,364
امتیاز
168
زمان حضور
9 روز 6 ساعت 26 دقیقه
طعمه
می گریزم از تو
که چشمانت به شعبده ای بسته است
و زبانت بیگانه ایست مردم ستیز
گوشهایت به زمزمه روسپیان
و منظرت میعادگاه چرک و خون
با دستانی آلوده
و ذهنی که پیوندش را با جهان گسسته است
به سراغ طعمه
هر ویرانه ای را سر می کشی
 
آخرین ویرایش:

Saghar

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
444
امتیاز واکنش
3,364
امتیاز
168
زمان حضور
9 روز 6 ساعت 26 دقیقه
پاییز ماندگار

سرزمینی سترون
و انتظار بلوغ
بی گذشت فصول
در پاییزی ماندگار
زنجیری از زمین برپا
بندی از آسمان بر دست
هراسی از گرداب در برابر
تصویری از مرداب دوردست
 

Saghar

کاربر نیمه فعال
کاربر رمان ۹۸
  
عضویت
28/2/20
ارسال ها
444
امتیاز واکنش
3,364
امتیاز
168
زمان حضور
9 روز 6 ساعت 26 دقیقه
برپا ایستاده ام

برپا ایستاده ام
تا پگاه را ببینم
با عینک گمانم
و تاریکی را
به روشنایی مبدل کنم
بامداد کوچکم
و بیداری را در شب آغاز کنم
با صدای ز نگ ساعتم
و شب را
در بیداری
به روزی درخشان برگردانم
با مهتابی اتاقم
و تا زندگی را باور کنم
در حضور مداومش
برپا ایستاده ام
تا هوا باقی است
تا عشق باقی است
تا آزادی باقی است
و از پا نمی نشینم
تا
روشنایی را ببینم
تا سرود خوش آهنگ عشق را
بشنوم
تا حقیقت
این گوهر یگانه را بیابم
برپا ایستاده ام
تا گمانداران حقیقت را بگویم
شما که چون کودکان دبستانی شادی می کنید
آیا مفهوم ستاره را می دانید
آیا گستردگی آسمان را می شنوید
آیا حرارت خورشید را می خوانید
برپا ایستاده ام
تا آرزومندان حقیقت را بگویم
چرا دل به وهم پندار سپرده اید
و بر دانایی و بیداری مرده اید
آنگاه که با خود خلوت می کنید
و حقیقت را در دستهای بزرگ خود
محبوس می پندارید
نمی بینید
که دستهای شما باز است
و چون فکر من خالی است
و ذهن شما
بازار پر رونقی است
که هر لحظه
دل به کالایی می دهید
و جاذبه اشان را نمی رهید
و اگر چه دلدادگی را بارها آزموده اید
و به سواسش کشانده اید
گمراهی را دل نمی نهید
بر جای مانده ام
تا بگویم
ذهن
سرطانی غده ایست بدخیم
که شما را قربانی خواهد کرد
در برابر فکری که باور ندارید
در مصاف آیینی که باطل می شمارید
و در دفاع از حرمتی
که جان برسر آن می گذارید
هنگامی که گلها را به دار می آویزند
و
پرندگان را
از قفس به مسلخ می برند
تا سخن از بیداری نشنوند
هنگامی که روزنه های کوچک سقف را می گیرند
تا کمانه های نور را نبینند
زندگی را چه می دانید
گوییا
آنچنان به تاریکی خو گرفته اید
که روشنایی را ناقوس مرگ می پندارید
و از آمدن آن بیم دارید
زندگی سرودی نیست
که تکرارش کنم
زندگی شاعری نیست
که با اندیشه و آیینم
به دارش بیاویزم
و با نگاهش بستیزم
زندگی شعر من است
از معنا می کاهمش
تا بمانم
با ترس و گمان نمی خواهمش
همانگونه که
هست
قرنها پاس می دارمش
و بکر
نگهمیدارمش
و با کمانه ی نور
به یاد می آرمش
و به جهان می سپارمش
من فرزند تسلیمم
خشونت را غریزه نمی دانم
و زندگی را
آن طور می شناسم که هست
 
shape1
shape2
shape3
shape4
shape7
shape8
بالا